شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «گُسَل» ثبت شده است


مامانش داره توی حموم سرشو میشوره. از خیس شدن سرش متنفره. داره از ته دلش جیغ میکشه. گریه میکنه. میگه آخ سرم. میگه سرم سوزید. میگه برو بیرون! میگه آبو نریز گفتم. زورش که نمیرسه به مامانش، آخرین تیر ترکششو پرتاب میکنه. داد میکشه بابا کمک! بابا کمک ...

یادم نمیاد هیچوقت گفته باشم بابا کمک...

هیچوقت احتیاج به کمک نداشتم؟

بابا همیشه بود؟

اونقدر قوی بودم که خودم از پس همه چیز بر میومدم؟

من از همه چیز می ترسم ...


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۵
شب تاب



من از تو میپرسم که اگر گم و گور شدن بهترین راه حل نیست پس چه کوفتی می تواند باشد؟ یا نکند داری یک سخنرانی آماده میکنی در مدح ایستادگی و فلان؟ آدم باید خودش را هرچه سریعتر بردارد و فرار کند و جوری فرار کند که دیگر گذرش به جهنم نیفتد و باور کن که جهنم علاوه بر آنچه شنیدی و خود خدا هم گفته، همین جا روی زمین هم پیدا می شود و گیر افتادن در آن نیز هیچ سخت نیست. چه بسا آنها که ضعیف بوده اند اسیرش شده اند یا حتی بدتر، انتخابش کرده اند و ای وای! بیا ببین چه گندی بالا آمده! 

خلاصه این که تو که عاقبت فحش را میخوری، چه رو در رو و چه پشت سر، پس زودتر پایت را از منجلاب بیرون بکش که دست کم خودت به خودت فحش ندهی. متنفر بودن از خود، هیچ خوب نیست. آدم را شبیه عقربی میکند که خودش را نیش میزند ولی نمی میرد. 




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۱
شب تاب


افغان های دوست و برادر به پزشک های این جامعه آسیب نمی زنند. به وکلا، به نویسندگان، به بازیگران و خلبان ها کاری ندارند. حتی به عنوان نیروی کار ارزان کمک فوق العاده ای به مهندسین و پیمانکاران کشورم می کنند. افغان های دوست و برادر، با پولشان خانه اجاره می کنند و میوه می خرند و به آرایشگاه می روند و لباس می خرند و چرخ خدمات را می چرخانند. افغان های دوست و برادر، چقدر خوبند!

اگر فرزند یک پزشک بودم یا یک وکیل، یا یک تاجر یا مغازه دار، اگر فرزند هر کسی بودم جز یک کارگر، شاید می نشستم و خندوانه و مهمان های افغانش را تماشا می کردم و می خندیدم، یا توی خیابان به افغان ها لبخند می زدم یا برایم مهم نبود که مستأجرمان افغان باشد یا نه. ولی دلم برایشان جا ندارد. افغان های دوست و برادر، بدند، دشمنند و قاتل آرزوها و امید هزار پدر مثل پدر من. افغان ها دزدند، دزدهایی که به کاروان کارگرهای کشورم زده اند. 

به انسان بودنشان فکر می کنم و آرزو نمی کنم بمیرند. ولی آرزو می کنم و امیدوارم که بروند و دست از سر ما بردارند.




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۰:۲۴
شب تاب




کی میگه من دلم با تو نمی‌گیره؟ دوست داری بگم من دلم با تو نمی‌گیره؟ چرا. من دلم با تو هم میگیره. با تو هم غمگین میشم، مثل قبل. گریه هم می‌کنم. هنوز هم عصبانی که میشم فحش میدم. هنوز هم به آدم‌هایی که تو نیستی نگاه می‌کنم. دوست داری بگم با تو دنیا احلی من العسل است؟ نیست. آخ اگه این حرف به گوش تو برسه. می‌دونی دارم واسه چی تلاش می‌کنم که بخندم؟ که تو بخندی. وقتی می‌خندی چی میشه؟ خب این دیگه قابل توصیف نیست. چیزی اتفاق افتاده. شکی در این قصه نیست. امامی‌دونی، کاه‌هایی هست که نباید کوه بشه. بیا نذاریم کاه کوه بشه.





