شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
به همه ی ولنتاین ها و روز زن ها و روز معلم هایی فکر می کنم که کیسه های پر از هدیه و گل رز را دست این و آن می دیدم و یک جورهایی حسرت می خوردم که هیچ کدام از این ها مالِ من نیست و آه و فغان و کجاست آن دلبر دیرینه که با یک گل رز زپرتی هم که شده من را وارد یکی از آن گروه ها کند و خلاص و خلاصه، همین دیگر. سال بعد از سال گذشت و عاقبت یکی از همان کیسه های پر از هدیه و گل سرخ به دست من هم رسید! امروز، من و یک عده ی دیگر، در محل کار، در مترو، در اتوبوس و در خیابان یک گروه را تشکیل داده بودیم که نفری یک کیسه دستمان بود با یک گل! و همه به هم لبخند می زدیم! و از اینکه همه عضو یک گروهیم، احساس غرور می کردیم. آن کیسه ما را به هم معرفی می کرد! ما همه معلم بودیم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۱۸
شب تاب
فریبا صالحیِ نازنینم، نمی دونم الان کجایی.روزت مبارک.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۱۴
شب تاب
باید صبحانه بخورند اول. نه! اول باید بروند سر کلاس و لباس های پلو خوریشان تبدیل شود به لباس راحتی و پیژامه و روی تک تک تغذیه هاشان اسم نوشته شود و برود در سبدهای جداگانه. سبد قرمز برای آمادگی ها، سبز برای پیش آمادگی ها، سفید برای کودکستانِ 2 و یک قرمزِ کوچکتر برای کودکستانِ 1 که هیچکس به این اسم نمی شناسدش و خیلی که بخواهند باکلاس رفتار کنند اسمش را می گذارند نوپا. کلاسِ نوپا. همان اتاقِ مخصوصِ زیرِ سه ساله ها که هیچ چیزش مخصوص تر و زیرِ سه ساله تر از باقیِ کلاس ها نیست. بعدش ورزش می کنند. با یا بی آهنگ. به هر روشی که خاله ی بالاسریِ موردِ نظر دلش بخواهد!  بعد می روند دست و رویشان را می شویند و می نشینند پشتِ میز. دعا و نان و پنیر و چای شیرین. با کلی جیغ و داد و خنده و تلق و تولوق و بپر بپر، مراسمِ صبحانه تمام می شود و می روند سرِ کلاس هایشان. توی کلاس ها چه می گذرد؟ گاهی خبرهای خوبی وجود دارد و بوهای خوبی می آید و صدای خنده است و گاهی انگار یک عده ماهی را رها کرده باشی روی خشکی: همانقدر بی قرار، همانقدر بیزار. از ساعت یازده و نیم، مراسم ناهار شروع می شود. اول کودکستان 1 و 2 و نیم ساعت بعد، آمادگی ها و پیش آمادگی ها می آیند سرِ میز. مرغ را وِل داده باشی وسطِ انبار کاه، تهش اوضاع را مرتب تر می بینی. تا اینها ناهار بخورند و به ترتیب بروند مراحلِ آب خوری، مسواک و جیشِ قبل از خواب را انجام بدهند، چهار مربی، یک مستخدم و یک آشپز، مثلِ مادرِ بچه گم کرده هی از این طرف به آن طرف می روند و سعی می کنند قد و نیم قدها با شکمِ پُر، مثانه ی خالی و البته سالم به رختخواب هایشان بروند! هشت صبح تا پنج بعدازظهر یک طرف، این یک ساعت هم یک طرف! نوپاها نیم ساعت زودتر آمده اند و طبیعتاً نیم ساعت هم زودتر می روند! تا بقیه هفت خان را رد کنند، اینها رفته اند به ملاقاتِ پادشاه هفتم! یکی با نوایِ ممتد و یکنواختِ "لا لا لا لا لا لا لا لا لا ..."