شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی


برمی گردم پیش دوست قدیمی و باوفام ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۳:۳۸
شب تاب
سلام دوست من...

 سلام بلاگفا:)

 

*خیلی چیزها باید سر و سامون پیدا کنه. درستش می کنم:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۱۳
شب تاب



خیلی ها مادر هستند. ولی بعضی ها از بعضی ها مادرتر هستند. 




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۲۸
شب تاب

ایستاده بود با یک ژست خاص و متفاوتی به کتاب های کتابفروشیِ مترو نگاه می کرد. از فاصله ای که انگار می توانست با اشعه ی لیزر چشم هایش تمام کتاب ها را آنالیز و کتاب دلخواهش را پیدا کند. معلوم بود حواسش به کتاب هاست. نمی دانم از کجا، ولی معلوم بود. آنقدر معلوم که هوس کردم بروم کنارش بایستم. مثلاً خیلی اتفاقی! بعد کم کم ژست های خاص خودم را رو کنم: لمس کردن کتاب ها، زیر لب حرف زدن با آنها، لبخند زدن به کتاب های آشنای نخوانده، احوال پرسی کردن با کتاب های آشنای خوانده! از همین لوس بازی هایی که خیلی دوست دارم. بعد شاید لحظه ای چشمش را از کتاب ها برمی داشت. به تنها دختر روسریِ رنگیِ آن اطراف نگاه می کرد و با خودش می گفت: آدم مگه کتابی رو قبل از خریدن لمس می کنه!؟ پس اشعه ی لیزر چشم به چه دردی می خوره؟!

شاید تصمیم می گرفت با من حرف بزند تا بفهمد من با اشعه ی لیزر چشم هایم چه کار می کنم پس؟ آن وقت به هم لبخند می زدیم و از چیزهای خوب با هم حرف می زدیم. از کتاب ها، از همه چیز. و من عاقبت یک دوست پیدا می کردم. می شدیم دوست های خوب. 

کلی فکر کردم آخرین باری که چیزی را هوس کردم و انجام دادم، کی بود؟ یادم نیامد. راه همیشگی را پی گرفتم. همان پله برقیِ پر سر و صدای منتهی به دود و گازوئیل و آفتاب.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۱۳
شب تاب

من فرمانده ی ارشد یک پادگانم با یازده پسرِ قد و نیم قد! کسی که حرف اول و آخر را می زند. دستور می دهد. تربیت می کند. اطاعت می خواهد و «بهتر» بودن را. کسی که اگر لازم شد، داد می کشد. بی ادبی و بی نظمی را تاب نمی آورد و اصولاً ریز و درشت نمی شناسد!

وقتی راه رفتنت، حرف زدنت و بخش مهمی از ذهنت کامل و فعال شد، در اختیار منی! باید چیز بهتری باشی! باید آدمی باشی که بشود رویش اسم آدم گذاشت. تو بچه ای، ولی اگر رهایت کنند تا عمر داری بچه می مانی.

رهایت نمی کنم. تمام عشق و ایمانم را نثارت می کنم، جوری که حتی اگر سرت داد کشیدم، حتی اگر توبیخت کردم، حتی اگر تنبیه شدی، باز هم وقتی خوابم مرا ببوسی. باز هم دوستم داشته باشی. باز هم غذایت را فقط از دست من بگیری. جوری که دیگران شاخ های عظیم روی سرشان سبز شود از اینکه چه تناسبی هست بین صدای جیغی که از پشت درهای بسته می شنوند با بوسه های محکمی که روی گونه هایم می کارید!

دوستتان دارم. آدم بزرگ ها نمی فهمند. آدم بزرگ ها برق چشم هایم را نمی بینند وقتی کار درست را انجام می دهید. آدم بزرگ ها کیفیت آغوشم را که برای شما باز است درک نمی کنند! آدم بزرگ ها چیزی که بین من و شما در جریان است نمی فهمند. آدم بزرگ ها قضاوتم می کنند. مطمئنند که حرف مفت می زنم! اصرار دارند که این راه درست نیست. ایمان دارم که اشتباه می کنند!

من به شما افتخار می کنم! به این همه مهربانی و دوستی که یاد گرفته اید، به درست گرفتن مداد رنگی در دستتان، به سلام گفتن های شیرینتان، یه الهی شکر گفتنهای خالصتان وقت آب و غذا خوردن...

