شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

 

چیزی روی دلم سنگینی می کند. نمی دانم چیست. می دانم ها، اما نه آنقدر که بتوانم کلمه اش کنم. چیزی است شبیه سنگ آسیاب. بزرگ، قدیمی، سنگین، ولی ظاهراً نامرئی. نه آنقدر واضح که کامل بیانش کنم، نه آنقدر پنهانی که بی خیال آشکار شدنش بشوم. مزه ی دهانم را تلخ می کند و نشاط چشم هایم را می گیرد. قلبم را سوزن سوزن می کند و پاهایم را بی رمق. حال خوشی نیست. حال خوشی نیست ...

خودم را زده ام زیر بغلم و راه افتاده ام توی کوچه پس کوچه های زندگی ام. برای خودم می خندم. برای خودم گریه می کنم. برای خودم افسوس می خورم. از کجا بود که قلبم سنگ بودن را و آهن بودن را فهمید؟ از کجا بود که سرم را بالا گرفتم و به خنده های سبکسرانه و از ته دل دخترهای جوان نگاه کردم و با خودم گفتم این ها دیگر از سن من گذشته؟ از کجا بود که دستم دیگر عاشقانه ننوشت؟

نه اینکه همه ی روزهای گذشته اسم زندگی رویشان نباشد، نه. اما زندگی شاید جور دیگری هم بتواند باشد.

 

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۴
شب تاب


از صبح هر وبلاگی را باز می کنم، یک طوری بی قرارم می کند. انگار چیزی سر جای خودش نیست. انگار همه رفته اند و من جا مانده ام. گفته بودم که خیال می کنم همه چیز مثل خواب است. گفت بزن توی گوشم تا باورم بشود که بیدارم. کدام خواب؟ کدام بیداری؟ اربعین شده و دل ما قرار ندارد آقا.

رویم نمی شود توی آینه به خودم نگاه کنم. آخر من کجا و لیاقت حضور شما در زندگی ام کجا؟



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۰
شب تاب



از خودم و خودت نپرس که «حالت چطور است؟». بگذار دیگران بپرسند و ما بگوییم: «خورشید به ما تابیده».




                            



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۹
شب تاب


هر قصه ای، هر کتابی، هر داستانی، برای هر آدمی مناسب نیست. مناسب نیست که یعنی نابود کننده است، متلاشی کننده، چیزی مثل استخوان لای زخم. هر آدمی نباید هر قصه ای را بخواند. اگر می خواهید کتابی را به آدمی هدیه کنید یا پیشنهاد بدهید یا تعریفش کنید یا هر چه، اول خودتان بخوانیدش، بعد آن آدم را بخوانید. بعد ببینید آن کتاب چه چیز را در آن آدم می کُشد، چه چیز را زنده می کند. اینقدر ساده با دنیای آدم ها بازی نکنید. «کتاب خوب» تعریف ثابتی ندارد. همان که نوشداروست برای یکی، زهر است برای دیگری.

هوشمند باشید.





۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۳
شب تاب


آدم باید بداند که دلش می خواهد دوستت دارم را از چه جور آدمی بشنود.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۶
شب تاب



میدانی مصی، این روزها، خیلی زیاد به گذشته فکر می کنم. به همه ی روزهایی که از آفتاب متنفر بودم و قدم هایم را تندتر می کردم تا به سایه برسم و به روزهایی که آمدند و من منّت آفتاب را می کشیدم تا شاید دست هایم گرم شوند. به تصمیم هایم فکر می کنم و به همه ی درد دل هایی که توی کلاس های دانشکده، توی اتاق مهمان خوابگاه شماره هفت، روی نیمکت های محوطه ی دانشگاه و هزار جای دیگر شنیدم و شنیدی. به بغض هایم فکر می کنم. به چیزهایی که ته دلم رسوب کرده بود و هر روز به ضخامتشان اضافه می شد. راستش مصی، عذاب آن روزها را فراموش نمی کنم. یادم نمی رود دویدن هایم و همه ی نرسیدن هایم را. یادم نمی رود که چه چیزهایی را یادم رفته بود. به گذشته فکر می کنم. به همه ی نفرتی که از خودم داشتم. به چیزی که اجازه نمی داد بزرگ شوم و هر روز مچاله تَرَم می کرد.

کی بود که تصمیم گرفتم بلند شوم؟ بعد از آخرین ضربه؟ پاییز بود. یادت هست مصی؟ یادت هست چند بار گفتی بلند شو بیا؟  ولی من باید می ماندم. به چشم دیدم که هر کس دارد راه زندگی اش را پیدا می کند و من مانده ام مثل یک لاشه ی بوگندو، مثل یک تخته پاره ی بی مصرف، مثل یک تکه سنگ. به چشم دیدم و دیگر نتوانستم مثل سابق باشم.

حالا نگاهم کن مصی، انگار دوباره دارم می خندم. به حرمت چیزی که یک عمر می خواستی و شد، دعا کن. من یک بار دیگر نمی توانم بشکنم مصی. یک بار دیگر، نه.





