شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

۲ مطلب در تیر ۱۴۰۴ ثبت شده است

 

زنِ چاقِ نفرت‌انگیز روی چهارپایه نشسته بود. با دستِ پف کرده که ناخن‌های کج و خون افتاده داشت چنگال را در ظرف ماکارونی می‌پیچاند و در دهانش می‌چپاند. لبخند هم می‌زد گاهی. دوست داشت خیال کند کسی بوی تنش و صداهای توی سرش و غمِ چشم‌هایش را نمی‌شنود. دوست داشت خیال کند هیچ چشمی او را اینطور ندیده. دوست داشت بیست سال قبل باشد و هیچ چیز مثل بیست سال قبل نباشد.

دوست داشت هیچ چیز مثل حالا هم نباشد. اصلا هیچ چیز هیچ جوری نباشد. دلش برای خانه تنگ شده بود و خانه هزار سال دور بود. 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۰۴ ، ۱۴:۳۶
شب تاب

 

دلت که حلوا بخواهد بلند می‌شوی می‌پزی لابد. یا نه، می‌نشینی زار می‌زنی. سرت که شروع کرد به جیغ کشیدن از درد، می‌روی فیلم ببینی تا گریه گم شود و با اولین سکانس، زار می‌زنی. هق‌هق‌کنان و فین‌فین‌کنان تا ته فیلم می‌روی چون چشم‌هایت دارند تلاش می‌کنند از حدقه دربیایند و اینجور نمی‌شود کتاب خواند و بروم کمی بیرون قدم بزنم؟ نرو. تو که نَفَسِ قبل و زانوهای قبل و حوصلهء قبل برای سربالایی‌ها و لباسِ تنگ نشدهء تمیز و تنی که بوی عرق و دهانی که مزهء نا ندهد نداری. تو که جان نداری. تو که نمُرده‌ای و هی دلت تنگ‌تر شده و تنگ‌تر شده و تنگ‌تر شده و هر شب خواب او را دیده‌ای و یادت نمانده که خوابش را دیده‌ای. تو که هی می‌چرخی مثل اسب عصاری و گندم‌هایت هیچوقت آرد نمی‌شوند. تو که دلت حلوا می‌خواهد و می‌نشینی زار می‌زنی...

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۴ ، ۱۷:۳۹
شب تاب