شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

قدیم ها دخترها عاشق فوتبالیست ها و بازیگرهای سینما می شدند. حالا اما این چند نفر نمی گذارند چشم برداریم از قد و بالایشان! بعد تازه برنده هم می شوند! الله اکبر! اصلاً این روزها همه ی دخترهای مجرد این مملکت که یک ذره عقل(!) توی سرشان دارند، فانتزی هایشان را روی تصویر این ها می چینند! خدا نصیب کند! بعضی ها واقعاً خوبند!   * دو متر جذابیت ناب *در ستایش تیم ملی والیبال *در ستایش تیم والیبال *مناجات نامه! *سطرهایی برای ماچا!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۲
شب تاب
حال یادبان خوب است و من خوشحالم!     yadban.ir
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۳۸
شب تاب
گریه کردم دیروز. یه کم. از سرِ احساسات. یک جور واکنش طبیعی و غریزی. انتظارش را داشتم. یک ماه بود منتظر بودم. برای روز آخرش برنامه هم ریخته بودم حتی، که ناهار سفارش بدهیم از بیرون با همکارها و قشنگ یک دل سیر خداحافظی کنیم با هم. ولی نشد. خیلی ناگهانی خبردار شدم که امروز روز آخر است. تمام. گریه ام گرفت. ماهان و نی نی جان را که بوسیدم، گریه ام گرفت. همین است دیگر. عاقبت وقتش می رسید. همکار جان گفت حالا من با کی حرف بزنم؟ گفتم نمی دانم، فقط هر کاری می کنی با جدیده دعوا نکن! خندید! روز آخر هم پتو بازی کردیم و همه سالم رفتند خانه. من هم رفتم "کتاب" و شکلات گلاسه سفارش دادم. این هم از برنامه های روز آخر بود که مثلا یک سال کارم را جشن بگیرم برای خودم. هه! بعدش آمدم خانه و زندگی ادامه پیدا کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۵۳
شب تاب
امروز بهم گفت: کاش من پسر شما بودم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۴
شب تاب
به زیارتگاه ها اعتقاد دارم. به ایمان آدم ها بیشتر. حرف خاله صغری گوشه ی دلم مانده و بیرون نمی رود. یک روز که شوخی شوخی از راست و دروغ باباقوچ حرف می زدیم، خاله گفت که خشت دیوار هم حاجت آدم را می دهد، اگر آدم عقیده داشته باشد. "محمد حسن" خشت دیوار نیست. خشت هم اگر بوده، حالا از برکتِ ایمان صدها انسانِ دردمند، شده یک جور قبله. سه سالِ پیش خیلی اتفاقی حال و هوایش را درک کردم. آن روزها، همه چیزِ زندگی ام آوار شده بود روی سرم. دور بودم. سفر دو هفته ای شد دو ماه و چقدر آن دو ماه عجیب بود. عجیب. وسط های سفر بود که رفتیم به یک سفر دیگر! رفتیم زیارت. یک امامزاده بود توی کوه. کوهش کوه بود! راه صعب العبور بود. قدم به قدم آب می جوشید از کوه و زمین. به عمرم آن همه برکت ندیده بودم و از آن به بعد هم ندیدم. یادم نمیاد که چی خواستم. یادم نمیاد که اصلاً حاجتی را با امامزاده مطرح کردم یا نه. فقط غمی که توی دلم نشسته بود، بار سنگینی که روی تمام جانم حس می کردم و احساس عجیب و عمیق غربت را یادم می آید. این را هم یادم است که حتی گریه هم نکردم. کمترین کار برای سبک شدن را هم نکردم. سنگین رفتم و سنگین تر برگشتم. نمی دانم چرا. آنجا که بودم فقط نگاه می کردم. جمعیت را نگاه می کردم که بی وقفه از مینی بوس پیاده می شوند و به طرف کوچک ترین بقعه ای که تا به آن روز دیده بودم حرکت می کنند. جمعیت را می دیدم که می دوند به دنبال بیمار شفا گرفته به امید تکه ای از لباسش برای تبرک. جمعیت را می دیدم که امید دارند، که ایمان دارند. مشهدالرضا هم رفته ام. آنجا هم جمعیت دیده ام. ولی این جمعیت چیزی داشت که توصیفش برایم مشکل است. نوعی سادگی، نوعی