شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

... توی کوچه، کنار در چوبی کوتاه و تق و لقی، یک قالب بزرگ و سیاه رنگ به شکل مکعب مستطیل ایستاده بود و ... عجبا! آن قالب سیاه، وِز وِز می کرد و در همان حال یواش یواش بر سر جا می جنبید! شاهنشاه غرق حیرت ترمز زدند و با دقت نگاه کردند و آن وقت، oh!My God! اعلی حضرت به رأی العین چنان پدیده ی حیرت انگیزی مشاهده کردند که هیچ یک از سیاحان مشهور تاریخ از مارکوپولو و ماژلان گرفته تا ناصرخسرو و ابن حقول ، هیچ یک چنان صحنه عجیب و حیرت انگیزی ندیده و حتی نشنیده بود. ناگهان همان مکعب مستطیل سیاه و لرزان که یکریز صدای وِز وِز می داد به شکل انبوهی از مگس درآمد و... مگس ها پریدند و دختر بچه ای نمایان شد که او نیز، با فریاد گریخت! و ناپدید شد. شاهنشاه دست بالای پیشانی گذاشتند و با لحن فیلسوف مآبانه ای ، آه کشان گفتند : « حتی بونوئل ، حتی سالوادور دالی هم با آن ذهن سورئالیستی، نمی توانند چنین صحنه ای را مجسم کنند فکشان پایین می آید. مکعب مستطیل بزرگ سیاه، صدا بدهد و تبدیل بشود به دختر بچه و او هم فرار کند!وای! عالی است! سورئالیزم محض! دهن مارکز می چاد این جور تصورات داشته باشد، پریدن رمدیوس خوشگله به آسمان که چیزی نیست، مهم همین هاست ». آماشاالله آهی کشید و گفت : « حالا من نفهم را بگو، من همه اش خیال می کردم این آدمهای بدبخت احتیاج به حمام و بهداشت دارند. احتیاج به آب لوله کشی و نظافت دارند؛ اما امروز ، همین الان متوجه شدم که خیر، آن وقت هنر از بین می رود. همین هنر سورئال که فرمودید، حیف نیست هنر از بین برود؟»...    شاهنشاه در کوچه ی دلگشا محمدعلی علومی انتشارات سوره مهر چاپ دوم ۱۳۸۸
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۱ ، ۰۷:۵۴
شب تاب
گاهی حرف هایی می زنی که مرا یاد چیزهای عجیبی می اندازد. یاد چیزهای عجیبی که در عجیب ترین روزها برایم اتفاق افتاده اند. روزهایی که از بس از زندگی حالا و خاطراتم دورند، خیال می کنم تمامشان را خواب دیده ام.کاش حرف هایت خوش نداشتند که به اعماق وجودم نقب بزنند. من واقعاً نمی دانم، با این حجم از عجایب، چه باید بکنم.     " ۱۹ ساله بازی! " من بزرگ شده ام و الان دیگر ۱۹ ساله بازی بلدم نقاشی بازی و زندگی بازی می کنم! و به خاطر اینکه خوشگل باشم جلوی آینه ی اتاقم آرایش بازی می کنم من تو را صدا می کنم وقتی تو می آیی من روبه رویت خنده بازی می کنم و تو گریه بازی هم یادم می دهی بعد من به همه می گویم که عاشقم و عاشق بازی درمی آورم و به من می گویند که بزرگ شده ام و من تا آخر عمر بزرگسال بازی می کنم و می میرم... بازی بازی... هنوز اتاقم بوی هنرستان می دهد... یه قورباغه ی خونگی داشت! از همسایه اجازه گرفته بود و انباری اش رو کرده بود کارگاه نقاشی. مثل همه ی شیفته های هری پاتر، در روز و ساعت مقرر، که کتاب به طور همزمان در سراسر دنیا فروشش رو آغاز می کرد، پشت در کتاب فروشی صف می کشید برای تهیه ی متن اصلی! معمولاً هم این زمان مقرر، به ساعت ایران، میشد ۱۲ شب! بعد هم صبر می کرد تا ترجمه ی ویدا اسلامیه وارد بازار بشه! هر ترجمه ای رو قبول نداشت. شعر هم می گفت. داستان هم  می نوشت گاهی، اما شعر بیشتر بود و نقاشی بیشترتر! زمانی ناخن می جوید( مثل خودم، البته در سال های دور) و مادرش لاک های خوشگل خوشگل می خرید برایش تا تشویق شود به نجویدن! ندید، عاشقش شده بودم! آرزو داشتم باهم دوست باشیم. دوست های صمیمی! نشد. راهش رو بلد نبودم البته. کافی بود شعرهای خودمو بدم به مادرش تا به دستش برسونه. همون مادری که گل از گلش می شکفت با داشتن شاگردی مثل من! هیچ کاری نکردم اما. هیچ وقت ندیدمش. الان باید مشغول ۲۶ ساله بازی باشه. نمیدونم اجازه دارم اسمشو اینجوری اینجا بیارم یا نه.