شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
از زمین داشت به آسمان می بارید. تو مهربان شده بودی و داشتی برایم لاک می خریدی. صورتی. من هم هی زور می زدم لبخندم را جمع کنم. فکر کردم برایت خوابم را تعریف کنم، ولی خوابی ندیده بودم. انگار که مجبور باشم حرف بزنم، دهانم را باز کردم و گفتم که بهم میگه پاتو از زندگیِ ما بکش بیرون. پول لاک را دادی به فروشنده و گفتی خب بکِش. و از همینجا بود که لبخندم بدونِ هیچ تلاشی جمع شد. نگاهِ معروفِ پر از تحقیرم سر تا پایت را برانداز کرد و شیشه ی لاک افتاد و شکست. بعدش دیگر مهم نیست. فروشنده دیگر پول را پس نمی دهد. ***  * از سالِ چهارم دبستان، هر مهرماه، تعداد سالهایی که باید در ماهِ مهر بروم مدرسه حساب می کردم تا ببینم چند سالِ دیگر مدرسه تمام می شود و من در ماهِ مهر آزادم و می توانم بروم جشنواره ی فیلم کودک و نوجوانِ اصفهان. هنوز حکمِ آزادی ام صادر نشده. این هم یکی دیگر از آرزوهایی که پشتش بزرگ شدم. * غرور؟ با کلاسی؟! نه بابا ! این دختره دچارِ خود کم بینی و ترسه که کامنت نمیذاره. باور بفرمایید. *** تو، لاک ناخن منی. تو رنگ رژ لبمی که مالیدم تا سلامم خوش رنگ تر باشه برای قرار اول که...  تو، بوی عطر منی که رو تنم ماسید وقتی نیامدی... سالهاست آینه، آرایش سالها پیشم را به خاطر دارد . همان لاکی که تویی. همان رژ لب که تویی. آینه هر روز من را همانطور می بیند. همان دختر چهارده ساله، که هزار و چهارصد سال است همه ، آرایش از مد افتاده اش را مسخره می کنند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۷
شب تاب
هِل دفترِ دست نوشته هامو برام آورد. دفترِ سالِ ۸۴ تا ۹۰ رو. هی ورق زدمش، هی خوندمش، هی بغض کردم، هی لجم گرفت، هی حرص خوردم، هی حس کردم چقدر مزخرفه که دیگه... دیگه چی؟ آخرشم بستمش و انداختمش یه گوشه. با غیظ. با خشم. با صدتا حسِ بد. اینقدر از اون دخترِبچه ی بیچاره تیکه تیکه کَندن و بردن توی این سالها که دیگه خودشم خودشو نمیشناسه و از هِل می پرسه، اینا رو من نوشتم؟ مسخره است. مگه چندوقت گذشته؟ بهتر نیستن. بدتر نیستن. متفاوتن. فرق دارن. فقط فرق دارن. یه آدمایی از سر و کولِ کلمه ها دارن میرن بالا که حالا دیگه مدت هاست تصمیم گرفتن به جای کلمه ها از در و دیوار خاطره هام برن بالا! مدتها! سال ها! چه کلمه هایی! انگار کلِ دیگِ شیره ای که مامان تازه پخته رو مالیدن به سرم...  ***    * شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنومه خونیبا بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفتهمن خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو بردسوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خوردعمر من کوه عسل بود ولی افسوسروزای بد انگشت انگشت اونو لیسیدبعد نشست تا تهشو خورد .... "محمد صالح اعلا"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۶
شب تاب
توی ایستگاه ایستاده بودم تا اتوبوس بیاید که بروم. یکهو صدایش چنگ انداخت به پرِ چادرم و همینطور کشان کشان بردم تا همه ی آن روزهایی که عکسِ نوشته هام می افتاد توی شیشه ی عینکش. همان روزهایی که وزن های عروضی را مثل آب خوردن ردیف می کردم تا چشم های رضایی برق بزند. همان روزهایی که به شکلِ احمقانه ای کوتاه بود. عصبانی شدم. چشمهامو بستم که صدایش همینطور دور شود. که برود. رفت؟ صد قدم دورتر نشسته بود. ندیده بود که دیده ام حضورش را. و شلوار جین و شالِ آبی اش را. و موبایلش را و حتی آن کسی را که داشت پشت تلفن داد و بیدادش را تحمل می کرد! اتوبوس آمد. رفتم که سوار شوم. چشم که باز کردم، توی بغلش بودم. پاهایم فرمان نبرده بودند. عوض نشده بود. عوض شده بودم اما. هزار بار گفت که عوض شده ام. هزار بار به رویم آورد که عوض شده ام. اضافه تر، چه می توانستیم بگوییم؟ حرف زدن لازم بود؟ نبود. کاغذ لازم بود. کاغذ کاهی. و مداد. نیمکت چوبی لازم بود. زمان لازم بود. زمان. نداشتیم. رفتم. رفت. رفتم؟ رفت؟ *** برای من کاری ندارد که یک بیت بفرستی،پنج دقیقه بعد، وزنش را پیدا کنم، با همان وزن یک بیت دیگر در ادامه ی همان بیت اول بگویم و بفرستم برایت، و تو فکر کنی که شاعرِ هر دو بیت یک نفرند. این چیزها که کاری ندارد. تو فقط، بخند. خنده هایت، دلم را روشن میکند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
