شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
متوجه شده ام که وقتی چراغ ها روشن اند ، آدم ها تمایل دارند درباره کاری که می کنند حرف بزنند، درباره زندگی بیرونیشان . کسانی که در نور شمع یا آتش نشسته اند شروع می کنند به حرف زدن درباره ی احساسشان، درباره زندگی درونیشان. آنها ذهنی حرف می زنند، کمتر جر و بحث می کنند، درنگ هایشان طولانی تر است... *جانت وینترسون - همشهری داستان - دی ماه 1392
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۲ ، ۰۷:۳۸
شب تاب
سین اس می دهد، جوابش را نمی دهم. چیز خاصی نبود. جک بود. ولی جوابش را نمی دهم. آ هم اس داد، جوابش را ندادم. این روزها حرف زدن با حورا را دوست تر دارم. حالا بیایید دلگیر شوید. چه کنم؟ قاعده ها پیشتر از این زیر پا گذاشته شده. از حورا می پرسم کم یا زیاد بودنِ زاویه ی پیوندی چه اهمیتی داره؟ می گوید نمی دونم! بی خیال شو! هیچی یادم نیست! بی خیال نمی توانم بشوم. اینکه شیمی دقیقاً نقطه ی مقابل جغرافیاست، هرچه بودم را پشت و رو کرده. یکی بزرگ و خیالی و غیرقابل دیدن و یکی ریز و واقعی و قابل مشاهده! حالا اگر یک بلاگر حسابی بودم از توی همین می توانستم یک پست پر بازدیدِ کامنت خور بنویسم که نیستم و خب همین. ریز حالت ها! ریز حالت ها را کجای دلم بگذارم که جایشان خوب باشد و با جابه جا شدنشان عالمی بهم نریزد؟ چرا حورا غمگین است؟ دنیای آدم ها چقدر غریب به هم نزدیک می شود. باید مراقبِ هم باشیم. تابستان نیست اما،آفتاب دارد ما را بخار می کند. باید حواسمان به دوست داشتنی های دوست هایمان باشد. دنیای آدم ها بی دوست داشتنی هایشان شکننده است و تلخ. باید حواسم به حورا باشد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۲ ، ۱۷:۱۳
شب تاب
آخرین روز پاییزم یلدا شد، وقتی شدم ننه سرمای قد و نیم قدها و با "نوه های گلم" گفتن خنده های از ته دل را چسباندم به چشم های از حدقه درآمده شان. یلدای من شروع شد و تمام نشد. این بود مرکزِ دنیایم؟ زندگیم دارد روی پاشنه ای می چرخد که همیشه دوست داشته ام بچرخد و این حسی میدهد به این روزهایم که انگار همه چیز تمام شده دیگر. که انگار همه چیز همان شده که باید می شده و الان فقط باید ایستاد و تماشا کرد و چای نوشید مثلاً. که انگار باید زد زیرِ کاسه و کوزه ی همه چیز تا دوباره از اول شروع شود قصه. حالا سقفِ آرزوهای یک نفر چقدر کوتاه است که به این زودی دستش می رسد به آن و می نشیند به تماشا، بحثِ دیگری است. به کسی هم مربوط نیست. پوزخند می توانی بزنی البته. این هم به من مربوط نیست. ولی پایت را در کفشِ من نکن جانم. آدمی که    می داند فردا می میرد، دست آرزوهایی که امروز برآورده می شوند را می گیرد و می آورد سرِ سفره اش. آن گروهی که جان می کنند برای آرزوهایی دور، نمی فهمم. من نمی فهمم. خیلی ها تحسینشان می کنند اما. من نمی کنم. به جایش می روم چند تا آرزوی دیگر لیست می کنم. بی ترس. بی شک. آنچه باید بشود، می شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۲ ، ۰۸:۰۲
شب تاب
