شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

حسود که باشی، جان می کَنی. زخم می خوری. با ناخن هایت زمین را می خراشی و خاک را زیر و رو می کنی تا چیزی پیدا کنی برای خاموش کردن آتش حسادتت. بیکار نمی مانی. حسودِ واقعی اهلِ یک جا نشستن نیست. با کفش پاشنه ده سانت کلِ شهر را گَز می کند، پاهایش تاول می زند، ولی خانه نمی ماند و نمی گوید به درک! بازی را جلو می برد. یکی می زند، یکی می خورد. گاهی هم دو تا می خورد، ولی هیچ مهم نیست. دورِ بعد جبران می کند.  حسود که باشی، آرام و قرار نداری. هول و وَلا دل و جانت را آشوب می کند مدام. حسود واقعی که باشی، کمتر خوشحالی. اصلاً به فکرت هم نمی رسد که فحشش بدهی که چرا با دختره فلان رفتار را کرده و بعد آرامش کنی و راه به دست آوردن دوباره ی دلِ دلبر را برایش دیکته کنی. اصلاً سراغِ وبلاگ بعضی ها نمی روی. چه برسد که ده بار رفرشش کنی تا تعداد بازدیدهایش بالا برود! یا سه ساعت صفحه اش را نبندی تا از اینکه یکی از ده بیست نفر آنلاینی که دارند می خواننش هستی ذوق کنی! دیوانه ای مگر؟! نه. حسودِ واقعی، عاقلانه رفتار می کند. و هدفدار! حسود واقعی، کور نیست. خوب می بیند اتفاقاً. می بیند همه ی چیزهایی را که می توانست برای او باشد. می بیند لب هایی که با او نمی خندند.چشم هایی که او را نمی خوانند. پاهایی که با او راه نمی روند. می بیند همه ی این چیزها را. می بیند و ساکت نمی ماند. می بیند و به جای شانه زدن موهایش روبه روی آینه، رو به شهر جیغ می کشد. حسودِ واقعی، مجموعه ای از نداشته هاست. این آدم، دل سوزاندن دارد. برایش دل بسوزانید. دعایش کنید.    *** تو خیالت راهت. حسود نیستم. گاهی از شنیدن بعضی خبرها جوری ذوق می کنم که کمی بعد به عقل خودم شک می برم حتی. مثالش را هم که خودت می دانی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۴۰
شب تاب
از خواب که پریدم، ایستاده بود بالای سرم. گفت خواب بد دیدی خاله؟ میخوای برات آب بیارم؟ بغلش کردم. درجا یادم رفت که چقدر دلم می خواست زنده نباشم اصلاً از آن همه آشوب. پرسیدم تموم شد؟ گفت نه. یادم نیست پرچم رئال چه شکلی بود. بیارم ببینیش؟ گفتم نه. یه بوس بده. بعدش پرسیدم چرا امروز نخوابیدی؟ گفت چون همه ی فرشته هام مُردن. گفتم هر کار خوبی که بکنی، یکی از فرشته هات زنده میشن. گفت نقاشی کشیدن کار خوبیه؟ گفتم آره. گفت یادم باشه امشب مسابقه ی رئالو نگاه کنم... *** ... : "هر کار بدی که بکنی، یکی از فرشته هات می میرن."  چه بُکُش بُکُشی داشته ام این پنج ماه. چقدر زمخت شده ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۲۶
شب تاب
آفتاب را چسبانده بودم به طاق و کلی ابر آورده بودم بالای سرِ شهر تا آن عینک آفتابیِ لعنتی چشم هایت را نگیرد از صدایم. نسیم و نم نم باران را خبر کرده بودم. دست نوشته هایم را گذاشته بودم توی کیفم. بوی یاس برداشته بود کلِ شهر از بس صدایت کرده بودم. اصلاً هیچی. هیچی. دیگر کلمه ام نمی آید به خدا. دست هایم می لرزد جانکم. حالا دیگر نخواستنت را یاد گرفته ام. یاد داده ام به خودم. فهمانده امش به خودم. دارم چیزهای دیگر می نویسم. کشیده بودمت بیرون از هر چه کاغذ کاهی و مداد که بود. حالا چرا اینطور می شود هر از گاهی... نمی دانم... به درک...  *** برای خودم می نویسم. مدت هاست که برای خودم می نویسم. و این مسخره ترین کار ممکن است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۴۴
