شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
نوشتن برایم آسان ترین کار دنیاست. همیشه بوده. غیر از وقت هایی که آنقدر حالم بد است که نفس کشیدن هم سخت است و طاقت فرسا، چه برسد به جادو کردن. کلمه جادو می کند. می توانی یکی را سبز کنی یا می توانی به آتش بکشانی اش. کاری ندارد. فقط باید چیزی را پیدا کرد که ارزش جادو کردن داشته باشد. زمانه کمتر از این چیزها در اختیار آدم می گذارد. چشم که می گردانی یا آنقدر "سطح" می بینی که سرت می خورد به کَف یا آنقدر "عمق" می بینی که چیزی نیست جز تاریکی! همیشه عمق برایم مساوی با تاریکی بوده. چیزی معادلِ دره. سوژه های این روزها نیازی به جادو ندارد. یک گزارش ساده هم از پسشان برمی آید. خیلی ها الان همین کار را می کنند. خیلی ساده، از کمترین ظرفیت واژه ها استفاده می کنیم فقط برای لال نشدن. حیفمان می آید قدرت کلمه ها را خرج کنیم برای چیزهای ساده. همه منتظریم. منتظر چیزی که ارزش داشته باشد. چیزی حتی بالاتر از خود زندگی.   * این پست در لینک زن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۸
شب تاب
واضحه که آقا محمدرضا کی و چی کشیده؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۷
شب تاب
یکشنبه، غمگین بودم و هیچ دوستی نداشتم.   *عنوان، شعری از سیلور استاین محبوبم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۸
شب تاب
شنبه، هدفون توی گوشم. از شهدا تا خاوران دندان روی دندان فشار می دادم تا از ذوقِ سرویس های آرمین تشکری جیغ نکشم وسط اتوبوس! تازه کتابخانه هم نرفتم تا برسم به سِتِ سوم! دستِ رادیو ورزش درد نکند! عجب گزارشی بود! عجب بازیی بود! زدیم برزیلُ لِه کردیم! صبحش به ماهان میگم تیم ملی بازی داره، تو میگی می بَریم؟! می پرسه فوتبال؟ میگم نه! والیبال! میگه نمی دونم. دعا می کنم ببره ولی! بعدش میگه خاله! واسه اینکه بتونم لامبورگینی بخرم باید پولم دلار باشه؟ میگم آره. میگه دعا می کنم یه روز امریکاییا فارسی حرف بزنن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۱
شب تاب
تو، حتماً از من بیزاری که در این هوای طوفانی، کنارم نبودی. من، ترسیده بودم. آسمان قرمز شده بود. ابری نبود، از آن هواهایی که دوست دارم، خاکی بود، خاکِ قرمز. تو کجا بودی؟ چه می دانم. تمام تلاشت را کرده بودی که نباشی، این را می دانم. مثل همیشه، موفق! ولی من یک شکست خورده بودم. ساعت پنج بعدازظهر بود تازه. کو تا شب؟ ولی توی خیابان هیچکس نبود.  ماشین ها با چراغ روشن حرکت می کردند و چیزهای عجیب و غریبی از جاهای نامعلومی به هوا بلند می شد و چندین متر آن طرف تر به زمین کوبیده می شد. درخت ها انگار عزیزی را از دست داده باشند، در جایشان جان می کَندَند. باد نبود، انگار وحشت بود که می وزید. آرزو داشتم توی خانه باشم. یا هرجایی دور از آن جهنم. ولی آنجا بودم. تنها. پنج دقیقه تا ایستگاه مترو مانده بود و من انگار مُرده بودم. زل زده بودم به آسمان و دلم هر آن از جا کَنده می شد و دوباره. ترسیده بودم. با اولین رعد و برق، به خودم آمدم. باران که زد، بدو بدو خودم را رساندم به ایستگاه. تمام پله ها را دویدم و چپیدم توی قطار. کابوس تمام شده بود؟ به آچو زنگ زدم. باید می رفت یک جای امن. خیابان شهدا بسته بود. و من هنوز به خانه نرسیده بودم. ده هزار بار توی دلم تکرار کردم که چیزی نیست! چیزی نیست! چیزی نبود؟ من ترسیده بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰
