برمی گردم پیش دوست قدیمی و باوفام ...
سلام بلاگفا:)
*خیلی چیزها باید سر و سامون پیدا کنه. درستش می کنم:)
ایستاده بود با یک ژست خاص و متفاوتی به کتاب های کتابفروشیِ مترو نگاه می کرد. از فاصله ای که انگار می توانست با اشعه ی لیزر چشم هایش تمام کتاب ها را آنالیز و کتاب دلخواهش را پیدا کند. معلوم بود حواسش به کتاب هاست. نمی دانم از کجا، ولی معلوم بود. آنقدر معلوم که هوس کردم بروم کنارش بایستم. مثلاً خیلی اتفاقی! بعد کم کم ژست های خاص خودم را رو کنم: لمس کردن کتاب ها، زیر لب حرف زدن با آنها، لبخند زدن به کتاب های آشنای نخوانده، احوال پرسی کردن با کتاب های آشنای خوانده! از همین لوس بازی هایی که خیلی دوست دارم. بعد شاید لحظه ای چشمش را از کتاب ها برمی داشت. به تنها دختر روسریِ رنگیِ آن اطراف نگاه می کرد و با خودش می گفت: آدم مگه کتابی رو قبل از خریدن لمس می کنه!؟ پس اشعه ی لیزر چشم به چه دردی می خوره؟!
شاید تصمیم می گرفت با من حرف بزند تا بفهمد من با اشعه ی لیزر چشم هایم چه کار می کنم پس؟ آن وقت به هم لبخند می زدیم و از چیزهای خوب با هم حرف می زدیم. از کتاب ها، از همه چیز. و من عاقبت یک دوست پیدا می کردم. می شدیم دوست های خوب.
کلی فکر کردم آخرین باری که چیزی را هوس کردم و انجام دادم، کی بود؟ یادم نیامد. راه همیشگی را پی گرفتم. همان پله برقیِ پر سر و صدای منتهی به دود و گازوئیل و آفتاب.
من فرمانده ی ارشد یک پادگانم با یازده پسرِ قد و نیم قد! کسی که حرف اول و آخر را می زند. دستور می دهد. تربیت می کند. اطاعت می خواهد و «بهتر» بودن را. کسی که اگر لازم شد، داد می کشد. بی ادبی و بی نظمی را تاب نمی آورد و اصولاً ریز و درشت نمی شناسد!
وقتی راه رفتنت، حرف زدنت و بخش مهمی از ذهنت کامل و فعال شد، در اختیار منی! باید چیز بهتری باشی! باید آدمی باشی که بشود رویش اسم آدم گذاشت. تو بچه ای، ولی اگر رهایت کنند تا عمر داری بچه می مانی.
رهایت نمی کنم. تمام عشق و ایمانم را نثارت می کنم، جوری که حتی اگر سرت داد کشیدم، حتی اگر توبیخت کردم، حتی اگر تنبیه شدی، باز هم وقتی خوابم مرا ببوسی. باز هم دوستم داشته باشی. باز هم غذایت را فقط از دست من بگیری. جوری که دیگران شاخ های عظیم روی سرشان سبز شود از اینکه چه تناسبی هست بین صدای جیغی که از پشت درهای بسته می شنوند با بوسه های محکمی که روی گونه هایم می کارید!
دوستتان دارم. آدم بزرگ ها نمی فهمند. آدم بزرگ ها برق چشم هایم را نمی بینند وقتی کار درست را انجام می دهید. آدم بزرگ ها کیفیت آغوشم را که برای شما باز است درک نمی کنند! آدم بزرگ ها چیزی که بین من و شما در جریان است نمی فهمند. آدم بزرگ ها قضاوتم می کنند. مطمئنند که حرف مفت می زنم! اصرار دارند که این راه درست نیست. ایمان دارم که اشتباه می کنند!
من به شما افتخار می کنم! به این همه مهربانی و دوستی که یاد گرفته اید، به درست گرفتن مداد رنگی در دستتان، به سلام گفتن های شیرینتان، یه الهی شکر گفتنهای خالصتان وقت آب و غذا خوردن...