لپ تاپ قرضی باز هم در خانه ی ماست و این است یکتا دلیل توانایی سر زدن به همه ی دوست داشتنی هایی که نبودِ این ابزار دور از دسترسم گذاشته بودشان. قرار بود وجه رایج مملکت که به جای اعصابِ سرخ ِ دود کرده از سر و کله زدن با قد و نیم قدها به دستم داده اند، برود در جیب یک فروشنده و بشوم مالک یک لپ تاپ، اما سفر و سونی نگذاشتند که بشود. واقعاً سونی خجالت نمی کشد که لپ تاپ هایی تولید می کند که قطعات یدکیشان سخت پیدا می شود؟ آن هم لپ تاپ هایی به این زیبایی؟ ظاهراً معنیِ قشنگ را خوب فهمیده اند پدرسوخته ها. ولی چیزی از جیبِ ما و راه هایی که پول واردِ آن می شود نمی دانند. حالا به هرحال هنوز با لپ تاپ خان داداش و زن داداش جانمان داریم می نویسیم و وب گردی می کنیم و به روی خودمان هم نمی آوریم که طفلک ها الان حق دارند به ما مثل آن مستاجرهایی نگاه کنند که بی اجاره دو دستی چسبیده اند به خانه و خیال بلند شدن هم ندارند. ولی راستش این همه تنهایی را نتوانستم به خودم ببینم. می خواستم تا لپ تاپ دار شدن این طرف ها پیدایم نشود، ولی نشد. نتوانستم. مدت هاست از دوستی حذف شده ام. جز پنجشنبه ی دو هفته پیش که از ترس از دست رفتن خودم را با چشم های پر از باران به حورا رساندم، هیچ رد پایی از دوست در زندگیِ این روزهایم پیدا نمی شود. همه رفته اند سر در گریبانِ زندگیهایشان و قاعدتاً کسی مثل من نمی تواند جایی داشته باشد میان دست و پایشان و آدم وقتی یک بار، دو بار، ده بار، بیست بار زور زد و دید که نمی خواهند و نمی شود باید حساب کار خودش را بکند و بفهمد که جایی ندارد میان دست و پایشان و دست و پایش را جمع کند که جمع کردم. چرا آدم ها اینطوری اند؟ من دوستی های در دل را نمی فهمم. کهیر می زنم از این حرف های مسخره ای که : درست است همدیگر را نمی بینیم ولی ما هنوز با هم دوستیم! ما همدیگر را دوست داریم! ما برای هم دعا می کنیم و خلاصه اصلاً نیازی نیست دیداری باشد و حرفی و ارتباطی و کوفتی. برای دوستی ها و دوست هایم وقت می گذاشتم. خیلی زیاد. ارزش داشتند برایم. حالم خوب میشد. ولی از یک جایی به بعد، آدمِ بیکار من بودم. آنکه از سر و روی خانواده اش آرامش و تفاهم و روشنفکری می بارد من بودم. آنکه نه درس داشت و نه کار داشت و نه درد و مرض و بی حوصلگی و غصه، من بودم. آنکه لوس بود و اگر حرفی می زد و حالش را نشان می داد، ادا بود و خل شده بود، من بودم. کَندم. بُریده شدم. دلم گرفت و حالا دیگر اوضاعم طورِ دیگریست. حالا دیگر حتی "یک ربع مانده" هم نیست. از آنجا هم زدم بیرون. بی دوست زندگانی می کنم. بی خاطره. مهم نیست که چقدر خوب بوده اند و شیرین. یادآوریشان حالم را خوب نمی کند. مثل نگاه کردن به تصویرِ یک لیوان آب خنک است، آن هم وقتِ تشنگی. لابد من مریضم. دیگران که همه حالشان خوب است و خوب از این قوانین سر در می آورند و خوب بازی می کنند. آن منم که سر در گریبانم فرو می برم و با لب های پوسته پوسته و کفش های کتانی میگ میگ وار از کنار مردم رد می شوم. آن منم که نیستم. باشد. این وضع را دوست دارم. دستِ کم حالا دیگر با خودم رو راستم. *** هر نفر تنها / به اعتبار ِ چشمان ِ یک نفر / می‎تواند ..تمام ِ دستان ِ دراز شده را پس بزَنَدهر مرد / تنها / یک زنهر زن / تنها / یک مرَد "ابراهیم بانی"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۲ ، ۱۵:۲۹
شب تاب
یکی دهانش را آورده بیخ گوشم و هی دارد می گوید: " دوستت ندارم... دوستت ندارم... دوستت ندارم..."