شما سربازهای پرافتخار من هستید! مطمئنم که عاقبت از سرزمین باور من دفاع می کنید. پیش از این هم این کار را کرده اید. صبر می کنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۶
شب تاب

بعضی‌ها را می‌گذاری توی یک صندوق عالی با چفت و بست و قفل و کلید عالی، می‌گذاری توی گنجه، جای دور و کمتر در دسترس گنجه، می‌گذاری توی باغچه، زیر خاک پای بوته‌ی گل‌محمدی، می‌گذاری در صندوق امانات یک بانک بزرگ و معتبر، می‌گذاری در یک سفینه و می‌فرستی به فضا.

 احتیاط می‌کنی، مراقبت می‌کنی، نقشه می‌کشی، فکر و خیال می‌کنی، خواب راحت را فراموش می‌کنی و خوراک خوب را و تمام این زحمات را به جان می‌خری تا دست کسی به گنج تو نرسد. تا دست کسی به آن «بعضی‌ها» نرسد.

دوست داری مال خودت باشند. دوست داری جای امنی باشند، بی گزند، بی ناچیزترین آسیب، بی کوچکترین مزاحم. دلت می‌خواهد راز وجود همچین موجودات خوبی، آن هم در این دنیای قهر با خوب‌ها و خوبی‌ها، منحصراً متعلق به تو باشد و بس.

بعد ناگهان می‌بینی چیزی مثل یک خط نور، مثل یک رایحه ی نجیب، مثل قطره‌های شاد آب رود، دارد نشت می‌کند از درزهای صندوق عالی، از لابه‌لای در گنجه، از پای بوته‌ی گل‌محمدی، از در یک بانک معتبر و بزرگ و از فضا، رو به تمام آدم‌ها.

می‌فهمی که خوب بودن را نمی‌شود پنهان کرد مثل بوی نان با تنور هیزمی. که خوب‌ها رسالت دارند برای دوست داشتن خیلی ها، بی پرسش از نام و ننگ.

این است که می‌روی می‌نشینی به زندگی و چای خوردن به امید اینکه راه «خوب‌ها» باز هم سمت تو کج شود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۹
شب تاب


آنقدر پیر نشوم که کسی مرا نخواهد ...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۶
شب تاب
دفعه ی پیش که اینجا بودی، رفتی سراغ کامواهای من. مامانت پرسید اشکالی نداره؟ گفتم نه! گذاشتم بخشی از دنیایم را گره بزنی! حالا آچو و دلبر دارند گره های نخ را باز می کنند. تو کجایی؟ لابد خوابی توی خانه ی خودتان. یا داری سیم تلفن را، سیم تلویزیون را یا هر چیزی دم دستت هست را می جوی! هر چقدر هم که من دلم برایت تنگ شده باشد باز هم تو اینجا نیستی. نشانه ای از تو نیست. نه پتو و تشک اضافه ای داری خانه ی ما، نه لباس اضافه، نه اسباب بازی اضافه، نه ظرف غذایی که مخصوص تو باشد برای یک وعده غذایی که در هفته اینجایی، فقط نخ های گره خورده نشان می دهند که تو اینجا بوده ای. تنها اثری که دست های تو باقی گذاشته اند همین گره هاست. قشنگ ترین گره های دنیا!
وقتی ما را می بینی می خندی. این یعنی ما را دوست داری؟ این که تو ذاتاً خوش اخلاقی، این که تو ذاتاً مهربانی، حسابی شاخک های حسادت من را حساس کرده. کاش یک جای اختصاصی داشتم توی دلت. کاش بزرگ تر که شدی، هنوز دلت بخواهد پیش من باشی، با من حرف بزنی ...
تو، ای قشنگ ترینِ دنیای من! همیشه یک عالمه دعا و آرزوی خوب و بزرگ از طرف من پشت سرِ تو روان است. من قوانین را می دانم. دل نبستن را بلد شده ام. دیده ام که این دنیا مدام درحال جا گذاشتن آدم هاست و فهمیده ام دویدنِ بیهوده پا را می شکند و چشم را کور می کند.
من همین حالا دوستت دارم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۷
شب تاب


