شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

.

.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۳:۰۲
شب تاب
روز دهم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۴:۵۸
شب تاب
درک شرایط خانواده، اولین و مهم ترین چیزیه که یه بچه کارگر باید بفهمه و یاد بگیره. اگه نفهمه و یاد نگیره، هیچ تفاوتی با خر نداره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۰۶:۴۸
شب تاب
صبای سر به مهر رو دوست دارم. انگاری می شناسمش. خیلی آشناست. مخصوصاً اونجا که میگه : " خدایا! چرا همه با اولین نگاه می فهمن که من آدمیم که راحت میشه بهش توهین کرد...؟"   * سر به مهر - کارگردان : هادی مقدم دوست
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۷:۵۶
شب تاب
روز نهم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۵:۰۱
شب تاب
کسی نمی داند. آدم خودش که می داند چه بوده و چه شده! خدا که می داند!   * ادامه ی مطلب، چیزی است درباره خودم و خودم. اینجا نوشتمش تا یادم نرود. تا جلوی چشمم باشد. این روزها دوست دارم بنشینم به مقایسه و بررسی. عکس هایم را نگاه می کنم. از کودکی تا همین حالا. آرزوهایم را به یاد می آورم. اینکه در فلان سن، چه آرزویی داشتم مثلاً. یا چطور رفتار می کردم. یا بارز ترین ویژگی ام چه بوده، خودم چه فکر می کرده ام و دیگران چه می گفته اند. چه چیز را نگه داشته ام و چه چیزهایی را خواسته یا ناخواسته به باد داده ام... روزی بوده که آرزو داشتم وقتی به کف دست هام نگاه می کنم، ناخن هایم را ببینم! چه سالی بود که تصمیم گرفتم دیگر ناخن نَجَوَم؟ روزی بود که آرزو داشتم بتوانم از خرت و پرت ها و خرده ریزهای یادگاری دل بکَنم. و حالا خیلی ساده حتی از آدم ها هم دل می کَنم، چه برسد به تکه های روزنامه و اس ام اس های قدیمی و هزار چیز از این دست. نه این که سنگ شده باشم و بی احساس. منطقی تر برخورد می کنم. راحت تر می توانم کسانی را که دوست ندارم راه ندهم به دنیایم و یا اگر هستند، بیرونشان کنم. رودرواسی با خودم را کنار گذاشته ام و راحت ترم. سبک شده ام. وابستگی های کمتر، پای آدم را سریع تر می کند، فرقی نمی کند، به هر سمتی. روزی بوده که آرزو داشته ام فلان قدر پول توی حسابم داشته باشم و خب آن موقع آدم هایی که با شنیدن "فلان قدر"ِ من پوزخند می زنند را نمی شناختم و ندیده بودم اصلاً. چه می دانستم آرزوهای یک نفر برای یک نفر دیگر چقدر حقیر و کوچک و ناچیز می تواند باشد. خلاصه همه چیز خوب است! هرطور که حساب کنم، تعداد آرزوهای برباد رفته ام چیزی است خیلی خیلی ناچیز تر از تعداد آرزوهای برآورده شده ام! اما خب بحث کیفیت هم مطرح است. بماند. داشتن خط خوش همانقدر می تواند آرزو باشد که چاپ شدن یک کتاب از شعرهایت. پیشرفت های ریز ریزم را ردیف می کنم و با یادآوریشان کیف می کنم. استعداد درخشان نشدم در دانشگاه. فوق لیسانس نگرفتم. در کاری مرتبط با رشته ام مشغول نشدم. هیچ شعر و نوشته ای را هیچ کجا چاپ نکردم. حتی نتوانستم تو را نگه دارم. ولی هنوز کسی که وقتی می خندد چشم هایش برق می زند، کسی که می تواند همه را دور هم جمع کند، کسی که یک تنه از پس 20 تا بچه ی ریز و درشت برمی آید، کسی که از زباله یک دنیای شاد و خلاقانه می سازد، منم. به خودم افتخار می کنم. و دیگر منتظر افتخار کردنِ بقیه نمی مانم. این هم یکی از پیشرفت های ریز و نازنینی است که خون دل ها خوردم تا حاصل شد. کسی نمی داند. آدم خودش که می داند چه بوده و چه شده! خدا که می داند!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۱:۱۵