، یکی با حرکت گهواره ای، یکی با ضربه های آرام به پشت، یک با نوازش و یکی با شیشه شیر. خودِ این که چطور جلوی بقیه را بگیری که با جفتک انداختن و جیغ کشیدن توی راهرو این فرشته ها را از خواب نپرانند داستانی است، چه برسد به خواباندنِ همان جفتک پران ها و جیغ کِشان ها! دو ساعت و نیم می خوابند و بعدش تغذیه ای می خورند و می روند سراغِ بازی، بازی و بازی! تا نفس دارند بازی! تا جان دارند بازی! فوتبال! بِن تِن! و تو چه می دانی که بِن تِن بازی چیست؟ مَلقمه ای از جیغ و داد و هوار و مشت های آهنین و نفس های آتشین و خنجرهای پرنده و لگدهای کوبنده! اینها بچه اند؟! 15 دقیقه، و نه بیشتر، بنشین و فقط تماشا کن، بدون دخالت و حتی کوچکترین واکنش و چشم غره. آخرش یک نفر را می بینی که همه را یا کشته، یا لت و پار کرده و خودش روی توده ای از موجودات مغلوب نشسته و دارد به تو لبخند می زند، فاتحانه! و این است روح بن تن و هالک که در بدنِ این قد و نیم قدها حلول کرده.  بعدش؟ هیچ. می روند خانه. یکی یکی و دو تا دو تا. من کجای این دنیام؟ همان گوشه کنارها. پر رنگ ترین جا ، جایی است که قد و نیم قدها تنبیه می شوند و جایی که آرنوشا از بغل مامانش پایین نمی آید و قرار است جیغ و گریه اش را بیاورد توی بغلم و جایی که بچه ی دو سال و نیمه سوره ی والعصر یاد می گیرد و می خواند و جایی که بویِ پوشک های پُر هست، گریه هست، دماغِ آویزان هست و کلی شیرین کاری و شیرین زبانی. من همان دور و برهام.توی کلاس نوپا. یعنی همه چیز اینقدر ساده است؟ پس آن همه چیز که آدم را به مرز جنون می رساند کجای این قصه است؟ پس چرا عصبانی ام؟ چرا داد می زنم سرشان؟ چرا دعوایشان می کنم؟ شاید چون مامان نیستم. خیال می کردم اگر مامان بودم حتماً رفتارم با قد و نیم قدها فرق داشت زمین تا آسمان. مقایسه که کردم، دیدم ربطی ندارد. از قضا، آن که مادر است از اشتباهات بچه ها به سادگی رد می شود، از اشک بچه ها دلش ریش می شود و به سرعت در برابر لجبازی های بچه ها کوتاه می آید. در این زمانه، کدام مادری است که اینطور نباشد؟ یک لحظه، اینچنین فضایی را تصور کنید. همینطوری اش من به طور کلی از آینده ی این بچه ها نا امیدم. دریغ از ذره ای حس همدردی، از خودگذشتگی، صبر و همکاری. بعد فکر کنید که هیچ نیروی مقاومی در برابر اینها نباشد. سین می گوید هر کسی دوست دارد بچه اش را یک جور تربیت کند. درست. ولی چیزی که الان به اسم تربیت مُد شده، تربیت نیست. یعنی این نسل واقعاً سختی ها را تحمل می کند؟ تمام تلاشم این بوده که بچه هایم قوی باشند و منظم. روش سختگیرانه ای دارم. نتیجه اش روی بچه ها خوب بوده ولی از دید ناظر بیرونی، محیط اطراف من، یک جهنم واقعی است! کور شود این ناظر بیرونی که نمی گذارد به کارم برسم!  لابد کسی که تجربه دارد، بهتر می داند که کار با بچه ها به چه چیزی احتیاج دارد. لابد وقتی مادر بودن را یک امتیاز مثبت تلقی می کند در استخدام مربی( اگر مادر باشی، حتی اگر کارت مربیگری نداشته باشی استخدام می شوی)، یک چیزی می داند. لابد لابد و هزاران لابدِ دیگر. ولی من یک شعار دارم در کارم. من مربی هستم، نه یک مادر. حالا چه کسی به من و شعارهایم اهمیت می دهد؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۲۲
شب تاب
