شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
بعضی ها دوستند و دوست باقی می مانند، فقط به حرمت روزهای خوبی که گذشته اند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۰
شب تاب
تو عادت داری به تنها گذاشتنم. و ترک عادت موجب مرض است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۴۵
شب تاب
خدا به بعضی ها هیچی نداده. فقط شانس و اقبال ِ بلند داده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۱۱
شب تاب
امروز نشستم حرف زدم با بچه ها. با کسایی که بارها و بارها کنار یک سفره نشسته بودیم با هم و خندیده بودیم با هم و گریه کرده بودیم حتی و درددل و زندگی کلّاً. نمی خواستم حرف بزنم. حوصله اش را نداشتم و دلم هم نمی خواست اصلاً. دوست داشتم توی دلم بماند همه چیز. بارش را دوست داشتم خودم به دوش بکشم. آ گفت تو هم وقتی حرف می زنی و درد دل می کنی پشیمون میشی؟ گفتم آره. گفتم منم همینطورم ولی آدم مگه چقدر می تونه یه حرفو تو دلش نگه داره؟ راست می گفت. حرف زدم. روز را گذراندیم. با حرف. با خاطره. با همه ی چیزهایی که قبلاً زندگیمان بود. با همه ی چیزهایی که حالا شده زندگیمان. با تصویر چیزهایی که دوست داریم بعداً بشود زندگیمان...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۷
شب تاب
«رینکو کاوایوچی»   حتی هر نقطه‌ای، چین و چروکی قیافه ناخن‌هایمان موهای زایدمان حتی همه‌ی این‌ها را دوست دارم همه چیز را دوست دارم همه چیز را همه چیز را    *و توضیحاتِ زیبای فریبای بی نظیر... : کلیک
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۳
شب تاب
غمگین و ماتم زده و با بغض نشسته سرِ سجاده. میگم خوب بود رو تخت بیمارستان بودیم؟ خوب بود نون نداشتیم بخوریم؟ خوب بود الان یکی از ماها کتک خورده و دلشکسته نشسته بودیم گوشه ی خونه واسه طلاق؟ میگه چرا اینا رو میگی؟ چرا از اونایی نمیگی که عروس و داماد و نوه ی خوب دور و برشون ریخته و خوشحال و خوشبختن و سالم هم هستن و کلی هم پول دارن؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۲۸
شب تاب
میشه حدود هشت سال و نیم از زندگیه یه نفر رو در عرض دو سه روز خوند ...     *بلاگر بودن یک صفت است! : کلیک!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۴۴
شب تاب
اشتراک یک ساله ی همشهری داستان یک کتاب نهج البلاغه ی خوش چاپ که نه اندازه اش بزرگ باشه، نه خطش ریز باشه. با یه ترجمه ی خوب سفر به مشهدالرضا بلیت قطارِ طولانی ترین مسیرِ ریلیِ کشور برای رفتن به یک سفر طولانی مجموعه ی کامل کتاب های جی دی سلینجر کفش اسکیت دوچرخه ی معمولی مجموعه ی کامل کتاب های شل سیلوراستاین ترجیحاً با ترجمه ی حمید خادمی کاموا در رنگ های مختلف برای بافت روتختی مجموعه کامل فیلم های جانی دپ و جیم کری آبرنگ، گواش، بوم و مداد رنگیِ با کیفیت یک دوست خوب پوستر تیم ملی والیبال ایران یک ساعت مچیِ عالی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۷:۱۷
شب تاب
