شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
قرار نبود زندگی اینطوری باشد. ما خیال می کردیم که قرار نیست. خیال می کردیم جای هیچ چیز با چیز دیگری عوض نمی شود. خیال می کردیم اصل عوض نمی شود و هرچه بلا هست روی جزئیات نازل می شود. جزئیات هم که خب، کاری ندارد، آدم تحمل می کند. ولی عوض شد. اصولی که خیال می کردیم ابدی هستند عوض شدند. حتی جای آدم ها هم با هم عوض شد. وقتی بچه ای، این عوض شدن ها هیچ خوب نیست. گیج و منگ چرخ می خوری توی زندگی. تازه اگر نفهمی که چه اتفاقی افتاده، اوضاعت روبه راه تر است. فوقش کمی درد می کشی، یا کمی کمتر از دیگران کودکی می کنی، یا وسط گیج شدن ها پرسه می زنی و بزرگ می شوی آهسته آهسته. ولی وقتی که بفهمی... درست از لحظه ای که بفهمی، دیگر زندگی نمی کنی. یا در بهترین حالت، عوضی زندگی می کنی، برای زمانی خیلی خیلی طولانی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۰۱:۱۴
شب تاب
روز هفتم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۸
شب تاب
روز ششم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۴
شب تاب
شکرگذار باشید. لطفاً شکر گذار باشید. تو رو خدا شکرگذار باشید. خیلی ها سقف بالای سر ندارند. خیلی ها غذای گرم در سفره ندارند. خیلی ها جسمِ سالم ندارند. شما که دارید، شکرگذار باشید. این، واقعاً کار سختی است؟ یا شما دارید شانه خالی می کنید؟ خدا می بیند. می بیند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۱۸:۵۸
شب تاب
روز پنجم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۰۹:۰۲
شب تاب
روز چهارم ...         * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۵
شب تاب
باران باریده بود روی تمام درخت های دانشگاه، از شرق تا غربش. من هم نشسته بودم توی همان آمفی تأتر کوچولوی زیرِ ساختمان مرکزی. از معدود روزها و ساعت هایی بود که توی آن دانشگاه دَرَندَشت تنها بودم. نشستم و دختر ستاره ای خواندم. صبحش زودتر آمده بودم برای انجام کاری، که نشده بود و دلم گرفته بود. آن روزها هنوز این آدمی نشده بودم که خیلی ساده راه بیفتم بروم مثلاً دنبال کارهای اداری یا گرفتن حقی، چیزی. آن روزها فرق داشتم. خودم را دوست نداشتم. آن روز و ساعت یک نقطه عطف شد مثلاً. ماه های طولانیِ بعد را تلاش کردم برای تغییر کردن. گفتم لااقل چیزی بشوم که خودم خودم را دوست داشته باشم. شدم. بعدش تو رفتی. نکته ظریفی این میان بود که من نادیده اش گرفتم. حالا، دو سه سالی هست که من، این نکته ی ظریف را آه می کشم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۸
شب تاب
روز سوم ...       * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۱
شب تاب