امروز آسمان را ابر گرفت و کلاسم شد عین یک تاریکخانه. قد و نیم قدها هم خواب بودند و اصلاً شب بود. شب نبود؟ تمام مدت دراز کشیدم کنار نفس های فرفره ی یک سال و نیمه ام و به خودم فکر کردم. باران نیامده بود. یا شاید آمد و من نفهمیدم. تهش که دلم گرفته بود، چه فرقی می کرد با یا بی باران. از بس به تمامِ این سال ها فکر کردم و چرا راهِ دور؟ همین امروز صبح. کلی حرف زدم با خدا. کلی التماس کردم. کلی قول دادم. و بعدش خیال می کنی چه شد؟ خسته ام. از تمام چیزهایی که خواسته ام باشم و نبوده ام، دلم گرفته. از اینکه همیشه از " از دست دادن" ترسیده ام دلم گرفته. از اینکه همیشه خجالت کشیده ام و خودم را پنهان کرده ام خسته ام. نگو که از امروز همه چیز را جورِ نویی شروع کن. نمی شود. آدمی، چیزی را که کاشته برداشت می کند. و من حالا به فصل برداشت چیزهایی رسیده ام که کاش زمانِ کاشتش نبودم. مُرده بودم. می خواهم بکارم. بلد نیستم. باید جورِ دیگری بپوشم؟ جورِ دیگری راه بروم؟ جورِ دیگری بخندم؟ باید حرف زدنم جورِ دیگری باشد؟ و کتاب هایی که می خوانم؟ و فیلم هایی که می بینم؟ باید وزنم کمتر باشد و قدم بلندتر؟ آرایش لازم است؟ یا نوعِ دیگری از تفکر؟ عضویت در کدام گروه؟ می فهمی چه می گویم؟ به خدا که اگر بفهمی. به خیالت دارم از چه حرف می زنم؟ آیا پیازِ گل ِ لاله ی ِ واژگون که صد سال است در یک منطقه رشد می کند و هر سال اواخر اردیبهشت گل می دهد، اگر امسال جورِ دیگری مراقبتش کنیم و کود دیگری بدهیمش و آب دیگری و نورِ دیگری، نرگس تحویلمان می دهد؟ حالا دارد باران می بارد. حتماً یک فایده ای هم دارد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۰۶
شب تاب
یعنی هیکل اینقدر مهمه؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۳۷
شب تاب
باورت میشود تمبر نامه پیدا نمی کنم حورا؟ توی این شهر گمت کرده ام و هیچکدام از مغازه هایی که هر روز از کنارشان می گذرم یک تمبر نامه ندارند که به من بفروشند تا نامه ام را برایت پست کنم. یعنی تقاضا برای تمبر پستی اینقدر کم است؟ که لوازم تحریر فروشی ها هم نمی فروشندش؟ تمبر را باید از کجا خرید مگر؟ اصلاً نمی دانم نامه را باید بفرستم اراک یا به همان کوچه ای که هم نامِ خودم است؟ کاش پیدایت کنم حورا.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۱۱
شب تاب
نظر واقعی ام درباره مامان ها بهتر است بماند برای خودم. بماند تا وقتی که خودم مامان شدم و فهمیدم یک من ماست چقدر کره می دهد. اما یک سری نظرهای عمومی تر هم دارم. مثلاً اینکه مامان ها شاخ و دُم ندارند. عوضش صد تا صد تا چشم دارند. و اینکه بوسیدن مامان ها خیلی کیف دارد! تا حالا سر به سرِ مامان ها گذاشته اید؟! آنها را خندانده اید؟ قلقلکشان داده اید؟! تا حالا با مامان ها نشسته اید و از آنها خواسته اید که از خواستگارهایشان برایتان تعریف کنند؟! تا حالا سعی کرده اید دنیای مامان ها را کشف کنید؟ امشب، به چشم های مامانت خیره شو. به زنی که تو را به دنیا آورده. سعی کن بفهمی که چقدر به او شباهت داری. سعی کن این معما را حل کنی. **** من تولد شما رو به شما و همه ی کسایی که دوستتون دارن تبریک میگم خانومِ طاهره. مبادا ما رو از یاد ببرید...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۲۸
شب تاب
