شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

نظر واقعی ام درباره مامان ها بهتر است بماند برای خودم. بماند تا وقتی که خودم مامان شدم و فهمیدم یک من ماست چقدر کره می دهد. اما یک سری نظرهای عمومی تر هم دارم. مثلاً اینکه مامان ها شاخ و دُم ندارند. عوضش صد تا صد تا چشم دارند. و اینکه بوسیدن مامان ها خیلی کیف دارد! تا حالا سر به سرِ مامان ها گذاشته اید؟! آنها را خندانده اید؟ قلقلکشان داده اید؟! تا حالا با مامان ها نشسته اید و از آنها خواسته اید که از خواستگارهایشان برایتان تعریف کنند؟! تا حالا سعی کرده اید دنیای مامان ها را کشف کنید؟ امشب، به چشم های مامانت خیره شو. به زنی که تو را به دنیا آورده. سعی کن بفهمی که چقدر به او شباهت داری. سعی کن این معما را حل کنی. **** من تولد شما رو به شما و همه ی کسایی که دوستتون دارن تبریک میگم خانومِ طاهره. مبادا ما رو از یاد ببرید...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۲۸
شب تاب
شهر آتش گرفته بود. نه اینکه بایدی باشد، یا نباشد. گرفته بود. خبر را همه شنیده بودند. ولی یکی بیشتر از همه سوخته بود. شکایت می کرد که چرا. چرا؟ کدام شهر تا همیشه سر پا مانده؟ نمی دانم. شاید مانده. من، بی سوادم. و سواد، ربط دارد. به همه چیز ربط دارد. آدمی که سواد زندگی کردن دارد، شکایت هایش کم تر می شود به گمانم. من شاکی ام. شاکی و عصبانی. چرایش بماند. شاید یک روز یادم رفت و دیگر عصبانی نبودم.****گابریل گارسیا مارکز، مُرد. DNA متفاوتش را هم با خودش برد. ظاهراً همه می میرند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۸
شب تاب
تو نمیدانی من امروز چه کردم. خودم هنوز گیجم! رفتم افق. به خودم جایزه دادم. یک شکلات گلاسه خوردم تا مغزم خنک شود و باور کنم که آن آدم، من بودم! گفت فلان کار را که وظیفه ات نیست بیا و مثل همیشه با گردن کج و به روی چشم گویان انجام بده و گفتم، نه. گفتم نمی توانم. گفتم چشم پزشک گفته پشت کامپیوتر ننشین. یک ذره دروغ بافتم. یک ذره. ولی می ارزید. کمرم را داشت دو تا می کرد. طاقت نیاوردم. عاقبت بعد از یک سال زبانم چرخید به نه گفتن. جوری بهش برخورد که بیا و ببین. نتوانست پنهان کند. توی دلم یک به دَرَکِ قوی و عظیم و محکم گفتم و رفتم پیِ وظایف تعریف شده ام. این داستان ادامه دارد البته. گرگ زخم خورده، زهرش را می ریزد. منتظرِ فرصت است. بگو منتظر باشند. ما نیز با آنها منتظر می مانیم!***کسی می دونه چه بلایی سر وبلاگ مهشاد هاشمی اومده؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۱۸
شب تاب
بعدش تو از من بدت آمده بود. اولش من ناراحت شده بودم. منتظر بودم یکی بیاید بگوید نباید ناراحت بشوی تا خیلی قشنگ بزنم توی دهنش. کاری ندارم به این حرف ها. دلخوری ام را نمی خواهم برای خودم نگه دارم. نمی خواهم. واژه ها را خیلی شیک، تعمداً جوری انتخاب می کنم که بوی دلخور شدنت به دماغم برسد. دوران لبخند و رد شدن و ندیدن و پذیرفتن را مدتی است گذرانده ام. دقیقاً از وقتی که مجبور شدم هر روز با یک دیوانه سازِ روح خوار معاشرت کنم. چشم در برابر چشم. عوض شده ام. حالا دیگر می پرسم. چرا دلخور شدنم مهم نیست؟ سوال کلیشه ای تر از این؟ جمع کن. جمع کنیم. این سفره به دلِ ما نان نمی رساند. دوستتان دارم. دوست داشتنِ آدم ها را بلدم از قضا و فراموشش هم نمی کنم. عادت دارم به دوست داشتن. وقتی سین گفت که تو خیلی مهربانی! به همه کمک می کنی! این خوبه! به خودم پوزخند زدم. باور نمی کنم کسی باشد که اینطور نباشد. هیچ جور توی کَتم نمی رود که کسانی مثل من چیزی اضافه تر دارند و مهربانی یک جور، چِمیدانم! مسخره نیست؟ هست. به خدا که هست. چرا نمی توانید یک ذره حالم را خوب کنید؟ انصافاً اینقدر سخت خوشحال می شوم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۷
شب تاب
من افکار و احساساتم را خوب بیان نمی کنم. خیلی هم گُه بیان می کُنمشان. خیلی وقت ها حیف می شوند افکار و احساساتم و اصلاً یک چیز عجیبی می شوند و کلاً زیر و رو می شوند و آدم ها به کلی رَم می کنند و من می مانم و حوضم. سال هاست این ویژگی را در خودم کشف کرده ام و به سادگی خودم را در دسته ی « آنهایی که نمی توانند بفهمانند» قرار داده ام و هی گشته ام به دنبال دسته ای که بشود نامش را گذاشت « آنهایی که حرف ِ آنهایی که نمی توانند بفهمانند را می فهمند» و خب یک سری موفقیت های ناچیز هم داشته ام، ولی حالا کو تا آن لحظه ی آرامش؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۲۶
