شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
تمام دیروز و دیشب، باران بارید. چرا این نه یعنی که تو در راهی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۵۷
شب تاب
من پُز معمول بودن تو را به همه ی دنیا می دهم. پنجشنبه ای که اول ماه است می کِشانمت تهران با پلیور نارنجی و ساز و برگت و کلی خنده های شب تابی تحویلت می دهم در برابر تکرارِ این سوالت که توی این هوا پلیور چرا گفتی بپوشم؟ مَردم می خندند! مردم می خندند؟ چه بد! برویم یک گوشه ای معمولی بودنمان را بریزیم توی یک لیوان و سَر بکشیم؟ شاید ندیدنمان دیگر. هان؟ جشن می گیریم. اول اسفند مهم است. جشن می گیرمش. امسال با تو. سالِ دیگر هم اگر بودی، باز با تو. بودنِ تو همیشه خوب است. دیوار می شوی و پشتت پنهان می شوم از نگاهِ مردمی که چشمشان تفاوت را می بلعد. درخت می شوی و من سیب می چینم برایت. لباس می شوی و می پوشمت. پا می شوی و با تو می دوم و دور می شوم. گوش می شوی و من اعتراف می کنم که دارم به چه چیزی تظاهر می کنم. بعد با صدایی که فقط برایِ من آشناست، یک جمله ی معمولی می گویی که نه قصار است، نه یک نقل قول معروف است ، نه شعر است و نه هیچ کوفتِ دیگری از این دست خزعبلات. فقط کلمه هایی است معمولی با صدای تو. که باعث نمی شود دل هیچکدام از آدم های آن اطراف غتج برود و یا سرشان را به طرف ما بچرخانند تا کشف کنند که این صدا از آنِ کیست. کامِ من، با همین معمولی بودن شیرین می شود. با همین ایستادگیه ساده ات. با همین بودنِ صادقانه ات. با همین شغلِ معمولی و خستگی های همیشگی ات. با همین چند کلمه ی ساده و معمولی که از زبانِ تو، فقط به من گفته می شوند. آرام می شوم. همیشه، به محضِ حضورت، آرام می شوم. ما با هم، مُحکمیم. ما یک کوهِ معمولی هستیم! کسی چشمش دنبالِ ما نخواهد بود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۴۵
شب تاب
چهار پنج نفر بودند. با قصدِ آزار. یکیشون گفت : "نکن...". و من به سلامت گذشتم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۴۸
شب تاب
راستش، وقتی رفتی، چیزی مثل برف، نشست روی دلم و دیگر، آب نشد که نشد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۳۷
شب تاب
این بنده ی خدا که نمی دانست تیمور شرقی اسم یک کشور است در این جهانِ بی در و پیکر، ایرانی است. * در خبرها آمده که برای یک بنده ی خدای چوپان، قبض تلفنی صادر شده که در آن تماس های مکرر با کشورهای استونی و تیمور شرقی ثبت شده. می گفت وقتی گفتم من فامیلی به اسم تیمور شرقی ندارم، به من خندیدند. خبر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۲۵
شب تاب
چرا نمی توانم خشمم را کنترل کنم؟ چرا از کوره در می روم در مقابلشان؟ چرا حرص می خورم؟ چرا اینقدر اذیت می شوم و اذیت می کنم؟ جای من آنجا نیست؟ روزی چندین بار این را از خودم می پرسم. اسفند که شد قرار گذاشتم با خودم و خدای خودم که کاظمین الغیظ را ترجمه کنم و بشوم. نشده ام هنوز. موفق نبوده ام. بی اراده نیستم. کاری را بخواهم انجام بدهم، پشتش را می گیرم تا بشود. کم نمی آورم. ولی این یکی انگار قفل شده. انگار در ذاتم ندارمش اصلاً. انگار از بیخ اشتباهی باشم. بی اراده و بی اختیار در می روم از جا. بعد عینِ چی پشیمان می شوم و فحش های خواهر و مادر دار می دهم به دست و زبانم و می روم در چاهِ افسوس جیغ می کشم و حرص می خورم از دست خودم. از دستِ خودِ بی خودم. آه که این نقطه ضعفِ عظیمِ من، چه ها نکرده است با من...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۲