شب تاب
کسی پنجره ی خانه ی من را نمی شناسد. کسی هوس نمی کند بیاید یواشکی از حیاطم یاس و هلو بچیند. کسی نمی داند ته این کوچه، خانه ای هست اصلاً، که چراغ دارد، حیاط دارد، بند رخت دارد، پتوی مسافرتی آبیِ آسمانی دارد و عصرها بوی چای با هل می پیچد در هوایش. کسی نمی داند این خانه، صاحب دارد. صاحبش هر روز گیس هایش را می بافد، شکلات ها را میچیند توی ظرف چینی گل سرخ ، چای دم می کند و چشم هایش را گرم می کند با چهار خط نوشته ای که داد و بیدادشان از خانه های همسایه ها بلند است. اینجا ته دنیا نیست. اینجا هیچ جا نیست انگار. حتی نقطه ای زیر تمام پونزهایی که به دیوار زده ای روی نقشه ی شهر و رفتی. دلم که می گیرد از این همه سکوت، می زنم بیرون. می روم مهمانی مثلاً. خانه ی همسایه ها. مجالس و مهمانی هایشان. گردهمایی ها و بازی هایشان. ماگم را پر از چای می کنم و آرام آرام از کنار دیوار راه می روم تا چیزی را بهم نریزم. خوب همه چیز را نگاه می کنم. می خوانم. گوش می کنم. می خواهم یاد بگیرم رسمِ مهمانی ها را . نمی شود. نمی توانم. آدمِ این شلوغی ها نیستم. برمی گردم خانه. دلم برایش می سوزد. بدونِ من، خیلی بی کس و تنهاست. دستی می کشم سر و رویش. برایش شعر می خوانم. جک تعریف می کنم و سیر تا پیاز دیده ها و شنیده ها و خوانده هایم را برایش می ریزم روی دایره! دلش را قرص می کنم که یک روز تو هم طعم مهمان را خواهی چشید و ته دلم به خودم فحش می دهم. توی گوشش می گویم که نترس! این همه شب و روزم را بافته ام به در و دیوارت، بالاخره کسی پیدا می شود که ببیند. و باز هم به خودم فحش می دهم. گریه ام می گیرد و می زنم بیرون دوباره. از پشت سرم صدایش را می شنوم. می گوید تو خوبی! گریه ام شدیدتر می شود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۹
شب تاب
دستمالی که هِل داده بود بهم با داغیِ پشت لیوان کاغذیِ چای گرم می کنم و می گذارم روی چشم هایم که دارند درد می کنند از بس به پاورپوینت های احمقانه ی آن کنفرانس احمقانه تر خیره شده اند، بعدش تازه تصمیم می گیرم حرف بزنم : چرا دست از توصیف من برنمیداری؟ "چون آینه ات توی سلف افتاد و شکست." بعد از سه روز، حالا این نهایت لطفی است که به من داری و زحمت می کشی و صدایت را به گوشم می رسانی و منطقی جوابم را می دهی. خوب است. ولی انصافاً تو همیشه همینقدر عینی بودی؟ کلاً خندیده ای به گور پدر هر چه انتزاعات و ظرافت و خیال که بوده. می گویم: سالمه هنوز. و تو حتی سرت را هم بلند نمیکنی: تو بهش نگاه نمی کنی هیچوقت. دستمال را دوباره می چسبانم به دیواره ی لیوان و می گویم: به درک که نگاه نمی کنم. این ساعت اینجا چکار می کنی اصلاً؟ کلاس نداری که بری تا من هم بروم به جهنم؟ جمله ای که داری می نویسی را کامل می کنی و بعدش می گویی: گاو نر خشمگین! دستمال هِل را می گذارم روی چشمم دوباره و می گویم: من که نر نیستم!! می گویی : خشمگین هم نیستی. گاوش منظورم بود. بعد دوباره شروع میکنی به نوشتن و آرام می گویی: تو چی می فهمی از انتزاعات؟! صدایت را می شنوم. صدای رفت و آمد روان نویس سبزت را هم می شنوم روی کاغذ. چشم هایم دارند در می آیند از حدقه. بازشان نمی کنم. تو حالا حالاها از اینجا نمی روی. تازه شروع کرده ای به نوشتن.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۶