شما سربازهای پرافتخار من هستید! مطمئنم که عاقبت از سرزمین باور من دفاع می کنید. پیش از این هم این کار را کرده اید. صبر می کنم...
بعضیها را میگذاری توی یک صندوق عالی با چفت و بست و قفل و کلید عالی، میگذاری توی گنجه، جای دور و کمتر در دسترس گنجه، میگذاری توی باغچه، زیر خاک پای بوتهی گلمحمدی، میگذاری در صندوق امانات یک بانک بزرگ و معتبر، میگذاری در یک سفینه و میفرستی به فضا.
احتیاط میکنی، مراقبت میکنی، نقشه میکشی، فکر و خیال میکنی، خواب راحت را فراموش میکنی و خوراک خوب را و تمام این زحمات را به جان میخری تا دست کسی به گنج تو نرسد. تا دست کسی به آن «بعضیها» نرسد.
دوست داری مال خودت باشند. دوست داری جای امنی باشند، بی گزند، بی ناچیزترین آسیب، بی کوچکترین مزاحم. دلت میخواهد راز وجود همچین موجودات خوبی، آن هم در این دنیای قهر با خوبها و خوبیها، منحصراً متعلق به تو باشد و بس.
بعد ناگهان میبینی چیزی مثل یک خط نور، مثل یک رایحه ی نجیب، مثل قطرههای شاد آب رود، دارد نشت میکند از درزهای صندوق عالی، از لابهلای در گنجه، از پای بوتهی گلمحمدی، از در یک بانک معتبر و بزرگ و از فضا، رو به تمام آدمها.
میفهمی که خوب بودن را نمیشود پنهان کرد مثل بوی نان با تنور هیزمی. که خوبها رسالت دارند برای دوست داشتن خیلی ها، بی پرسش از نام و ننگ.
این است که میروی مینشینی به زندگی و چای خوردن به امید اینکه راه «خوبها» باز هم سمت تو کج شود...
آخر وقت، بی حواس و یهویی میگم : ای وای! چقدر گُشنمه...
میره ته کلاس. صدای تفنگ در میاره. صدای ترق توروق و فِش و فِش و شلپ شولوپ در میاره. بعد میاد دستشو میگیره جلوی من. میگه : بگیر خاله! برات یه اردک کُشیدم پَزیدم! بخور!
همین الان! همین الان الان الان! تو یاد گرفتی چهار دست و پا حرکت کنی! همین الان برای اولین بار دیدیم که داری چهار دست و پا حرکت می کنی!
خدای من!
تو داری جلوی چشم ما بزرگ میشی! درست مثل یه معجزه. حالا اگه همه ی این روشنفکر نویسنده های افسرده ی پشمالوی ناامیدی که دنیا داره رو شاخشون می چرخه بیان و بگن که هیچ امیدی به زندگی نیست و هیچ چیز قشنگی توی این عالم نیست و نبوده و نخواهد بود و همه چی کَشک و پَشمه، من با مشت می کوبم تو دهنشون. محکم و قاطع.
تو قشنگ و محترمی. چیزی که میشه بهش امیدوار بود. راستی راستی انگار خدا اونقدرا هم از ما ناامید نیست.
تو همونی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو تنها کسی هستی که یه لبخند بزرگ و واقعی میاری رو لب های من. تو آرامش قلب منی.
خدا حفظت کنه نور چشم عمه...:)
وقتی به نقش خود، هر چقدر هم مبهم باشد، شعور کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساس خوشحالی خواهیم کرد. فقط در آن هنگام است که خواهیم توانست در آسایش زندگی کنیم و در آسایش بمیریم. چرا که آنچه که به زندگی مفهوم می بخشد، مرگ را نیز از چنین معنایی برخوردار می کند.

*باد، شن ، ستاره ها - آنتوان سنت اگزوپری - لیلا حدادی و فتانه اسدی
*انیمیشن رالف خرابکار - 2012
چرا زندگی به همان سادگی ای که می توانست باشد نبود؟
*در رویای بابل - ریچارد براتیگان - پیام یزدانجو