شب تاب
مرا از باران گرفتی و انداختی توی تنگ. نگفتی آب می خواهد، نان می خوهد، دلش به یک لبخند کوفتی از من خوش است. نگفتی. گوشه ی اتاق نشستی و چای خوردی. داغ داغ.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۰۸
شب تاب
چیزی هست به نامِ عُرضه. به آن معتقدم. آدمِ بی عُرضه حالم را بهم می زند ناجور. مصداقِ یک آدمِ بی عُرضه را هر روز جلوی چشمم می بینم. هر روز آرزو می کنم دیگر نبینمش. ولی بسته شده ایم به ریشِ هم. بعضی ها ذاتاً بی عُرضه اند. نصیحت ها را گوش می کنند، آویزانِ امکانات می شوند، کار می کنند، ولی تهش باز چیزی نمی شوند. این ها کمتر اذیت می کنند آدم را. ولی عده ای هستند که به معنای واقعیِ کلمه بهره ای از شعور نبرده اند. انگار توی گوش هایشان سیمان ریخته اند. انگار راه های ورودی مغزشان با گچ و بتن مسدود شده. انگار کور و کَرند. به اینها هم می گویم بی عُرضه. کسی که همه چیز داشته تا "چیزی" بشود(دست کم یک چیزِ کوچک)، ولی با لجبازی، هیچی نشده، بی عُرضه است. به کار و تلاش معتقدم. به چیزهای عینی که بشود با دست لمسشان کرد و با چشم دیدشان معتقدم. با نشستن و کتاب خواندن و رونوشت و یادداشت برداشتن و فیلم دیدن و برنامه های علمی و روانشناسی و از این خزعبلات تماشا کردن، آدم "چیزی" نمی شود. حتی شرکت در NGO ها و کلاس های آموزشی هم بی هدف چیزی از آدم نمی سازد. نتیجه مهم است. باید از هر قدمت نتیجه ای بگیری. باید وقتی می روی مثلاً در فلان کلاس یا سخنرانی شرکت می کنی و برمی گردی، چیزی داشته باشی اضافه تر از قبل. رضایتِ خاطرِ درونی و "می روم که حالم خوش باشد و خوش بشود" را بگذارید در کوزه آبش را بخورید. رضایت خاطرِ درونی؟ به چه قیمت؟ اصلاً معنای این عبارت چه می تواند باشد وقتی حتی یک نفر روی تو حساب نمی کند؟  اگر در یک جزیره و به تنهایی و دور از آدم های دیگر زندگی می کردیم، شاید قضیه اینقدر سخت نبود. ولی ما خانواده داریم. قرار است دوست هایی داشته باشیم. قرار است ازدواج کنیم و یک خانواده بسازیم. و در کنار همه ی این ها باید "خودمان" باشیم. کسی که توانایی ارتباط برقرار کردن بین این ها را ندارد و تا سن سی سالگی هم نتوانسته راهی برای ایجاد این ارتباط پیدا کند، بی عُرضه است. در هر سنی که نمی شود همه چیز را به همان روش قبل از اول شروع کرد. زمان نیست. باید سرعت بیشتری به همه چیز داد. جایی برای آزمون و خطا نیست. چرا با لجبازی همه چیز را به تباهی می کشند این بی عُرضه ها؟ نمی فهمم. به هیچ وجه برایم قابل درک نیست. غرور و لجبازی آفت است. آفَت به معنای واقعیِ کلمه. می سوزاند، می خُشکانَد و به جهنم می فرستد همه ی فرصت های "شدن" را.  