شب تاب
تفاله ی چای را که توی دهانت مانده تف می کنی روی چمن ها و می گویی : تو این شکلی می شوی وقتی با آن کفش های واکس نخورده مثل اسب از پله ها می آیی پایین. حالا هی بگو به درک! می گویم به درک و بعد هم توی چشم هایت نگاه می کنم و می گویم: هیچوقت تف نکرده بودی تا حالا. بعد بلند می شوی و کیفت را می گیری دستت. یا شاید هم کوله ات را می اندازی روی شانه ات. به هرحال بدونِ هیچی که نمی شوی، فقط من نمی دانم کدام بیشتر به تو می آید. بعدش می روی و قبلش می گویی مقنعه ات را هم اونطوری تا نزن از کناره ها. می پرسم : چطوری؟ می گویی: همینطوری. بعدش دیگر هیچی نمی گویی و واقعاً می روی. صبر نمی کنی حتی تا من هی حرف بچسبانم به قبل و نگهت دارم همانجا. با دقت مسیرت را از راه سنگفرش شده انتخاب می کنی و می روی که من نمی دانم چه بشود مثلاً. خودت می دانی البته. تصور کن ندانی! چقدر مضحک می شوی! می آیم از جایم بلند شوم که می بینم هیچکدام از سلول هایم نمی خواهند همکاری کنند. محکمتر می نشینم و به آقای فروشنده اشاره می کنم که بیاید. می آید. می گویم: چیپس. پفک و هایدا. لبخند محترمانه ای می زنم و می گویم: چیپس، پفک و هایدا. لطفاً، بی زحمت، لطف کنید و چند عبارت و کلمه ی دیگر را هم به سفارشم اضافه می کنم و آقا که می رود یادم می افتد که صد بار گفته ای کاش آدم ها اول صدایت را میشنیدند و حرف زدنت را می دیدند، بعد خودت ظاهر می شدی در چشمشان! و بعدِ هر صد بار هم آه کشیده ای. سفارشم که می آید روی میز، صد سال است از آنجا رفته ام...   *** * یکی دیگر از ۵ سامز عاقبت به خیر شد. از یک گروه ۵ نفره، چهارتا دانشجوی ارشد، آمار خوبی است به گمانم! من که از اول هم راهم کج بود! نبین که تبریک نمی گویم اینجا! نا متجانس ترین گروهِ آن پارک را تشکیل دادیم. تبریک هایمان را گفتیم. آب هویج بستنی و چیزبرگرهایمان را خوردیم و خودمان را به خدا سپردیم تا روزی دیگر و ساعتی که این پازل، با همه ی تکه هایش یک جا جمع شود و ساعتمان خوش تر شود. * بعضی از دخترها، جایشان را باز می کنند در شهر. کار و درس و دیدار و صد چیز دیگر. دنیایشان را می سازند با آدم های مختلف و رنگ به رنگ. با خنده. با تفریح. با حرف. با همین گروه هایی که می دانم. که می دانید. دنیایشان بزرگ می شود. لایه های مختلف پیدا می کند. گاهی می توانند روزهایشان را عمیق کنند. گاهی می توانند طولانی اش کنند. همه چیزشان خلاصه نمی شود در یک چیز. در خانه. در خانواده. بعضی هایمان اما همینیم. خلاصه شده. جمع شده در خانه. جمع شده در خانواده. می رویم سراغ کارمان و سر ساعت برمی گردیم خانه. می رویم با دوستانمان پارک و برمی گردیم خانه. شام را با خانواده می خوریم. از خانواده اجازه می گیریم برای همه چیزهای بزرگ و بعضی چیزهای کوچک. پشت و پناهمان خانواده است اصلاً. چیزی جز آن نداریم. عکس محل کار و دوستان و عشقمان را می چسبانیم روی دیوار خانه ای که با خانواده مان زیر سقفش می خوابیم. وبلاگمان را ، اگر داشته باشیم، می نشینیم کنار خانواده، پاهایمان را دراز می کنیم و به روز می کنیم! خلاصه سر و تهمان را بزنید شاه کلیدمان یک کلمه است: خانواده.  