شهر آتش گرفته بود. نه اینکه بایدی باشد، یا نباشد. گرفته بود. خبر را همه شنیده بودند. ولی یکی بیشتر از همه سوخته بود. شکایت می کرد که چرا. چرا؟ کدام شهر تا همیشه سر پا مانده؟ نمی دانم. شاید مانده. من، بی سوادم. و سواد، ربط دارد. به همه چیز ربط دارد. آدمی که سواد زندگی کردن دارد، شکایت هایش کم تر می شود به گمانم. من شاکی ام. شاکی و عصبانی. چرایش بماند. شاید یک روز یادم رفت و دیگر عصبانی نبودم.****گابریل گارسیا مارکز، مُرد. DNA متفاوتش را هم با خودش برد. ظاهراً همه می میرند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۸
شب تاب
تو نمیدانی من امروز چه کردم. خودم هنوز گیجم! رفتم افق. به خودم جایزه دادم. یک شکلات گلاسه خوردم تا مغزم خنک شود و باور کنم که آن آدم، من بودم! گفت فلان کار را که وظیفه ات نیست بیا و مثل همیشه با گردن کج و به روی چشم گویان انجام بده و گفتم، نه. گفتم نمی توانم. گفتم چشم پزشک گفته پشت کامپیوتر ننشین. یک ذره دروغ بافتم. یک ذره. ولی می ارزید. کمرم را داشت دو تا می کرد. طاقت نیاوردم. عاقبت بعد از یک سال زبانم چرخید به نه گفتن. جوری بهش برخورد که بیا و ببین. نتوانست پنهان کند. توی دلم یک به دَرَکِ قوی و عظیم و محکم گفتم و رفتم پیِ وظایف تعریف شده ام. این داستان ادامه دارد البته. گرگ زخم خورده، زهرش را می ریزد. منتظرِ فرصت است. بگو منتظر باشند. ما نیز با آنها منتظر می مانیم!***کسی می دونه چه بلایی سر وبلاگ مهشاد هاشمی اومده؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۱۸
شب تاب
بعدش تو از من بدت آمده بود. اولش من ناراحت شده بودم. منتظر بودم یکی بیاید بگوید نباید ناراحت بشوی تا خیلی قشنگ بزنم توی دهنش. کاری ندارم به این حرف ها. دلخوری ام را نمی خواهم برای خودم نگه دارم. نمی خواهم. واژه ها را خیلی شیک، تعمداً جوری انتخاب می کنم که بوی دلخور شدنت به دماغم برسد. دوران لبخند و رد شدن و ندیدن و پذیرفتن را مدتی است گذرانده ام. دقیقاً از وقتی که مجبور شدم هر روز با یک دیوانه سازِ روح خوار معاشرت کنم. چشم در برابر چشم. عوض شده ام. حالا دیگر می پرسم. چرا دلخور شدنم مهم نیست؟ سوال کلیشه ای تر از این؟ جمع کن. جمع کنیم. این سفره به دلِ ما نان نمی رساند. دوستتان دارم. دوست داشتنِ آدم ها را بلدم از قضا و فراموشش هم نمی کنم. عادت دارم به دوست داشتن. وقتی سین گفت که تو خیلی مهربانی! به همه کمک می کنی! این خوبه! به خودم پوزخند زدم. باور نمی کنم کسی باشد که اینطور نباشد. هیچ جور توی کَتم نمی رود که کسانی مثل من چیزی اضافه تر دارند و مهربانی یک جور، چِمیدانم! مسخره نیست؟ هست. به خدا که هست. چرا نمی توانید یک ذره حالم را خوب کنید؟ انصافاً اینقدر سخت خوشحال می شوم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۷
شب تاب
من افکار و احساساتم را خوب بیان نمی کنم. خیلی هم گُه بیان می کُنمشان. خیلی وقت ها حیف می شوند افکار و احساساتم و اصلاً یک چیز عجیبی می شوند و کلاً زیر و رو می شوند و آدم ها به کلی رَم می کنند و من می مانم و حوضم. سال هاست این ویژگی را در خودم کشف کرده ام و به سادگی خودم را در دسته ی « آنهایی که نمی توانند بفهمانند» قرار داده ام و هی گشته ام به دنبال دسته ای که بشود نامش را گذاشت « آنهایی که حرف ِ آنهایی که نمی توانند بفهمانند را می فهمند» و خب یک سری موفقیت های ناچیز هم داشته ام، ولی حالا کو تا آن لحظه ی آرامش؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۲۶
