شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

آچو رفته نشسته روی مبل آن طرفی و من آمده ام نشسته ام روی مبل این طرفی و لب تاپ را هم روشن کرده ام تازه، که این به خودیِ خود برای اخم کردن و ترش و تلخ شدنِ آچو کافیست. تلویزیون خاموش است. مامان نیست، بابا هم همین الان دومین لیوان چایش را خورد و رفت. آچو خسته است و کلافه است از چیزی که می دانم و به خیالش نمی دانم و دلش پفک می خواهد و من تنبل ترین موجود عالمم در این لحظه و هرگز حتی کوچکترین سلول و عصب بدنم هم به این فکر نخواهد کرد که می توانم به یکی از این همه بقالیِ این اطراف که در شعاع کمتر از صد قدم احاطه کرده اند ما را بروم و یک پفک بزرگ بزرگ بگیرم بیاورم دو تایی بخوریم حالش را ببریم. و قطعاً این موضوع خیلی غصه دارم کرده الان. اسمش تنبلی شاید نباشد البته. اصولاٌ اینجوری هستم. تا وقتی توی خانه ام، دلم نمی خواهد بیرون بروم. وقتی می روم بیرون، دلم نمی خواهد برگردم. توی صف اتوبوس به خودم فحش می دهم و وقتی سوار می شوم دیگر دلم نمی خواهد پیاده بشوم و با کلی بدبختی و توجیه و منت کشی از خودم، پیاده می شوم. حالا اینها که چیزی نیست، نگرانی های آچو را کجای دلم بگذارم؟! یعنی به خیالش الان تو داری من را گول می زنی! شاید هم گول زده ای و من الان یک فریب خورده ام که دارم دوران غصه داری و بدو بدو به دنبال یارِ فراری را می گذرانم! خلاصه قیافه اش دیدنی است. جایت خالی! الان لب تر کنم دعوایمان می شود! بدو بدو بروم ادای نی نی جانم را در بیاورم و دو سه چهارتا ماچ حسابی بکنم از لپ هایش، آشتیمان می شود! یعنی اوضاع همینقدر شیرین عقلانه است که دارم برایت تعریف می کنم. یک لحظه صبر کن! آهان. رفتم مسخره بازی های لازم را در آوردم و حالا جو سبک تری حاکم است. این آچوی مهرماهی من جماعتی را مدیریت کرده تا به حال. شکی در این نیست که موفق ترین آدم این خانه است در این زمینه. ولی راستش این همه اعتماد به خود هم خوب نیست. به سادگی تو را تبدیل می کند به یک کبک. طبیعی است که آچوی کبک را دوست ندارم. دوست داشتنی نیست. چیزی کم دارد. خودش را کم دارد. همیشه من باید بچه باشم و او لقمه بدهد دستم. هیچکس نباید آچوی من را سرزنش کند که چرا فلان کردی و بهمان. جایش نباید عوض بشود. کبکی که سرش را، ابروهایش را، چشم هایش را و حتی لب هایش را ناخودآگاه همراه و هماهنگ با محتوای اس ام اسی که می فرستد حرکت می دهد، آچوی دردانه ی من نیست. نفرین جاودانه ی من تا ابد به دنبال کسی است که آچوی من را کبک کرده... *** * جانِ من بیا گولم بزن تا لااقل قیافه ی آچو اینقدر خنده دار نباشد. من از تو رنج میکشم. دست کم سر سوزنی وجود داشته باش. داخلی یا خارجی. هر چه. تا همه چیز اینقدر...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۴۳
شب تاب
از صبح داشتم خدا خدا می کردم که مامان ها و باباهای پولدار و باکلاسِ آن اطراف، امروز زودتر دلشان برای دلبندانشان تنگ شود و همه شان بدو بدو بروند به آغوش خانواده شان تا من و تو تنها باشیم باز هم باهم و راه برویم و حرف بزنیم و تو را نمی دانم، اما من به گور پدر تمامشان بخندم که اصلاٌ نمی دانند این دل آشوبه ها یعنی چه و شاید هم بدانند یعنی چه، ولی دانستنشان به کار من نمی آید. حتی اینکه روبه روی تو بنشینم و حرف بزنم از آسمان و ریسمان و بچه های ریز و درشتم هم به کار من نمی آید. بهت برنخورد اما، روزگار به کامم نیست و این چیزی را عوض نمی کند. اصلاٌ می توانی راحت باشی و اجازه بدهی بهت بر بخورد. می دانم که خیلی زود برمی گردی، چون من و تو و او کسی را جز همدیگر نداریم و ما این ماجرا را هرچقدر هم که نادیده بگیریم، باز به طرز غم انگیزی حقیقت دارد. حواسم به حرف هایت بود جانم. حواسم بود که دارم با تو حرف می زنم و اینکه دارم چه می گویم و اینکه گربه ای سفید و حنایی آرام آرام داشت بدون هیچ قصد بدی به ما نزدیک میشد و اینکه آن پسربچه دکمه های پیراهنش را با بدبختی و فلاکت بست و جابه جا بستشان و تمام بدبختی و فلاکتش هم برای همین بود که داشت جابه جا می بست آن دکمه های لعنتی را و اینکه تو نمی دانی من تبدیل به یک چاه شده ام که انتهایی ندارد و همه چیز را می تواند در خودش بریزد و باز هم خالی باشد و اصلاٌ این حرفها الان چه اهمیتی دارد؟ عصر یکشنبه ام را با تو گذراندم و حرف زدم و چیزی نگفتم و تو گفتی داری با من حرف می زنی ولی حواست جای دیگری است و حواس من کجا می توانست باشد؟ من که از صبح منتظر تو بودم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۹
شب تاب
روی زمین

