شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
اصلاً داستان چیز دیگری بود بالام جان. این همه قیل و قال نداشت به جان شما. گیرِ قضیه دهانی بود که به وقتش باز نشد و بعد که کارد به استخوان رسید، باز شد و خب البته کاردش کارد بود، استخوانش هم استخوان بود و این دو تا هم به هم رسیده بودند، ولی باز هم قیل و قالش را میشد خفه کرد یک جوری لابد که اینطور اسباب بگیر و ببر و ببند و دشمن شاد کنی نشود. خلاصه که بی خیال نشوی حالا که کار رسیده به اینجا. تا تهش برو برویم که ایستادن از اولش هم جایز نبود و بیخودی جایزش کرده بودیم. فتوای غلط داده بودیم. بیا کارمان را درست کنیم. کارم را درست کردم تا یک جاهایی، تا اینکه رسیدم به تو. جلوتر نرفتم و البته نه اینکه نتوانسته باشم که بروم. نرفتم چون کور نبودم برای دیدن همه ی احترامی که پاشیده بودم روی حضورت تا سبز بشوی و قد بکشی و چیز خوبی بشوی برای همه ی لحظه هایی که خب، بگی نگی خالی بود از حس های ناب و می خواستم پرش کنم و شد، پر شد تا روزی که رسیدم به بی قراری های تو و جا نشدنت توی چارچوبی که برایت ساخته بودم و هوس فراری که زد به سرت و زدند به سرت جوری که باورت شد مخاطب خاص هستی و شروع کردی به شاخ و شانه کشیدن که باورت کنم و مخاطب خاص صدایت کنم و وجودت را، وجودی که اشتباهاً باورت شده بود را، به رسمیت بشناسم و طبیعتاً من نتوانستم و این شد که این شد. حالا هم طوری نشده. دست برداری، درست می شود. رامت می کنم کم کم. فقط گوش هایت را بگیر تا دوباره هوایی نشوی. آها! قبلش گوش کن ببین چه می گویمت: تو مخاطب خاص نیستی بالام جان! هیچوقت نبودی. می دانم که دلت می خواست باشی، ولی خب، نبودی. تقصیر هیچکس هم نیست. مثلاً من هم می خواستم سلینجر باشم. شد؟ نشد. و چه کسی می تواند الان مقصر حساب شود این وسط؟ حالا گوش هایت را بگیر از این به بعد. می بینی بحث به کجاها کشیده می شود؟ داشتم می گفتم دهانم باز شده و مرد می خواهم که ثابت کند چرند می گوید این دهان و ببنددش. هستی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۴
شب تاب

چه بگویم الان، که خیالت راحت بشود که پاهایم، بله، پاهایم، دیگر هوس پریدن از آن دیوار را ندارند و تو حالا می توانی بی دغدغه ی آوار شدنِ چشم هایم روی صدایت، پشت آن دیوار بنشینی و چایت را بخوری و سرت را گرم کنی با عاشقانه هایی که من ننوشته ام؟ چه بگویم که باورت بشود افسار پایم را داده ام دست چیزهایی که تو را نمی شناسند و هیچوقت راهشان به سمت تو کج نمی شود؟ هان؟