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۵
شب تاب
خورشیدکِ من...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۲ ، ۱۰:۵۱
شب تاب
توی وبلاگ فریبا یه شعر از سیلور استاین محبوبم پیدا کردم. برای آچو خوندمش. آچو می پرسه سیلور استاین زنده اس یا مرده؟ نگاهش می کنم. می پرسه زنده اس؟ نگاهش می کنم. یه روزی می میره؟ نگاهش می کنم. یعنی مُرده؟ میگم خیلی وقته که مرده. میگه پس چرا هر دفعه یه شعر جدید میگه؟ *** شل سیلور استاین ترجمه رویا زنده بودی تا حالا اسم پینوکیو رو شنیدی؟ پینوکیو همان عروسکی بود که دوست داشت دروغ ببافد و هر وقت دروغی می گفت دماغ اش دراز و درازتر می شد فکر می کنی تو هم این جوری شوی؟ یک دروغ بگو و ببین چه می شود؟ دماغ ت دراز شد؟ نه؟ باحال نیست که ما عروسک نیستیم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۴:۰۹
شب تاب
چشم هایم را باز کردم که تو را ببینم، اگر می دانستم حتی نمانده ای تا غرغرهای صبحگاهی ات را راهیِ گوش هایم کنی، بازشان نمی کردم اصلاً. می مُردم همانجا. اینکه" یک نفر امروز صبح تصمیم گرفته است ترکم کند"، چیزی نیست که به خاطر درک و فهمیدن و هضم کردنش، دلم بخواهد تلاشی بکنم یا حتی ازجایم بلند شوم تا زندگی تلاشش را بکند. بعد از خط پایان، دیگر کسی نمی دود. نقش زمین می شود و نفس نفس می زند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۰۷:۰۵
شب تاب
گاهی با یک دو دو تا چهار تای ساده هم از خودت بیزار می شوی. می بینی صداهای بهنجاری از شیپور زندگیت نمیشنوی و حسابی حالت گرفته می شود. تقصیر هر کس که بوده به جهنم، تهش تو مانده ای و این همه چیز که ترجیح می دادی تو نبودی. دلت می خواهد آن که نابجا فریاد کشیده و رو تُرش کرده، آن که چیزهایی دیده که نباید می دیده، آن که بی جهت نخوانده آنچه باید می خوانده و آن که این آجرهای سیاه و جرم گرفته و کج و کوله را روی هم گذاشته و دلت را ساخته، تو نبودی. با خودت می گویی فلان کار را چرا کردم؟ مرض داشتم؟ به سادگی اجتناب پذیر بود که. پس چی شد؟ قول داده بودم که. چی شد؟ هیچی نشد. خجالت می کشی. یک جور عجیب و غریبی از خودت خجالت می کشی. چشمت می افتد به لرزش های دلت. اشک هایی را می بینی که سبک ترت کرده اند. پایت می رسد به مکان هایی که یقین داری بدونِ دعوتِ صاحبش خوابش را هم نمی توانستی ببینی. همین چیزهاست که بیشتر خجالت زده ات می کند. حس می کنی چیزِ مزاحمی به وجودت چسبیده که از تو نیست. که از جنس خاک و گل تو نیست. غصه ات می شود. همه ی جانت جمع می شود توی گلویت. منقبض می شوی، فشرده می شوی از درون. بغض می کنی. می سوزی. سرت را بالا می گیری و صدایش می زنی به همه ی اسم های پاکش. صدایش می زنی و فقط صدایش می زنی. طلب کردن را از یاد می بری و خجالتت را اشک می ریزی. آرزو می کنی که شسته شوی. که خودش که این همه نگذاشته آنقدر سیاه شوی که خجالت کشیدن هم از یادت برود، باران بباراند در دلت. که بس شود لغزیدن. که پاهایت محکم قدم برداشتن را یاد بگیرند و فراموش نکنند. آه... ------------------------------------------ * مهشاد جانکم کجاست؟ تنها کسی که از من پرسید، کجاست؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۲ ، ۱۷:۵۰
شب تاب