شب تاب
روز هشتم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۶
شب تاب
قرار نبود زندگی اینطوری باشد. ما خیال می کردیم که قرار نیست. خیال می کردیم جای هیچ چیز با چیز دیگری عوض نمی شود. خیال می کردیم اصل عوض نمی شود و هرچه بلا هست روی جزئیات نازل می شود. جزئیات هم که خب، کاری ندارد، آدم تحمل می کند. ولی عوض شد. اصولی که خیال می کردیم ابدی هستند عوض شدند. حتی جای آدم ها هم با هم عوض شد. وقتی بچه ای، این عوض شدن ها هیچ خوب نیست. گیج و منگ چرخ می خوری توی زندگی. تازه اگر نفهمی که چه اتفاقی افتاده، اوضاعت روبه راه تر است. فوقش کمی درد می کشی، یا کمی کمتر از دیگران کودکی می کنی، یا وسط گیج شدن ها پرسه می زنی و بزرگ می شوی آهسته آهسته. ولی وقتی که بفهمی... درست از لحظه ای که بفهمی، دیگر زندگی نمی کنی. یا در بهترین حالت، عوضی زندگی می کنی، برای زمانی خیلی خیلی طولانی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۰۱:۱۴
شب تاب
روز هفتم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۸
شب تاب
روز ششم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۴
شب تاب
شکرگذار باشید. لطفاً شکر گذار باشید. تو رو خدا شکرگذار باشید. خیلی ها سقف بالای سر ندارند. خیلی ها غذای گرم در سفره ندارند. خیلی ها جسمِ سالم ندارند. شما که دارید، شکرگذار باشید. این، واقعاً کار سختی است؟ یا شما دارید شانه خالی می کنید؟ خدا می بیند. می بیند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۱۸:۵۸
شب تاب
روز پنجم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۲
شب تاب
روز چهارم ...         * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۵
شب تاب
باران باریده بود روی تمام درخت های دانشگاه، از شرق تا غربش. من هم نشسته بودم توی همان آمفی تأتر کوچولوی زیرِ ساختمان مرکزی. از معدود روزها و ساعت هایی بود که توی آن دانشگاه دَرَندَشت تنها بودم. نشستم و دختر ستاره ای خواندم. صبحش زودتر آمده بودم برای انجام کاری، که نشده بود و دلم گرفته بود. آن روزها هنوز این آدمی نشده بودم که خیلی ساده راه بیفتم بروم مثلاً دنبال کارهای اداری یا گرفتن حقی، چیزی. آن روزها فرق داشتم. خودم را دوست نداشتم. آن روز و ساعت یک نقطه عطف شد مثلاً. ماه های طولانیِ بعد را تلاش کردم برای تغییر کردن. گفتم لااقل چیزی بشوم که خودم خودم را دوست داشته باشم. شدم. بعدش تو رفتی. نکته ظریفی این میان بود که من نادیده اش گرفتم. حالا، دو سه سالی هست که من، این نکته ی ظریف را آه می کشم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۸
شب تاب
روز سوم ...       * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۱
شب تاب
