شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۱ ثبت شده است

زهرا ی نازنین( کمد جوراب های یک فیلسوف )، به یه بازی دعوتم کرده ... : اگر ماهی از سال بودم :  دی اگر یک روز هفته بودم :  جمعه اگر یک عدد بودم : ۱۰ اگر جهت بودم :  جنوب اگر نوشیدنی بودم :  شیر کاکائو ی سرد ! اگر گناه بودم :  ... اگر درخت بودم :  سپیدار اگر میوه بودم :  هلوی هسته جدا ! اگر گل بودم :  زنبق اگر آب و هوا بودم :  معتدل برفی ! یا ابری بدون بارون اگر رنگ بودم :  صورتی اگر پرنده بودم :  طاووس اگر صدا بودم :  صدای طاووس ! اگر فعل بودم :  نشستن ! اگر زمان بودم :  حال استمراری ! / ساعت ۰۰- ۰۰ اگر یک خیابان بودم :  خیابان انقلاب اگر یک فیلم بودم :  اینسپشن(تلقین) / شب یلدا اگر یک پزشک بودم :  روانپزشک اگر یک پنجره بودم :  پنجره های خیلی بلند و بزرگ اگر تاریخ بودم : ۳۰  اسفند اگر ساز بودم :  پیانو اگر کتاب بودم :  تنهایی پر هیاهو / بالا بلندتر از هر بلند بالایی اگر شعر بودم :  غزل های محمد علی بهمنی اگر طبیعت بودم :  کویر اگر حس بودم :  بخشش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۱ ، ۱۶:۳۸
شب تاب
امتحانات پایان ترم شروع شده . فردا دو تا امتحان داری . طبق عادت هزار ساله ات درس نخوانده ای و با توجه به الگوی منظم حاکم بر رابطه ی میان درس نخواندن و نمره هایت ، با خیال راحت نشسته ای و به برف روی زمین نگاه می کنی. تنهایی . در این ساعت شب حتی شازده کوچولو و رادیو  هم از فکر و خیال بیرونت نمیارن . اوضاع ، به سامان است ولی میدانی وقتی به خاطره اجازه ی حضور بدهی به سرعت به سمت نابه سامانی میل می کند و آن وقت است که دیگر هیچ ! آن وقت است که شاید ناگهان تصمیم بگیری برای کارهای احمقانه و احمقانه تر که این هم یکی دیگر از عادات هزار ساله ی توست ... بلند می شوی . موجودی کافی برای خرید یک پفک ناقابل را داری . میخری و میدوی ! وقت ایستادن نیست ! - سلام ! دلم هواتونو کرده بود ! مهمون نمی خواید ؟! - سلاااااااااااام ! کجایی صب تا حالا ؟ یه جا پیدا کن بشین ! - چایی هست ؟! - هست ! از حالا تا صبح ! - بازی رو چیه ؟ - دل !!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۱ ، ۰۸:۵۵
شب تاب
چی میگی تو؟؟هی تغییرات ِ اقلیمی تغییرات ِ  اقلیمی ! داره بارون میاد ، وسط ِ تابستون ! می فهمی ؟؟ واااااااای!! اینقد حرفای استادت ُ به خوردِ من نده. به من چه که این ابرا از کجا میان ؟ یا گرمایش جهانی چه بلایی سر فصلا میاره ؟ یا اینکه طبق الگوی بلند مدت اقلیم شناسی ِ کشور ، این مملکت فقط دو فصل داره! ؟ برو امتحانت ُ یه جای دیگه پس بده ! پیش ِ همون استادا ... راستی ، گفتی جغرافیا با همه چی سر و کار داره ؟؟؟ بگو ببینم ، حالا که داره بارون میاد وسط تابستون ، ممکنه نی هم گل کنه توی این اوضاع ؟؟؟؟ ... گفت که برمیگرده.یه روزی. همه میگن "یه روزی " یعنی وقت ِ گل ِ نی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۱ ، ۱۱:۵۷
شب تاب