شب تاب
دو سالشه. شش ماه پیش پدر و مادرش از هم جدا شدن. با پدرش زندگی می کنه. اولین باری بود که می دیدمش. یک ساعت و نیم توی بغلم گریه کرد. بعدش سیب خورد. شیر خورد. بازی کرد. خندید. خوابید. تمام روز بهم گفت مامان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۵۱
شب تاب
"از هر طرف که بروی می رسی به زهرا. به کسی که هرطور صدایش کنی، نامش خودِ احترام است." سیزده که عددی نیست خانُم، بوی شما که بپیچد، هزارها هزار بِدَر می شود بی سلسله مراتب و کاغذ بازی. راستش توی ماشین که نشستیم برای برگشت، ترسیده بودم باطری ام خالی شده باشد و کلاً این همه خوشی از اول سال بی خودی و پوشالی و بی وزن و عیار بوده باشد،اما حواس شما، بس که خوبید و حامی، باز به دلِ این خانواده بود و بی هوا اسم و روضه تان را نشاندید وسطِ ساعتمان و نگذاشتید روزمان بی نام شما شب شود، آن هم در اینچنین روزی. شما که غریبه نیستید، مذهبی بودن را هیچوقت درست بلد نبوده ام خانُم. پای ثابتِ هیچ مجلس و روضه ای هم نبوده ام. اما همیشه از دور شدن ترسیده ام. همیشه دانسته ام که مرکز، ستون، ریشه، سقف و امن و امان، جایی است هزارها کیلومتر دورتر از جایی که من ایستاده ام خیلی وقت ها و این بغضم را ترکانده بارها و بارها. شده که اصلاً دنبالتان نگشته ام، شده که لجباز شده ام و عمداً کنارتان گذاشته ام، شده که چشم هایم را بسته ام، گوش هایم را گرفته ام، پاهایم را گفته ام که راهی را بروند غیر از شما و راستش خودم هم نمی دانم که این همه جهالت را کدام گوری می خواستم ببرم با خودم، ولی اصل، این است که نگداشته اید. روی چه حسابی؟ نمی دانم و عقلم قطعاً به چیزی جز خوبیِ بی حدِ شما گمان نمی برد. شاید نباید می گفتم. نباید می گفتم خانمُ؟ کاش می دانستم. چقدر به آنها که همیشه می دانند چه چیز را کجا و چطور و چه وقت باید بگویند، حسودی ام می شود. می شود یک خواهشی بکنم خانُمِ طاهره؟ می شود امسال یک چیزی را فقط از شما بخواهم که ببرید پیش خدا و برایم بگیریدش؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۰۳
شب تاب
آچو در واکنش به صحنه های پر از ماکارونی در سریال پایتخت 3 : فردا کل ایران ماکارونی می خورن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۳۸
شب تاب
ضرب المثل ها باید راست باشند. درست باشند. حاضرم برای راست بودن این یکی نذر کنم. همین که می گوید سالی که نکوست از بهارش پیداست، همین. بهارهای کودکی و نوجوانی را اگر سوا کنیم، این چند سال اخیر اصلاً بهار نداشتیم. بهاری نداشتیم که سال نکو بیاید از پی اش. اما امسال... هنوز خیال می کنم دارم خواب می بینم. خیال می کنم چشم که باز کنم دوباره صحنه مثل چند سال اخیر چیده شده و همان اخم و تخم ها، همان بدخلقی ها، همان دعواهای مسخره و بی اساس و بی معنی و بی جا، همان حرف های نازیبا، درست چند ساعت مانده به تحویل سال، قرار است تکرار شود. انگار خواب دیده ام که امسال همه می خندیدند، همه بودند، آرامش بود و در سایه ی همه ی اینها عید شد! تفاوت دارد از سر و روی این سال می ریزد. من با این تفاوت ها کِیف می کنم! هر شب دو سه بار از خواب می پَرم و این بهار را در ذهن مرور می کنم تا ببینم واقعی بوده یا نه. من به این وقایع عادت ندارم. کاش اینقدر ادامه داشته باشند تا به آنها عادت کنم. من برای درست بودن آن ضرب المثل، نذر می کنم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۱