انعطاف پذیر بودن چیزِ خوبی است. باید بتوانی از همه ی چیزهایی که سخت است، بی معنی است برایت، حالت را بهم می زند حتی، استفاده کنی برای رسیدن به هدفت. آدمِ تنها، کم می آورد. پشتیبان، مهم است. کسی یا کسانی که حمایتشان را داشته باشی، فوق العاده مهم هستند. قرار نیست چیزی بشوی که آنها می خواهند. عُرضه داشته باشی، حمایت و تشویقت می کنند که "خودت" باشی. آدم هایی که خیال می کنند باید از همه بُرید و با قدرت راهی را رفت که خودشان فکر می کنند درست است، در مسیرشان زیاد اشتباه می کنند. و این، وقتی که فرصتی برای آزمون و خطا نیست، یعنی چه؟ خانواده یک منبع انرژی و کوهِ حمایتِ بی خرج است. بی هیچ وجه نباید از دستش داد. به هیچ وجه. خانواده ممکن است با تو مخالف باشد، متفاوت باشد، تو را نفهمد، فکر و هدفت را درک نکند. ممکن است هیچ چیزش آنطور نباشد که دوست داری. نه سطح سوادشان، نه شغلشان و نه حتی لباس هایی که می پوشند و غذایی که می خورند، ولی همه ی اینها پشتِ یک اسم قابل چشم پوشی است : خانواده. فقط و فقط آدم های بی عُرضه خودشان را از یک همچین اسمی محروم می کنند. خدا هم از آدم های لجباز و بی عُرضه بدش می آید. بارها در قرآن نازنین گفته که عده ای هستند که کور و کرند و انگار چیزی نمی فهمند و اینها هدایت نمی شوند. بارها گفته که من راه را به شما نشان داده ام، چرا لجبازی می کنید؟! چه راحت می شود مصادیق قرآن را در زندگی پیدا کرد. تمامِ تلاشم این است که بی عُرضه نباشم. زور می زنم که بی عُرضه ی نوع دوم نباشم لااقل. قد و نیم قدها را هم جوری تربیت می کنم که بی عُرضه بار نیایند. باید بتوانند کار کنند. از دست و فکرشان با هم کار بکشند. باید بتوانند راه حل مشکل را پیدا کنند. لجبازی را باید بفرستند به گور. و باید از خانواده حرف بزنند. باید وقتی خانواده( مامان و بابا و...) را می بینند بال در بیاورند. باید عُرضه را کسب کنند. بی عُرضه ها، حال بهم زنند.   * در ستایشِ : خانواده، عُرضه و همه ی موفقیت هایی که در سایه ی این دو به دست می آید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۰۶
شب تاب
سال ۸۴ در چنین روزی، یعنی اول اسفند، اولین پستِ این وبلاگ نوشته شده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۴۴
شب تاب
یعنی هنوز نسل پسرهایی که سر کوچه زیرِ تیرِ چراغ برق وایمیسَتن و به دخترها متلک میندازن وَر نیفتاده؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۳
شب تاب
همکار جان را شوهر دادیم! شبِ نامزدی برداشته به من اس داده که دارم می میرم از استرس و ای داد و ای فغان و حالا چه می شود؟ و از این حرفها. یک چند خطی تایپ کردم برایش و فرستادم و ذره ای آرام شد و بله را گفت عاقبت. گفتم همین جا تمام می شود ولی نشد و حالا باید بنشینم برای همفکری که ولنتاین چه بخرد برایش که نه ارزان باشد و نه جدایی بیاورد و اول فروردین هم تولد طرف است و پول باید باقی بماند برای هدیه تولد و الی آخر. حالا نه که من خیلی تجربه دارم در این زمینه ها و سلایقم جور است با خلق الله. اصلاً مرا چه به این چیزها. مهم این است که به این باور رسیده ام که اسمم را باید می گذاشتند قدم خیر. خیلی به حال و روزم می آید. این چندمین نفر باشد که تنه اش به تنه ام خورده و راهِ خانه ی بخت را پیدا کرده خوب است؟ حالا تازه این یکی را فقط چند ماه است که می شناسم. جور عجیبی گیج می زنم. لالایی می خوانم و خودم خوابم نمی برد. واقعاً مَردُم چه فکری می کنند در رابطه با من؟! * امشب، حالم گرفته بود. بغض داشتم. میم نبود. خیلی تابلو و رسماً به وسیله ی خواهرش منو پیچوند. قطعاً هرگز به روی خودش نمیاره. دست به دامن سین شدم. آن هم یک جورِ دیگر... دلتنگی شاخ و دم ندارد. این بغض های ناگهانی شاخ و دم ندارند. همه چیز خوب است. کار و قد و نیم قدها و برنامه ی جدیدی که برای این روزهایم ریخته ام و تهش می رسد به یک اتفاق خوب در سالِ آینده، و همه چیز. همه چیز خوب است و این مسخره است خب. می خواهم باشی. می خواهم باشی. می خواهم باشی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۳۶
شب تاب
پربازدید و پر کامنت بودن وبلاگم، یکی از آرزوهامه. ولی فقط آرزوئه. یکی مثِ همه ی اون چیزایی که دوست داریم داشته باشیم ولی فقط دوست داریم و اصراری به داشتنش نداریم. یا گاهی اصرار هم داریم ولی دستمون بهش نمی رسه. دستم به یه وبلاگ پر بازدید نرسیده هیچوقت. باید خوب بنویسی اول از همه. یا لااقل جوری بنویسی که دیگران مشتاق بشن بیان، برن، برگردن و نظرشونو بگن. باید تو هم بری و بیایی. بخونی و بگی که خوندی همه رو. همون تعامل که پیشتر هم نوشتم ازش. وقتی هیچ کدوم از اینا نیست، خب می ری زیرِ پونز.  *** زمانی خوب می نوشتم. بی اغراق. حالم خوش بود. عاشق بودم. چنته ام پر بود از کلمه. از بس خوانده بودم، نمی توانستم که ننویسم. وقتی می نوشتم، کلمه ها را انتخاب می کردم. بارها خط می زدم و از نو. یاد گرفته بودم که بیشترین حرف را با کم ترین کلمه بنویسم. یک مداد و یک تکه کاغذ کافی بود برایم. زمانی همینقدر با کلمه ها دوست بودم که دارم تعریف می کنم. ولی همه چیز خیلی زود تمام شد. زود خواندم. زود نوشتم و خیلی زود دیگر نتوانستم که بنویسم.  و چرا؟ خب همیشه می پرسم از خودم. جوابش را می دانم. باز هم می پرسم اما. برای خالی نبودن عریضه. برای مرثیه خوانی. برای گرفتنِ عزای دست هایی که می توانستند بنویسند و نمی نویسند. خوابِ آن روزها را می بینم. خواب بچگی هام. خوابِ کتابخانه شادی. خوابِ کتابخانه خاوران و خانم شکیبا و آن شبی که برای اولین بار بعد از غروب آفتاب داشتم برمی گشتم خانه، و آن شب فقط نه سالم بود و رفته بودم کتابخانه و خانه را یادم رفته بود. خواب آن همه ورقِ کاهی. دلتنگم. دلتنگِ خانم صالحی و چشم هایش که به من و دست هایم ایمان داشت. خواب تو را هم می بینم گاهی. چقدر زود گذاشتی رفتی. همیشه به تکیه گاه نیاز داشته ام. همیشه به کسی که بگوید خوبم نیاز داشته ام. این یک ضعفِ شخصیتی است. می دانم. ولی همینم. یکی باید باشد که مجیزم را بگوید! آنوقت سنگِ تمام خواهم گذاشت. عادت به نیمه تمام گذاشتنِ کاری که شروع می کنم ندارم. یا هزار سال کاری را انجام نمی دهم یا در سال هزار و یکم، شروع و تمامش می کنم. و من در سالِ هزار و یکم به