آن گروه اولی، بالاخره غمهایشان را به یک چاهی می ریزند. این همه دوست و آشنا و شب و محل های آشنا و پاتوق و خیابان و وبلاگ و غیره، بالاخره، به کارشان می آید خب. گروه دومی هم چاه های خودشان را دارند. همچین هم نیست که حناق بگیرند. آدمند آنها هم! آدمیم! ولی با این اوصافی که رفت، فرض کن خانواده، راه دل سوزاندن را پیدا کند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۲
شب تاب
یک آسمان آبی بالای سرم بود و یک چمن خیس، زیر پایم. از آن طرف که پشتِ سرم بود، بوی تو می آمد و پاهایم هی شلپ شلوپ می کردند و می رفتند که مثلاٌ بوی تو جا بماند همان اطراف. چه ماندنی! چیزی زیرِ پوستم نمی دوید. صدایی از گلویم در نمی آمد. کارد می زدی، احتمالاً خونم هم نمی آمد. نه اینکه عصبانی بوده باشم.نه. مگر آن چشم ها می گذاشت عصبانی باشم دیوانه! فقط، رد که می شدی از حوالی ام، چیزی در من نمی ماند جز یک لبخند. نیشم بسته نمی شد تا شب! ساعت رفت و آمدت را از صورتِ من می خواندند. خیس و نم کشیده داشتم به حالِ خودم زار می زدم. نیشم باز بود البته. باید همه می فهمیدند که تو، همینجاها بوده ای... راستی،همیشه، خیس و چروک و اخمو و خسته، من باید می بودم؟ حالا چه می شد که یک بار هم تو، از روی چمن های خیس رد می شدی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۱۱
شب تاب
دوشنبه، قد و نیم قدها را سپردم به دستان همکار جان و یک ساعت زودتر زدم بیرون تا برسم به وصال. همانجایی که هر روزِ زمستان پارسال را از روبه رویش رد شده بودم و مدام با خودم گفته بودم که بالاخره یک روزی می روم آن تو! زود رسیدم. میزبان خوشرنگم بعد از من رسید. چای خوردیم و حرف زدیم و خب جالبش اینجا بود که هی من داشتم خودم را از درون به شیرکاکائو و آب هویج بستنی دعوت می کردم به خاطر این غلبه ای که بر ترسم از اتفاقات جدید کرده بودم و میزبانم هم هی مهربانی می کرد و لبخندهای خوشگل خوشگل می زد! دوستان دیگری هم کم کم آمدند. که کاش زودتر می آمدند تا بیشتر می شناختمشان. البته یکیشان که هیچوقت فراموشم نمی شود! همان نازنینی که من را از روی چشم هایم شناخت و اسم خودم و وبلاگم را ردیف کرد و کلی ستاره و ماه و رنگینک توی دلم روشن کرد. خوش گذشت. دیروقت شد. خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خانه. نصف راه را رفتم که رنگِ آسمان و ساعتهای مترو شیر فهمم کردند که خیلی دیر شده. آچو را خبر کردم که بابا را یک جوری راهی کند دنبالم. بابا که آمد، اخم نداشت. عصبانی نبود. غر نزد حتی. عجیب بود. ولی شاد و شنگول رسیدیم خانه! روز قشنگی بود. همه چیز برایم داشت. از کار و عصبانیت و بدو بدو و کار بدنی تا استرس