 «دوست داشتن، تنها نگریستن به یکدیگر نیست، بلکه با هم نگریستن در یک جهت است».*



* باد، شن ، ستاره ها - آنتوان سنت اگزوپری - لیلا حدادی و فتانه اسدی



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۵
شب تاب
واژه ها اصولاً از جایشان تکان نمی خورند. به یک جایی که بچسبند، دیگر چسبیده اند. خوش شانس و خوش قلم که باشی، آنها را می چسبانی روی کاغذی، صفحه ی وبلاگی، چیزی... اما اگر خیلی زرنگ نباشی و ذهنت هم مشکل داشته باشد با دست کشیدن از جمله سازی، آن وقت است که کار به جاهای باریک می کشد، جاهای باریکِ نزدیک به انسداد یا انفجار (بسته به حال عمومی ات).
به انفجار نرسیدم. انسداد اما نزدیکم شده. دارم کم کم مسدود می شوم. دوست نداشتم بلاگفا را رها کنم. دوستش داشتم. هرچه که بود با این همه ایراد و انتقادی که این همه سال واردش کردند، برای من دوست خوبی بود. هر روز صفحه ی اول سایت را باز می کنم تا درست شدنش را به چشم خودم ببینم. تا به حال که میسر نشده. 10 سال در بلاگفا نوشتم. شاید باید برای این 10 سال بیشتر از این ها صبر می کردم. ولی واژه ها چسبنده تر از آنند که صبوری را تاب بیاورند...
حالا من اینجام. حتی تنهاتر از قبل. بدون دوستان بلاگفایی. بدون فضای آشنایی که دوستم بود...
۰ نظر ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۵
شب تاب

 

آخر وقت، بی حواس و یهویی میگم : ای وای! چقدر گُشنمه...

میره ته کلاس. صدای تفنگ در میاره. صدای ترق توروق و فِش و فِش و شلپ شولوپ در میاره. بعد میاد دستشو میگیره جلوی من. میگه : بگیر خاله! برات یه اردک کُشیدم  پَزیدم! بخور!

 


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۵۳
شب تاب

همین الان! همین الان الان الان! تو یاد گرفتی چهار دست و پا حرکت کنی! همین الان برای اولین بار دیدیم که داری چهار دست و پا حرکت می کنی!

خدای من!

تو داری جلوی چشم ما بزرگ میشی! درست مثل یه معجزه. حالا اگه همه ی این روشنفکر نویسنده های افسرده ی پشمالوی ناامیدی که دنیا داره رو شاخشون می چرخه بیان و بگن که هیچ امیدی به زندگی نیست و هیچ چیز قشنگی توی این عالم نیست و نبوده و نخواهد بود و همه چی کَشک و پَشمه، من با مشت می کوبم تو دهنشون. محکم و قاطع.

تو قشنگ و محترمی. چیزی که میشه بهش امیدوار بود. راستی راستی انگار خدا اونقدرا هم از ما ناامید نیست.

تو همونی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو تنها کسی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو آرامش قلب منی.

خدا حفظت کنه نور چشم عمه...:)


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۴۲
شب تاب

 

وقتی به نقش خود، هر چقدر هم مبهم باشد، شعور کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساس خوشحالی خواهیم کرد. فقط در آن هنگام است که خواهیم توانست در آسایش زندگی کنیم و در آسایش بمیریم. چرا که آنچه که به زندگی مفهوم می بخشد، مرگ را نیز از چنین معنایی برخوردار می کند.

 

 

 

*باد، شن ، ستاره ها - آنتوان سنت اگزوپری - لیلا حدادی و فتانه اسدی

*انیمیشن رالف خرابکار - 2012

 


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۰۲
شب تاب
 

چرا زندگی به همان سادگی ای که می توانست باشد نبود؟

 