شب تاب
قلب باید بزرگ باشد. آنقدر بزرگ که همه تویش جا بشوند، دوست و دشمن. قلب باید وسیع باشد و عمیق. تا همه بی توقع دوست داشته شوند. تا بشود پناهِ همه. تا کسی نترسد. قلب باید تفاوت ها را نبیند. قلب باید آنقدر شفاف باشد که همه را مثل خودشان منعکس کند و بپذیرد. قلب باید پذیرنده باشد و بخشنده. قلب باید وصل کردن را بلد باشد. باید دستِ همه را بگیرد. قلب باید سقف باشد و ستون. قلب باید گذشتن و گذشت کردن شیوه اش باشد. باید متعهد باشد به خوبی ها. قلب باید بال داشته باشد. باید بتواند بخندد. آدمی را می خواهم با یک همچین قلبی. تا وقتی گَردِ هر آنچه که جان و روح را آزرده می کند از وجودش پاک کردم، یک گوشه از قلب خوش آب و هوایش یک قالی دست باف پهن کنم، بساط چای را روبه راه کنم و بنشینیم با هم دانه های تسبیح عمر را بیندازیم، یکی زندگی، یکی خوشبختی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰
شب تاب
یکی جای پایش مانده بود روی برف های دویست سالِ پیش. برف شیره درست کردم و گذاشتم لبِ طاقچه و نشستم فکر کردم که اگر این برف ها آب شده بود، حالا من از کجا می خواستم بفهمم که چند وقت است رفته ای؟ که چند وقت است شده ای "یکی" ؟ خب آدم گاهی خواب می بیند. داشتم خوابت را می دیدم. می خواستی برف شیره بخوری، برف شده بود عینِ سنگ. بعدش به من اخم کردی و من هم گفتم به من چه. قبلش گفتم اخمت را قربان! ولی دیدم لوس شده ای و اصلاً راه را گم کرده ای، این شد که گفتم به من چه و گفتم به درک و گفتم گمشو، می خواهم بیدار بشوم. بیدار که شدم، خُلقم تنگ بود. یک عالمه گریه کردم، یک عالمه. موهایم را چنگ می زدم و گریه می کردم. عادت نداشتم نبودنت را. زمانه چه بد تا می کند با دل آدم. یک شبه از شاعر تبدیل می شوی به گُه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۶
شب تاب
میگه: خاله! می خوام طبل بخرم. برم امریکا طبل بزنم. مشهور بشم. پولدار بشم، بعدش لامبورگینی بخرم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۶
شب تاب
یک سی دیِ بِن تِن از ماهان قرض گرفتم و حالا معلوم نیست کجاست و در کدام گورِ کدام قبرستان خوابیده این بِن تِن لا مذهب که هرچه می گردم پیدایش نمی کنم. هر روز هم سراغش را می گیرد. چند روزی است که بچه ام را سَر دوانده ام تا بلکه پیدایش کنم یا یکی برایش بخرم. امروز مهمان کلاسِ من بودند. اجازه دادم تمام مدت بازی کنند! ماهان از ذوقش بالا و پایین می پرید و می گفت : "خاله اجازه می دم سی دی بِن تِنَم سه ماه دیگه دستتون باشه!! "
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۹
شب تاب