نمانده بودم

روی زمین

 نمانده بودی

این دیگر چه خیالی است؟

وصله ی خاک

 به تن ما نمی چسبد

تا هزاران سال

 پس از این هزاران سال

سراغ ما را

از آب

باید گرفت...

***

* دیدی که باران زد...؟

* دارم شاخ در می آورم از این همه دلتنگی...


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۰۱
شب تاب

حالا این همه زحمت لازم نیست. این همه گشتن به دنبال شعرهایی که خوشم بیاید یا هدیه هایی که دوستشان داشته باشم عمیقاً یا حرف هایی که بخنداندم آنقدر که چشم هایم برق بزند. این همه تلاش و ناکامی لازم نیست به خدا. من، خیلی ساده عاشق می شوم. ضربان قلبم به سادگی بالا می رود و آدم هایی که دوستشان دارم، آنقدر زیادند که شاید هرگز با آن کنار نیایی. خیال می کنی اینطور، بیشتر دوستت خواهم داشت؟ تقصیر تو نیست. همه فکر می کنند که اگر طور دیگری باشند، بیشتر دوست داشته خواهند شد. و خدا می داند که این چقدر آزار دهنده، غمگین کننده و تلخ است.

بیا هیچ جای این دنیای دلم را برای خودت تنگ نبین. آنجا کسی به کسی کاری ندارد. آرام آرام بنشین کنار خودت و  چشم هایت را بدوز به زندگیت و بگذار خیال کنم تو هم یکی هستی شبیه همه  ی آنهایی که نمی دانند. بعدش شاید باران بارید و خورشید هم کمی رفت پی کارش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۰
شب تاب

یه همکاری هم دارم که از چند روز پیش رسماً بهم ایمان آورده. بیست تا بودند. ریز و درشت. شیطان و فرشته. مدیر بالا سر نداشتیم که بگوید فلان کنید و بهمان کنید و این یکی اگر نمی خوابد نازش را بکش، آن یکی اگر دروغ گفت که نباید بخوابد ببرش اتاق بازی و خلاصه همینطور یکی یکی یک لنگه پا نگهمان دارد و آخرش بیفتیم به تلو تلو خوردن و لکنت زبان از بی خوابی. عزممان را جزم کردیم که بخوابانیمشان. استفاده از همه ی قدرت و امکانات در دستور کار قرار گرفت. چشم گرداندیم و سه تایشان را سوا کردیم و پخششان کردیم توی اتاق های جداگانه و همکارم را وسط راهرو گذاشتیم به نگهبانی تا آن سه تا حساب کار دستشان باشد و زمین و زمان سر جایش بماند. هفده تای بقیه را رختخواب پهن کردیم توی یک اتاق ۱۲ متری و من هم بالای سرشان. نیم ساعت بعد، یکی از آن سه تا هم منتقل شد به اتاق من و شدند هجده تا. یک ربع بعد. هجده تا فرشته داشتم که داشتند خر و پف کنان بهم می فهماندند که موفق شده ام! برق چشم های همکارم را نادیده گرفتم و گذاشتم خودش برود ببیند که بله! و رفتم سراغ نوزدهمی که همکارم انگار یک لیوان آب خنک داده باشد دستم وسط آن ظهر گرم مردادی و رمضانی، گفت که نوزدهمی خوابیده و بیستمی را دریاب که هر آن امکان دارد شیطان درونش شروع کند به قلقلک دادنش. نمی خوابید. از خوابیدن می ترسد. از آقای عضله، جارو برقی قرمز و جوجه هایی که با پاهایشان گازش می گیرند هم. قصه ای ساختم از همه ی ترس هایش و فرستادمش به اجازه گرفتن از آقای عضله و جارو برقی قرمز که اگر دختر خوبی بوده آنها کاریش نداشته باشند و بگذارند که برود به باغ وحش تا ناز کند جوجه هایی را که با پاهایشان راه می روند همانطور که او خودش با پاهایش راه می رود و لالایی خواندن خانوم کلاغه تا همه بخوابند و خواب شکلات خوردن ببینند و خلاصه آنقدر گفتم و گفتم و گفتم و پاهایم را گهواره ای تکان دادم و دادم و دادم که چشم های بیستمی ِ نازنینم سنگین شد و خواب آمد.