قصه ی حج ناتمام و آب و تیغ و حنجر را همه شنیده اند دیگر. هر کس هم بگوید تا به حال اسمِ کربلا و عاشورا به گوشش نخورده و هیئت و زنجیر و نوحه و طبل و دهل را نمی داند که چیست اصلاً، دروغ می گوید مثل چی. بعضی چیزها حتی اگر خودت را هم به خریت بزنی، باز دست از سرت بر نمی دارند. تعقیبت می کنند. دنبالت می گردند. پیدایت می کنند و خودشان را به رخت می کشند. حق، اینطوریست. یقه ات را می گیرد تا ببینی اش. هیچ هم نمی رود یک گوشه بنشیند تا یک روز یک نفر بَرَش دارد ، خاکِ رویش را بگیرد و به عالم نشانش بدهد. خودش صدایش را به گوشِ همه می رساند. یک عده گوش هایشان را می گیرند. یک عده اما می روند تا شاید از دویدن دنبالِ قافله ی حق، حق بشوند و صدای آنها هم خاموش شدنی نباشد بعدها. می رسند یا نمی رسند، خودشان می دانند، خدا می داند. ولی این قصه، آنچنان رنگ و بویی دارد، که هوایی ِ آن شدن هم، بهشت است، چه برسد به در پی ِ آن دویدن... *   دوشنبه 6 آذر 1391چیزی نمی بینم جز زیباییاین روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است ! خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد ! کمتر چشمی این نور را می بیند . کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...*جمعه 28 آذر 1386محرم ها خدا غصه اش می گیرد"آسمان که سیاه شد ، زمین که بغض کرد ، عالم و آدم فهمیدند که خدا ، می خواهد بال تقسیم کند . هر که نبود ، به قدر سرخی خونش بال گرفت و هر که بود ، به قدر شوری اشکش ، صبر ... " قصه ای بود که روایت شد . هر که دید ، دیوانه شد و هر که شنید ، حیران ؛ که چرا آن روز دلها اینقدر سنگ بود ..*جمعه 13 دی 1387 محرم؟دوباره عالم ، شب شد . غمی دنیا را گرفت که خیلی ها چیز زیادی از آن نمی دانند . خدا ، سال های سال پیش ، از بهترین و ماه ترین بنده هایش ، قصه ای ساخت عشق آلود . قصه ای عظیم که نمیشود فراموشش کرد . اصلا خدا آسمان و زمین را با خون رنگ کرد تا فراموش نشود . من در این روزها ، گریه ام نمی آید ؛ غصه ام می شود . می خواهم بیشتر بدانم . *شنبه 28 آذر 1388هم سن و سال من بودی...از تو خیلی کم می دانم . نمی شناسمت ، فقط احساست می کنم . می دانم نشانه ای روشن هستی از خدایی که قصه ساز خوبی است . از خدایی که قصه ات را ساخت و روایتش را به ما سپرد ، شاید هم قصه ات را روایت کرد و ساختنش را به ما سپرد . شاید تو و قصه ات را روایت کرد تا ما در تمام این سالها بسازیمش و بسازیمش و خود نیز با آن ساخته شویم . از هرکه تو را بپرسم و از هر کجا ، می گویند جوان بودی ، زیبا بودی و رشید ، فرزند دردانه ی خدا بودی ، شجاع بودی و فداکار ، عزیز دل پدر و مادر بودی و نور چشمشان ، می گویند در همان روزی که عاشورا می نامندش و در همان جایی که کربلا می گویندش ایستادی ، جنگیدی و لب تشنه ، شهید شدی . می گویند و می گویند . سالهاست . و وقتی بغض می کنم و می پرسم : خوب ؟چرا ؟ می گویند : عشق ...  . و من گریه ام می گیرد و با خودم فکر می کنم خوشا به حالت که عشق را شناختی ... . وقصه ات را که صد باره می سازم در کنج دلم با خودم می گویم : شاید ، خوشا به حال عشق که تو را شناخت ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۲ ، ۱۰:۴۳
شب تاب
نمیای ! نمیای ! وقتی میای که هیچی نیست واسه خوندن. هیچی نیست واسه دیدن. هیچی نیست واسه خوش آمد گفتن... همیشه دوست داشتم بهترین هایم را بخوانی. نشده. نمی شود لابد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۶
شب تاب