تاوان ترس تو را هم من پس دادم. هزینه اش را شخصاً پرداختم با هرچه که داشتم. حالا بگو، دیگر آنقدر شجاع هستی که، زندگی کنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۰
شب تاب
با آدمی که توی روی مادرش نگاه می کنه و بهش فحش و ناسزا میگه، باید چکار کرد؟ اسمش آدمه اصلاً  ؟   *** *امروز دهم مرداده. قرار بود حالم خوب باشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۱
شب تاب
می آیی امشب را اصلاً هیچ کاری نداشته باشیم با هیچ کجای این دنیا، فقط سرم را بگذاری بگذارم روی پایت و تو برایم هزار اسم خدایمان را تکرار کنی و من هی سبحانک و سبحانک و الغوث و الغوث بگویم و کم کم صدایت بلرزد و صدایم بلرزد و دوباره آن حالِ سه سال پیش بیاید به سراغم و خلاص شوم از آتشی که انداختم به دامن زندگیم و بعدش بخواهم و یا نه، اصلاً هیچ چیز نخواهم و نخواهی که او خودش بی حساب می دهد و چه کسی گفته لب از لب باز کردن لازم است؟ آدمیزاد چه حال هایی را از دست می دهد و چه عمری که دنبال آن می دود و نمی رسد... می رسد؟ *** * صدایت را دلتنگم... صدایت را دعا می کنم... * چرا نباید خواست؟ امشب یا هر شبی از این جاری ِ عمر...؟ * اقیانوسی که عمود بر زمین ایستاده باشد، می تواند دست هایت را بگیرد.  اقیانوس بودنش را باور داشته باش و از غرق شدن نترس...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۲۵
شب تاب
بگذار با فلاکت هفت تایشان را خوابانده باشی تا هشتمی که شروع می کند به جیغ کشیدن، روی روح و روان و دلت آوار شود و بعد تو هراسان دستش را بگیری و ببریش اتاق بازی و همه ی ترس ها و آرزوها و روح و روان و دلش را به بازی بگیری با ماسماسک های مسخره ای که اسم تاب و سرسره به خودشان گرفته اند، تا یک دنیا بدبختی فرویدی و غیر فرویدی گردن آن هفت تا را نگرفته باشد... بعدش بیا با هم یک چایی لیوانی می خوریم و از آرزوهایمان حرف می زنیم و اینکه چقدر هراسِ آدم ها متفاوت است و گاهی دنیای آدم ها چه چیزها که نمی شود...  *** * سه تا آدم رفتند و به خاطر بی کفایتیِ یک عده، دیگر هیچوقت برنگشتند. چطور می شود که دل آدم نسوزد؟ خدا کوهنوردهایمان را رحمت کند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۵
شب تاب
خانومه توی برنامه ماه عسل داره از زندگیش میگه. یه چیز جالبی گفت چند دقیقه پیش. گفت کمونیستا هرچی واژه مربوط به عشق و احساسات و خدا و اینجور چیزها بود رو حذف کرده بودن از آموزش و زندگی روزمره مردم و به همین دلیل، آدم ها اون چیزها رو در درون خودشون حس می کردن ولی هیچ واژه ای برای بیان اونها بلد نبودن و مجبور می شدن که سکوت کنن. ترسناکه... دنیای ترسناکیه. دنیایی که کلمه ای برای بیان اصیل ترین حس های درونت نداشته باشی... *** * امشب، واژه ها را هم که گم کردی، نترس. صاحب واژه ها خودش می داند... *پیشترها، قدیم بودنت برایم عجیب بود و خاص و درگیرم می کرد و با آن نام می خواندمت. اما حالا، مدتی است که عالِم بودنت تمام دنیایم را پر کرده... تو، می دانی. و این آرامشبخش ترین چیزِ دنیاست. * التماس دعا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۵۷
شب تاب
چند روز پیش زمستان بود. آمده بودی که بگویی بزودی بهار می شود و خورشید می آید و هوا دوباره گرم می شود. اما قبلش چشم هایت را خوب باز نکرده بودی. گوش هایت را هم که هیچوقت تصمیم نداشتی باز کنی، فهمیده بودم. خیال هم نداشتی لابد که بدانی خورشید دوست نداشتنم را. خلاصه مژده ات دلم را سوزاند. ولی قصه از قبل نوشته بود و قرار بود من سنگ باشم، نه تو. اهل زیر ِ قصه زدن هم نبوده ام هیچوقت. خواندمش. قصه که به سر رسید، خبرت کردم. بعدش رفتم برایِ خودم. خاموش شدم. سیاه شدم. سکوت شدم. نگرانم شدند. دلم لرزید و چیزهایی که حالیم نشده بود، شد. رفت نشست بالای سرم. شد تاجِ سرم. پادشاه شدم. فحش را کشیدم به جان باد و از قاصدی خلعش کردم، تا کور شود و چیزی را نیاورد دیگر که چند صباح بعد خودش برش دارد ببردش. مملکت، قانون دار شد. دوباره کلمه ها آب بخواهند بخورند باید از من اجازه بگیرند. جاری می خواهند بشوند، باید از من اجازه بگیرند. کسی می خواهند بشوند برای خودشان، باید از من اجازه بگیرند. خلق می کنم. نتوانسته ام تا به حال؟ توانسته ام. ندیده بودم تا به حال که توانسته ام؟ ندیده بودم. کجای این دنیایی که ساخته ام، نشسته ای به تماشای مبعوث شدنم...؟                                                   *** * اینجا مهمان بودم : بوی سیب میدهی دختر :)   ممنونم مهشاد جانکم * باشد که رستگار شویم... * آباجی خانوم، هنوز زنده ام. آدمی که دوستش را، دوستانش را نگران می کند ، باید برود بمیرد اصلاً. شرمنده ام. شرمنده ی همه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۰۹
شب تاب
...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۱۹:۳۸
شب تاب
دستشو گرفته بودم. سرمو تکیه داده بودم به بازوش، و آرزو می کردم که اون لحظه، هزار سال طول بکشه... ------------------------------------------- دو تا دندونِ لق رو ، با هم کندم و انداختم دور. بعد فهمیدم طاقت جای خالیِ هیچکدوم رو ندارم . این شد که برای صد هزارمین بار به پشیمانی سلام کردم و نشستم باهاش چای خوردم. حالا هم کنگر خورده و لنگر انداخته. ------------------------------------------- هروقت به میم اس میدم و از حال بدم میگم، اونقدر برداشتش دور و عجیب غریب و با مزه است و اونقدر آسمون ریسمون به هم می بافه و از اصلِ موضوع دور میشه که سریعاً خنده میاد رو لبم و حالم دگرگون میشه! همینه که اولین نفری که اینجور وقتا میرم سراغش، اونه! ------------------------------------------- آب هویج بستنی هم جواب میده. حتی بیشتر از بستنی کاکائویی. خیلی بیشتر. و این قطعاً یک راز بزرگ بود که نمی دونم چرا گفتمش. ------------------------------------------ گر سرکنم شکایت هجران غریب نیست ها ... ------------------------------------------- اصلاً نفهمیدم چه جوری اومد، چه جوری رفت! حسش نکردم. ------------------------------------------ آقا، از خدا می خوام که سلام و تبریکمو بهتون برسونه. شما هم کاری داشتی بگو. من با خدا از این حرفا ندارم. حتماً پیغامتونو می رسونه.                                                              ارادتمند: کسی که کاردستیِ امروزِ بچه هاشو به عشق ونامِ شما طراحی و اجرا کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۲ ، ۱۶:۲۱
شب تاب
الان وقتِ هیچی نیست. حتی وقت مردن. فقط باید رفت یه گوشه، نشست. باید رفت یه گوشه ای که هیچکس نبینه آدمو. سکوت. سکوت. سکوت. نباید کسی حرف بزنه. نباید چیزی به گوش برسه. باید تاریک باشه. باید آروم باشه. باید دور باشه. باید آدم امان داشته باشه. چهار دیواریه اینجا. کوچیک. مرده. خفه. رو. دم دست. دندونه دار. تیز. چندش آور. خسته. دلمو نمی لرزونه که برگردم. دیوارهای دلم هوار شده روی سرم. می گردن و پیدایم نمی کنن یا وسط لجن ها پیدایم می کنن یا پیدایم می کنن و دماغشون رو می گیرن. میگن بوی بد میدی. چشماشونو می بندن. میگن تنت کرم گذاشته. بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن. لنگش کردم. سخت بود. جونم در اومد... هیچی نگید. خب؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۶
شب تاب
زبانم را می کشم روی پارگیِ لبم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۲ ، ۱۸:۲۷
شب تاب
سنگی را به شیشه زدن، بلدم. می دانمش. بعدش را نمی دانم. دقیق نمی دانم. لازم دارم که دقیق بدانمش. حالت چشم ها، چیزهایی که توی سر می چرخد، چیزهایی که روی لبها می آید، همه را باید بدانم. ندانستنش ترس دارد. خفه ام می کند و دستهایم را توی جیب هایم فرو می برد برای دندان با دندان ساییدن و فشردن ِ ناخن انگشت اشاره به گوشت گوشه ی ناخن شصت تا خون افتادن. با این همه جای پنجه روی تنم نباید به بعدش فکر کنم، اما فکر می کنم. دوست داشتن آدم را بیچاره می کند. خوار می کند. مشکلِ آدم هایی که با هم زیر یک سقف زندگی می کنند همین است. یا اینقدر هم را دوست دارند که گند می زنند به همه چیز، یا اینقدر هم را دوست ندارند که گند می زنند به همه چیز. همه چیز. خودشان. آن دیگری. آن دیگری و آن دیگری. دوست داشتن کوری است. یا کورت می کند برای دیدن خودت یا کورت می کند برای دیدن دیگران. لعنتی. بی جرئتی را گردنِ همه چیز می شود انداخت... جنون حاشا شدنی نیست. زمین نمی چرخد که آدم ها را آرام کند. شاید روزی به گورِ پدرِ بعدش بخندم. و آخ که آن روز چقدر تماشایی است و وسوسه انگیز...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۸
شب تاب
خب، اون از رئیس جمهورتون،  اینم از تیم ملیتون که رفت جام جهانی. دیگه چی می خواید؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۳۲
شب تاب
اگر بلد بودم، حتماً افسرده میشدم... زن‌ها وقتی ساکت می‌شوند، وقتی صدایشان در نمی‌آید، وقتی در ظاهر سرشان به کارِ خودشان گرم است و هیچ گله‌ای از هیچ کسی ندارند، وقتی بی‌تابی نمی‌کنند، غر نمی‌زنند، وقتی هی راه به راه نمی‌گویند که دلتنگند، کلافه‌اند، نمی‌گویند کاش بودی، کاش بیایی ببینمت، وقتی نمی‌گویند دلم برایت تنگ شده، از دنیای بدونِ تو می‌ترسم، از روزهایی که تو را ندارند می‌ترسم، وقتی نمی‌گویند لعنتی، بی‌معرفت، غریبه؛ وقتی هیچ کدامِ این‌ها را نمی‌گویند، وقتی بی‌قراری نمی‌کنند، لبخندهایِ مصنوعی می‌زنند، ادایِ آدم‌هایِ خیلی قوی و محکم را درمی‌آورند، وقتی مدت‌هایِ طولانی خفقان می‌گیرند؛ این‌ها همه یعنی رو به ویرانی‌اند. رو به نابودی‌اند. زن‌ها تویِ سکوت‌هایِ طولانی‌شان ویران می‌شوند. تویِ لبخندهایِ مصنوعی‌شان. این را بفهمید. خب؟!! بفهمید... بعدش هم هیچ کاری نکنید. نمی‌خواهد هیچ کاری بکنید. فقط بفهمید... اینم لینکش : سکوتِ زن ها را بفهمید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۱۸:۳۶
شب تاب
چرا همه دارن از چیزی حرف می زنن که وجود نداره؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۳۳
شب تاب
زدند پسرِ حاج پسند را کشتند!   بعدِ اون سالِ سیاه، بدجوری چسبید. البته به من، نه به کُشنده ها. خدا از این به بعدشو به خیر کنه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۴۹
شب تاب