شب تاب
دو سالشه. شش ماه پیش پدر و مادرش از هم جدا شدن. با پدرش زندگی می کنه. اولین باری بود که می دیدمش. یک ساعت و نیم توی بغلم گریه کرد. بعدش سیب خورد. شیر خورد. بازی کرد. خندید. خوابید. تمام روز بهم گفت مامان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۵۱
شب تاب
"از هر طرف که بروی می رسی به زهرا. به کسی که هرطور صدایش کنی، نامش خودِ احترام است." سیزده که عددی نیست خانُم، بوی شما که بپیچد، هزارها هزار بِدَر می شود بی سلسله مراتب و کاغذ بازی. راستش توی ماشین که نشستیم برای برگشت، ترسیده بودم باطری ام خالی شده باشد و کلاً این همه خوشی از اول سال بی خودی و پوشالی و بی وزن و عیار بوده باشد،اما حواس شما، بس که خوبید و حامی، باز به دلِ این خانواده بود و بی هوا اسم و روضه تان را نشاندید وسطِ ساعتمان و نگذاشتید روزمان بی نام شما شب شود، آن هم در اینچنین روزی. شما که غریبه نیستید، مذهبی بودن را هیچوقت درست بلد نبوده ام خانُم. پای ثابتِ هیچ مجلس و روضه ای هم نبوده ام. اما همیشه از دور شدن ترسیده ام. همیشه دانسته ام که مرکز، ستون، ریشه، سقف و امن و امان، جایی است هزارها کیلومتر دورتر از جایی که من ایستاده ام خیلی وقت ها و این بغضم را ترکانده بارها و بارها. شده که اصلاً دنبالتان نگشته ام، شده که لجباز شده ام و عمداً کنارتان گذاشته ام، شده که چشم هایم را بسته ام، گوش هایم را گرفته ام، پاهایم را گفته ام که راهی را بروند غیر از شما و راستش خودم هم نمی دانم که این همه جهالت را کدام گوری می خواستم ببرم با خودم، ولی اصل، این است که نگداشته اید. روی چه حسابی؟ نمی دانم و عقلم قطعاً به چیزی جز خوبیِ بی حدِ شما گمان نمی برد. شاید نباید می گفتم. نباید می گفتم خانمُ؟ کاش می دانستم. چقدر به آنها که همیشه می دانند چه چیز را کجا و چطور و چه وقت باید بگویند، حسودی ام می شود. می شود یک خواهشی بکنم خانُمِ طاهره؟ می شود امسال یک چیزی را فقط از شما بخواهم که ببرید پیش خدا و برایم بگیریدش؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۰۳
شب تاب
آچو در واکنش به صحنه های پر از ماکارونی در سریال پایتخت 3 : فردا کل ایران ماکارونی می خورن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۳۸
شب تاب
ضرب المثل ها باید راست باشند. درست باشند. حاضرم برای راست بودن این یکی نذر کنم. همین که می گوید سالی که نکوست از بهارش پیداست، همین. بهارهای کودکی و نوجوانی را اگر سوا کنیم، این چند سال اخیر اصلاً بهار نداشتیم. بهاری نداشتیم که سال نکو بیاید از پی اش. اما امسال... هنوز خیال می کنم دارم خواب می بینم. خیال می کنم چشم که باز کنم دوباره صحنه مثل چند سال اخیر چیده شده و همان اخم و تخم ها، همان بدخلقی ها، همان دعواهای مسخره و بی اساس و بی معنی و بی جا، همان حرف های نازیبا، درست چند ساعت مانده به تحویل سال، قرار است تکرار شود. انگار خواب دیده ام که امسال همه می خندیدند، همه بودند، آرامش بود و در سایه ی همه ی اینها عید شد! تفاوت دارد از سر و روی این سال می ریزد. من با این تفاوت ها کِیف می کنم! هر شب دو سه بار از خواب می پَرم و این بهار را در ذهن مرور می کنم تا ببینم واقعی بوده یا نه. من به این وقایع عادت ندارم. کاش اینقدر ادامه داشته باشند تا به آنها عادت کنم. من برای درست بودن آن ضرب المثل، نذر می کنم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۱
شب تاب
می دانستی و نگفتی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۴۳
شب تاب
سال نو باید تبریک گفته شود. هر چیزِ نویی باید تبریک گفته شود. اصلاً هر چیزِ نو و غیر نویی باید تبریک گفته شود. آنقدر که باورمان بشود مبارک است. باورمان بشود تمام لحظه ها مبارک اند. شهر کوچک تر از آن است که با نامبارک ها پُر شود. ایام را از شما مبارک باد ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند مبارک شمایید! * سال نوی همه مبارک. همه و همه به علاوه ی آقای ژنرال.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۴۸
شب تاب