همکارم کنار آن هجده تا دراز کشیده بود و خوابش برده بود. رفتم توی راهرو. آرامش داشت از سر و کولِ همه جا بالا می رفت...   

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۵۸
شب تاب
اصلاً داستان چیز دیگری بود بالام جان. این همه قیل و قال نداشت به جان شما. گیرِ قضیه دهانی بود که به وقتش باز نشد و بعد که کارد به استخوان رسید، باز شد و خب البته کاردش کارد بود، استخوانش هم استخوان بود و این دو تا هم به هم رسیده بودند، ولی باز هم قیل و قالش را میشد خفه کرد یک جوری لابد که اینطور اسباب بگیر و ببر و ببند و دشمن شاد کنی نشود. خلاصه که بی خیال نشوی حالا که کار رسیده به اینجا. تا تهش برو برویم که ایستادن از اولش هم جایز نبود و بیخودی جایزش کرده بودیم. فتوای غلط داده بودیم. بیا کارمان را درست کنیم. کارم را درست کردم تا یک جاهایی، تا اینکه رسیدم به تو. جلوتر نرفتم و البته نه اینکه نتوانسته باشم که بروم. نرفتم چون کور نبودم برای دیدن همه ی احترامی که پاشیده بودم روی حضورت تا سبز بشوی و قد بکشی و چیز خوبی بشوی برای همه ی لحظه هایی که خب، بگی نگی خالی بود از حس های ناب و می خواستم پرش کنم و شد، پر شد تا روزی که رسیدم به بی قراری های تو و جا نشدنت توی چارچوبی که برایت ساخته بودم و هوس فراری که زد به سرت و زدند به سرت جوری که باورت شد مخاطب خاص هستی و شروع کردی به شاخ و شانه کشیدن که باورت کنم و مخاطب خاص صدایت کنم و وجودت را، وجودی که اشتباهاً باورت شده بود را، به رسمیت بشناسم و طبیعتاً من نتوانستم و این شد که این شد. حالا هم طوری نشده. دست برداری، درست می شود. رامت می کنم کم کم. فقط گوش هایت را بگیر تا دوباره هوایی نشوی. آها! قبلش گوش کن ببین چه می گویمت: تو مخاطب خاص نیستی بالام جان! هیچوقت نبودی. می دانم که دلت می خواست باشی، ولی خب، نبودی. تقصیر هیچکس هم نیست. مثلاً من هم می خواستم سلینجر باشم. شد؟ نشد. و چه کسی می تواند الان مقصر حساب شود این وسط؟ حالا گوش هایت را بگیر از این به بعد. می بینی بحث به کجاها کشیده می شود؟ داشتم می گفتم دهانم باز شده و مرد می خواهم که ثابت کند چرند می گوید این دهان و ببنددش. هستی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۴
شب تاب

چه بگویم الان، که خیالت راحت بشود که پاهایم، بله، پاهایم، دیگر هوس پریدن از آن دیوار را ندارند و تو حالا می توانی بی دغدغه ی آوار شدنِ چشم هایم روی صدایت، پشت آن دیوار بنشینی و چایت را بخوری و سرت را گرم کنی با عاشقانه هایی که من ننوشته ام؟ چه بگویم که باورت بشود افسار پایم را داده ام دست چیزهایی که تو را نمی شناسند و هیچوقت راهشان به سمت تو کج نمی شود؟ هان؟

