شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی



اگر آرشیو بلاگفایم کامل مهاجرت می کرد(کرده بود) به اینجا، شاید بهتر بود.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۶
شب تاب


با خود گفت شاید مادر طبیعت به خاطر خودخواهی و حرص و آز، قصد تنبیه ما را دارد. ما همیشه او را به وسیله آهن و چوب و آتش و سنگ آزار می دهیم. زمینش را می کنیم و خاکش را در دریا می ریزیم. دل کوه هایش را می کنیم و سنگ های معدنی اش را بیرون می کشیم. چگونه می توان او را سرزنش کرد که گاهی از فرط خشم بر خود بلرزد؟ *



* پمپئی - رابرت هریس - خجسته کیهان - نشر افق





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۷
شب تاب

صبح با مهربانی بیدارم کرد. یک جان هم چسباند کنار اسمم. در مورد مقدار خوابیدنم چیزی نگفت، در مورد اینکه پس کی می خواهم خانه را سر و سامان بدهم هم، حتی بی عرضه بودنم را هم یادآوری نکرد.
داشت باورم میشد که دنیا تصمیم گرفته است جای بهتری بشود، که همه چیز لو رفت.


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۷
شب تاب

 

                



2014 - The Fault in Our Stars *


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۱
شب تاب


باران می آید. آچو را با دیگران فرستاده ام عروسی و نشسته ام به خواندن آرشیو قدیمی وبلاگم. چیزی نمانده گریه ام بگیرد.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۵
شب تاب



چند ماهی میشه که برنامه های تلویزیونی مختلف و پرمخاطب مثل ماه عسل و خندوانه و ... موجی رو راه انداختن در مورد حمایت و احترام و توجه به کودکان کار. این برنامه ها اصرار دارن که کودکان کار رو از خودمون نرونیم، بهشون اخم نکنیم، بهشون احترام بذاریم و ... . چیزی که توجه منو جلب کرده، دقیقا بعد از ایجاد این موج، تعداد کودکان دست فروش مترو و اتوبوس ها سه برابر شده. من هر روز از مترو و اتوبوس استفاده می کنم و از جنوب تهران به غرب تهران می رم. چند سالی میشه که کارم همینه. به جرئت می تونم بگم تعداد بچه های دست فروش و متکدی که در این چند ماه اخیر توی اتوبوس و مترو دیدم، چند برابر بیشتر از قبل شده و واقعاً هم هیچکس به اونا اخم نمی کنه! هیچکس به اونا نمیگه برو ولم کن. اتفاقاً اگه کسی هم ازشون خرید نمی کنه، خیلی با احترام و دوستانه بهشون میگه: نمی خوام عزیزم! خیلی ممنون!

نوع رفتار مردم به وضوح تغییر کرده. تعداد بچه های کار هم به وضوح تغییر کرده. باید دید این تغییرات واقعاً به نفع کودکان کار هست؟




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۸
شب تاب

من داشتم از طول کوچه رد می شدم، او از عرضش. در یک نقطه به همدیگر رسیدیم. گفتم: سلام.گفت: میو. فکر کنم منظورش علیک سلام بود. عجله، مانع از شکل گیری یک گفتگوی صمیمانه تر شد.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۰
شب تاب



شب، همین اطراف است ...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۱
شب تاب


آقای مسئول در گفت و گو با خبر بیست و سی داشت توضیح می داد که بعد از هفت هشت ساعت، هنوز جنازه ها منتقل نشده بوده اند. می گفت جنازه ها روی هم تلنبار شده بوده اند. می گفت این به خاطر بی کفایتی مسئولین سعودی بوده. می گفت ...

خانواده های مسافران عربستان، ادامه ی حرف های آقای مسئول را شنیدند؟ یا همان دو جمله ی اول کافی بوده برای اینکه توی سر خودشان بزنند، شیون کنند، و تا عمر دارند خواب جنازه ی عزیزشان را ببینند که زیر ده ها جنازه ی دیگر افتاده بوده... ؟




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
شب تاب


اجازه نداریم موبایل دستمون باشه. اجازه نداریم بچه ها رو تنها بذاریم. اجازه نداریم با بچه ها جوری رفتار کنیم که خیال کنن مادرشون هستیم یا از مادرشون مهربون تریم. با وجود ساعت هایی که مربی های فوق برنامه مشغول آموزش بچه ها هستن (فقط حدود دو ساعت در هفته)، اونقدر وقتمون آزاد نیست که بتونیم توی آشپزخونه و دفتر مدیر و هر گوشه و کناری با همکارهای دیگه گرم بگیریم و مشغول صحبت بشیم و مسائل شخصیمونو به اشتراک بذاریم و مشاوره بگیریم و چای بخوریم.