پارسال این موقع، زمینِ زیر پایم فرق داشت. هوایی که نفس می کشیدم فرق داشت. رنگِ درختها، صدای پرنده ها، آسمانِ بالای سرم، غذایی که می خوردم حتی، فرق داشت با امسالم. با الانم. خوابِ این روزهایم را نمی دیدم. پارسال این موقع، زندگی ام جورِ دیگری بود. شهر، متفاوت بود. حال، متفاوت بود. آدم دیگری بودم انگار. آدمِ دیگری ام انگار. انگار یکی نشسته در من و دارد برایم قصه ی آن روزها را تعریف می کند و من هم خودم را هی می گذارم به جای قهرمان قصه اش. انگار پارسال، این موقعم، یک قطعه ی جداست از همه ی چیزهایی که بودم. که هستم. خواب می بینم خوابهای آن روزها را. این روزها مدام بوی سیب زمینی کبابی توی دماغم می پیچد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۹:۵۲
شب تاب
بیا هر دوتامون به خدا اعتقاد داشته باشیم. بعد دعا کنیم از ته قلب. بعد ایمان داشته باشیم که دعاها اجابت می شوند قطعاً و خدا حتماً سرنوشت رو جوری می نویسه که تو بشوی مردِ زندگیِ من و من بشوم خانمِ خونه ی تو. اون وقت، وسطِ همه ی چیزهایی که اسمش زندگی است و اسمش رویاست و اسمش فانتزی است و اسمش هزار چیز دیگه است، من برات سماق پلو می پزم. تا ذوق کنی و بگی: اینو از کجا یاد گرفتی؟! ***   * من عاشق النگواَم، تو این اصطلاحات را بلد باش! : صدای النگوها
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۷:۵۵
شب تاب
نی نی جان عادت جدیدی پیدا کرده. دو دقیقه که چشم برمی دارم از قد و بالایش، می آید با دستش می زند به شانه ام. می گوید: خاله! خاله! میگم...! و بعد که نگاهش کردم، می رود سراغ بازیش. کارم شده تناوباً بغل کردنِ نی نی جان و آن یکی وروجکی که از اول مهر شده شاگردم. شاگردم! قد و نیم قدها تقسیم شدند و رفتند در آغوش مربی جدیدشان. کل تابستان دود شد و رفت هوا انگار. تابستان هیچوقت، هیچ کجا به حساب نمی آید. هزار بار خواسته اند به ضرب و زور و با کلاسهای تابستانی و مسافرت و این دست خزعبلات، قاطی آدمش کنند، ولی نشده. تابستان آدم بشو نیست. حالا حکایتِ ماست. تازه سه روز از مهر گذشته و انگار چیزی نبوده از بیخ که گذشته باشد. البته روی معرفت و دلِ این قدونیم قدها خیلی بیش از اینها می شود حساب کرد و به همین هم دلخوشم. تنها به همین. هنوز صبح ها راهشان را کج می کنند سمت کلاس من. هنوز سفیدبرفی سه بار به من سلام می کند و بعد صبحانه اش را می خورد. هنوز یک نگاه من کافیست تا میوه های بد مزه شان را تا ته بخورند. و خیلی هنوزهای دیگر که به پاهایم فرمان می دهند تا هر روز صبح این مسیر یک ساعت و نیمه را طی کنند. هرچقدر که می خواهی بداخلاق باش. ولی بدقول، نه. نود درصد روز را به خاطر شیطنت هایشان سرشان فریاد بکش، ولی سرِ قولت بمان. کافیست به تو اعتماد کنند. کافیست بدانند هیچکدام از رفتارهایت بی دلیل نیست. و بدانند که وقتی حرفی می زنی، پایش می ایستی. چه این حرف، وعده ی کَندنِ برچسبِ پری دریایی از دفترشان باشد، چه مژده ی تماشای سی دیِ سیندرلا و پرنسس سوفیا. این قد و نیم قدها، فقط باید به تو اعتماد کنند. همین. و این همین، آنقدرها هم ساده نیست. ولی آنچنان شیرین است که همه ی ناکامی هایت را به جهنم می فرستد. دستِ کم برای همان چند ساعتی که با آنها همجواری. دلایل زیادی دارم که حسِ غم و تنهایی و دلشکستگی و شکست خوردگی و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشته باشم ولی، وقتی پاییز از پنجره ی کلاسم می آید تو و آویزهای سقفی ام را می کوبد به سقف، وقتی صدای خر و پف قد و نیم قدها بلند شده، وقتی کنار نی نی جان دراز کشیده ام و بوی نفس و تن و شیرخشکش توی دماغم پیچیده، در آن لحظه، حس می کنم که واقعاً، خوشبختم. آرام، و خوشبخت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۵:۴۹