کتابخانه ام اسمش "شادی" بود. آچو برایش تابلو درست کرده بود. داداش برایش کتاب می خرید. یک فرورفتگی توی راهرو بود که بابا برایش طبقه های چوبی گذاشته بود و شده بود کتابخانه ی شادی، کتابخانه ی من. لیست کتابها را داداش با دست های خودش می نوشت، با همان دستخطی که از همان وقت ها شد الگویم. 5 سالم بود. داداش تصمیم گرفته بود من را آنطوری بسازد که فکر می کرد درست است : یک کتابخوانِ واقعی. من کتاب می خواندم. هر وقت کسی حوصله ام را نداشت. هر وقت کسی با من بازی نمی کرد. هر وقت همه درس و مشق داشتند و من باید ساکت می ماندم. و بعدها، هروقت که می شد! کتاب رفت توی خونم. کلمه ها چسبیدند به سلول ها و جدا نشدند. یاد گرفتم هم بخوانم، هم فکر کنم، هم ایده بگیرم، هم یاد بگیرم، هم ایراد بگیرم، هم توضیح بدهم، هم مقایسه کنم و هم خیلی هم های دیگر.کم کم ریختند بیرون کلمه ها. سر ریز کردند انگار. یاد گرفتم بنویسم. ولی زندگی خلاصه نشد در همین لذت مدام و قصرِ زیبایم متروکه ماند. هیچوقت چیزی برای دوچرخه نفرستادم. هیچوقت چیزی برای عروسک سخنگو نفرستادم. هیچوقت چیزی برای هیچ جا نفرستادم. نمی دانم چطور و از کجا، ولی ترس آمد و همخانه ام شد. هیچوقت نفهمیدم چطور و از کجا و چرا و به همین دلیل هیچوقت نتوانستم چاره اش را پیدا کنم. بعدش دیگر معلوم است. خودم تنهایی از لذت هایم لذت بردم. خودم تنهایی خواندم، خودم تنهایی نوشتم و خودم تنهایی غصه خوردم که چرا همسایه و همکلاسی و دوست هایم نمی دانند من از چه حرف می زنم. حالا دوباره چشم هایم دارد برق می زند. چند تا فرشته پیدا شده اند که قصرشان متروکه نشده. که بال دارند! که می خواهند بقیه را هم بال دار کنند تا همه با هم از کلمه ها مراقبت کنیم. از یادها و خاطرات و چیزهایی که دوستشان داریم مراقبت کنیم. تا یادبان باشیم. خدای کلمه ها ، حافظشان باشد... yadban.ir ما با یادها و خاطراتمان زنده ایم. به خاطر همین است که یک "یادبان" شده ایم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۰۹:۲۴
شب تاب
یکی اینجاست، که دلت اونو نمی خواد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۷
شب تاب
آبان را باید گذاشت پشت در تا از سرما بمیرد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۶:۵۸
شب تاب
ما آدم های از جهنم برگشته ایم. آدم های حس کردن های واقعیِ دردهای غیرواقعی. آدم های گم شده در چیزهایی که تبِ داشتنش بیمارشان کرده. آدم هایی شبیه هرکسی غیر از خودمان. آدم های نانجیب. نجابت را نمی فهمیم. نداریم. نقشش را سعی می کنیم بازی کنیم و ذاتش را نداریم. چشممان هرز می رود. دستمان هرز می رود. زبانمان هرز می رود. پایمان هرز می رود. ما آدم های هرز رفته ایم. آدم های "ننه من غریبم" بازی. لوسیم. نداشتن لوسمان کرده. چندرغاز لوسمان کرده. بوی تعفن محله لوسمان کرده. خودمان را بُر می زنیم وسطِ آدم هایی که آرزویشان را داریم و وصله ناجور بودنمان تابلو می شود. می رویم درس می خوانیم و تحصیل کرده می شویم و شاغل می شویم و تهش باز مزه ی دهانمان تلخ است. مزه ی دلمان شور است و مزه ی زندگیمان کِدِر. یک جور بوی بد توی خونمان هست که بیزاری تولید می کند. چیزی مثل رنگِ پوست که ارثی است. هیچ نشدن را به ارث برده ایم. سرگذشت می خوانیم. سرگذشت می بینیم. و تا می آییم عبرت بگیریم، جانمان هرز می رود سمت قبولِ بی چون و چرای تقدیر. می پذیریم. به سادگی می پذیریم که ما آدمش نیستیم. آدمش نبوده ایم هیچ وقت. که خوشبختی از اساس مالِ کسی است که نجیب است، که هرز نرفته، که خوب بوده. خوب نبوده ایم و هی به سرِ بد گُل زده ایم. ما آدم های بدیم. بد. و نه حتی نسبتاً بد، آنطور که دیگران می خواهند گولمان بزنند و رویمان اسم بگذارند. تاریخ و جغرافیایمان به ما ثابت کرده که برای چیزی شدن باید جان کند و ما جان کندن بلد نیستیم. باید سختی کشید و ما سختی کشیدن بلد نیستیم. باید کاری کرد و ما آن "یک کاری" را بلد نیستیم. بلد نیستیم آینه بگیریم و خودمان را تماشا کنیم. دستمان شکسته انگار. ما بیشتر از هر چیز به دوست احتیاج داریم. مابیشتر از هر کس دیگری در این دنیا به دوست احتیاج داریم. ما تنهاییم. ما کسی را می خواهیم که بگوید اصلاً بو نمی دهیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۳:۱۵