از سر و رویش داشت همه ی چیزهایی می بارید که زمانی دوست داشتم هرکس که نگاهم می کند خیال کند که دارد از سر و رویم می بارد آن چیزها و درست وقتی جلوی رویم سبز شد که خب، چند وقتی بود تصمیم گرفته بودم دیگر هیچ تصمیمی نگیرم درباره ی بارش هر چیزی از سر و رویم و در آن لحظه ی خاص زدم زیر خنده که نزده باشم زیر گریه و صدای سمجی هی توی سرم تکرار نکند گریه کاره ابره! و صدای بغض داری هم نگوید که نه! گریه کاره بچه هاست، نمی دونی یعنی خاله؟ خلاصه اوضاع بغرنج تر هم می توانست باشد البته اگر من ترجمه ی بهتری را نخوانده بودم از آن کتابی که دستش بود و با بدبختی تمامش کرده بودم و صدهزار بار به نویسنده ی وراجش فحش های قشنگ قشنگ داده بودم. البته وقت ذوق کردن از یک قدم جلوتر بودنم را نداشتم از بس کمرِ جغرافیای شهریِ مملکت زیر بار آرزومندانِ پزشکیِ دبیرستانیِ مملکت خم شده بود و خلاصه نفسی نداشتم که بیشتر توضیح بدهم که تازه اینی که تو داری می خوانی... اصلاً هیچی! دوست داشتم توی چشم هایش زل بزنم و بگویم چقدر میگیری بیایی برویم سوار تاکسی بشویم و راه یکی از همان کافه های دنجی که بلدی در پیش بگیریم و چند دقیقه حرف بزنی ببینم واقعاً این بارش بی امان، زاینده و زلال است یا چیزی است مثل همان گنداب هایی که عجیب با آنها آشنام. زل که نزدم هیچ، به اینکه چشم بسته فحشش هم بدهم فکر کردم. ولی خب آدم به چیزی که تصمیم گرفته برایش مهم نباشد که فحش نمی دهد. به جایش می رود یک گوشه ای تُرد میخورد و به کم کردن هرچه سریعتر سایه ی سنگینِ خیلی چیزها از سرِ کچلش فکر می کند. می شود هم به آسمان نگاه کرد و یه برگ ساکن درخت ها و غصه خورد از اینکه حتی باد هم نمی آید در این شهرِ لعنتی، برای گرفتنِ دستِ آنی که از تمامِ تنش آتش می ریزد...