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۷
شب تاب



راستش را نخواه که بدانی. اینکه خودم می دانمش بس است و حتی گوشه ی لب های نازنینت هم نباید رو به پایین سفر کند از دانستنش، چه برسد به اینکه بخواهی ذهنت را درگیرش کنی. همین که دستم را بگیری و بِبَری ام به جایی که سکوت دارد و  تو هم سکوتش را نشکنی و روی یک تکه کاغذ بنویسی: "خارِ فرو رفته در پایت را نمی توانم ببینم، نمی توانم بیرون بیاورمش، اما دست ِ کم می توانم در آغوشت بگیرم تا باقی راه را کمتر درد بکشی." و کاغذ را بدهی دستم و، همین. کفایت می کند.





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۲
شب تاب



بعضی خبرها را که می‌شنوی، انگار جگرت را در آورده‌اند و جلوی چشمت به سیخ کشیده‌اند و روی آتش گرفته‌اند، یا انگار یک کوه را برداشته‌اند و گذاشته‌اند روی قلبت، یا مثلاً انگار به یک باره همه چیز تهی شده باشد از معنی، در جا خشکت می‌زند. دوست داری طرف یک بار دیگر دهانش را باز کند و چیزی بگوید، چیزی که نفی حرف قبلی‌اش باشد. دوست داری یک بار دیگر بروی یک لیوان آب بخوری، تا ته خیابان قدم بزنی و برگردی و اینبار چیزی را بشنوی که دلت می خواهد. ولی دنیا واقعی‌تر از این حرف‌هاست. هنوز گردش ماه و خورشید در زمان معینی رخ می‌دهد، هنوز فصل‌ها همان هستند که بودند، هنوز آدم‌ها می‌خورند و می‌خوابند و هر اتفاقی منطق خاص خودش را دنبال می‌کند.

باید با منطق زندگی جور بود. باید به یک امیدی دل‌خوش کرد، به یک تکیه‌گاه مطمئن تکیه زد و زندگی کرد.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۳
شب تاب




نسرین: من همیشه راجب تو یه رویا داشتم، که داری تو یه خونه سفید بزرگ زندگی می‌کنی با یه شوهره شاعره ترکه‌ایه خوشتیپ، فهمیده، که همشم داره نازتو می‌کشه. نه با یه غول بیابونیه بی‌ادب که اصلا نمی فهمم تو از چیش خوشت اومده ...

سپیده: اون شاعرای ترکه‌ایه خوش تیپ و فهمیده، سر شیش ماه عاشق یه آدم فهمیده‌ی دیگه میشن. آدم فهمیده هم تو دنیا کم نیست. میشه هر چند وقت یه بار عاشق یکیشون شد، نه؟ من حالم از همه‌ی چیزای موقتی بهم می‌خوره...



               



* بیگانه - بهرام توکلی - 1392



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۹:۴۳
شب تاب

 

چیزی روی دلم سنگینی می کند. نمی دانم چیست. می دانم ها، اما نه آنقدر که بتوانم کلمه اش کنم. چیزی است شبیه سنگ آسیاب. بزرگ، قدیمی، سنگین، ولی ظاهراً نامرئی. نه آنقدر واضح که کامل بیانش کنم، نه آنقدر پنهانی که بی خیال آشکار شدنش بشوم. مزه ی دهانم را تلخ می کند و نشاط چشم هایم را می گیرد. قلبم را سوزن سوزن می کند و پاهایم را بی رمق. حال خوشی نیست. حال خوشی نیست ...