من یه مربی مهد کودک هستم. مربی های مهد کودک دیگه ای رو  هم می شناسم. با محیط کاری، قوانین و فضای شغلم آشنا هستم و به این وسیله اعتراض خودمو به تصویر اشتباهی که از مهد کودک و مربی مهد کودک در سریال آقا و خانوم سنگی نشون داده میشه اعلام می کنم.

حالا می فهمم که بیخود نیست که هرازگاهی بعد از پخش یه سریال، اعتراض اصناف مختلف بلند میشه. یه جایی از ارنست همینگوی خوندم که میگه: نویسنده باید از چیزی بنویسه که از اون اطلاع داره. اگه نویسنده های سریال های ما هم به این نکته ی ساده توجه می کردند، خوب بود.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۰:۵۶
شب تاب

- خب حتماً یه چیزی توی من هست که هیچ پسری نزدیکم نمیشه... :(
+ آره. نجابت!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۵۴
شب تاب



من مرگ را تجربه نکرده ام. این که کسی که دوستش داری، وابسته اش هستی، می خواهی اش، ناگهان دیگر نباشد و کاملاً نباشد و هیچ و هیچ و هیچ راه دسترسی به او نباشد برای همیشه. من مرگ را نمی شناسم. من آداب مواجه با مرگ را بلد نیستم. من درد آدم هایی که مرگ را درک کرده اند درک نمی کنم. توانایی اش را ندارم. حتماً چیز عظیمی است این درد. من به مرگ فکر می کنم. نه به مرگ خودم (چون قرار نیست با درد مرگ خودم زندگی کنم)، که به مرگ آنهایی که دوستشان دارم. حالا باید بگویم زبانم لال؟ زبانم لال برای اجتناب ناپذیرترین چیز این دنیا.

آدم ها چطور کنار می آیند با این درد؟ با این فقدان؟ چکار می کنند؟ در همان لحظه، در همان روزها، و بعد در سال های بعدی که ممکن است وجود داشته باشند؟

این که آدم ها با درد هم می توانند زندگی کنند، یک نعمت است؟




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۵
شب تاب


بعضی ها هم هستند که در تنهایی هایشان، دست به کارهای تکراری می زنند. کارهایی که قبلاً انجام داده اند. فیلم تکراری، کتاب تکراری، پارک تکراری...

انگار می خواهند مطمئن شوند کسی که سال های قبل را زندگی کرده، خودشان بوده اند.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۰۷
شب تاب


                               


   آگوستوس : تو اونقدر مشغول خودت بودن هستی که اصلاً نمیدونی چه آدم بی همتایی هستی... *




 2014 - The Fault in Our Stars *




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۵
شب تاب


در این دنیا، همیشه بیماری هست، سختی هست، مشکلات بزرگی هست که قلب آدمو میشکنه، و همین چیزهاست که عیار آدما رو مشخص می کنه. راستش، دلم نمی خواد آرزو کنم تموم سختی ها و دردها و مشکلاتت مال من بشه، چون دلم نمی خواد به معنیِ ناقصی از زندگی برسی. ولی آرزو می کنم همیشه شجاع و قوی باشی و هیچوقت تسلیم زندگی نشی. شجاع بودن، کار سختیه، اما تو از پسش بر میای. تو از پس همه ی کارهای سخت دنیا برمیای. تو قوی هستی، پرتلاشی و ندیدم که به سادگی کوتاه بیای. من به تو امیدوارم. دست از بی نظیر بودن بر ندار عزیز دل عمه :)



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۷
شب تاب
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۴۳
شب تاب

هوای تهران بارانی است. آن شب هوای کرج بارانی بود. تاریک بود. محوطه ی خوابگاه همیشه نور کمی داشت. چراغ ها هیچکدام جان نداشتند. حالم جوری بود که با سین رفتیم قدم بزنیم. حرف هم زدیم. یادم نیست چه گفتیم، چه شنیدیم. همان قدم زدن کافی بوده که یادم بماند. قدم زدن با سین بهترین کار دنیاست. امشب هم اگر سین بود، خوب بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۳
شب تاب

نفرت انگیزهای دنیایم تعدادشان بیشتر نیست از دوست داشتنی ها، وسعتشان بیشتر است و عمقشان. احاطه ام کرده اند. در آنها زندگی می کنم. با آنها زندگی می کنم. جایی را بلد نیستم که بروم و آنها نباشند. جایی را ندارم که بروم و آنها نباشند. نفرت انگیزهای دنیایم، تنبل و چسبنده اند. زورم نمی رسد به حذفشان.