بعضی از وبلاگها هستند که اساساً توی باغ نیستند. مثل همین وبلاگ.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۲۶
شب تاب
یک سری از آدم ها هم هستند که اساساً وارد زندگیِ دیگران می شوند فقط برای امید دادن. مشکلی نیست. خیلی هم خوب. خیلی هم خدا و بنده ی خدا پسندانه. نکته اش اینجاست که این امیدها تا چه اندازه حقیقی است و تا چه اندازه راه را هموار می کنند با وعده ها و دلگرمی هایشان که گفته اند و نتیجه اش شده یک امیدِ محکم و یا حتی سطحی در دلِ کسی. چرا؟ نباید قضاوت کرد. زندگی گاهی اجازه نمی دهد که حتی به امیدهایی که به خودت و زندگی ات چسبانده ای بپردازی، چه برسد به امیدها و کارهایی که به دیگران قول داده ای. چه میدانم. همیشه چیزهایی هست که آدم خبر ندارد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۱۰
شب تاب
هر از گاهی باید نگاهی به دور و برمان بکنیم و ببینیم سرمان را با چه چیزهایی گرم کرده ایم. دقت کنیم و ببینیم دل و عمرمان درگیر چه چیزهایی است. حساب و کتاب بکنیم و ببینیم این چیزها چند تا بال به بال هایمان اضافه کرده اند. کاغذ و قلم جلویمان بگذاریم و روزمان را بنویسیم و ببینیم چند صفحه می شود. بد نیست که هر از گاهی با یک حسابِ سر انگشتی، داشته هایمان را بسنجیم. ببینیم چه چیزهایی را به دست آورده ایم، چند قدم رفته ایم، کجائیم؟   باید «بی خودیجات» را شناسایی و حذف کنیم. این یک امر بدیهی است. چیزی واضح و روشن که مدام پشت گوش می اندازیمش، که اصلاً حواسمان به آن نیست. چقدر وبگردی و کافه گردی و سینماگردی و کتاب گردی و رفیق گردی؟ باید ببینیم کدام را می توانیم بیست روز کنار بگذاریم و حالمان خوب باشد هنوز و با نبودن کدام یکی خودمان را جا مانده و جدا مانده از مسیر پیشرفت و زندگی می دانیم. آن وقت ارزش و جایگاهش معلوم می شود و اینکه اصلاً باید باشد یا نه! چند سالی می شود که دارم این را تمرین می کنم. اینطوری وابستگی ها کم و کم تر می شود. بارِ آدم به شکل عجیبی سبک تر و خیالِ آدم آسوده تر می شود. می شود کسی که کار و بار و کسب درآمد و دانشش با اینترنت نیست، بیست روز، برخلافِ عادتِ هر روز و هر ساعت ِ قبل، به هیچ وبلاگی سر نزند و نرود سراغِ اینترنت و بعدش برگردد و ببیند که دنیا از جایش تکان نخورده! که دنیایش از جا تکان نخورده! این که خیلی ساده است! آدم از خودش جا می ماند خیلی وقت ها، نه از دنیا. از دنیا که بخواهی بنویسی، صدها صفحه می شود. از خودت چند صفحه می توانی بنویسی؟ چند دقیقه ی مفید می توانی از خودت حرف بزنی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۹
شب تاب
عید بر همگی مبارک :) چه ماه رمضانِ ماهی بود!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۱۷
شب تاب