و تجربه و آدم های جدید و همه چیز! شبش مثل سنگ افتادم. اصلاٌ نفهمیدم کی صبح شده و رسیده ام مهد و دارم لباس شازده کوچولو را تنش می کنم که برگردد خانه! از جمعه ی قبلش، مامان رفته بود رامسر با دوستانش! آنقدر بهش خوش گذشته که هنوز چشم هایش دارد برق می زند. کلی کلوچه برایم آورده! کلی! بعد هی آچو میگوید مثل گلنار کلوچه نخور اینقدر! بعد خودش میگوید : نه! اون که کلوچه می خورد گلنار نبود، خرسی خانوم بود! بعدش هم فرار می کند می رود که دستم به گیسِ بافته اش نرسد. خان داداش هم دیشب از شیراز آمده و مسقطی آورده برایم. چند وقت پیش هم رفته بودیم با آچو نصف فروشگاه شیرین عسل را خالی کرده بودیم. بیچاره کت و شلوار نازنینم که توی خیاطی منتظر پرو نشسته. مهم نیست البته. از فردا به مدت یک هفته قرار است به جای دو نفر کار کنم. همکار جان رفته مسافرت و من مانده ام و تمام قد و نیم قدها. حالا که یادم رفته آمدم چه بنویسم، این را هم بگویم که در این هفته برای بار دوم یکی خواباندم زیر گوشِ ترس از اتفاقات جدید و رفتم به اولین کتابخانه ای که در آن عضو شده بودم. فضا به کلی تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل قبل نبود در ظاهر. ولی روبه روی قفسه ها که ایستادم، جلوی اشکم را نتوانستم بگیرم. به خانوم کتابدار گفتم می توانم اینجا عضو بشوم؟ عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد. سالن روبه رویی را نشانم داد و گفت برو اونجا عضو شو. عصبانی شدم ته دلم و با خودم گفتم اگر خانوم شکیبا بود صد سال سیاه من را فراموش نمی کرد و به جای دیگری حواله ام نمی داد. شجاعتم را جمع کردم. دسترسی به کتابهای آن قفسه ها را می خواستم. برای رسیدن به همه ی چیزهای خوبی که یادم دادند، همه ی آن حس های خوب، همه ی آن بزرگ شدنها، مستقل شدن ها. می خواستمش. گفتم: آنجا عضوم. اینجا هم عضو بودم. چهارده سال پیش. چی باعث میشه اجازه ندید از کتابهای اینجا استفاده کنم؟ و ناگهان معجزه شد؟ گفت: هیچی! با کارت همان یکی کتابخانه بیا از اینجا هم کتاب بگیر! بعدش هی من قفسه ها را نگاه کردم و کتابها را لمس کردم و آخرش ماتیلدا به دست دویدم بیرون تا بابا بیشتر از این عصبانی نشده از انتظار. چقدر حس عجیبی داشتم. کاش بلد بودم بنویسمش. چقدر درد دارد نوشتن را فراموش کردن. انگار داری می سوزی و مدام بوی گوشت و موی سوخته، توی دماغت می پیچد... *** خرداد ماه، یه بازی وبلاگی راه افتاد که قرار شد کتابخونه هامونو به هم نشون بدیم. نشون دادیم. همش ثبت شد : اینجا. زهرا خانومِ ما، دیر رسید به بازی. ولی باز هم همت کرد و عکس کتابخونه اش رو گذاشت توی وبلاگش. این کتابخونه اش : اینم وبلاگش : کمد جوراب های یک فیلسوف
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۵۴
شب تاب
زیادی خیال می کنم. خیال های خوش، ناخوش، هر چی... با خیالم می سازم. با خیالم خراب می کنم. با خیالم می روم گم می شوم. با خیالم به درک که چه می کنم. نباید دیگر خیال کنم. همین. آدم ها واقعی که هستند، برخورد واقعی می طلبند. با خیال، نمی شود. نمی شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۱۳
شب تاب