چهارشنبه ، ده صبح ، ایستگاه متروی امام خمینی . هدف ، موزه ی ملی ایران بود . گشتیم و یافتیم . خانم بلیط فروش مهربان بود و برخوردش در آن ساعت گرم ، خنکمان کرد . داخل موزه ، نوشتنی نیست.  بو و صدا را هم فراموش کن. فقط : دیدن . اولین انیمیشن تاریخ! ظرف سفالی که عکسش را در کتاب هنر  راهنماییمان دیده بودیم ، آن مجسمه ی سیاهی که یک دستش قطع شده بود و عکسش در کتاب تاریخمان بود ، مرد نمکی و گردوی ۱۷۰۰ ساله اش ... آنجا هر چه را که قبلا شنیده بودیم ، دیدیم. روز خوبی بود که با " شب پیشگویی " دلچسب تر شد . کتاب را از تارا امانت گرفتم  و روز بعد تمامش کردم! داستان در داستان در داستان ! شیرین بود . شجاعت آدمها در پذیرفتن اینکه گذشته ی هرکس فقط مربوط به خود اوست ، تلاش برای زندگی ، پذیرفتن اشتباهات خود ، قضاوت یک طرفه نکردن و رعایت جانب عدالت و از همه مهمتر : نوشتن ! تم اصلی قصه بود و البته که همه ی کتاب همین نبود !! ... *اگر از پله های ایستگاه متروی امام خمینی بالا آمدید و اگر خواستید به موزه ملی ایران بروید ، دقت کنید که موزه از آنچه که فکر می کنید به شما نزدیکتر است!!! *شب پیشگویی - پل استر - خجسته کیهان * چند تا عکس از موزه :
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۱ ، ۱۳:۱۷
شب تاب
خواب دیدم دست و پام رو حنا گذاشتم ! رفتم تعبیرشو نگاه کردم . نوشته بود  : " غم و اندوه فراوانی می رسد ..." . دو روز بعدش خواب دیدم لباس عروس پوشیدم !! دوباره رفتم سراغ تعبیر. نوشته بود : " مرگ نزدیک است ..." . کلا فرو ریختم در خودم!توی این یکی دو هفته ی اخیر به این نتیجه رسیدم که زبونم مدام اندر مدام باید به شکر خدا مشغول باشه . فکرشو بکن ! اگه یکی از این خوابا رو قبل از اذون صبح می دیدم چی؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۱ ، ۱۶:۰۹
شب تاب
پا میشم.میشینم.می خونم.گوش میدم.گریه می کنم.چای می خورم.توی وبلاگها خودمو می خونم.توی کتابا آرزوهامو می بینم.دست نوشته های قدیمی رو زیر و رو می کنم و از غریبه ای که میونشون موج میزنه به خودم میلرزم.دوباره می نویسم.قایمشون می کنم. سرده.تلخه . اما امیدوار کننده است.مثل دارو.هر بیماری یه دوره ای داره.میگذرم از دردهای لاعلاج.قصه میسازم از "خوب" شدنم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۱ ، ۰۷:۳۰
شب تاب
یکی بود ، که فقط خیال می کرد هست . نبود . از اولش هم نبود ولی خواب میدید که هست . خواب میدید که هست و همون یه دونه هم هست ! خیال می بافت که بودنش همه رو عاشق می کنه!که اگه غیر خودش کسی پیدا بشه تو دنیا حتما پیدا شده که از عشق اون در به در بشه ... یکی بود که هیچی نبود. یکی نبود . چه نبودنی؟؟ خواب میدید که نیست! اگه چشم باز میکرد ، دو تا آینه می دید رو به روش که بودنش رو به رخش میکشیدن... یکی بود ؟ یکی نبود ؟ چه خیال تلخی ..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۱ ، ۱۱:۱۳
شب تاب
باقی همش بهانه است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۱ ، ۱۰:۱۵
شب تاب