چسبید به:,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۰۹
شب تاب
رفتنِ ناگهانی، پایان نامه ایست که استاد راهنمایش آن غولِ کچلِ مزخرفِ مزخرف باشد. چیزی بی سر و ته که فقط ادعا دارد. نه جانم. رفتن، مقدمه می خواهد. چکیده می خواهد. فصل بندی و رفرنس و زیرنویس و منابع و مآخذ و از همه مهمتر، نتیجه گیری می خواهد. تازه باید عنوان هم داشته باشد. همینطور الکی که نمی شود یک روز صبح بلند شوی و تصمیم بگیری که بروی و تازه از رفتنت هم دفاع کنی و نمره ی قبولی هم بگیری! علف هرز نبودی که خودت را همچین ناگهانی از ریشه بکنی و فردا پس فردایش دوباره سبز شوی به این بهانه که چیزی که هست، هست! هان؟! این بار رد شدی. راستش بدشانسی آوردی که داور، من بودم.   ----------------------------------------------------------- * تب خیلی چیزها داغ است این روزها. بگذار باشد. من که فعلاً ترجیح می دهم مسابقات تیم ملی والیبال را در لیگ جهانی تماشا کنم و یکی از آرزوهای مرتبط با آن را هی توی ذهنم مرور کنم بلکه بشود، تا اینکه بخواهم واردِ چیزی بشوم که سر تا پایش فقط سرِ کار گذاشتن و بازی دادن شعورم است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۴
شب تاب
 به یه بازی دعوتم کرده. قراره کتابخونه هامونو به هم نشون بدیم. اینم از کتابخونه ی من. البته اونی که دَمِ دستیه! یعنی یه کتابخونه ی بزرگ تری هم هست که از کتابای بچگیام تا کتابای درسی و قدیمیِ قدیمی و خلاصه همه چی توش پیدا میشه! ولی این یکی رو بیشتر دوست دارم.