شب تاب
حسود که باشی، جان می کَنی. زخم می خوری. با ناخن هایت زمین را می خراشی و خاک را زیر و رو می کنی تا چیزی پیدا کنی برای خاموش کردن آتش حسادتت. بیکار نمی مانی. حسودِ واقعی اهلِ یک جا نشستن نیست. با کفش پاشنه ده سانت کلِ شهر را گَز می کند، پاهایش تاول می زند، ولی خانه نمی ماند و نمی گوید به درک! بازی را جلو می برد. یکی می زند، یکی می خورد. گاهی هم دو تا می خورد، ولی هیچ مهم نیست. دورِ بعد جبران می کند.  حسود که باشی، آرام و قرار نداری. هول و وَلا دل و جانت را آشوب می کند مدام. حسود واقعی که باشی، کمتر خوشحالی. اصلاً به فکرت هم نمی رسد که فحشش بدهی که چرا با دختره فلان رفتار را کرده و بعد آرامش کنی و راه به دست آوردن دوباره ی دلِ دلبر را برایش دیکته کنی. اصلاً سراغِ وبلاگ بعضی ها نمی روی. چه برسد که ده بار رفرشش کنی تا تعداد بازدیدهایش بالا برود! یا سه ساعت صفحه اش را نبندی تا از اینکه یکی از ده بیست نفر آنلاینی که دارند می خواننش هستی ذوق کنی! دیوانه ای مگر؟! نه. حسودِ واقعی، عاقلانه رفتار می کند. و هدفدار! حسود واقعی، کور نیست. خوب می بیند اتفاقاً. می بیند همه ی چیزهایی را که می توانست برای او باشد. می بیند لب هایی که با او نمی خندند.چشم هایی که او را نمی خوانند. پاهایی که با او راه نمی روند. می بیند همه ی این چیزها را. می بیند و ساکت نمی ماند. می بیند و به جای شانه زدن موهایش روبه روی آینه، رو به شهر جیغ می کشد. حسودِ واقعی، مجموعه ای از نداشته هاست. این آدم، دل سوزاندن دارد. برایش دل بسوزانید. دعایش کنید.    *** تو خیالت راهت. حسود نیستم. گاهی از شنیدن بعضی خبرها جوری ذوق می کنم که کمی بعد به عقل خودم شک می برم حتی. مثالش را هم که خودت می دانی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۴۰
شب تاب
از خواب که پریدم، ایستاده بود بالای سرم. گفت خواب بد دیدی خاله؟ میخوای برات آب بیارم؟ بغلش کردم. درجا یادم رفت که چقدر دلم می خواست زنده نباشم اصلاً از آن همه آشوب. پرسیدم تموم شد؟ گفت نه. یادم نیست پرچم رئال چه شکلی بود. بیارم ببینیش؟ گفتم نه. یه بوس بده. بعدش پرسیدم چرا امروز نخوابیدی؟ گفت چون همه ی فرشته هام مُردن. گفتم هر کار خوبی که بکنی، یکی از فرشته هات زنده میشن. گفت نقاشی کشیدن کار خوبیه؟ گفتم آره. گفت یادم باشه امشب مسابقه ی رئالو نگاه کنم... *** ... : "هر کار بدی که بکنی، یکی از فرشته هات می میرن."  چه بُکُش بُکُشی داشته ام این پنج ماه. چقدر زمخت شده ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۲۶
شب تاب
آفتاب را چسبانده بودم به طاق و کلی ابر آورده بودم بالای سرِ شهر تا آن عینک آفتابیِ لعنتی چشم هایت را نگیرد از صدایم. نسیم و نم نم باران را خبر کرده بودم. دست نوشته هایم را گذاشته بودم توی کیفم. بوی یاس برداشته بود کلِ شهر از بس صدایت کرده بودم. اصلاً هیچی. هیچی. دیگر کلمه ام نمی آید به خدا. دست هایم می لرزد جانکم. حالا دیگر نخواستنت را یاد گرفته ام. یاد داده ام به خودم. فهمانده امش به خودم. دارم چیزهای دیگر می نویسم. کشیده بودمت بیرون از هر چه کاغذ کاهی و مداد که بود. حالا چرا اینطور می شود هر از گاهی... نمی دانم... به درک...  *** برای خودم می نویسم. مدت هاست که برای خودم می نویسم. و این مسخره ترین کار ممکن است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۴۴
شب تاب
کسی پنجره ی خانه ی من را نمی شناسد. کسی هوس نمی کند بیاید یواشکی از حیاطم یاس و هلو بچیند. کسی نمی داند ته این کوچه، خانه ای هست اصلاً، که چراغ دارد، حیاط دارد، بند رخت دارد، پتوی مسافرتی آبیِ آسمانی دارد و عصرها بوی چای با هل می پیچد در هوایش. کسی نمی داند این خانه، صاحب دارد. صاحبش هر روز گیس هایش را می بافد، شکلات ها را میچیند توی ظرف چینی گل سرخ ، چای دم می کند و چشم هایش را گرم می کند با چهار خط نوشته ای که داد و بیدادشان از خانه های همسایه ها بلند است. اینجا ته دنیا نیست. اینجا هیچ جا نیست انگار. حتی نقطه ای زیر تمام