شب تاب

همیشه توی فیلم ها می دیدم آدم هایی را که از دست می دادند و نابود می شدند. یا در یک دوره یا حتی در یک لحظه همه ی ارزش ها و باورهایشان را دود شده و به هوا رفته می دیدند و از آن به بعدش را هی سیخ داغ در دل و جگر خودشان فرو می کردند که چرا چنین شد و چنان شد و پس چی شد همه ی آن چیزهایی که یک عمر با جدیتِ مورچه ای که دانه ای را از دیواری بالا می برد و خسته نمی شود، با دندان گرفتیم و از دیوار زندگیمان بالا بردیم؟ اصلاً از اساس کجای کار بوده ایم؟ و چرا آنهایی که با کوهی از چیزهایی که باورشان داشتیم به گورِ پدرشان می خندیدیم حالا دارند با همه ی چیزهایی که ما باور نداشتیم به گور پدر ما می خندند؟ چرا چیزهایی که ما آرزو داشتیم با باورهایمان به دست بیاوریم حالا در دست کسانی است که آدم هم حسابشان نمی کردیم! چه برسد به اینکه  برای به دست آوردن آرزوها آنها را رقیب خودمان بدانیم. همه ی این چیزها را در فیلم ها دیده بودم. در کتابها خوانده بودم. آخر و عاقبتشان را هم دیده و خوانده بودم. یک نفر از قبل برایشان فکر کرده بود و نوشته بود. فرایندِ باور داشتن و بی باور شدن و بعد هرچیزِ دیگری شدنشان نهایتاً دو ساعت طول می کشید. این همه فرسایشی نبود. این همه واقعی نبود. این همه درد نداشت. این همه بوی گوشت و موی سوخته پخش نمی کرد توی زندگی. هیچ بود. هیچ. هیچ یاد نگرفته ام که حالا باید چکار بکنم؟ درمانش چیست؟ دارویش را از کدام گوری باید پیدا کنم؟ اصلاً باید کاری بکنم یا بگذارم آن آدم مثل مرغِ پر کنده هی شیون کند و فغان کند و به خود بپیچد تا عاقبت یک طوری بشود؟ تماشایش زجر دارد به خدا. و امان از این خدا...

حالا دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست. فحش، توهین، اخم، داد و فریاد، تحقیر. هیچکدام. حالا دیگر از همه ی آدم هایی که نفهمیدند او دلش نمی خواهد غذایش را با کسی که از او بیزار است تقسیم کند؛ نفهمیدند متنفر است از اینکه کوچکترین چیزی که می خواهد بخورد را باید به کسی تعارف کند؛ نفهمیدند حالش بهم می خورد از اینکه گوشه ای از خانه ی کوچکش با ساز و برگِ کسی اشغال شود که جوانی اش را دزدیده؛ نفهمیدند چیزی درونش را می خراشد وقتی "پیری" را هر لحظه جلوی چشمش می بیند و پیری کابوسِ همه ی این سال های اوست؛ حالا از همه ی این آدم ها نا امید شده. پشت می کند به همه و خودش را سرگرم می کند به چهل تکه دوزی. می دوزد و می دوزد و می دوزد. هر تکه، یک خاطره است. تکه های لباس های دوران دختری که باباحاجی از بازار شهر برایش می خریده. پارچه چادری که زن دایی برای پاگشا جلویش گذاشته. پارچه ی لباس های هر کدام از بچه ها و صد تا تکه ی از گوشه و کنار زندگی. دیگر چیزی نیست که باورش داشته باشد. سال ها برای چیزهایی جنگید و به چیزهایی افتخار کرد و برای چیزهایی شکرگذار بود که الان برایش نتیجه ای جز یک خانه ی کلنگیِ 78متری که تازه آن را هم با یک نفر شریک شده، سه تا دختر که روی دستش مانده اند، یک سفر کربلا، یک سفر سوریه، چند النگو، یک سرویس طلای از مد افتاه، یک ماشین پیکان، یک موبایل بدونِ دوربین و یک روح و یک تنِ بیمار نداشته. چیزهایی که او می خواسته این نبوده. دلش