تاوان ترس تو را هم من پس دادم. هزینه اش را شخصاً پرداختم با هرچه که داشتم. حالا بگو، دیگر آنقدر شجاع هستی که، زندگی کنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۰
شب تاب
با آدمی که توی روی مادرش نگاه می کنه و بهش فحش و ناسزا میگه، باید چکار کرد؟ اسمش آدمه اصلاً  ؟   *** *امروز دهم مرداده. قرار بود حالم خوب باشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۱
شب تاب
می آیی امشب را اصلاً هیچ کاری نداشته باشیم با هیچ کجای این دنیا، فقط سرم را بگذاری بگذارم روی پایت و تو برایم هزار اسم خدایمان را تکرار کنی و من هی سبحانک و سبحانک و الغوث و الغوث بگویم و کم کم صدایت بلرزد و صدایم بلرزد و دوباره آن حالِ سه سال پیش بیاید به سراغم و خلاص شوم از آتشی که انداختم به دامن زندگیم و بعدش بخواهم و یا نه، اصلاً هیچ چیز نخواهم و نخواهی که او خودش بی حساب می دهد و چه کسی گفته لب از لب باز کردن لازم است؟ آدمیزاد چه حال هایی را از دست می دهد و چه عمری که دنبال آن می دود و نمی رسد... می رسد؟ *** * صدایت را دلتنگم... صدایت را دعا می کنم... * چرا نباید خواست؟ امشب یا هر شبی از این جاری ِ عمر...؟ * اقیانوسی که عمود بر زمین ایستاده باشد، می تواند دست هایت را بگیرد.  اقیانوس بودنش را باور داشته باش و از غرق شدن نترس...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۲۵
شب تاب
بگذار با فلاکت هفت تایشان را خوابانده باشی تا هشتمی که شروع می کند به جیغ کشیدن، روی روح و روان و دلت آوار شود و بعد تو هراسان دستش را بگیری و ببریش اتاق بازی و همه ی ترس ها و آرزوها و روح و روان و دلش را به بازی بگیری با ماسماسک های مسخره ای که اسم تاب و سرسره به خودشان گرفته اند، تا یک دنیا بدبختی فرویدی و غیر فرویدی گردن آن هفت تا را نگرفته باشد... بعدش بیا با هم یک چایی لیوانی می خوریم و از آرزوهایمان حرف می زنیم و اینکه چقدر هراسِ آدم ها متفاوت است و گاهی دنیای آدم ها چه چیزها که نمی شود...  *** * سه تا آدم رفتند و به خاطر بی کفایتیِ یک عده، دیگر هیچوقت برنگشتند. چطور می شود که دل آدم نسوزد؟ خدا کوهنوردهایمان را رحمت کند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۵
شب تاب
خانومه توی برنامه ماه عسل داره از زندگیش میگه. یه چیز جالبی گفت چند دقیقه پیش. گفت کمونیستا هرچی واژه مربوط به عشق و احساسات و خدا و اینجور چیزها بود رو حذف کرده بودن از آموزش و زندگی روزمره مردم و به همین دلیل، آدم ها اون چیزها رو در درون خودشون حس می کردن ولی هیچ واژه ای برای بیان اونها بلد نبودن و مجبور می شدن که سکوت کنن. ترسناکه... دنیای ترسناکیه. دنیایی که کلمه ای برای بیان اصیل ترین حس های درونت نداشته باشی... *** * امشب، واژه ها را هم که گم کردی، نترس. صاحب واژه ها خودش می داند... *پیشترها، قدیم بودنت برایم عجیب بود و خاص و درگیرم می کرد و با آن نام می خواندمت. اما حالا، مدتی است که عالِم بودنت تمام دنیایم را پر کرده... تو، می دانی. و این آرامشبخش ترین چیزِ دنیاست. * التماس دعا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۵۷
شب تاب
چند روز پیش زمستان بود. آمده بودی که بگویی بزودی بهار می شود و خورشید می آید و هوا دوباره گرم می شود. اما قبلش چشم هایت را خوب باز نکرده بودی. گوش هایت را هم که هیچوقت تصمیم نداشتی باز کنی، فهمیده بودم. خیال هم نداشتی لابد که بدانی خورشید دوست نداشتنم را. خلاصه مژده ات دلم را سوزاند. ولی قصه از قبل نوشته بود و قرار بود من سنگ باشم، نه تو. اهل زیر ِ قصه زدن هم نبوده ام هیچوقت. خواندمش. قصه که به سر رسید، خبرت کردم. بعدش رفتم برایِ خودم. خاموش شدم. سیاه شدم. سکوت شدم. نگرانم شدند. دلم لرزید و چیزهایی که حالیم نشده بود، شد. رفت نشست بالای سرم. شد تاجِ سرم. پادشاه شدم. فحش را کشیدم به جان باد و از قاصدی خلعش کردم، تا کور شود و چیزی را نیاورد دیگر که چند صباح بعد خودش برش دارد ببردش. مملکت، قانون دار شد. دوباره کلمه ها آب بخواهند بخورند باید از من اجازه بگیرند. جاری می خواهند بشوند، باید از من اجازه بگیرند. کسی می خواهند بشوند برای خودشان، باید از من اجازه بگیرند. خلق می کنم. نتوانسته ام تا به حال؟ توانسته ام. ندیده بودم تا به حال که توانسته ام؟ ندیده بودم. کجای این دنیایی که ساخته ام، نشسته ای به تماشای مبعوث شدنم...؟                                                   *** * اینجا مهمان بودم : بوی سیب میدهی دختر :)   ممنونم مهشاد جانکم * باشد که رستگار شویم... * آباجی خانوم، هنوز زنده ام. آدمی که دوستش را، دوستانش را نگران می کند ، باید برود بمیرد اصلاً. شرمنده ام. شرمنده ی همه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۰۹
شب تاب