پونزهایی که به دیوار زده ای روی نقشه ی شهر و رفتی. دلم که می گیرد از این همه سکوت، می زنم بیرون. می روم مهمانی مثلاً. خانه ی همسایه ها. مجالس و مهمانی هایشان. گردهمایی ها و بازی هایشان. ماگم را پر از چای می کنم و آرام آرام از کنار دیوار راه می روم تا چیزی را بهم نریزم. خوب همه چیز را نگاه می کنم. می خوانم. گوش می کنم. می خواهم یاد بگیرم رسمِ مهمانی ها را . نمی شود. نمی توانم. آدمِ این شلوغی ها نیستم. برمی گردم خانه. دلم برایش می سوزد. بدونِ من، خیلی بی کس و تنهاست. دستی می کشم سر و رویش. برایش شعر می خوانم. جک تعریف می کنم و سیر تا پیاز دیده ها و شنیده ها و خوانده هایم را برایش می ریزم روی دایره! دلش را قرص می کنم که یک روز تو هم طعم مهمان را خواهی چشید و ته دلم به خودم فحش می دهم. توی گوشش می گویم که نترس! این همه شب و روزم را بافته ام به در و دیوارت، بالاخره کسی پیدا می شود که ببیند. و باز هم به خودم فحش می دهم. گریه ام می گیرد و می زنم بیرون دوباره. از پشت سرم صدایش را می شنوم. می گوید تو خوبی! گریه ام شدیدتر می شود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۹
شب تاب
دستمالی که هِل داده بود بهم با داغیِ پشت لیوان کاغذیِ چای گرم می کنم و می گذارم روی چشم هایم که دارند درد می کنند از بس به پاورپوینت های احمقانه ی آن کنفرانس احمقانه تر خیره شده اند، بعدش تازه تصمیم می گیرم حرف بزنم : چرا دست از توصیف من برنمیداری؟ "چون آینه ات توی سلف افتاد و شکست." بعد از سه روز، حالا این نهایت لطفی است که به من داری و زحمت می کشی و صدایت را به گوشم می رسانی و منطقی جوابم را می دهی. خوب است. ولی انصافاً تو همیشه همینقدر عینی بودی؟ کلاً خندیده ای به گور پدر هر چه انتزاعات و ظرافت و خیال که بوده. می گویم: سالمه هنوز. و تو حتی سرت را هم بلند نمیکنی: تو بهش نگاه نمی کنی هیچوقت. دستمال را دوباره می چسبانم به دیواره ی لیوان و می گویم: به درک که نگاه نمی کنم. این ساعت اینجا چکار می کنی اصلاً؟ کلاس نداری که بری تا من هم بروم به جهنم؟ جمله ای که داری می نویسی را کامل می کنی و بعدش می گویی: گاو نر خشمگین! دستمال هِل را می گذارم روی چشمم دوباره و می گویم: من که نر نیستم!! می گویی : خشمگین هم نیستی. گاوش منظورم بود. بعد دوباره شروع میکنی به نوشتن و آرام می گویی: تو چی می فهمی از انتزاعات؟! صدایت را می شنوم. صدای رفت و آمد روان نویس سبزت را هم می شنوم روی کاغذ. چشم هایم دارند در می آیند از حدقه. بازشان نمی کنم. تو حالا حالاها از اینجا نمی روی. تازه شروع کرده ای به نوشتن.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۶
شب تاب
تفاله ی چای را که توی دهانت مانده تف می کنی روی چمن ها و می گویی : تو این شکلی می شوی وقتی با آن کفش های واکس نخورده مثل اسب از پله ها می آیی پایین. حالا هی بگو به درک! می گویم به درک و بعد هم توی چشم هایت نگاه می کنم و می گویم: هیچوقت تف نکرده بودی تا حالا. بعد بلند می شوی و کیفت را می گیری دستت. یا شاید هم کوله ات را می اندازی روی شانه ات. به هرحال بدونِ هیچی که نمی شوی، فقط من نمی دانم کدام بیشتر به تو می آید. بعدش می روی و قبلش می گویی مقنعه ات را هم اونطوری تا نزن از کناره ها. می پرسم : چطوری؟ می گویی: همینطوری. بعدش دیگر هیچی نمی گویی و واقعاً می روی. صبر نمی کنی حتی تا من هی حرف بچسبانم به قبل و نگهت دارم همانجا. با دقت مسیرت را از راه سنگفرش شده انتخاب می کنی و می روی که من نمی دانم چه بشود مثلاً. خودت می دانی البته. تصور کن ندانی! چقدر مضحک می شوی! می آیم از جایم بلند شوم که می بینم هیچکدام از سلول هایم نمی خواهند همکاری کنند. محکمتر می نشینم و به آقای فروشنده اشاره می کنم که بیاید. می آید. می گویم: چیپس. پفک و هایدا. لبخند محترمانه ای می زنم و می گویم: چیپس، پفک و هایدا. لطفاً، بی زحمت، لطف کنید و چند عبارت و کلمه ی دیگر را هم به سفارشم اضافه می کنم و آقا که می رود یادم می افتد که صد بار گفته ای کاش آدم ها اول صدایت را میشنیدند و حرف زدنت را می دیدند، بعد خودت ظاهر می شدی در چشمشان! و بعدِ هر صد بار هم آه کشیده ای. سفارشم که می آید روی میز، صد سال است از آنجا رفته ام...   *** * یکی دیگر از ۵ سامز عاقبت به خیر شد. از یک گروه ۵ نفره، چهارتا دانشجوی ارشد، آمار خوبی است به گمانم! من که از اول هم راهم کج بود! نبین که تبریک نمی گویم اینجا! نا متجانس ترین گروهِ آن پارک را تشکیل دادیم. تبریک هایمان را گفتیم. آب هویج بستنی و چیزبرگرهایمان را خوردیم و خودمان را به خدا سپردیم تا روزی دیگر و ساعتی که این پازل، با همه ی تکه هایش یک جا جمع شود و ساعتمان خوش تر شود. * بعضی از دخترها، جایشان را باز می کنند در شهر. کار و درس و دیدار و صد چیز دیگر. دنیایشان را می سازند با آدم های مختلف و رنگ به رنگ. با خنده. با تفریح. با حرف. با همین گروه هایی که می دانم. که می دانید. دنیایشان بزرگ می شود. لایه های مختلف پیدا می کند. گاهی می توانند روزهایشان را عمیق کنند. گاهی می توانند طولانی اش کنند. همه چیزشان خلاصه نمی شود در یک چیز. در خانه. در خانواده. بعضی هایمان اما همینیم. خلاصه شده. جمع شده در خانه. جمع شده در خانواده. می رویم سراغ کارمان و سر ساعت برمی گردیم خانه. می رویم با دوستانمان پارک و برمی گردیم خانه. شام را با خانواده می خوریم. از خانواده اجازه می گیریم برای همه چیزهای بزرگ و بعضی چیزهای کوچک. پشت و پناهمان خانواده است اصلاً. چیزی جز آن نداریم. عکس محل کار و دوستان و عشقمان را می چسبانیم روی دیوار خانه ای که با خانواده مان زیر سقفش می خوابیم. وبلاگمان را ، اگر داشته باشیم، می نشینیم کنار خانواده، پاهایمان را دراز می کنیم و به روز می کنیم! خلاصه سر و تهمان را بزنید شاه کلیدمان یک کلمه است: خانواده.  آن گروه اولی، بالاخره غمهایشان را به یک چاهی می ریزند. این همه دوست و آشنا و شب و محل های آشنا و پاتوق و خیابان و وبلاگ و غیره، بالاخره، به کارشان می آید خب. گروه دومی هم چاه های خودشان را دارند. همچین هم نیست که حناق بگیرند. آدمند آنها هم! آدمیم! ولی با این اوصافی که رفت، فرض کن خانواده، راه دل سوزاندن را پیدا کند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۲
شب تاب
یک آسمان آبی بالای سرم بود و یک چمن خیس، زیر پایم. از آن طرف که پشتِ سرم بود، بوی تو می آمد و پاهایم هی شلپ شلوپ می کردند و می رفتند که مثلاٌ بوی تو جا بماند همان اطراف. چه ماندنی! چیزی زیرِ پوستم نمی دوید. صدایی از گلویم در نمی آمد. کارد می زدی، احتمالاً خونم هم نمی آمد. نه اینکه عصبانی بوده باشم.نه. مگر آن چشم ها می گذاشت عصبانی باشم دیوانه! فقط، رد که می شدی از حوالی ام، چیزی در من نمی ماند جز یک لبخند. نیشم بسته نمی شد تا شب! ساعت رفت و آمدت را از صورتِ من می خواندند. خیس و نم کشیده داشتم به حالِ خودم زار می زدم. نیشم باز بود البته. باید همه می فهمیدند که تو، همینجاها بوده ای... راستی،همیشه، خیس و چروک و اخمو و خسته، من باید می بودم؟ حالا چه می شد که یک بار هم تو، از روی چمن های خیس رد می شدی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۱۱
شب تاب
دوشنبه، قد و نیم قدها را سپردم به دستان همکار جان و یک ساعت زودتر زدم بیرون تا برسم به وصال. همانجایی که هر روزِ زمستان پارسال را از روبه رویش رد شده بودم و مدام با خودم گفته بودم که بالاخره یک روزی می روم آن تو! زود رسیدم. میزبان خوشرنگم بعد از من رسید. چای خوردیم و حرف زدیم و خب جالبش اینجا بود که هی من داشتم خودم را از درون به شیرکاکائو و آب هویج بستنی دعوت می کردم به خاطر این غلبه ای که بر ترسم از اتفاقات جدید کرده بودم و میزبانم هم هی مهربانی می کرد و لبخندهای خوشگل خوشگل می زد! دوستان دیگری هم کم کم آمدند. که کاش زودتر می آمدند تا بیشتر می شناختمشان. البته یکیشان که هیچوقت فراموشم نمی شود! همان نازنینی که من را از روی چشم هایم شناخت و اسم خودم و وبلاگم را ردیف کرد و کلی ستاره و ماه و رنگینک توی دلم روشن کرد. خوش گذشت. دیروقت