کتابخونه ی من!

 بالا، قرآن، نهج البلاغه،حافظ، هوای تازه شاملو، مجموعه اشعار محمد علی بهمنی، گزیده اشعار سایه، دیوان رهی معیری.

پایین، جلد سوم و چهارم کلیدر، رامونا و پدرش، انگار گم شده ام(این سه تا رو از کتابخونه گرفتم)، قوی شیپورزن، شازده کوچولو، سه برخوانی بهرام بیضایی، یادداشت های شخصی یک سرباز و شانزدهم هپ ورث سلینجر، آرش، ابن مشغله نادر ابراهیمی، لافکادیو شیری که جواب گلوله را با گلوله داد سیلور استاین، شاهدخت سرزمین ابدیت آرش حجازی، دیوان فروغ فرخزاد و نارگل خانوم!

 

 

* اونقدر غریبم اینجا ، که نمی دونم کیو باید دعوت کنم. اما...

زهرا جان ، بیا بازی!


چسبید به:,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۳:۳۳
شب تاب
به اینکه، اگر عکاس می شدم هم، بد نبود، فکر می کنم... ****** یک وبلاگ پیزوری دارم و روزی هزار نقشه می کشم برایش و هرچند وقت یک بار زیر و رویش می کنم الکی که مثلاً یک کاری کرده باشم وقتی آسمانم ابری است تا صاعقه هایم نگیرد به چیزهای اساسی تر و مهم تر و بنیادی تر و هوا همانطوری ابری بماند لااقل و طوفانی نشود دیگر. طفلکی خیلی هوایم را داشته تا به حال. چقدر دلم می خواست حالش بهتر از این بود و دوستان بیشتری داشت، اما نیست و ندارد. چون خودم نیستم و ندارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۲۰
شب تاب