من دلتنگم. دلتنگ خیلی چیزها. سامزِ قدیمی، شب های تنهایی در خوابگاه، خنده های از ته دل با آباجی و رفقا، یک آدم و یک خانه که الان خیلی دورند، نی نی جان، ماهان، حالِ خوشی که چند وقتی داشتمش و دیگر هیچ وقت برنگشت و چند تا چیزِ دیگر. خیلی هایشان چاره نداشتند. رفته اند و دیگر برنمی گردند. جای بعضی هایشان را میشد با چیزهای دیگر پر کرد. رفتم که پر کنم. یک لیست تهیه کردم و شروع کردم به زنگ زدن. سوال و جواب و آدرس و سَر زدن. می خواستم صدای خاله گفتنِ ماهان از گوشم برود بیرون. می خواستم دیگر هوس بوسیدن و بوئیدنِ نی نی جان به سرم نزند. می خواستم دلتنگی ام را برای قد و نیم قدهایم چاره کنم. دلم بدجوری هوایشان را کرده این چند وقت. خدا می داند این قد و نیم قدها چه می کنند با آدم، چه کرده اند با دلم. آرزو داشتم هنوز کنارشان بودم. نشد. نمی شود. یک روز کنار یک عده قد و نیم قدِ دیگر ماندم، بعدش گفتم که نه. گفتم نمی توانم. نتوانستم آن همه بی ادبِ حرف گوش نکن را جایگزینِ نازنین هایم کنم، و آن همه چشم و ابرو و روابط عجیب و سیستم متفاوت را جایگزینِ همکار جان و سیستمی که به آن عادت کرده بودم. دوباره تماس گرفتند و گفتند بیا. دوباره گفتم نه. بعدش دوباره جستجو، تا رسیدم به سپیده ی صبح. باز هم افتادم به مقایسه. دیدم هیچ چیزِ این سرزمین کوچولوها با آن سرزمین کوچولوها جور در نمی آید. آنها کجا و اینها کجا؟ آن بچه پولدارهایی که روزی سه دست لباس عوض می کردند و از هر دو نفر یکیشان تبلت داشت و تمیز و مرتب و با بوی خوش بودند هر روز صبح و 95 درصدشان تک فرزند بودند کجا و این طفلک هایی که همگی دورِ یک «پی اس پی»ِ زوار در رفته جمع می شوند و با ذوق و حسرت به دست بچه ای که صاحب آن است نگاه می کنند، این طفلک هایی که اوجِ لذت و تفریحشان تماشای سی دیِ خش دارِ کلاه قرمزی و پسرخاله آن هم در یک تلویزیون 14 اینچ است، این بچه هایی که از تمام واحدکارها و دنگ و فنگ های مهد کودکی فقط بوی چند تا شعر و نقاشیِ قدیمی و ساده به دماغشان رسیده و حتی به تعداد انگشت های دستشان پاستل و مداد رنگی ندارند و هر وقت احتیاج به توالت دارند باید دو ردیف پله را رد کنند تا به سرویس بهداشتیِ یک طبقه پایین تر برسند و لباس خواهر برادرهای بزرگترشان را می پوشند، کجا؟ دلم فشرده شد. روز اول گفتم که نمی مانم. گفتم به اینجا هم نه می گویم. این همه تفاوت را چطور هضم کنم؟ نمی دانستم. گیج بودم. یادم افتاد که یک بار یک نفر چیزی به من گفت شبیه به این: که بعضی ها به جای اینکه بمانند و مملکتِ خودشان را بسازند، می روند ینگه دنیا که آباد است را آبادتر می کنند! با خودم گفتم چرا که نه؟ چرا در همین محله های نزدیک به همه ی زندگی ام نمانم؟ چرا چیزهایی که بلدم را به اینها یاد ندهم؟ چرا یادشان ندهم که می شود ادب داشت و بازی های جدید کرد و یاد گرفت و کسی شد؟ چند روزِ بعد، اوضاع را بیشتر از نظر گذراندم. همکارهای خوب، می توانند حال را خوب کنند و شرایط متفاوت را نرمال. همکارها خوبند. سپیده ی صبح، شاید جایی باشد برای یاد گرفتن بیشتر. شاید جایی باشد که دوباره بتوانم کار کنم. دوباره بتوانم روی پای خودم بایستم و دوباره بتوانم به یک عده قد و نیم قد دل ببندم و یادشان بدهم که روی پای خودشان بایستند. شاید بشود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۲
شب تاب

.