شد. خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خانه. نصف راه را رفتم که رنگِ آسمان و ساعتهای مترو شیر فهمم کردند که خیلی دیر شده. آچو را خبر کردم که بابا را یک جوری راهی کند دنبالم. بابا که آمد، اخم نداشت. عصبانی نبود. غر نزد حتی. عجیب بود. ولی شاد و شنگول رسیدیم خانه! روز قشنگی بود. همه چیز برایم داشت. از کار و عصبانیت و بدو بدو و کار بدنی تا استرس و تجربه و آدم های جدید و همه چیز! شبش مثل سنگ افتادم. اصلاٌ نفهمیدم کی صبح شده و رسیده ام مهد و دارم لباس شازده کوچولو را تنش می کنم که برگردد خانه! از جمعه ی قبلش، مامان رفته بود رامسر با دوستانش! آنقدر بهش خوش گذشته که هنوز چشم هایش دارد برق می زند. کلی کلوچه برایم آورده! کلی! بعد هی آچو میگوید مثل گلنار کلوچه نخور اینقدر! بعد خودش میگوید : نه! اون که کلوچه می خورد گلنار نبود، خرسی خانوم بود! بعدش هم فرار می کند می رود که دستم به گیسِ بافته اش نرسد. خان داداش هم دیشب از شیراز آمده و مسقطی آورده برایم. چند وقت پیش هم رفته بودیم با آچو نصف فروشگاه شیرین عسل را خالی کرده بودیم. بیچاره کت و شلوار نازنینم که توی خیاطی منتظر پرو نشسته. مهم نیست البته. از فردا به مدت یک هفته قرار است به جای دو نفر کار کنم. همکار جان رفته مسافرت و من مانده ام و تمام قد و نیم قدها. حالا که یادم رفته آمدم چه بنویسم، این را هم بگویم که در این هفته برای بار دوم یکی خواباندم زیر گوشِ ترس از اتفاقات جدید و رفتم به اولین کتابخانه ای که در آن عضو شده بودم. فضا به کلی تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل قبل نبود در ظاهر. ولی روبه روی قفسه ها که ایستادم، جلوی اشکم را نتوانستم بگیرم. به خانوم کتابدار گفتم می توانم اینجا عضو بشوم؟ عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد. سالن روبه رویی را نشانم داد و گفت برو اونجا عضو شو. عصبانی شدم ته دلم و با خودم گفتم اگر خانوم شکیبا بود صد سال سیاه من را فراموش نمی کرد و به جای دیگری حواله ام نمی داد. شجاعتم را جمع کردم. دسترسی به کتابهای آن قفسه ها را می خواستم. برای رسیدن به همه ی چیزهای خوبی که یادم دادند، همه ی آن حس های خوب، همه ی آن بزرگ شدنها، مستقل شدن ها. می خواستمش. گفتم: آنجا عضوم. اینجا هم عضو بودم. چهارده سال پیش. چی باعث میشه اجازه ندید از کتابهای اینجا استفاده کنم؟ و ناگهان معجزه شد؟ گفت: هیچی! با کارت همان یکی کتابخانه بیا از اینجا هم کتاب بگیر! بعدش هی من قفسه ها را نگاه کردم و کتابها را لمس کردم و آخرش ماتیلدا به دست دویدم بیرون تا بابا بیشتر از این عصبانی نشده از انتظار. چقدر حس عجیبی داشتم. کاش بلد بودم بنویسمش. چقدر درد دارد نوشتن را فراموش کردن. انگار داری می سوزی و مدام بوی گوشت و موی سوخته، توی دماغت می پیچد... *** خرداد ماه، یه بازی وبلاگی راه افتاد که قرار شد کتابخونه هامونو به هم نشون بدیم. نشون دادیم. همش ثبت شد : اینجا. زهرا خانومِ ما، دیر رسید به بازی. ولی باز هم همت کرد و عکس کتابخونه اش رو گذاشت توی وبلاگش. این کتابخونه اش : اینم وبلاگش : کمد جوراب های یک فیلسوف
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۵۴
شب تاب
زیادی خیال می کنم. خیال های خوش، ناخوش، هر چی... با خیالم می سازم. با خیالم خراب می کنم. با خیالم می روم گم می شوم. با خیالم به درک که چه می کنم. نباید دیگر خیال کنم. همین. آدم ها واقعی که هستند، برخورد واقعی می طلبند. با خیال، نمی شود. نمی شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۱۳
شب تاب