استیصال، نوعی بریدن از همه چیز و همه کس. انگار همه رسیده بودند به نقطه ی پایان دنیا. همه واقعاً آمده بودند که "چیزی تغییر کند". نه چیزی کوچک، آمده بودند که سلامتیشان را پس بگیرند و می گرفتند. فکر میکنم اگر می خواهی بروی و بی هیچ تغییری برگردی، باید تا آن زمان که آنجایی، چشم هایت را ببندی. من دلم را بسته بودم و سهمم شد فقط یک خاطره. الهه اما رفته و حاجتش را گرفته. یک ماه پیش بود که توی بغلم گریه کرد و بعد از هفت ماه برای اولین بار به یک نفر گفت که بیماری شوهرش سرطان است. گودیِ پای چشم هایش را یادم نمی رود. پیر شده بود. به موقع پا گذاشتم توی خلوتش. غمباد چیز وحشتناکی است. دست کم نگیریدش. آن لحظه به تفاوت سرنوشت آدم ها فکر کردم. ما سه تا هم سن هستیم. فاطمه حالا یک بچه دارد. الهه یک شوهر بیمار و من؟ جای کدام دوست داشتم باشم؟ با یک تغییر کوچک، شاید آنی که توی بغل دیگری گریه می کرد، من بودم. نمی دانم. این بار ولی می خندید. الهه می خندید. رفته بود و دست خالی برنگشته بود... *** - همه، این امامزاده را " محمد حسن " صدا می زنند. بدون هیچ لقب اضافه ای. انگار خود "محمدحسن" شده یک اسم خاص. - بومی های منطقه به شکلی بدوی زندگی می کنند. بسیار ساده و ابتدایی. - می گویند اگر بیش از 24 ساعت آنجا بمانی، محمد حسن جوابت می کند. و مردم به این موضوع ایمان دارند. - هر روز چندین و چند بیمار از محمد حسن شفا می گیرند. این یک واقعیت است. - ایمان و عقیده آدمی، چیز غریبی است و لطف خواص به آدم ها، چیزی غریب تر.   * این پست در لینک زن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰
شب تاب
نوشتن برایم آسان ترین کار دنیاست. همیشه بوده. غیر از وقت هایی که آنقدر حالم بد است که نفس کشیدن هم سخت است و طاقت فرسا، چه برسد به جادو کردن. کلمه جادو می کند. می توانی یکی را سبز کنی یا می توانی به آتش بکشانی اش. کاری ندارد. فقط باید چیزی را پیدا کرد که ارزش جادو کردن داشته باشد. زمانه کمتر از این چیزها در اختیار آدم می گذارد. چشم که می گردانی یا آنقدر "سطح" می بینی که سرت می خورد به کَف یا آنقدر "عمق" می بینی که چیزی نیست جز تاریکی! همیشه عمق برایم مساوی با تاریکی بوده. چیزی معادلِ دره. سوژه های این روزها نیازی به جادو ندارد. یک گزارش ساده هم از پسشان برمی آید. خیلی ها الان همین کار را می کنند. خیلی ساده، از کمترین ظرفیت واژه ها استفاده می کنیم فقط برای لال نشدن. حیفمان می آید قدرت کلمه ها را خرج کنیم برای چیزهای ساده. همه منتظریم. منتظر چیزی که ارزش داشته باشد. چیزی حتی بالاتر از خود زندگی.   * این پست در لینک زن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۸
شب تاب
واضحه که آقا محمدرضا کی و چی کشیده؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۷
شب تاب
یکشنبه، غمگین بودم و هیچ دوستی نداشتم.   *عنوان، شعری از سیلور استاین محبوبم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۸
شب تاب
شنبه، هدفون توی گوشم. از شهدا تا خاوران دندان روی دندان فشار می دادم تا از ذوقِ سرویس های آرمین تشکری جیغ نکشم وسط اتوبوس! تازه کتابخانه هم نرفتم تا برسم به سِتِ سوم! دستِ رادیو ورزش درد نکند! عجب گزارشی بود! عجب بازیی بود! زدیم برزیلُ لِه کردیم! صبحش به ماهان میگم تیم ملی بازی داره، تو میگی می بَریم؟! می پرسه فوتبال؟ میگم نه! والیبال! میگه نمی دونم. دعا می کنم ببره ولی! بعدش میگه خاله! واسه اینکه بتونم لامبورگینی بخرم باید پولم دلار باشه؟ میگم آره. میگه دعا می کنم یه روز امریکاییا فارسی حرف بزنن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۱