امیدوارم منو ببخشه، " نیلوفر کسبی " ، شاعرِ شعرِ بالا و دوستی که روحش هم از وجود من خبر نداره! "شعری از حسنا محمد زاده" ما همانیم ؛ همانی که خودت می‌دانی دو هواییم ، دمی صاف و دمی بارانی پیش‌بینی شدن ِ حال من و تو سخت است دو هواییم ...ولی بیشترش توفانی دل من اهل کجا بوده که امروز شده‌ست با دل تنگ ِقلم‌های تو هم‌استانی ؟! آخرین مقصد تو شانه‌ی من بود ؛نبود؟ گریه کن هرچه دلت خواست ، ولی پنهانی شاید این بار به شوق تو بتابد خورشید رو به این پنجره‌ی در شُرُف ویرانی شهرِمُشرف به زمستان شده‌ی موهایم چند سالی‌ست که برفی شده و بورانی باز باید بکشی عکس پریشان ِ مرا گوشه‌ی قاب ِهمان روسری ِ لبنانی آب با خود همه‌ی دهکده را خواهد برد اگر این رود ، زمانی بشود طغیانی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۱ ، ۰۶:۴۲
شب تاب
چرا یه دخترِ جوون ، ساعت هفت و نیم صبح، باید آهنگی گوش کنه که توش گیتار الکتریک بیداد می کنه؟    ------------------------ * خدایا، اتفاقی نیفتاده باشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۰۵
شب تاب
چیزهای ساده ای در دنیا هست که من را بهم میریزد. چیزهای کوچکی که شاید نماد و خبررسان فاجعه یا غمی بزرگ باشند و شاید نشانه ی یک اتفاق خوب و شاید هم هیچ کدام. چیزهای کوچکی که شاید اصلاً هیچی نباشند. یا باشند و به من مربوط نباشند . یا باشند و کاری از دست من برنیاید. مثل دعوای راننده اتوبوس با یک مسافر یا یک مزاحم تلفنی یا سوختن غذا یا تغییر حالت یک وبلاگ که همیشه می خوانم و یا هزار یای دیگر ... دلم می گیرد. غصه ام می شود. کاری نمی توانم بکنم. چیزی هست که اتفاق افتاده و من از چند و چونش خبر ندارم. گفتم، شاید به من مربوط نباشد، اما دلم می گیرد. دست خودم نیست. همیشه فکر می کنم که باید کاری بکنم. باید بتوانم که کاری کنم. همیشه اینکه اتفاقی افتاده و من هیچ کمکی به کم شدن درد کسی که دردش را دیده ام یا حس یا حتی خیال کرده ام، نکرده ام، عذابی در دلم می ریزد که می سوزاندم... فقط ، بی خودی خودم را با چیزهای دیگر سرگرم می کنم، ولی خودم خوب می دانم که در این مواقع ، به هرکاری هم مشغول باشم، تنها یک جمله بارها و بارها و بارها توی سرم میپیچدو تکرار میشود و تا مطمئن نشوم که دنیا آوار نشده روی دل کسی و یا اگر هم آوار شده، همه جان سالم به در برده اند، آرام نمی شوم: "خدایا، اتفاقی نیُفتاده باشه..."   *وِردِ پرمعنایی نیست. کلی هم نقص دارد. تا اتفاق چی باشه! ولی خدا خودش خوب می دونه منظورم چیه و جمله ی ناقصم رو به بهترین شکل ترجمه می کنه و می فهمه و اجابت می کنه...   ------------------------- در لینک زن باز نشر داده شدم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۵۴
شب تاب
می شنوید؟ این صدای بوم بوم که کل شهر را برداشته، صدای کوبیده شدن سر من به دیوار است. دارم سرم را می کوبم به دیوار. قضیه خودکشی نیست البته. قاتل، وجود دارد. دنبالش بگردید. بعد ، بچسبانیدش سینه ی دیوار و انتقامم را از وجود نحسش بگیرید. یادتان باشد، قبل از اینکه بمیرد، با صدای بلند توی گوشش فریاد بزنید و بپرسید: تو که دنبال حریف می گشتی، چرا نرفتی دنبال یکی هم قد خودت؟ هان؟ کور بودی؟ ندیدی که این دختره دماغش را هم نمی تواند بکشد بالا؟ اگر جواب داد، بیایید و جوابش را به من هم بگویید. خودتان پیدایم کنید. نای آدرس دادن ندارم. اگر هم جواب نداد، که هیچ. مطمئن شوید که مُرده، بعد بروید دنبال زندگیتان. تا هر وقت که بتوانم، دعایتان خواهم کرد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۰۹
شب تاب