اگه میتونی
اگه میشه
اینجا باهام حرف بزن
چیزی بگو در این روزگارِ مرگ
اگه میتونی
اگه میشه
اینجا باهام حرف بزن
چیزی بگو در این روزگارِ مرگ
آخرین بار که گریه کردم، همین فرداست. حالا پیاز و گوشت و اسفناج را خرد و تکه تکه و سرخ میکنم و غذایی میپزم که خوش عطر و خوش طعم و خوش قیافه است و تصمیم قاطع دارم آن را به خودم و هر که امتحانش کند زهر کنم. بعد پادکست گوش میکنم تا صداهای توی سرم را نشنوم. صداهای توی سرم دیوانهاند. مدام میگویند که هنوز و همیشه باید عاشق تو باشم و هنوز و همیشه باید خیال ببافم که با تو بودن چنین و چنان و هنوز و همیشه خفه هم نمیشوند این صداها. تا فردا خیلی مانده و وقت دارم که فلان موسیقی را و ترانه را بشنوم یکهو وسط حرفهای پادکسترها و با خودم بگویم چه باحال! بروم برایش پیام بفرستم که قشنگ بود، برو بشنو اگر خواستی و نخواستی هم که هیچ، ملالی نیست جز دوری شما.