آچو رفته نشسته روی مبل آن طرفی و من آمده ام نشسته ام روی مبل این طرفی و لب تاپ را هم روشن کرده ام تازه، که این به خودیِ خود برای اخم کردن و ترش و تلخ شدنِ آچو کافیست. تلویزیون خاموش است. مامان نیست، بابا هم همین الان دومین لیوان چایش را خورد و رفت. آچو خسته است و کلافه است از چیزی که می دانم و به خیالش نمی دانم و دلش پفک می خواهد و من تنبل ترین موجود عالمم در این لحظه و هرگز حتی کوچکترین سلول و عصب بدنم هم به این فکر نخواهد کرد که می توانم به یکی از این همه بقالیِ این اطراف که در شعاع کمتر از صد قدم احاطه کرده اند ما را بروم و یک پفک بزرگ بزرگ بگیرم بیاورم دو تایی بخوریم حالش را ببریم. و قطعاً این موضوع خیلی غصه دارم کرده الان. اسمش تنبلی شاید نباشد البته. اصولاٌ اینجوری هستم. تا وقتی توی خانه ام، دلم نمی خواهد بیرون بروم. وقتی می روم بیرون، دلم نمی خواهد برگردم. توی صف اتوبوس به خودم فحش می دهم و وقتی سوار می شوم دیگر دلم نمی خواهد پیاده بشوم و با کلی بدبختی و توجیه و منت کشی از خودم، پیاده می شوم. حالا اینها که چیزی نیست، نگرانی های آچو را کجای دلم بگذارم؟! یعنی به خیالش الان تو داری من را گول می زنی! شاید هم گول زده ای و من الان یک فریب خورده ام که دارم دوران غصه داری و بدو بدو به دنبال یارِ فراری را می گذرانم! خلاصه قیافه اش دیدنی است. جایت خالی! الان لب تر کنم دعوایمان می شود! بدو بدو بروم ادای نی نی جانم را در بیاورم و دو سه چهارتا ماچ حسابی بکنم از لپ هایش، آشتیمان می شود! یعنی اوضاع همینقدر شیرین عقلانه است که دارم برایت تعریف می کنم. یک لحظه صبر کن! آهان. رفتم مسخره بازی های لازم را در آوردم و حالا جو سبک تری حاکم است. این آچوی مهرماهی من جماعتی را مدیریت کرده تا به حال. شکی در این نیست که موفق ترین آدم این خانه است در این زمینه. ولی راستش این همه اعتماد به خود هم خوب نیست. به سادگی تو را تبدیل می کند به یک کبک. طبیعی است که آچوی کبک را دوست ندارم. دوست داشتنی نیست. چیزی کم دارد. خودش را کم دارد. همیشه من باید بچه باشم و او لقمه بدهد دستم. هیچکس نباید آچوی من را سرزنش کند که چرا فلان کردی و بهمان. جایش نباید عوض بشود. کبکی که سرش را، ابروهایش را، چشم هایش را و حتی لب هایش را ناخودآگاه همراه و هماهنگ با محتوای اس ام اسی که می فرستد حرکت می دهد، آچوی دردانه ی من نیست. نفرین جاودانه ی من تا ابد به دنبال کسی است که آچوی من را کبک کرده... *** * جانِ من بیا گولم بزن تا لااقل قیافه ی آچو اینقدر خنده دار نباشد. من از تو رنج میکشم. دست کم سر سوزنی وجود داشته باش. داخلی یا خارجی. هر چه. تا همه چیز اینقدر...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۴۳
شب تاب
از صبح داشتم خدا خدا می کردم که مامان ها و باباهای پولدار و باکلاسِ آن اطراف، امروز زودتر دلشان برای دلبندانشان تنگ شود و همه شان بدو بدو بروند به آغوش خانواده شان تا من و تو تنها باشیم باز هم باهم و راه برویم و حرف بزنیم و تو را نمی دانم، اما من به گور پدر تمامشان بخندم که اصلاٌ نمی دانند این دل آشوبه ها یعنی چه و شاید هم بدانند یعنی چه، ولی دانستنشان به کار من نمی آید. حتی اینکه روبه روی تو بنشینم و حرف بزنم از آسمان و ریسمان و بچه های ریز و درشتم هم به کار من نمی آید. بهت برنخورد اما، روزگار به کامم نیست و این چیزی را عوض نمی کند. اصلاٌ می توانی راحت باشی و اجازه بدهی بهت بر بخورد. می دانم که خیلی زود برمی گردی، چون من و تو و او کسی را جز همدیگر نداریم و ما این ماجرا را هرچقدر هم که نادیده بگیریم، باز به طرز غم انگیزی حقیقت دارد. حواسم به حرف هایت بود جانم. حواسم بود که دارم با تو حرف می زنم و اینکه دارم چه می گویم و اینکه گربه ای سفید و حنایی آرام آرام داشت بدون هیچ قصد بدی به ما نزدیک میشد و اینکه آن پسربچه دکمه های پیراهنش را با بدبختی و فلاکت بست و جابه جا بستشان و تمام بدبختی و فلاکتش هم برای همین بود که داشت جابه جا می بست آن دکمه های لعنتی را و اینکه تو نمی دانی من تبدیل به یک چاه شده ام که انتهایی ندارد و همه چیز را می تواند در خودش بریزد و باز هم خالی باشد و اصلاٌ این حرفها الان چه اهمیتی دارد؟ عصر یکشنبه ام را با تو گذراندم و حرف زدم و چیزی نگفتم و تو گفتی داری با من حرف می زنی ولی حواست جای دیگری است و حواس من کجا می توانست باشد؟ من که از صبح منتظر تو بودم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۹
شب تاب
روی زمین