خودم را زده ام زیر بغلم و راه افتاده ام توی کوچه پس کوچه های زندگی ام. برای خودم می خندم. برای خودم گریه می کنم. برای خودم افسوس می خورم. از کجا بود که قلبم سنگ بودن را و آهن بودن را فهمید؟ از کجا بود که سرم را بالا گرفتم و به خنده های سبکسرانه و از ته دل دخترهای جوان نگاه کردم و با خودم گفتم این ها دیگر از سن من گذشته؟ از کجا بود که دستم دیگر عاشقانه ننوشت؟

نه اینکه همه ی روزهای گذشته اسم زندگی رویشان نباشد، نه. اما زندگی شاید جور دیگری هم بتواند باشد.

 

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۴
شب تاب



انگار همین دیروز بود، که اسمشو توی گوشم زمزمه کردی.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۲
شب تاب


میبینی با من چه میکنی؟



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۳
شب تاب


آقای مسئول در گفت و گو با خبر بیست و سی داشت توضیح می داد که بعد از هفت هشت ساعت، هنوز جنازه ها منتقل نشده بوده اند. می گفت جنازه ها روی هم تلنبار شده بوده اند. می گفت این به خاطر بی کفایتی مسئولین سعودی بوده. می گفت ...

خانواده های مسافران عربستان، ادامه ی حرف های آقای مسئول را شنیدند؟ یا همان دو جمله ی اول کافی بوده برای اینکه توی سر خودشان بزنند، شیون کنند، و تا عمر دارند خواب جنازه ی عزیزشان را ببینند که زیر ده ها جنازه ی دیگر افتاده بوده... ؟




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
شب تاب


اجازه نداریم موبایل دستمون باشه. اجازه نداریم بچه ها رو تنها بذاریم. اجازه نداریم با بچه ها جوری رفتار کنیم که خیال کنن مادرشون هستیم یا از مادرشون مهربون تریم. با وجود ساعت هایی که مربی های فوق برنامه مشغول آموزش بچه ها هستن (فقط حدود دو ساعت در هفته)، اونقدر وقتمون آزاد نیست که بتونیم توی آشپزخونه و دفتر مدیر و هر گوشه و کناری با همکارهای دیگه گرم بگیریم و مشغول صحبت بشیم و مسائل شخصیمونو به اشتراک بذاریم و مشاوره بگیریم و چای بخوریم.

من یه مربی مهد کودک هستم. مربی های مهد کودک دیگه ای رو  هم می شناسم. با محیط کاری، قوانین و فضای شغلم آشنا هستم و به این وسیله اعتراض خودمو به تصویر اشتباهی که از مهد کودک و مربی مهد کودک در سریال آقا و خانوم سنگی نشون داده میشه اعلام می کنم.

حالا می فهمم که بیخود نیست که هرازگاهی بعد از پخش یه سریال، اعتراض اصناف مختلف بلند میشه. یه جایی از ارنست همینگوی خوندم که میگه: نویسنده باید از چیزی بنویسه که از اون اطلاع داره. اگه نویسنده های سریال های ما هم به این نکته ی ساده توجه می کردند، خوب بود.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۶
شب تاب



من مرگ را تجربه نکرده ام. این که کسی که دوستش داری، وابسته اش هستی، می خواهی اش، ناگهان دیگر نباشد و کاملاً نباشد و هیچ و هیچ و هیچ راه دسترسی به او نباشد برای همیشه. من مرگ را نمی شناسم. من آداب مواجه با مرگ را بلد نیستم. من درد آدم هایی که مرگ را درک کرده اند درک نمی کنم. توانایی اش را ندارم. حتماً چیز عظیمی است این درد. من به مرگ فکر می کنم. نه به مرگ خودم (چون قرار نیست با درد مرگ خودم زندگی کنم)، که به مرگ آنهایی که دوستشان دارم. حالا باید بگویم زبانم لال؟ زبانم لال برای اجتناب ناپذیرترین چیز این دنیا.

آدم ها چطور کنار می آیند با این درد؟ با این فقدان؟ چکار می کنند؟ در همان لحظه، در همان روزها، و بعد در سال های بعدی که ممکن است وجود داشته باشند؟

این که آدم ها با درد هم می توانند زندگی کنند، یک نعمت است؟




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۵
شب تاب