حتی فونتی را انتخاب می کنم که هم نامِ توست. و با ایمانی قوی به چرند بودنِ شعری که می گوید از دل برود هر آنکه از دیده برفت، صد بار اسمت را تایپ می کنم و پاک می کنم. تایپ می کنم و پاک می کنم. تایپ می کنم و بغض می کنم. چیزی نمی گویم، و این یعنی که تو، تب تندی بودی که خیلی زود عرق کرد و تمام؟ یک روز هم نبود که یادت نکنم. یک روز هم حتی نبود که یادت نکنم. اینکه کجایی، چه می کنی، حالت چطور است، کسی هست که حالت را خوش کند، کسی را راه داده ای به دنیایت که حالت را خوش کند، هنوز می خوانی، هنوز می نویسی، و هزار چیز دیگر را درباره تو، نمی دانم. نمی دانم. خیالبافی هم حتی نمی کنم درباره اش. خیال با داستان تو تناسبی ندارد. اولین واقعیتی بودی که با آن روبه رو شدم و فهمیدم واقعی است! دوست خوبی بودی. هستی. حتی اگر نباشی و هرگز نفهمی که دلم برایت تنگ است. همیشه دلم برایت تنگ است. من از این، خجالت نمی کشم. حالا دارم دوره ای از زندگی ام را می گذرانم که در آن، دارم از تمام خجالت کشیدن هایم خجالت می کشم و سعی می کنم نمیرم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۱۹:۳۵
شب تاب
روز دوم... * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۰۸:۲۷
شب تاب
روزِ اول...     * پس زمینه ی قالب وبلاگ اصلاً اجازه نمیده که عکس ها خوب دیده بشن. عکس ها رو اول کپی و بعد تماشا کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۳ ، ۰۸:۴۹
شب تاب
آچو برای خوشحال کردنِ من، یه همچین صورتِ خندونی پخته! فرشته نیست؟ بوسش نکنم؟ خدا رو چی؟ شکر بکنم یا نکنم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۳ ، ۱۸:۲۱
شب تاب
قصه ای هست که می گوید یک روز مردی از شیطان می پرسد: " تو چطور این همه فتنه برپا میکنی بین انسان ها؟" و شیطان می گوید :" من فقط میخ را شُل می کنم!" مرد می پرسد: " یعنی چه؟" شیطان می گوید : " با من همراه شو تا به تو نشان بدهم". بعد شیطان و مرد با هم به خانه ارباب روستا می روند و درخواست تکه ای نان می کنند. از قضا آن روز جشنی در خانه ارباب برپا بود و در حیاط دیگ های بزرگ غذا روی اجاق قرار داشت. نوکر و کلفت ها هم مشغول کار و تدارک جشن بودند. پسر کوچک ارباب مشغول بازی بود. زن ارباب جلوی آینه مشغول خود آرایی و خود ارباب لمیده در گوشه خانه! یک بز هم در گوشه حیاط بسته شده بود. یکی از کلفت ها به شیطان و مرد می گوید گوشه حیاط بنشینند و منتظر شوند تا برای آنها غذا بیاورد. چند لحظه بعد شیطان آرام آرام به سمت بز می رود و میخی که طناب بز با آن به زمین وصل شده بود شُل می کند و به مرد می گوید: "حالا بنشین و تماشا کن." چیزی نگذاشت که حیوان با کمی تقلا توانست میخ را از زمین بیرون بیاورد و خود را آزاد کند. آزاد شدن همانا و جست و خیز کردن در آن شلوغی همان! بز می دوید و نوکر و کلفت ها می دویدند! در شلوغی دیگ های غذا بر زمین ریخت و آینه عروسی زن ارباب شکست و  نوکرها یک کتک مفصل از ارباب خوردند و پسر ارباب که با ذوق دنبال بز می کرد توی چاه افتاد و زن ارباب با دشنام ارباب را مقصر می دانست که یک همچین بزی خریده و ارباب نوکرها را ملامت می کرد که چرا حواسشان به بز نبوده و نوکرها هم بز را دشنام می دادند که چرا چموشی کرده! پسر ارباب هم در ته چاه دست و پا می زد! مردی که همراه شیطان شده بود هم با دهان باز به همه این ماجراها نگاه می کرد! حالا حکایت ماست. میخ شُل شده و کاری نمی شود کرد. ذکر این روزهایم این است: "خدایا! ما را از شر شیطان دور کن. کمک کن که نه خودمان وسیله شر شیطان بشویم و نه از دیگرانی که وسیله شده اند آسیب ببینیم. آمین."