نمانده بودم

روی زمین

 نمانده بودی

این دیگر چه خیالی است؟

وصله ی خاک

 به تن ما نمی چسبد

تا هزاران سال

 پس از این هزاران سال

سراغ ما را

از آب

باید گرفت...

***

* دیدی که باران زد...؟

* دارم شاخ در می آورم از این همه دلتنگی...


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۰۱
شب تاب

حالا این همه زحمت لازم نیست. این همه گشتن به دنبال شعرهایی که خوشم بیاید یا هدیه هایی که دوستشان داشته باشم عمیقاً یا حرف هایی که بخنداندم آنقدر که چشم هایم برق بزند. این همه تلاش و ناکامی لازم نیست به خدا. من، خیلی ساده عاشق می شوم. ضربان قلبم به سادگی بالا می رود و آدم هایی که دوستشان دارم، آنقدر زیادند که شاید هرگز با آن کنار نیایی. خیال می کنی اینطور، بیشتر دوستت خواهم داشت؟ تقصیر تو نیست. همه فکر می کنند که اگر طور دیگری باشند، بیشتر دوست داشته خواهند شد. و خدا می داند که این چقدر آزار دهنده، غمگین کننده و تلخ است.

بیا هیچ جای این دنیای دلم را برای خودت تنگ نبین. آنجا کسی به کسی کاری ندارد. آرام آرام بنشین کنار خودت و  چشم هایت را بدوز به زندگیت و بگذار خیال کنم تو هم یکی هستی شبیه همه  ی آنهایی که نمی دانند. بعدش شاید باران بارید و خورشید هم کمی رفت پی کارش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۰
شب تاب

یه همکاری هم دارم که از چند روز پیش رسماً بهم ایمان آورده. بیست تا بودند. ریز و درشت. شیطان و فرشته. مدیر بالا سر نداشتیم که بگوید فلان کنید و بهمان کنید و این یکی اگر نمی خوابد نازش را بکش، آن یکی اگر دروغ گفت که نباید بخوابد ببرش اتاق بازی و خلاصه همینطور یکی یکی یک لنگه پا نگهمان دارد و آخرش بیفتیم به تلو تلو خوردن و لکنت زبان از بی خوابی. عزممان را جزم کردیم که بخوابانیمشان. استفاده از همه ی قدرت و امکانات در دستور کار قرار گرفت. چشم گرداندیم و سه تایشان را سوا کردیم و پخششان کردیم توی اتاق های جداگانه و همکارم را وسط راهرو گذاشتیم به نگهبانی تا آن سه تا حساب کار دستشان باشد و زمین و زمان سر جایش بماند. هفده تای بقیه را رختخواب پهن کردیم توی یک اتاق ۱۲ متری و من هم بالای سرشان. نیم ساعت بعد، یکی از آن سه تا هم منتقل شد به اتاق من و شدند هجده تا. یک ربع بعد. هجده تا فرشته داشتم که داشتند خر و پف کنان بهم می فهماندند که موفق شده ام! برق چشم های همکارم را نادیده گرفتم و گذاشتم خودش برود ببیند که بله! و رفتم سراغ نوزدهمی که همکارم انگار یک لیوان آب خنک داده باشد دستم وسط آن ظهر گرم مردادی و رمضانی، گفت که نوزدهمی خوابیده و بیستمی را دریاب که هر آن امکان دارد شیطان درونش شروع کند به قلقلک دادنش. نمی خوابید. از خوابیدن می ترسد. از آقای عضله، جارو برقی قرمز و جوجه هایی که با پاهایشان گازش می گیرند هم. قصه ای ساختم از همه ی ترس هایش و فرستادمش به اجازه گرفتن از آقای عضله و جارو برقی قرمز که اگر دختر خوبی بوده آنها کاریش نداشته باشند و بگذارند که برود به باغ وحش تا ناز کند جوجه هایی را که با پاهایشان راه می روند همانطور که او خودش با پاهایش راه می رود و لالایی خواندن خانوم کلاغه تا همه بخوابند و خواب شکلات خوردن ببینند و خلاصه آنقدر گفتم و گفتم و گفتم و پاهایم را گهواره ای تکان دادم و دادم و دادم که چشم های بیستمی ِ نازنینم سنگین شد و خواب آمد.

همکارم کنار آن هجده تا دراز کشیده بود و خوابش برده بود. رفتم توی راهرو. آرامش داشت از سر و کولِ همه جا بالا می رفت...   

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۵۸
شب تاب