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۸
شب تاب


آن شب که خودم را رسانده بودم به حورا، همان شبی که سرد بود و باد می پیچید لای شاخه های درخت های محوطه ی خوابگاه، قرار بود که فقط به بهانه ی تحویل دادن کتابهای امانتی، از زیر درس خواندن فرار کنم، نه اینکه بروم و از نشانه ها حرف بزنم و حورا بگوید که « تو چقدر روی زندگیت مسلطی». با حورا همیشه حرف به جاهایی می کشد که کمتر کشیده شده. حالا دوباره رسیده ام به نشانه ها. به چفت و بست های کوچکی که یک سازه ی بزرگ را سر پا نگه می دارند. چیزهای در این نشانه ها هست که چشم هایم را نمی توانم به رویشان ببندم. همه ی وجود عقلی و احساسی ام را بسیج کرده ام به راستی آزماییِ این نشانه ها. این آن است که از من برمی آید. باقی اش می شود الخیر فی ما وقع.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۹
شب تاب


بعضی ها خیلی زود رسیدند. آنقدر زود که مجبور شدند زود هم بروند. بعضی ها خیلی دیر رسیدند و من کاری برای شانس از دست رفته شان نمی توانم بکنم. فعلاً باید حواسم باشد به آن موقع شناسِ خاص که دقیقاً سر وقت رسیده انگار.



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۷
شب تاب



انگار همین دیروز بود، که اسمشو توی گوشم زمزمه کردی.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۲
شب تاب
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۱:۵۰
شب تاب



می توانستی با من مهربان تر باشی. می توانستی گاهی متوجه ام کنی که آنقدرها هم خنگ نیستم و راه هایی هم که رفته ام تماماً اشتباه نبوده اند. می شد به من یادآوری کنی که مهربانم و خوب گوش می دهم و قشنگ می خندم. چیزی از دنیا کم نمی شد اگر گاهی تحسینم می کردی. مثلا می گفتی چه خوب که فلان کتاب را خوانده ای، چه خوب که فلان کار را بلدی، چه خوب که فلان شخص را می شناسی، چه خوب که فیلمفارسی نمی بینی. بعید می دانم کوچک می شدی اگر از صدایم تعریف می کردی یا از سختکوشی ام، یا از قد و نیم قدهایم که حتی از پیش دبستانی ها هم یک سر و گردن بالاتر هستند.

نمی گویم کاش دروغ باف بودی، فقط، همه ی این ها، میشد که «گاهی»، فقط گاهی، اتفاق بیافتند. تا یک «همیشه»ی سالم و تمیز در زندگیِ من سر و سامان بگیرد. یک همیشه ی ساده. یک همیشه ی خوب. همیشه ای که من «هیچوقت» نداشتم.




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۰
شب تاب





عاشورا، در این شهر، بیش از هر زمان و مکان دیگری، باید از زهرا(س) عذرخواهی کنیم.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۴ ، ۱۶:۵۵
شب تاب


اگر راهی، به راستی درست است، باید که در انتهای آن، یقیناً منزلی باشد و باغی. و آسایشی و نجاتی؛ و اگر معنی «راه درست» چنین است، پس ما ناگزیریم که اگر نه خودمان را، فرزندانمان را به آن باغ برسانیم. *




* بر جاده های آبی سرخ - نادر ابراهیمی - نشر روزبهان



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۳:۳۲
شب تاب


میگه دلم برات تنگ میشه.

آخه الان وقت گفتنشه؟ الان؟





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۱۰:۳۰
شب تاب


- تو، خوب نمی دانی میرناصر، چیزی را می دانی که برای تو خوب است...*



* بر جاده های آبی سرخ - نادر ابراهیمی - نشر روزبهان



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۱
شب تاب


میبینی با من چه میکنی؟



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۳
شب تاب


بین این همه آدم، که می بینم، که می خوانم، می گردم به دنبال یک همفکر، یک همدل. گاهی دلم گرم می شود. خیال برم می دارد که پیدایش کرده ام. که شاید پیدایش کرده باشم. ولی واقعیت، چیز دیگری است. فهمیده ام  این که کسی مثل تو فکر کند، همیشه خوب نیست. فهمیده ام چیز بیشتری لازم است. فهمیده ام دنیا روی پاشنه ی خیال می چرخد، درست، ولی خیال خام، نه.
وقتش رسیده که از خیالات خام دور شوم. دور و دورتر.





                                                         




۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۲
شب تاب




                                                     کشتی نجات



محرم که می آید، باید از ترافیک پشت دسته های عزاداری و ردیف آدم های ایستاده جلوی ایستگاه های صلواتی قدم به قدم علم شده در وسط خیابان و آرایش مخصوص محرم و لباس های سیاه عجیب و نوحه و روضه های عجیب تر و علامت و طبل و سنج و جیغ و هوار بر سر یک ظرف غذای نذری گذشت و رسید به چیزهایی نجات بخش.

چشم باید که بیناتر شود، گوش باید که شنواتر. چه می شد اگر معنی کشتی نجات را می فهمیدیم؟




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۳:۱۳
شب تاب


هر از گاهی باید دست سین را بگیرم و برویم به «جایی». باید. این یک سوپاپ اطمینان است. این یک شرط امنیتی است. این یک راز است، راز بقا. هر دوی ما این باید را بلدیم و رعایت می کنیم. نتیجه اش می شود حال خوب. نتیجه اش می شود خاطره ی خوب. نتیجه اش می شود دوستی های خوب.

ریزه کاری های دوستانتان را بلد باشید. چیزهایی که خوشحالشان می کند را بلد باشید. لجظه ها را دریابید که گاهی فقط چند قدم فرصت دارید که از برق چشم های دوستتان رد بشوید یا نشوید. این یک اصل است.

امروز، رفتم تا یک روز فراموش نشدنی بسازم برای خودم. موفق شدم. سین هم اگر قبول داشته باشد که موفق شده ام، می شود دو مدال طلا.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۷
شب تاب


پی چیزی می گشتم.

در دست هایش...

در صدایش...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۵
شب تاب