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۴:۴۰
شب تاب
من یک دختر چادری ام و دلم می خواهد روی صورت تمام کسانی که می گویند " چادری ها بدتر و منحرف تر از همه اند" ، و تمام کسانی که باعث این باور شده اند، استفراغ کنم.   از این محله بیزارم. از این خیابان، از این کوچه. از تمام آدم هایش. عصرها با بوی تعفن جوی آب ها و سطل آشغال های محله است که به خودم می آیم و می فهمم رسیده ام خانه. این کوچه پر است از آدم های ناسالم. و یعنی تمام شهر همینطور است؟ آدم کجا می تواند زندگی کند؟ آدم بی پول کجا می تواند زندگی کند که این همه کثافت از سر و رویش بالا نرود؟ که این همه هیز ِ علافِ مزخرف و فضول نبیند در دو قدمی اش؟ من شاکی ام. چرا بعضی ها هرچه جان می کنند باز نمی توانند خودشان را بالا بکشند؟ چرا غم اینقدر نزدیک است؟ چرا بدون اجازه وارد می شود؟ اینجا، ما سقف داریم، گرسنه نیستیم، تشنه نیستیم، ولی هر روز و شب، روحمان بیشتر در خودش مچاله می شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۰۵:۰۰
شب تاب
خب! دیشب، کدوم ایرانی بوده که فوتبال نگاه کرده و به مسی فحش نداده؟   * از خجالت داور دربیاید! *اینطوریاست!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۳ ، ۰۵:۳۵
شب تاب
قدیم ها دخترها عاشق فوتبالیست ها و بازیگرهای سینما می شدند. حالا اما این چند نفر نمی گذارند چشم برداریم از قد و بالایشان! بعد تازه برنده هم می شوند! الله اکبر! اصلاً این روزها همه ی دخترهای مجرد این مملکت که یک ذره عقل(!) توی سرشان دارند، فانتزی هایشان را روی تصویر این ها می چینند! خدا نصیب کند! بعضی ها واقعاً خوبند!   * دو متر جذابیت ناب *در ستایش تیم ملی والیبال *در ستایش تیم والیبال *مناجات نامه! *سطرهایی برای ماچا!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۲
شب تاب
حال یادبان خوب است و من خوشحالم!     yadban.ir
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۳۸
شب تاب
گریه کردم دیروز. یه کم. از سرِ احساسات. یک جور واکنش طبیعی و غریزی. انتظارش را داشتم. یک ماه بود منتظر بودم. برای روز آخرش برنامه هم ریخته بودم حتی، که ناهار سفارش بدهیم از بیرون با همکارها و قشنگ یک دل سیر خداحافظی کنیم با هم. ولی نشد. خیلی ناگهانی خبردار شدم که امروز روز آخر است. تمام. گریه ام گرفت. ماهان و نی نی جان را که بوسیدم، گریه ام گرفت. همین است دیگر. عاقبت وقتش می رسید. همکار جان گفت حالا من با کی حرف بزنم؟ گفتم نمی دانم، فقط هر کاری می کنی با جدیده دعوا نکن! خندید! روز آخر هم پتو بازی کردیم و همه سالم رفتند خانه. من هم رفتم "کتاب" و شکلات گلاسه سفارش دادم. این هم از برنامه های روز آخر بود که مثلا یک سال کارم را جشن بگیرم برای خودم. هه! بعدش آمدم خانه و زندگی ادامه پیدا کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۵۳
شب تاب
امروز بهم گفت: کاش من پسر شما بودم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۴
شب تاب