می خواست دخترهایش به جای تحصیل کرده و شاغل بودن، الان بچه داشتند. دلش می خواست مثلِ دخترخاله هایش هرسال برود سفرهای زیارتی و سیاحتی. دلش می خواست دستِ کم یک بار برود مکه. دلش می خواست خانه اش آنقدر بزرگ بود که مجبور نباشد عسلی ها را بگذارد توی راهرو. دلش می خواست مجبور نباشد النگوهایش را بفروشد برای خرجِ روزانه. دلش می خواست همه چیز آنطور می شد که همه وعده داده بودند. حالا دیگر حالش خوب نمی شود. این آدم چشم باز کرده و هیچ ندیده. خیال کرده گنج دارد و دیده که ندارد. حالا نه سفرِ مکه، نه خانه ی بزرگ و نه حتی شوهر کردنِ سه تا دخترش حالش را خوب نمی کند. حالا دیگر زمان را برای هر اتفاقی دیر می داند. حالا دیگر فقط به مرگ فکر میکند و به مرگ باور دارد و همین آخرین باورش هم به مسخره گرفته می شود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۶
شب تاب
داش بهی                         مهربان بانو  این دو تا رسیدند به هم. هرچه توصیف و استعاره و ترکیب های زیبا و هوش برِ عاشقانه و هرچه اصوات شادی آور که از گلو خارج می شود را هم که بیاورم ردیف کنم اینجا، قطعاً یک لحظه از حالِ خوششان را هم نقاشی نمی کند، چه برسد که بخواهم بنشینم مثلاً متنی بنویسم در باب تبریک و خودم را برسانم به قافله ی همه ی کسانی که خوشند از این وصال. به هرحال، بابت این اتفاق خدا را باید شاکر بود. باقی اش به ما مربوط نیست!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۵:۱۹
شب تاب
راستش کمی ترسیده ام. خیلی بیشتر از کمی. زیاد. زیاد ترسیده ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۱۸:۰۳
شب تاب
خود واقعیم وسطِ کلاس شروع کرد به بالا و پایین پریدن و این طرف و اون طرف دویدن و یه پا دو پا کردن و دریبل کردن و تکل رفتن و جاخالی دادن و یک فوتبال جانانه ی چهل و پنج دقیقه ای بازی کردن با ماهانِ شش ساله تا بچه حسابی کیف کند و چند دقیقه یک بار رو به بقیه ی بچه ها فریاد بکشد اَاَاَاَاَ! بچه ها! ببینید چه دریبلایی می زنه! مث مسی جاخالی میده! تا بعدازظهری آنچنان دلچسب رقم بخورد که قد و نیم قدها دلشان بخواهد توی مهد بمانند و گریه کنان بروند خانه. تا به نفس نفس زدن بیفتم و دراز به دراز بیفتم وسط کلاس. تا به این فکر کنم که چرا تا به حال این کار را نکرده بودم؟ چرا یادم رفته بود که می توانم همچین کاری بکنم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۴:۰۴
شب تاب
پیرزن را دوست نداریم. دین و مذهب و صد البته حرفِ مردم، همخانه و هم سفره کرده ما را با هم. هیچکس راضی نیست، حتی خودش. به وضوح چیزی از حالِ خوبمان کم می شود وقتی هست. احترامش به جاست و جاری. به شعورِ خودمان که قصدِ توهین نداریم. ولی علاقه ای در کار نیست. چیزی در ذاتمان نمی جوشد برای هم. از وقتی یادم می آید چیزی نجوشیده هرگز. عزیز کرده ها دیگران بودند، فحش خورها، ما. پوست کلفت ترین ها هم ما بودیم و هستیم البته. گوشمان در و دروازه بودن را یاد گرفته. روحمان به نامهربانی های مضحک خو کرده. انتظاری نداریم. "سالمندان برکتِ زندگی هستند" را هم گذاشته ایم در کوزه و داریم آبش را می خوریم. در جوابِ همه ی آیه ها و روایت ها هم سکوت می کنیم. خیر و برکتِ دنیا و آخرت را پَس زده ایم حتماً. ولی، چیزی درست نمی شود. دوستش نداریم.  *** * تو اگر پایه نباشی که با هم در یک ظهرِ مردادی بپریم وسطِ حوضِ پارک دانشجو، پس به چه دردی می خوری؟ * باز هم تنها کسی که روسریِ رنگی داشت، من بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۰
شب تاب