مشوق محتاجم. من به تو نیاز دارم. چقدر تنهام. مثلِ سلطانی که ملیجک و شاعرِ مدح کننده ندارد. همینقدر حقیرانه و مبتذل. دیگر حتی بلد نیستم لحن یک نواخت کلام را از ابتدا تا انتهای یک متن رعایت کنم؛ چه برسد به انتخاب و گلچین واژه. حالا دیگر فقط می نویسم که یادم نرود. این وبلاگ هم برایم شده مثل یکی از همان ورق های کاهی که رویش می نوشتم برای دل خودم و در هفت سوراخ پنهانش می کردم. مثل اولین دفتر خاطراتم که قفل داشت. با این تفاوت که چند نفری مخفیگاهش را پیدا کرده اند و کلید قفل را هم یافته اند! و این یعنی؟ *** بخواهی، برایت می نویسم. داستان، شعر، متن های ادبی، مقاله حتی، و هرچه که با کلمه ها کار داشته باشد و خشت و گلش از واژه باشد. تو بخواهی، می توانم. بخواهی، برمی گردم به اصل. معجزه می شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۱۸
شب تاب
در این روزِ برفیِ خلوت، قوانین زیرِ پا گذاشته شد. با همکار نشستیم به صحبت و بگو و بخند و قد و نیم قدها هم همه حلقه زدند به دورِ کیارش و تبلتش که حکم میوه ممنوعه را دارد. صدای خنده ی ما بود، بچه ها هم از این تغییر شاد بودند و همزمان با هنرنماییِ کیارش در صحنه ی بازی، جیغ و خنده شان بالا می رفت. این شد که کیارش چند ثانیه سرش را از روی تبلت بلند کرد و زیرِ لب گفت: « مربیا می خندن! بچه ها هم می خندن! چه عالی!»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۱۵
شب تاب
من، در سرزمین کوچولوها توبیخ می شوم. دستِ کم هفته ای دو بار. حالم گرفته می شود مدام. هی می آیم که بنویسم من الان خوشحالم. ذوق دارم. دلم دست و جیغ و هورا و رقص می خواهد و همه ی اینها برای این است که عمه شده ام و انگشت هایم الان دارد کیبورد لپ تاپِ خودِ خودم را لمس می کند و قلاب بافی یاد گرفته ام(چیزی که هرگز گمان نمی کردم بتوانم یاد بگیرمش)و چند تا چیزِ ریز و درشت دیگر؛ ولی نمی شود. بغض می کنم و قانونِ «هرگز بیرون از سرزمین کوچولوها به آن فکر نکن» را زیر پا می گذارم و به جای دست افشانی و پایکوبی به حورا اس می دهم که سرِ نماز دعایم کند. هر بار می گویم که نمی مانم. تسویه حساب و آزادی. بعد شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون و روز از نو و روزی از نو. برمی گردم و مراتب قدردانی ام را نثار ماهانی می کنم که کسی دوستش ندارد و من دوستش دارم. دوستش دارم چون جورِ عجیب و غریبی دوستم دارد. نه زیاد و نه کم. متفاوت. خاص. اگر فیلم زندگی ام را داشتم، این صحنه را هزار بار تکرار و تماشا می کردم. صحنه ای که در آن، خود خسته ام، با گوش هایی پر از صدای توبیخ، با لب و لوچه ی آویزان، با بغض و کینه، با صورتی پوسته پوسته، در لباسی ناهماهنگ از درِ سرزمین کوچولوها بیرون می آید، تا پله ها می رسد و صدایی را از پشت سرش می شنود. برمی گردد و می بیند که ماهان است. ماهان است که در را باز کرده، بی اجازه به بیرون سرک کشیده، گوشش را به روی جیغ و هواری که از درون تهدیدش می کند که در را ببندد بسته و دارد صدایش می کند و می گوید : «زهره جون، دارید می رید خونه؟؟ برید... مراقب خودتون باشید...»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۴۱