حتی فونتی را انتخاب می کنم که هم نامِ توست. و با ایمانی قوی به چرند بودنِ شعری که می گوید از دل برود هر آنکه از دیده برفت، صد بار اسمت را تایپ می کنم و پاک می کنم. تایپ می کنم و پاک می کنم. تایپ می کنم و بغض می کنم. چیزی نمی گویم، و این یعنی که تو، تب تندی بودی که خیلی زود عرق کرد و تمام؟ یک روز هم نبود که یادت نکنم. یک روز هم حتی نبود که یادت نکنم. اینکه کجایی، چه می کنی، حالت چطور است، کسی هست که حالت را خوش کند، کسی را راه داده ای به دنیایت که حالت را خوش کند، هنوز می خوانی، هنوز می نویسی، و هزار چیز دیگر را درباره تو، نمی دانم. نمی دانم. خیالبافی هم حتی نمی کنم درباره اش. خیال با داستان تو تناسبی ندارد. اولین واقعیتی بودی که با آن روبه رو شدم و فهمیدم واقعی است! دوست خوبی بودی. هستی. حتی اگر نباشی و هرگز نفهمی که دلم برایت تنگ است. همیشه دلم برایت تنگ است. من از این، خجالت نمی کشم. حالا دارم دوره ای از زندگی ام را می گذرانم که در آن، دارم از تمام خجالت کشیدن هایم خجالت می کشم و سعی می کنم نمیرم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۱۹:۳۵
شب تاب
روز دوم... * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۰۸:۲۷
شب تاب
روزِ اول...     * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۳ ، ۰۸:۴۹
شب تاب
آچو برای خوشحال کردنِ من، یه همچین صورتِ خندونی پخته! فرشته نیست؟ بوسش نکنم؟ خدا رو چی؟ شکر بکنم یا نکنم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۳ ، ۱۸:۲۱
شب تاب
قصه ای هست که می گوید یک روز مردی از شیطان می پرسد: " تو چطور این همه فتنه برپا میکنی بین انسان ها؟" و شیطان می گوید :" من فقط میخ را شُل می کنم!" مرد می پرسد: " یعنی چه؟" شیطان می گوید : " با من همراه شو تا به تو نشان بدهم". بعد شیطان و مرد با هم به خانه ارباب روستا می روند و درخواست تکه ای نان می کنند. از قضا آن روز جشنی در خانه ارباب برپا بود و در حیاط دیگ های بزرگ غذا روی اجاق قرار داشت. نوکر و کلفت ها هم مشغول کار و تدارک جشن بودند. پسر کوچک ارباب مشغول بازی بود. زن ارباب جلوی آینه مشغول خود آرایی و خود ارباب لمیده در گوشه خانه! یک بز هم در گوشه حیاط بسته شده بود. یکی از کلفت ها به شیطان و مرد می گوید گوشه حیاط بنشینند و منتظر شوند تا برای آنها غذا بیاورد. چند لحظه بعد شیطان آرام آرام به سمت بز می رود و میخی که طناب بز با آن به زمین وصل شده بود شُل می کند و به مرد می گوید: "حالا بنشین و تماشا کن." چیزی نگذاشت که حیوان با کمی تقلا توانست میخ را از زمین بیرون بیاورد و خود را آزاد کند. آزاد شدن همانا و جست و خیز کردن در آن شلوغی همان! بز می دوید و نوکر و کلفت ها می دویدند! در شلوغی دیگ های غذا بر زمین ریخت و آینه عروسی زن ارباب شکست و  نوکرها یک کتک مفصل از ارباب خوردند و پسر ارباب که با ذوق دنبال بز می کرد توی چاه افتاد و زن ارباب با دشنام ارباب را مقصر می دانست که یک همچین بزی خریده و ارباب نوکرها را ملامت می کرد که چرا حواسشان به بز نبوده و نوکرها هم بز را دشنام می دادند که چرا چموشی کرده! پسر ارباب هم در ته چاه دست و پا می زد! مردی که همراه شیطان شده بود هم با دهان باز به همه این ماجراها نگاه می کرد! حالا حکایت ماست. میخ شُل شده و کاری نمی شود کرد. ذکر این روزهایم این است: "خدایا! ما را از شر شیطان دور کن. کمک کن که نه خودمان وسیله شر شیطان بشویم و نه از دیگرانی که وسیله شده اند آسیب ببینیم. آمین."
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۴:۴۰
شب تاب