چقدر از چیزهایی که از خودمان می دانیم و در درون خود می بینیم، راست و درست است؟ و چقدر از چیزهایی که دیگران می بینند و می دانند؟ آیا ممکن است کسی تو را بهتر از خودت بشناسد؟ و نسخه ی باور و تصمیمت را بپیچد با یک پوزخند؟ چطور می شود که فهمِ آدمیزاد نسبت به زندگی اش اینقدر کم انگاشته می شود؟ هپروت؟ از همان سالِ عجیبِ 87 تا همین حالا، در هشتاد درصد روزها، خورشید نبود و من بودم، صبح و شب. دویده ام. برای چیزهایی که دوست داشته ام، برای چیزهایی که مجبور بوده ام، دویده ام. شکایت هم کردم؟ پا پس کشیدم؟ کدام کار را نیمه کاره رها کرده ام؟ کدام قورباغه را قورت نداده ام؟ می دانستم دارم چه می کنم. درسم را می دانستم. و نیازم را. می دانستم که باید سرِ کلاس استاد سلیمانی باشم تا استاد بگوید من به تو ایمان دارم. می دانستم که هزار جای دیگر ممکن بود و می شد که باشم، ولی حالا اینجایم. در این دانشگاه و این رشته و چه باید کرد؟ سازش. می جنگیدم؟ می توانستم سالِ بعد جای دیگری باشم؟ نمی خواستم. سر سوزنی می شناختم خودم را و یادم هم نرفته بود که آچو چطور ثبت نامم کرده بود توی سایت سنجش.  دوستانم را می دانستم. گروهی ساخته بودیم که رد خور نداشت! تن بودیم! همه سر نبودیم، یا پا یا دست! هرکدام یک چیز بودیم. کمکِ هم. یارِ هم. یاور هم. دوستِ هم. چهار سال تمام و بعدش، خودم را، خودمان را ساختیم. تمام این سالها، چیزی را دوست داشتم، عُرضه و عشق کاری را در خودم می دیدم و تقریباً همه سرسری از آن می گذشتند و می گفتند داغی! آچو باورم کرد. کمکم کرد. دوره را گذراندم و شدم مربی. مربیِ قد و نیم قدها. شدم یک مربیِ مهدکودک. گاهی فکر میکنم مگر بقیه ی دخترهای هم سن و سال من چه می کنند؟ چه کرده اند؟ چه تخم دو زرده ای کرده اند که در عالم هپروت نیستند و من هستم؟ دلم سوخت. دلم گرفت. هم اندازه ی عمری که از خدا گرفته ام، از خودم و زندگی ام می دانم و می فهمم، نه بیشتر، نه کمتر. این، محلِ مناقشه است؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۶
شب تاب
نی نی جان جیشش را یاد گرفته. یاد گرفته که به موقع بگوید جیش دارم و بعدش من باید بدو بدو برسانمش به لگنش! شش ماه است که منتظرِ این روزیم. امروز، یک حس شیرین و آرامشبخش در فضای کلاس نوپا موج می زد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۴
شب تاب
چند لحظه ی پیش کولر روشن بود از گرما و حالا، طوفانی شده که بیا و ببین! باد است و باران است و برق و رعد! چه رعدی! حال تهران دیدنی است! بهار حال خودش را نمی فهد. حالا هی بگویید پاییز فصل عاشقان است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۱
شب تاب
رفتیم سفر، برای تماشای این ها. خوانسار.گلستان کوه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۳
شب تاب
رفتیم سفر. روز پدر بود که رفتیم و اینترنت را هم با خودمان نبردیم! نشد که بیایم و چیزی بنویسم. اما عوضش کلی به بابا نگاه کردم. به چشم های رنگی اش، به قد و بالایش و به دست های قشنگش. به حرف زدنش و به تأکیدش روی انجام کاری که واقعاً برای انجامش از خواب بیدار شده! به آرزوهایش. به تنهایی اش. من کلی به بابا نگاه کردم. روی کوه های قرمز قولاق، کنار لاله های واژگون، زیرِ بارانِ قَرابراهیم، پشت فرمان پیکانش، زیرِ کُرسی، وقتِ نماز و وقتِ خوردن قیماقِ تازه با نانِ گِرده ی اصل! لحظه به لحظه. خنده هایش را ، کار کردنش را ، بودنش را نگاه کردم. می دیدم که چه ساده خوشحال می شود و چه ساده وقتی خانواده اش را کنار خودش می بیند احساس خوشبختی می کند. راستش بابا خوشبخت بودن را بلد است اگر بگذارند. دوستش دارم. بابای خوش سلیقه ام را دوست دارم. کاش بیشتر از این ها می فهمیدیمش. کاش بیشتر از اینها دوستش داشتیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۳۵