شب تاب
تو، حتماً از من بیزاری که در این هوای طوفانی، کنارم نبودی. من، ترسیده بودم. آسمان قرمز شده بود. ابری نبود، از آن هواهایی که دوست دارم، خاکی بود، خاکِ قرمز. تو کجا بودی؟ چه می دانم. تمام تلاشت را کرده بودی که نباشی، این را می دانم. مثل همیشه، موفق! ولی من یک شکست خورده بودم. ساعت پنج بعدازظهر بود تازه. کو تا شب؟ ولی توی خیابان هیچکس نبود.  ماشین ها با چراغ روشن حرکت می کردند و چیزهای عجیب و غریبی از جاهای نامعلومی به هوا بلند می شد و چندین متر آن طرف تر به زمین کوبیده می شد. درخت ها انگار عزیزی را از دست داده باشند، در جایشان جان می کَندَند. باد نبود، انگار وحشت بود که می وزید. آرزو داشتم توی خانه باشم. یا هرجایی دور از آن جهنم. ولی آنجا بودم. تنها. پنج دقیقه تا ایستگاه مترو مانده بود و من انگار مُرده بودم. زل زده بودم به آسمان و دلم هر آن از جا کَنده می شد و دوباره. ترسیده بودم. با اولین رعد و برق، به خودم آمدم. باران که زد، بدو بدو خودم را رساندم به ایستگاه. تمام پله ها را دویدم و چپیدم توی قطار. کابوس تمام شده بود؟ به آچو زنگ زدم. باید می رفت یک جای امن. خیابان شهدا بسته بود. و من هنوز به خانه نرسیده بودم. ده هزار بار توی دلم تکرار کردم که چیزی نیست! چیزی نیست! چیزی نبود؟ من ترسیده بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰
شب تاب
قلب باید بزرگ باشد. آنقدر بزرگ که همه تویش جا بشوند، دوست و دشمن. قلب باید وسیع باشد و عمیق. تا همه بی توقع دوست داشته شوند. تا بشود پناهِ همه. تا کسی نترسد. قلب باید تفاوت ها را نبیند. قلب باید آنقدر شفاف باشد که همه را مثل خودشان منعکس کند و بپذیرد. قلب باید پذیرنده باشد و بخشنده. قلب باید وصل کردن را بلد باشد. باید دستِ همه را بگیرد. قلب باید سقف باشد و ستون. قلب باید گذشتن و گذشت کردن شیوه اش باشد. باید متعهد باشد به خوبی ها. قلب باید بال داشته باشد. باید بتواند بخندد. آدمی را می خواهم با یک همچین قلبی. تا وقتی گَردِ هر آنچه که جان و روح را آزرده می کند از وجودش پاک کردم، یک گوشه از قلب خوش آب و هوایش یک قالی دست باف پهن کنم، بساط چای را روبه راه کنم و بنشینیم با هم دانه های تسبیح عمر را بیندازیم، یکی زندگی، یکی خوشبختی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰
شب تاب
یکی جای پایش مانده بود روی برف های دویست سالِ پیش. برف شیره درست کردم و گذاشتم لبِ طاقچه و نشستم فکر کردم که اگر این برف ها آب شده بود، حالا من از کجا می خواستم بفهمم که چند وقت است رفته ای؟ که چند وقت است شده ای "یکی" ؟ خب آدم گاهی خواب می بیند. داشتم خوابت را می دیدم. می خواستی برف شیره بخوری، برف شده بود عینِ سنگ. بعدش به من اخم کردی و من هم گفتم به من چه. قبلش گفتم اخمت را قربان! ولی دیدم لوس شده ای و اصلاً راه را گم کرده ای، این شد که گفتم به من چه و گفتم به درک و گفتم گمشو، می خواهم بیدار بشوم. بیدار که شدم، خُلقم تنگ بود. یک عالمه گریه کردم، یک عالمه. موهایم را چنگ می زدم و گریه می کردم. عادت نداشتم نبودنت را. زمانه چه بد تا می کند با دل آدم. یک شبه از شاعر تبدیل می شوی به گُه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۶
شب تاب