شب تاب
خبر خوش را باید با داد و فریاد اعلام کرد. درِ گوشی و با پچ پچ به کل مزه اش از بین می رود. مثل اینکه آبگوشت را با سالاد شیرازی بخوری. لوس است و بی اصالت. وقتی خبرِ خوش می شنوی، باید بتوانی جیغ بکشی. باید بتوانی چیزی بیشتر از یک نیشِ تا بناگوش باز شده در ظاهرت نقاشی کنی. باید عالم و آدم را خبر کنی که من الان یک خبر خوش شنیده ام! آنقدر خوش که... برو بابا اصلاً تو چه می فهمی این چیزها را ؟ هی خودم را خسته کنم و تهش بگویی باید خانم باشم و هی سوزن بکنی به چشمم که چرا دارم قیافه می آیم؟ تو خدای خبرهای خوشی. تو خودت از اساس خوش ترین خبری هستی که روزنامه ی زندگی ام به خودش دیده. ولی این چه ربطی دارد به اینکه نسوزم؟ جانِ جانان! به گمانم به بزرگ بودنِ خودت در دلم ایمان داری(و چه ایمانِ بر حقی) که گاهی می گویی و رد می شوی و بوی سوختگی و صدای جلز و ولز را نمی شنوی. حالا نمی دانم چرا یادِ این چیزها افتادم. یادِ جمله ای که برای چند ماه پیش است و عمراً اگر به خاطرت مانده باشد. یادِ چیزی که قاعدتاً باید فراموشم شده باشد تا حالا. چرا می دانم. می دانم که چرا یادش افتادم. چون حورا که آمد سرنوشت بشر را بگیرد از دست هایم، گفت که شماها از دور خوبید، ولی من، بدونِ حتی لحظه ای مکث، گفتم که عاشقت هستم. و گذاشتم باورش نشود حورا. آخر این، متاعی است که فقط در عطاریِ من پیدا می شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۰۵
شب تاب
پیرزن را به جشن عروسیِ نتیجه اش دعوت نکردند. از دختر کوچکش می پرسید حالم را نپرسیدند؟ نپرسیده بودند. دلش شکسته. عادت نداشته در همه ی زندگی اش به کنار بودن. دور بودن. وسطِ ماجرا نبودن. عادتش دادند اما. غصه می خورد. همین الان دارد غصه می خورد جلوی چشمم. کاری نمی توانم بکنم.چای دَم می کنم برایش. با بی میلی می نوشد. حالش خوش نیست دیگر. این داستان شاخ و دُم که ندارد، تیغ دارد. از این تیغ ها زیاد دارم این روزها. تا آزارشان کمتر شود، قرار می گذارم با سامز. اولش اس میدهم به سین. صلوات نذر نمی کنم که بهانه نیاورند. پوستم کلفت شده. آماده ام که از هرکدام چیزی بشنوم و آخرش چهارشنبه ام فقط خلاصه شود در بالا و پایین کردن پله های شعبه 17 بیمه. وقتی سین گفت که می آیند، ذوق کردم ناجور. دیدمشان. محکم بغلشان کردم. خندیدم. بلند بلند خندیدیم. میم عاشق شده! حالا حتماً می آید یک چیزی بارم می کند اینجا. ولی نمی شود که نگفت! بی معرفت وسط راه وِلِمان کرد و رفت پیِ ناهار خوردن با جناب. من هم دستِ آ و سین را گرفتم و ولی عصر و جمهوری و کارگر را پیاده گَز کردیم تا گرسنگی آن روی سین را که من مدت ها بود ندیده بودم بالا بیاورد! وقتی مطمئن شدم که خون جلوی چشم های سین را گرفته، رفتیم یک فست فودیِ نسبتاً بی کلاس و ساندویچ گاز زدیم و خندیدیم! این طفلی ها با من پایشان به چه جاهایی که باز نمی شود. بعد خودمان را رساندیم به انقلاب و کافه کتاب. شیر قهوه خوردیم و کتاب خواندیم* و حرف زدیم. روز خوبی بود. حالمان خوش شد. حالِ من یکی که خوش شد. چقدر داشتنِ دوست، خوب است. من آدمِ تنهایی نیستم. من آدمِ افسردگی نیستم. باید دست خودم را رها نکنم... * مجموعه داستانِ " پرتره ی مرد ناتمام " * و این پستِ سین... http://astaraas.blogfa.com/post/187