شب تاب
می مانم، ولی قطعاً چیزهایی تغییر خواهد کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۳۱
شب تاب
حورا گفت بشکن. حورا بگوید بمیر،تلاش خودم را می کنم. بشکن. شکستن که کاری ندارد. بار اول است مگر؟ بار آخر باشد کاش. یک سال گذشت و این یعنی چه؟ یعنی تمام کلمه هایی که با من یاد گرفته اند. یعنی تمام لالایی ها، تمام آغوش ها. تمام بوسه ها. تمام اشک ها. تمام شیشه های پر از شیرخشک، تمام آب دماغ ها، تمام خواب های راحت و... . یعنی تمام لحظه هایی که نفس کشیده اند از هشت صبح تا پنج بعدازظهر. و این ارزش شکستن ندارد؟ دست هایم را گرفته بود و می بوسید. دو سال و نیمش بیشتر نیست و جوری بغلم میکند که در آن لحظه آرزو میکنم کاش دنیا در همان جا بایستد. کاش دنیا در همان جا می ایستاد. همان جایی که چیزی به نام عشق به قد و نیم قدها تمام جانم را پر می کند و دوست داشتنشان می شود تنها دار و ندارم. همان جا که دنیای آدم بزرگ ها بیخ گلویم را نگرفته به قصد خفه کردنم. کاش آنقدر قدرتمند بودم که دردهایم را، غصه هایم را، فشارهای عصبی ام را و هزار کوفت دیگرم را که هیچ و هیچ و هیچ به قد و نیم قدها مربوط نیست، از محدوده ی روابطم با آنها خارج می کردم. کاش می توانستم با هم قاطیشان نکنم. افسوس که هنوز ضعیفم و خام و بی تجربه. حورا که داشت می رفت، بغض کردم. فرصت پیدا نکردم، وگرنه یک دل سیر هم اشک می ریختم به پای تمام دوستی های عجیب و غریبم. امروز هم اینطور گذشت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۵۵
شب تاب
از خوشبختی دیگران خوشحال می شوم. ذوق می کنم، حتی آنقدر زیاد که احمقانه به نظر می رسد. و از اینکه آن خوشبختی ها مالِ من نیست، غصه می خورم. حرص نمی خورم. عصبانی نمی شوم. حسادت؟ بلد نیستم.  غصه می خورم. این غصه، به آن دیگران و خوشبختی هایشان ربطی ندارد. آنها بهانه اند. تو چه می فهمی دختری که مردی را ندارد برای دیدن زیبایی هایش، چه حالی دارد...؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۵۵
شب تاب
بهش میگم من دارم میرم. یه خاله جدید میاد واست. باشه؟ میگه : بوسِت می کنم، ببخشید...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۴۲
شب تاب
زنگ جامعه شناسی بود. داشتیم طبقه بندی و گروه بندی های اجتماعی را درس می گرفتیم به گمانم. دقیق یادم نیست، ولی بحث چیزی بود درباره اینکه هر گروه سعی می کند مزیت هایش را در گروه خودش حفظ کند و مانع ورود و خروج مزیت ها به طبقه های دیگر شود. یعنی صاحبان قدرت سعی می کنند قدرت را در خاندان خود حفظ کنند، مثل جانشین شدن پسر پادشاه به جای پدرش و صاحبان ثروت هم همینطور. اینجا بود که خانم صالحی گفت : "... پس دیگه افسانه ی ازدواج پسر پادشاه با دختر فقیر رو فراموش کنید. واقع بین باشید. خانواده های ثروتمند بچه هاشونو به ازدواج هم در میارن تا ثروتشون بین خودشون بمونه. این یه قانونه. یه سنته... " . و فکر می کنید این حرف با ما چه کرد؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۰۹
شب تاب
دلم برایشان تنگ می شود؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۲۸
شب تاب