به زیارتگاه ها اعتقاد دارم. به ایمان آدم ها بیشتر. حرف خاله صغری گوشه ی دلم مانده و بیرون نمی رود. یک روز که شوخی شوخی از راست و دروغ باباقوچ حرف می زدیم، خاله گفت که خشت دیوار هم حاجت آدم را می دهد، اگر آدم عقیده داشته باشد. "محمد حسن" خشت دیوار نیست. خشت هم اگر بوده، حالا از برکتِ ایمان صدها انسانِ دردمند، شده یک جور قبله. سه سالِ پیش خیلی اتفاقی حال و هوایش را درک کردم. آن روزها، همه چیزِ زندگی ام آوار شده بود روی سرم. دور بودم. سفر دو هفته ای شد دو ماه و چقدر آن دو ماه عجیب بود. عجیب. وسط های سفر بود که رفتیم به یک سفر دیگر! رفتیم زیارت. یک امامزاده بود توی کوه. کوهش کوه بود! راه صعب العبور بود. قدم به قدم آب می جوشید از کوه و زمین. به عمرم آن همه برکت ندیده بودم و از آن به بعد هم ندیدم. یادم نمیاد که چی خواستم. یادم نمیاد که اصلاً حاجتی را با امامزاده مطرح کردم یا نه. فقط غمی که توی دلم نشسته بود، بار سنگینی که روی تمام جانم حس می کردم و احساس عجیب و عمیق غربت را یادم می آید. این را هم یادم است که حتی گریه هم نکردم. کمترین کار برای سبک شدن را هم نکردم. سنگین رفتم و سنگین تر برگشتم. نمی دانم چرا. آنجا که بودم فقط نگاه می کردم. جمعیت را نگاه می کردم که بی وقفه از مینی بوس پیاده می شوند و به طرف کوچک ترین بقعه ای که تا به آن روز دیده بودم حرکت می کنند. جمعیت را می دیدم که می دوند به دنبال بیمار شفا گرفته به امید تکه ای از لباسش برای تبرک. جمعیت را می دیدم که امید دارند، که ایمان دارند. مشهدالرضا هم رفته ام. آنجا هم جمعیت دیده ام. ولی این جمعیت چیزی داشت که توصیفش برایم مشکل است. نوعی سادگی، نوعی استیصال، نوعی بریدن از همه چیز و همه کس. انگار همه رسیده بودند به نقطه ی پایان دنیا. همه واقعاً آمده بودند که "چیزی تغییر کند". نه چیزی کوچک، آمده بودند که سلامتیشان را پس بگیرند و می گرفتند. فکر میکنم اگر می خواهی بروی و بی هیچ تغییری برگردی، باید تا آن زمان که آنجایی، چشم هایت را ببندی. من دلم را بسته بودم و سهمم شد فقط یک خاطره. الهه اما رفته و حاجتش را گرفته. یک ماه پیش بود که توی بغلم گریه کرد و بعد از هفت ماه برای اولین بار به یک نفر گفت که بیماری شوهرش سرطان است. گودیِ پای چشم هایش را یادم نمی رود. پیر شده بود. به موقع پا گذاشتم توی خلوتش. غمباد چیز وحشتناکی است. دست کم نگیریدش. آن لحظه به تفاوت سرنوشت آدم ها فکر کردم. ما سه تا هم سن هستیم. فاطمه حالا یک بچه دارد. الهه یک شوهر بیمار و من؟ جای کدام دوست داشتم باشم؟ با یک تغییر کوچک، شاید آنی که توی بغل دیگری گریه می کرد، من بودم. نمی دانم. این بار ولی می خندید. الهه می خندید. رفته بود و دست خالی برنگشته بود... *** - همه، این امامزاده را " محمد حسن " صدا می زنند. بدون هیچ لقب اضافه ای. انگار خود "محمدحسن" شده یک اسم خاص. - بومی های منطقه به شکلی بدوی زندگی می کنند. بسیار ساده و ابتدایی. - می گویند اگر بیش از 24 ساعت آنجا بمانی، محمد حسن جوابت می کند. و مردم به این موضوع ایمان دارند. - هر روز چندین و چند بیمار از محمد حسن شفا می گیرند. این یک واقعیت است. - ایمان و عقیده آدمی، چیز غریبی است و لطف خواص به آدم ها، چیزی غریب تر.   * این پست در لینک زن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰
شب تاب