میگه: خاله! می خوام طبل بخرم. برم امریکا طبل بزنم. مشهور بشم. پولدار بشم، بعدش لامبورگینی بخرم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۶
شب تاب
یک سی دیِ بِن تِن از ماهان قرض گرفتم و حالا معلوم نیست کجاست و در کدام گورِ کدام قبرستان خوابیده این بِن تِن لا مذهب که هرچه می گردم پیدایش نمی کنم. هر روز هم سراغش را می گیرد. چند روزی است که بچه ام را سَر دوانده ام تا بلکه پیدایش کنم یا یکی برایش بخرم. امروز مهمان کلاسِ من بودند. اجازه دادم تمام مدت بازی کنند! ماهان از ذوقش بالا و پایین می پرید و می گفت : "خاله اجازه می دم سی دی بِن تِنَم سه ماه دیگه دستتون باشه!! "
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۹
شب تاب
چقدر از چیزهایی که از خودمان می دانیم و در درون خود می بینیم، راست و درست است؟ و چقدر از چیزهایی که دیگران می بینند و می دانند؟ آیا ممکن است کسی تو را بهتر از خودت بشناسد؟ و نسخه ی باور و تصمیمت را بپیچد با یک پوزخند؟ چطور می شود که فهمِ آدمیزاد نسبت به زندگی اش اینقدر کم انگاشته می شود؟ هپروت؟ از همان سالِ عجیبِ 87 تا همین حالا، در هشتاد درصد روزها، خورشید نبود و من بودم، صبح و شب. دویده ام. برای چیزهایی که دوست داشته ام، برای چیزهایی که مجبور بوده ام، دویده ام. شکایت هم کردم؟ پا پس کشیدم؟ کدام کار را نیمه کاره رها کرده ام؟ کدام قورباغه را قورت نداده ام؟ می دانستم دارم چه می کنم. درسم را می دانستم. و نیازم را. می دانستم که باید سرِ کلاس استاد سلیمانی باشم تا استاد بگوید من به تو ایمان دارم. می دانستم که هزار جای دیگر ممکن بود و می شد که باشم، ولی حالا اینجایم. در این دانشگاه و این رشته و چه باید کرد؟ سازش. می جنگیدم؟ می توانستم سالِ بعد جای دیگری باشم؟ نمی خواستم. سر سوزنی می شناختم خودم را و یادم هم نرفته بود که آچو چطور ثبت نامم کرده بود توی سایت سنجش.  دوستانم را می دانستم. گروهی ساخته بودیم که رد خور نداشت! تن بودیم! همه سر نبودیم، یا پا یا دست! هرکدام یک چیز بودیم. کمکِ هم. یارِ هم. یاور هم. دوستِ هم. چهار سال تمام و بعدش، خودم را، خودمان را ساختیم. تمام این سالها، چیزی را دوست داشتم، عُرضه و عشق کاری را در خودم می دیدم و تقریباً همه سرسری از آن می گذشتند و می گفتند داغی! آچو باورم کرد. کمکم کرد. دوره را گذراندم و شدم مربی. مربیِ قد و نیم قدها. شدم یک مربیِ مهدکودک. گاهی فکر میکنم مگر بقیه ی دخترهای هم سن و سال من چه می کنند؟ چه کرده اند؟ چه تخم دو زرده ای کرده اند که در عالم هپروت نیستند و من هستم؟ دلم سوخت. دلم گرفت. هم اندازه ی عمری که از خدا گرفته ام، از خودم و زندگی ام می دانم و می فهمم، نه بیشتر، نه کمتر. این، محلِ مناقشه است؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۶
شب تاب
نی نی جان جیشش را یاد گرفته. یاد گرفته که به موقع بگوید جیش دارم و بعدش من باید بدو بدو برسانمش به لگنش! شش ماه است که منتظرِ این روزیم. امروز، یک حس شیرین و آرامشبخش در فضای کلاس نوپا موج می زد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۴
شب تاب
چند لحظه ی پیش کولر روشن بود از گرما و حالا، طوفانی شده که بیا و ببین! باد است و باران است و برق و رعد! چه رعدی! حال تهران دیدنی است! بهار حال خودش را نمی فهد. حالا هی بگویید پاییز فصل عاشقان است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۱
شب تاب
رفتیم سفر، برای تماشای این ها. خوانسار.گلستان کوه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۳
شب تاب