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۷:۵۴
شب تاب
مزه ی کودکی ها را دارد. مزه ی بچه بودن. مزه ی مرباهای زن دایی و صبح های تابستانیِ خنکِ آن شهر. مزه ی جیغ و داد با دخترخاله ها و چیدن و خوردنِ گوجه ی قرمزِ کلاغ نوک زده از توی باغچه. مزه ی قیماق های تازه ی حاجی ننه. مزه ی خواب زیرِ کرسیِ زغالی و تکیه دادن به دیوارِ کاهگلی. مزه ی چیزهای دور. خیلی دور. آنقدر دور که حالا فقط حرفش را می زنیم. همین است دیگر. دیگر چی مثل قدیم مانده که دنیایی که من در آن بزرگ شدم، مانده باشد؟ مامان هنوز قیماق درست می کند. ذغال درست کرده ایم خودمان با دست های خودمان و کُرسیِ عروسیِ مامان هم برپاست. اما خب، نمی شود که. می شود؟ آخر، همه بزرگ شده ایم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۱۵
شب تاب
من برای چیزهایی دلتنگ می شوم که هرکس دیگری هم ممکن است دلتنگ بشود. مثل برف و کُرسیِ زغالی. مثل گیس های بافته. مثل چالِ روی گونه. مثل روزهای مدرسه یا دانشگاه. مثل دوست های قدیمی. من آدمی معمولی ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۲ ، ۱۹:۵۶
شب تاب
راستش را نخواه که بدانی. اینکه خودم می دانمش بس است و حتی گوشه ی لب های نازنینت هم نباید رو به پایین سفر کند از دانستنش، چه برسد به اینکه بخواهی ذهنت را درگیرش کنی. همین که دستم را بگیری و بِبَری ام به جایی که سکوت دارد و  تو هم سکوتش را نشکنی و روی یک تکه کاغذ بنویسی: "خارِ فرو رفته در پایت را نمی توانم ببینم، نمی توانم بیرون بیاورمش، اما دست ِ کم می توانم در آغوشت بگیرم تا باقی راه را کمتر درد بکشی." و کاغذ را بدهی دستم و، همین. کفایت می کند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۱۶:۴۰
شب تاب
شبکه نمایش داره یه فیلم نشون میده. وحشتناکه. یارو اومده میگه من پروفسور فلانی هستم و اینم زنمه و اینم خاطراتمه و خلاصه این منم که منم ! ولی عالم و آدم یه نفر دیگه رو با همون اسم و زن و خاطرات معرفی می کنن و میگن این پروفسور فلانیه نه تو! از اولش ندیدمش. ولی حتماً از اون فیلماست که بعدن معلوم میشه آقاهه راست می گفته و دیگران دروغ و همه اینا نقشه است واسه رسیدن به اهدافی احتمالاً شوم. جای اون آدم بودن، ترسناکه. البته نه واسه کسایی که آرزوشون فراموشی و گم شدنه. اگه واسه این آدمی که الان منم، این اتفاق می افتاد، احتمالاً یه ذره ذوق می کردم. بعد سعی می کردم مطمئن بشم که در مقابل دوربین مخفی نیستم و وقتی از گیجی در اومدم، می رفتم دنبالِ رندگیم. زندگیه پیشِ رو... ساده نیست. ساده به نظر میاد فقط. مثلِ تصمیم گرفتن برای داشتن یک روز جدید و متفاوت، بعد زنگ زدن به آچو، بعد گذاشتن دو تا دونه برساق روی بخاری و بعد، نشستن روی مبل و زار زدن... *** اسمم داره یادم میره چون تو صِدام نمی زنی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۲ ، ۰۸:۳۵
شب تاب