.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۳ ، ۱۳:۰۲
شب تاب
روز دهم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۴:۵۸
شب تاب
درک شرایط خانواده، اولین و مهم ترین چیزیه که یه بچه کارگر باید بفهمه و یاد بگیره. اگه نفهمه و یاد نگیره، هیچ تفاوتی با خر نداره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۳ ، ۰۶:۴۸
شب تاب
صبای سر به مهر رو دوست دارم. انگاری می شناسمش. خیلی آشناست. مخصوصاً اونجا که میگه : " خدایا! چرا همه با اولین نگاه می فهمن که من آدمیم که راحت میشه بهش توهین کرد...؟"   * سر به مهر - کارگردان : هادی مقدم دوست
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۷:۵۶
شب تاب
روز نهم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۵:۰۱
شب تاب
کسی نمی داند. آدم خودش که می داند چه بوده و چه شده! خدا که می داند!   * ادامه ی مطلب، چیزی است درباره خودم و خودم. اینجا نوشتمش تا یادم نرود. تا جلوی چشمم باشد. این روزها دوست دارم بنشینم به مقایسه و بررسی. عکس هایم را نگاه می کنم. از کودکی تا همین حالا. آرزوهایم را به یاد می آورم. اینکه در فلان سن، چه آرزویی داشتم مثلاً. یا چطور رفتار می کردم. یا بارز ترین ویژگی ام چه بوده، خودم چه فکر می کرده ام و دیگران چه می گفته اند. چه چیز را نگه داشته ام و چه چیزهایی را خواسته یا ناخواسته به باد داده ام... روزی بوده که آرزو داشتم وقتی به کف دست هام نگاه می کنم، ناخن هایم را ببینم! چه سالی بود که تصمیم گرفتم دیگر ناخن نَجَوَم؟ روزی بود که آرزو داشتم بتوانم از خرت و پرت ها و خرده ریزهای یادگاری دل بکَنم. و حالا خیلی ساده حتی از آدم ها هم دل می کَنم، چه برسد به تکه های روزنامه و اس ام اس های قدیمی و هزار چیز از این دست. نه این که سنگ شده باشم و بی احساس. منطقی تر برخورد می کنم. راحت تر می توانم کسانی را که دوست ندارم راه ندهم به دنیایم و یا اگر هستند، بیرونشان کنم. رودرواسی با خودم را کنار گذاشته ام و راحت ترم. سبک شده ام. وابستگی های کمتر، پای آدم را سریع تر می کند، فرقی نمی کند، به هر سمتی. روزی بوده که آرزو داشته ام فلان قدر پول توی حسابم داشته باشم و خب آن موقع آدم هایی که با شنیدن "فلان قدر"ِ من پوزخند می زنند را نمی شناختم و ندیده بودم اصلاً. چه می دانستم آرزوهای یک نفر برای یک نفر دیگر چقدر حقیر و کوچک و ناچیز می تواند باشد. خلاصه همه چیز خوب است! هرطور که حساب کنم، تعداد آرزوهای برباد رفته ام چیزی است خیلی خیلی ناچیز تر از تعداد آرزوهای برآورده شده ام! اما خب بحث کیفیت هم مطرح است. بماند. داشتن خط خوش همانقدر می تواند آرزو باشد که چاپ شدن یک کتاب از شعرهایت. پیشرفت های ریز ریزم را ردیف می کنم و با یادآوریشان کیف می کنم. استعداد درخشان نشدم در دانشگاه. فوق لیسانس نگرفتم. در کاری مرتبط با رشته ام مشغول نشدم. هیچ شعر و نوشته ای را هیچ کجا چاپ نکردم. حتی نتوانستم تو را نگه دارم. ولی هنوز کسی که وقتی می خندد چشم هایش برق می زند، کسی که می تواند همه را دور هم جمع کند، کسی که یک تنه از پس 20 تا بچه ی ریز و درشت برمی آید، کسی که از زباله یک دنیای شاد و خلاقانه می سازد، منم. به خودم افتخار می کنم. و دیگر منتظر افتخار کردنِ بقیه نمی مانم. این هم یکی از پیشرفت های ریز و نازنینی است که خون دل ها خوردم تا حاصل شد. کسی نمی داند. آدم خودش که می داند چه بوده و چه شده! خدا که می داند!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۱:۱۵
شب تاب
روز هشتم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۱۵:۲۶
شب تاب