- تو، خوب نمی دانی میرناصر، چیزی را می دانی که برای تو خوب است...*
* بر جاده های آبی سرخ - نادر ابراهیمی - نشر روزبهان
- تو، خوب نمی دانی میرناصر، چیزی را می دانی که برای تو خوب است...*
* بر جاده های آبی سرخ - نادر ابراهیمی - نشر روزبهان
محرم که می آید، باید از ترافیک پشت دسته های عزاداری و ردیف آدم های ایستاده جلوی ایستگاه های صلواتی قدم به قدم علم شده در وسط خیابان و آرایش مخصوص محرم و لباس های سیاه عجیب و نوحه و روضه های عجیب تر و علامت و طبل و سنج و جیغ و هوار بر سر یک ظرف غذای نذری گذشت و رسید به چیزهایی نجات بخش.
چشم باید که بیناتر شود، گوش باید که شنواتر. چه می شد اگر معنی کشتی نجات را می فهمیدیم؟
هر از گاهی باید دست سین را بگیرم و برویم به «جایی». باید. این یک سوپاپ اطمینان است. این یک شرط امنیتی است. این یک راز است، راز بقا. هر دوی ما این باید را بلدیم و رعایت می کنیم. نتیجه اش می شود حال خوب. نتیجه اش می شود خاطره ی خوب. نتیجه اش می شود دوستی های خوب.
ریزه کاری های دوستانتان را بلد باشید. چیزهایی که خوشحالشان می کند را بلد باشید. لجظه ها را دریابید که گاهی فقط چند قدم فرصت دارید که از برق چشم های دوستتان رد بشوید یا نشوید. این یک اصل است.
امروز، رفتم تا یک روز فراموش نشدنی بسازم برای خودم. موفق شدم. سین هم اگر قبول داشته باشد که موفق شده ام، می شود دو مدال طلا.
اگر آرشیو بلاگفایم کامل مهاجرت می کرد(کرده بود) به اینجا، شاید بهتر بود.
با خود گفت شاید مادر طبیعت به خاطر خودخواهی و حرص و آز، قصد تنبیه ما را دارد. ما همیشه او را به وسیله آهن و چوب و آتش و سنگ آزار می دهیم. زمینش را می کنیم و خاکش را در دریا می ریزیم. دل کوه هایش را می کنیم و سنگ های معدنی اش را بیرون می کشیم. چگونه می توان او را سرزنش کرد که گاهی از فرط خشم بر خود بلرزد؟ *
* پمپئی - رابرت هریس - خجسته کیهان - نشر افق
باران می آید. آچو را با دیگران فرستاده ام عروسی و نشسته ام به خواندن آرشیو قدیمی وبلاگم. چیزی نمانده گریه ام بگیرد.
چند ماهی میشه که برنامه های تلویزیونی مختلف و پرمخاطب مثل ماه عسل و خندوانه و ... موجی رو راه انداختن در مورد حمایت و احترام و توجه به کودکان کار. این برنامه ها اصرار دارن که کودکان کار رو از خودمون نرونیم، بهشون اخم نکنیم، بهشون احترام بذاریم و ... . چیزی که توجه منو جلب کرده، دقیقا بعد از ایجاد این موج، تعداد کودکان دست فروش مترو و اتوبوس ها سه برابر شده. من هر روز از مترو و اتوبوس استفاده می کنم و از جنوب تهران به غرب تهران می رم. چند سالی میشه که کارم همینه. به جرئت می تونم بگم تعداد بچه های دست فروش و متکدی که در این چند ماه اخیر توی اتوبوس و مترو دیدم، چند برابر بیشتر از قبل شده و واقعاً هم هیچکس به اونا اخم نمی کنه! هیچکس به اونا نمیگه برو ولم کن. اتفاقاً اگه کسی هم ازشون خرید نمی کنه، خیلی با احترام و دوستانه بهشون میگه: نمی خوام عزیزم! خیلی ممنون!
نوع رفتار مردم به وضوح تغییر کرده. تعداد بچه های کار هم به وضوح تغییر کرده. باید دید این تغییرات واقعاً به نفع کودکان کار هست؟
آقای مسئول در گفت و گو با خبر بیست و سی داشت توضیح می داد که بعد از هفت هشت ساعت، هنوز جنازه ها منتقل نشده بوده اند. می گفت جنازه ها روی هم تلنبار شده بوده اند. می گفت این به خاطر بی کفایتی مسئولین سعودی بوده. می گفت ...
خانواده های مسافران عربستان، ادامه ی حرف های آقای مسئول را شنیدند؟ یا همان دو جمله ی اول کافی بوده برای اینکه توی سر خودشان بزنند، شیون کنند، و تا عمر دارند خواب جنازه ی عزیزشان را ببینند که زیر ده ها جنازه ی دیگر افتاده بوده... ؟
اجازه نداریم موبایل دستمون باشه. اجازه نداریم بچه ها رو تنها بذاریم. اجازه نداریم با بچه ها جوری رفتار کنیم که خیال کنن مادرشون هستیم یا از مادرشون مهربون تریم. با وجود ساعت هایی که مربی های فوق برنامه مشغول آموزش بچه ها هستن (فقط حدود دو ساعت در هفته)، اونقدر وقتمون آزاد نیست که بتونیم توی آشپزخونه و دفتر مدیر و هر گوشه و کناری با همکارهای دیگه گرم بگیریم و مشغول صحبت بشیم و مسائل شخصیمونو به اشتراک بذاریم و مشاوره بگیریم و چای بخوریم.
من یه مربی مهد کودک هستم. مربی های مهد کودک دیگه ای رو هم می شناسم. با محیط کاری، قوانین و فضای شغلم آشنا هستم و به این وسیله اعتراض خودمو به تصویر اشتباهی که از مهد کودک و مربی مهد کودک در سریال آقا و خانوم سنگی نشون داده میشه اعلام می کنم.
حالا می فهمم که بیخود نیست که هرازگاهی بعد از پخش یه سریال، اعتراض اصناف مختلف بلند میشه. یه جایی از ارنست همینگوی خوندم که میگه: نویسنده باید از چیزی بنویسه که از اون اطلاع داره. اگه نویسنده های سریال های ما هم به این نکته ی ساده توجه می کردند، خوب بود.