شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

یکی بیاید به من بگوید ماه من در شبی به این بلندی کجا رفته است ...؟؟     یلدای سال گذشته ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۵:۱۱
شب تاب
وقتی زیاد غذا می خورم وقتی درس می خونم وقتی ساکت میشم وقتی جمله هام کلیشه ای و ادبی میشه موقع حرف زدن وقتی اخم می کنم وقتی شروع می کنم به خوندن یه کتاب جدید وقتی پست میذارم توی وبلاگم وقتی حرفای آتشین از دهنم میاد بیرون وقتی آروم نشستم و دارم فیلم تماشا می کنم وقتی جیغ جیغ می کنم و با صدای بلند حرف می زنم وقتی می خندم حتی ... هیچکس نمی فهمه دقیقا چه احساسی دارم. عصبی هستم؟ عصبانی ام؟ دلتنگم؟ خسته ام؟ خوشحالم؟ آرومم؟ هدف دارم؟ هدفمو گم کردم؟! سردمه؟ گرممه؟ احتیاج به یه نگاه دارم؟ دنبال یه جمله ام که آب روی آتیشم بشه؟ دارم چیزی رو پنهان می کنم؟ دارم چیزی رو نشون میدم؟ الگوی پیچیده ای نیست. کمی دقت می خواد و یک ذره ، فقط یک ذره ، شناخت. شاید هم پیچیده باشه، ولی نباید زد زیر کاسه و کوزه ی همه چیز که. احساس اون پیرمرده رو دارم که برای تغییر زندگیش ، اسم همه چیزو عوض کرد. بعدش شروع کرد با زبون خودش حرف زدن و از روز اول هم تنهاتر شد*... خب، آدم گاهی خسته میشه و میاد حرفشو روراست میگه و میره. حالا من خسته شدم. اومدم حرفمو روراست بگم و برم. "دوستی" به این سادگی ها نیست... این که بخوام بالاخره یه نفر پیدا بشه که بفهمه منظور واقعیم از انجام بعضی کارها و زدن بعضی حرفا چیه، انتظار زیادیه؟؟؟؟ خب، حتماً هست. آدم نباید اینقدر پر توقع باشه. سعی می کنم خودمو اصلاح کنم. سعی می کنم بشم مثل همه، تا ارتباط برقرار کردنم با آدما اینقدر سخت نباشه.  گفتم که... آدم گاهی خسته میشه... میاد حرفشو روراست میزنه و میره   * میز، میز است - پتر بیکسل - فرزین بانکی - نشر زیتون - ۱۳۷۵ کسی که تو حرفاش زیاد میگه بـــیـــخـــیـــال ! بیشتر از همه فکر و خیال داره .... فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره ... !!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۱ ، ۰۸:۱۹
شب تاب
خیلی گشتم تا یه ضبط صوت پیدا کنم که بتونم کاست های موسیقی رو که تو برام گرفتی، هزار بار دیگه گوش کنم. اون آهنگا منو به جاهایی می برن که ... نه... توی این هوا نمیشه از تو نوشت. واسه نوشتن از تو، هوا باید آفتابی باشه. باید گرم باشه همه جا. باید بهار باشه. مثل خودت! گیرم که یه عالمه خاطره ی برفی داشته باشیم باهم. گیرم که تفریح دو نفره ات رو خراب کردی و ما رو هم با خودت بردی تا برای اولین بار گوگردی که از دهانه ی دماوند بیرون میاد ببینم. گیرم که تو سرمای استخون سوز منو بردی که مرغ دریایی ها رو تماشا کنم. گیرم که ... اینا که دلیل نمیشه تو زمستونی باشی! تو خود بهاری اصلاً! دل خوشم به بودنت. دلم گرمه به این که هستی... اسمت، به حق، همینه : خورشید. اگه بخوام از تو بنویسم، باید کل زندگیمو دیکته کنم اینجا، بس که مثل هوا، جریان داشتی و داری همه جای زندگیم... واسم مثل هوایی، من با تو نفس میکشم. چطوری میشه بابت این ، تشکر کرد...؟؟؟ روزت مبارک خان داداش جانم...   *۲۶ آذر، روز جهانی برادر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۰۶:۱۳
شب تاب
سومین  آرزو هم ، برآورده شد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۱۲:۴۸
شب تاب
وارد اولین سوپرمارکتی که دیدی شو. دست هایت را از جیبهای همان پالتویی که من هیچوقت ندیدم، در بیاور و یک بستنی کاکائویی بخر ، به افتخار من! دوست داشتی همانجا نوش جانش کن و اگرهم دوست نداشتی، برو به یک پارک شلوغ. از همان پارکهایی که صدای جیغ بچه ها و قیل و قال آدمها نمی گذارد صدای افتادن برگها روی زمین را بشنوی. یک نیمکت پیدا کن ، بنشین ،و با خیال راحت بستنی را بخور. حالا شروع کن به قصه بافتن. اخم نکن. کار ِ سختی نیست. ایده ی قصه را خودم تقدیمت می کنم. درباره ی ققنوسی قصه بساز، که یک مشت از خاکستر نطفه اش را، دستی برداشته و برده، و حالا وقتی ققنوس جوان، از خاکستر باقی مانده پر باز می کند، چیزی کم دارد! یک ققنوسِ معلول! قبول کن که ایده ی نابی بود! اجازه داری باز هم به افتخار من و ایده ام ، کاری بکنی. شاید یک سوپرمارکت همین نزدیکی ها باشد. بستنیِ کاکائویی ، همیشه بهترین گزینه است!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۴:۴۱