شب تاب
می دانستی و نگفتی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۴۳
شب تاب
سال نو باید تبریک گفته شود. هر چیزِ نویی باید تبریک گفته شود. اصلاً هر چیزِ نو و غیر نویی باید تبریک گفته شود. آنقدر که باورمان بشود مبارک است. باورمان بشود تمام لحظه ها مبارک اند. شهر کوچک تر از آن است که با نامبارک ها پُر شود. ایام را از شما مبارک باد ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند مبارک شمایید! * سال نوی همه مبارک. همه و همه به علاوه ی آقای ژنرال.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۴۸
شب تاب
فردا نه، پس فردا. عاقبت که سال نو می شود. نمی شود؟ تو بگو کی نو می شوی؟ بگو کی می آیی دستم را می گیری و از وسط آرزوی برآورده شده ام می کشی ام بیرون و به رویم لبخند می زنی؟ بگو کی تقویمت ورق می خورد تا برسی به سالِ شیر، ماهِ شیر، روزِ شیر؟ این روزها شبیه هم نیستند. هر روزش یک جور می گذرد بی تو. یک روز با داستان، یک روز با پیراشکیِ کِرِم دار، یک روز با پسر جوانِ بی نظیرِ روزنامه فروش، یک روز با بادهای وحشتناکی که گیر داده اند به چادرم و یک روز با موجوداتِ فضاییه سرزمین کوچولوها. نگداشته ام نبودنت دیوانه ام کُند. نمی گذارم. باید وقتی برگشتی، حالم خوش باشد. سر پا باشم. بتوانم بخندم. برایت چای دَم کنم. باید بتوانم همه چیز را مو به مو برایت تعریف کنم. زمین از حرکت نمی ایستد، درختان هم بی برو برگرد جوانه خواهند زد. بهار پشتِ در دلِ من مانده جانکم، لب تر کن تا وارد شود ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۲۰
شب تاب
از بین آدم های زندگیتان، آنها که مهربانند، دوستشان دارید، دوستتان دارند، بهشان اعتماد دارید، خوبند، آرامند، بزرگند، صبورند و وسیع، یکی دو نفر را نگه دارید. ته صندوق. جایی که دست خودتان هم دیر به دیر برسد بهشان. با این یکی دو نفر، کمتر حرف بزنید. بگذارید رازهای مگوی زیادی بینتان بماند. تلفن نزنید. قرار ملاقات نگذارید. ماهی یک بار هم سراغشان را نگیرید حتی. اجازه بدهید بکر بمانند. در مصرفشان صرفه جویی کنید. با احتیاط حملشان کنید. این ها می شوند همان سنجاق هایی که شما را به زندگی وصل می کنند. وقت هایی که می رسید به تهِ بی کسی، تنهایی، بی حوصلگی، نیاز، ناتوانی و  وقت خوشی های بزرگ و کوچکِ آشکار و یواشکی، خوشی هایی که دلتان می خواهد فقط و فقط با یک نفر شریک باشیدشان، بروید سراغشان ، در سایه ی خوبی هایشان پناه بگیرید و از بودن با آنها حساس زنده بودن کنید. * برای گلپونه خانوم و آباجی، بی هیچ حرف اضافه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۱
شب تاب
تو چطوری اینقدر خوب می نویسی لعنتی؟ مگه DNA تو با بقیه فرق داره؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۵۹
شب تاب