تلاش می کنم. تلاش کرده ام همیشه. درس، کتابها، قد و نیم قدها، فیلم ها، دوست ها، وبلاگ ها، آچو، آه ...

دارم جان می کَنَم تا چه بشود؟ دارم جان می کَنَم تا چیزی بشود.

بعضی ها جان نمی کَنَند برای شدنِ چیزها. چیزها می شود برایشان، بی جان کَندَن. چقدر دنیایشان دور است.






*  خدا  مدیران بلاگفا را ببخشد، ما که بنده ی خداییم ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۷
شب تاب

 

به خاطر چیزهای مهم دعوا کنید. برای مسائل حیاتی و بزرگ جر و بحث کنید. حتماً چیزی را بشکنید. حتماَ چَکی، مشتی ، لگدی نثار همدیگر کنید. کاری کنید دعوا حقیقتاً دعوا باشد.

دعوا را به خاطر مسائل بی ربط و کوچک لوث نکنید. از «گذشته» برای تغذیه ی موضوع کوچک و مسخره ای که امروز برای دعوا پیدا کرده اید استفاده نکنید. سعی کنید موضوع دعوایتان تر و تازه باشد و واقعاً بزرگ و مهم. حالا که دارید اعصاب خود و اطرافیانتان را خُرد می کنید، کاری کنید که ارزشش را داشته باشد.دعوای بیخود راه نیندازید.

نروید توی یک اتاق دیگر سنگر بگیرید و زیر لب غر غر کنید و فحش بدهید و ننه من غریبم بازی در بیاورید. بیایید رو در رو، قرص و محکم، با صدای بلند هر آنچه که واقعاً فکر می کنید باید گفت بگویید و بشنوید، و حتی هر آنچه که نباید گفت را هم بگویید و بشنوید.

هیچ چیز مسخره تر و فرساینده تر از دعواهای بیخود نیست. دعواهایی که وقتی تهش می پرسی برای چی بود؟ سر چی بود؟ چی شد؟ نتیجه چی شد؟ جواب قانع کننده ای نداشته باشی. دعواهایی که روحت را خورده، اعصابت را آسیب رسانده، تو را شکسته ولی کسی آنها را دعوا حساب نمی کند.

بیایید کمی به خودمان احترام بگذاریم. حرف بزنیم. حرف اگر بلد نیستیم بزنیم، رها کنیم، فراموش کنیم، بگذریم.

تفکیک مسائل را، فکر کردن را، آسمان و ریسمان نبافتن را، «ننه من غریبم» بازی در نیاوردن را، شلوغ کاری نکردن را، گل آلود نکردن آب را برای اینکه کسی نفهمد چقدر کوچکیم، یاد بگیریم.

چرا سوختن غذا را ربط می دهید به اشتباه بودن ازدواجتان؟ چرا شکستن اسباب بازی بچه را ربط می دهید به اشتباه بودن سیاست چند فرزندی؟ چرا از کاه کوه می سازید؟

از کاه کوه نسازید. تفریحتان کم است؟ حوصله تان سر رفته؟ دعوا راه انداختن فکر خوبی نیست. حرف همدیگر را نمی فهمید؟ ناراضی هستید از خیلی چیزها یا همه چیز؟ چیزی را نمی فهمید؟ دعوا راه انداختن فکر خوبی نیست. اینقدر حرمت ها را نشکنید. اینقدر شخصیت خودتان و اطرافیانتان را پایمال نکنید. بزرگوار باشید.

 دنیایتان را با «بیخودی ها» کثیف نکنید. هر کاری می کنید، هر کاری، به تأثیرش فکر کنید. هر کاری که می کنید، هر کاری، درست انجامش بدهید، حتی دعوا را.

 

خوب فکر کنید. شاید واقعاً دیگر موضوعی برای دعوا پیدا نکردید. شاید زندگی آرام تر شد.

 

 


چسبید به:,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
 

دکتر برید به خانوم پفکو گفت: "یک وقت هایی از دکتر هوروات بخواه یک چیزهایی را برایت توضیح بدهد، ببین چه خوب و واضح جواب می دهد".

خانوم پفکو گفت: "باید از کلاس اول شروع کند، حتی شاید هم از مهدکودک. از خیلی چیزها نفهمیده رد شده ام"

دکتر برید تابید کرد: "همه مان از خیلی چیزها رد شده ایم. برای همه مان خوب است که از اول شروع کنیم، چه بهتر که از مهدکودک". *

 

* گهواره ی گربه - کورت ونه گات - مهتاب کلانتری، منصوره وفایی


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۶:۳۸
شب تاب