*در رویای بابل - ریچارد براتیگان - پیام یزدانجو


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۳۱
شب تاب
برنامه های شبکه افق رو از دست ندید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
نوشته های یک نفر، همه باید یک شکل باشند. باید آنقدر شبیه هم باشند که با خواندنِ جمله ی اول بشود فهمید که آنها را آن یک نفر نوشته. نویسنده هایی که کتابهایشان با هم فرق های اساسی دارد، دارند از یک چیزی فرار می کنند. اگر نوشته ای را خواندی، به خاطر کسی که آن را نوشته، بی شک، کاری عاشقانه صورت گرفته. اغلبِ خواننده های واژه ها، به دنبالِ کسبِ تجربه اند، نه عاشقی کردن. حیف.   * سید حسن حسینی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۲
شب تاب
خانه باید کوچک باشد، ولی پر از طاقچه و کمد و قفسه و مکان های مخفیِ کوچک و بزرگ. باید بشود سر تا تهش را به یک نظر دید و از تمییزی اش کیف کرد! باید وسایل تزئینی اش ارزان قیمت باشد تا زود به زود بشود تغییرشان داد. باید با چیزهای معمولی، خاصّش کرد. خانه باید گرم باشد. هر گوشه اش باید چیزی منتظرت باشد. باید از آشپزخانه اش بوی غذا و ادویه بیاید و صدای قل قل سماور. پرده هایش باید از جنس و مدلی باشند که بشود تمامشان را کنار زد و پنجره ها را باز کرد، تمام پنجره ها را. خانه باید رنگ داشته باشد. رنگ های مختلف و زنده، نه رنگ های مات و خنثی. در خانه همه چیز باید دَمِ دست باشد! باید فقط کافی باشد دستت را دراز کنی تا به هر چیزی که لازم داری برسی! وسایلش باید تا حد امکان ارزان و ساده باشد. طوری که خیلی راحت بتوانی رهایشان کنی. خانه باید طوری باشد که در آن راحت باشی ولی به خاطر از دست دادنش، تا جایی که می شود کمتر غصه بخوری. دوست دارم خانه ام یک همچین چیزی باشد. یک خانه ی خیلی کوچک و ساده. *** * امریکا رو که بردیم. مبارکشون باشه. ان شاءالله در بقیه مسابقه هاشون هم موفق باشن. اونقدر بی حوصله ام که حالِ نوشتن ِ ذوقم را ندارم. * توی فیلم، سه روزه بارون قطع نشده، سونامی هم اومده و شهرو آب گرفته. بعد کشتی اومده وسط شهر. بابا میگه دروغه، مگه کشتی می تونه بیاد توی شهر؟ مامان میگه کشتی نیومده توی شهر، دریا اومده توی شهر. این تفاوتِ میانِ تخیلِ مامان و باباست. و من به کدام یکی رفته ام؟ * حواست باشد که پیرزن را نصف روز هم نتوانستی تحمل کنی. * راستش بیشتر دارم به خودم احترام میذارم تا به شما. وگرنه کار سختی نیست رفتار کردن مثلِ کسی که هر روز نفرینش می کنید. دیگه دارم خسته میشم. هیچ چیز مسخره تر از عوض شدن جای پدر و مادرها و بچه ها نیست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۳۲
شب تاب
اینقدر همه چیز معمولیه که دارم وحشت می کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۵۰
شب تاب
ایتالیا رو زدیم کتلت کردیم دوباره! کی بود میگفت ایتالیا چون با تیم دومش اومده بود ایران تونستیم ببریمش؟ هان؟! خوش به حالشون! چقدر عالی هستن! چقدر بی نظیر! دستِ میرسعید معروف رو باید بوسید. کی می خواد جایگزینش بشه؟ کاش این سال های طلایی دوام داشته باشه. کاش در همه ی دوره های آینده هم بتونیم به تیم والیبالمون افتخار کنیم، نه اینکه همش بگیم تیم فقط تیمِ دهه ی 90! ولی انصافاً کی می خواد جایگزینِ این سروهای خوشگل و خوش قد و بالا و قهرمان بشه؟ خوش به حال خانواده هاشون. چقدر افتخار میکنن بهشون. الان غرورشون چسبیده به سقف احتمالاً. کاش منم یکی از اونا بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۱
شب تاب
صبحانه ی پیرزن را دادم و بدو بدو رفتم که برسم به خوش اخلاق ترین مدیری که تا به حال دیده ام. نیم ساعت وقت داشتم تا ثابت کنم مسئولیت پذیر و خوش قولم و بلوف نزده ام که در محل کار قبلی حتی یک روز هم تأخیر نداشته ام و چه و چه. جوری در پیاده رو یورتمه می رفتم انگار داشتم از دست نعل بَندم فرار می کردم به جایی هر چه دورتر. تبعاً سرِ وقت رسیدم ولی خسته و نفس بریده. نتیجه اینکه فهمیدم باید برای رسیدن به محل کارِ جدید، چهل و پنج دقیقه وقت بگذارم نه نیم ساعت! باید زود برمی گشتم. پیرزن خانه تنها بود. حرف های مدیر را شنیده و نشنیده، دوان دوان راهیِ خانه شدم. گفته بودم که زود برمی گردم، ولی باور نکرده بود. صبح که داشتم می رفتم، صدای گریه اش را توی راهرو شنیده بودم. حالا فقط شازده کوچولو  را می خواهم که بیاید بپرسد، آدمها این همه می دوند که به چی برسند؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۵۹
شب تاب