شب تاب
حتماً باید می گفتی؟ من که زبان به دهان گرفته بودم. من که دندانم روی جگرم بود. من که هزار بار سوت زده بودم آهنگ بی خیالی را... . حتماً باید میگفتی؟؟ به خدا گیوتین شریف ترین وسیله ی اعدام است. یک آن و، تمام. من تمام آنهایی که گفته اند خبر را باید ذره ذره گفت تا... این یک دروغ بزرگ است. یک جنایت. من تمامشان را نفرین می کنم. آدم باید خیلی مُرده باشد که اینطور روی آتش بنشیند و کلمه ببافد... دلم برای دلم ، می سوزد..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۱ ، ۱۶:۰۲
شب تاب
دستام یخ زدن. ناخن هام سیاه شدن از سرما. ولی از جام جُم نمیخورم. هیچ جای این عالم گرم نیست آخه. زمانی از خورشید متنفر بودم. هنوز هم هستم. پناه می بردم به نزدیک ترین سقف از اون همه آتیش. خودم آتیش بودم. حالا اما ، دستام یخ میزنه. حتی در دمای سی و دو درجه. خیلی چیزها با اون دوازده کیلوی ناقابل دود شد و رفت هوا. نمیرم سمت بخاری. محدوده ی اطراف ِ بخاری قلمروی آچو و باباست. پامو که توی این قلمرو میذارم بیشتر سردم میشه اصلن. میام میشینم تو اتاقم و میگردم دنبال دختری که دوست داشت توی یک کشور سرد و کوهستانی زندگی کنه. پیداش نمی کنم. صداش می زنم. نازشو می کِشَم. ازش میخوام که برگرده. بهش میگم که حالا من شدم یه کشور سرد و کوهستانی با جنگل های سوزنی برگ و برف و برف و برف و آفتاب بی رمق و روزهای کوتاه ِ کوتاه و شب هایی که حسابی شب اند، بیا در من ساکن شو. جواب نمیده. ناامید میشم. من به سادگی ناامید میشم. بَبری رو بغل می کنم و واسه آدمی که نیست و نابود شده گریه می کنم. شکویی و رضوانی از گوشه ی اتاق شروع میکنن به فحش دادن. بهشون میگم خفه شید! میگن خودت خفه شو دختره ی زِر زِرو! خفه میشم. من به سادگی خفه میشم. شروع می کنن به نطق کردن. میفهمم که چی میگن. ولی نمی فهمم که چطور به همه ی این چیزها ایمان آوردن. کارِ سختی بوده حتمن. میام پایین و سماور رو روشن می کنم. صبر می کنم تا آب حسابی جوش بیاد. چای دم می کنم. ماگ محبوبم رو تا خرخره پراز چای داغ می کنم. بعد روش آب سرد میریزم که زودتر بتونم سَر بِکِشَمِش. این هم یه جور مَرَضه. چای تلخ و سرد که به معده ام رسید، تازه می فهمم که دلم اصلن چای نمی خواست و بیشتر دوست داشته ام که برم و سر کلاس استاد سلیمانی بشینم. از این ناهماهنگی دلم ریش میشه و دوباره برمی گردم توی اتاقم. هرگز چیزی هم وزنِ چیزهایی که از دست داده ام پیدا نکردم. باید جای خالی ِ چیزها رو با چیزهایی هم وزن و هم رده پر کرد. تو که این رو می دونستی، نباید می رفتی. آخر،حماسه ی گیل گمش، به جای چشم های تو ؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۳
شب تاب
تو اگر کمی مهربان تر باشی ، بهتر است. این را تمام ِ دنیا می دانند. و تو لجبازترین موجود دنیایی و در برابر ِ این آگاهیِ همگانی مقاومت می کنی هر روز. کوتاه نیا. حالا بیشتر به همه ِ آنچه که هستی ایمان دارم، حتی اگر عطرت از همه چیز پریده باشد. حتی اگر دورانِ چالِ روی گونه هایت گذشته باشد. حتی اگر قد ِ بلندت منقرض شده باشد. من به تو مؤمنم. من برای پیروزیِ مقاومتت دعا می کنم. من کور می شوم و بیخودی می خندم، تا تو همان باشی که می خواهی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۱ ، ۱۲:۱۹
شب تاب
لیوانو محکم می کوبم روی میز و با اوج صدایی که می تونم از حنجره ام خارج کنم داد می زنم : "اینقدر توی گوشم جیغ نکش لعنتی! می فهمی؟ " ولی نمی فهمد...  حالا از آن لحظه شش سالی میگذرد و او هنوز یک بند جیغ می کشد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۱ ، ۰۸:۰۴
شب تاب
این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است ! خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد ! کمتر چشمی این نور را می بیند . کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۱ ، ۰۷:۱۷
شب تاب