دیگر صبحها که تصویرِ چشمهای پف کرده و موهای
ژولیده و جوشها و لکهها را توی آینه میبینم، چشمهایم را نمیبندم.
دیگر صبحها که تصویرِ چشمهای پف کرده و موهای
ژولیده و جوشها و لکهها را توی آینه میبینم، چشمهایم را نمیبندم.
بچهتر که بودم خیال میکردم اگر یک روز نروم مدرسه،
آسمان میآید به زمین و آخر سال همه شاگرد اول میشوند غیر از من، یا در آن یک روز
اتفاقاتی در مدرسه میافتد که من از آنها بیخبر میمانم تا ابد. دانشجو هم که
شدم همین بساط بود. انگار کار دنیا معطل میماند اگر یک روز نمیرفتم دانشگاه.
انگار نذر داشتم تمام کلاسها را بدون غیبت بگذرانم. با این اخلاق خودم کنار
نیامدهام هنوز. هنوز نفهمیدهام خب که چه؟ چرا بقیه این همه غیبت دارند و من این
همه تلاش میکنم که نداشته باشم؟ کجای کار این دنیا به حضور من بسته است؟ حالا هم
که رسیدهام به شاغل بودن، وقتی میخواهم مرخصی بگیرم جانم بالا میآید. احساس
گناه میکنم. از بس بیوقفه کار را پیش بردهام، خیال میکنم اگر نباشم بلای بزرگی
سر دیگران آوردهام. انگار حق ندارم مرخصی بگیرم. این هم یک جور مرض است. از این
مرضها نداشته باشید. گاهی از جایی که ایستادهاید دور شوید. حتی اگر کار خاصی
برای انجام دادن ندارید، برنامهای ندارید، یک روز همه چیز را کنار بگذارید و فقط
بنشینید.
چند روز دیگر، حورا مادر میشود. نمیدانستم. انگار
همین دیروز بود که صدایم کرد کافه کتاب و پرسید زهره، تو میگی میتونم؟ و من
گفته بودم که میتونی. آقا ناظمِ قد بلند دلش را لرزانده بود و او مانده بود بلاتکلیف
با خودش و شیمی و تئاتر. چرا آدمها همیشه اینطور موقعها پیدایم میکنند؟ حالا
حورای بینظیرم دارد مادر میشود. خواستم بهترین خبر دنیایم را برسانم به گوشش که
دیدم خودش بهترین خبر دنیا را دارد این روزها. دلم میخواست صدایش کنم یک گوشهای
و بگویم حورا، من هم تصمیم گرفتهام بتوانم. دوست داشتم توی چشمهایش نگاه کنم و
بگویم حورا، تو میگی میتونم؟ و او هم بگوید: باع! نمیری دختر! معلومه که میتونی.
و بعد دوتایی به دوستی عجیبمان که به هیچ کجای دنیا وصل نیست بخندیم.
کی میگه من دلم با تو نمیگیره؟ دوست داری بگم من دلم
با تو نمیگیره؟ چرا. من دلم با تو هم میگیره. با تو هم غمگین میشم، مثل قبل. گریه
هم میکنم. هنوز هم عصبانی که میشم فحش میدم. هنوز هم به آدمهایی که تو نیستی
نگاه میکنم. دوست داری بگم با تو دنیا احلی من العسل است؟ نیست. آخ اگه این حرف
به گوش تو برسه. میدونی دارم واسه چی تلاش میکنم که بخندم؟ که تو بخندی. وقتی میخندی
چی میشه؟ خب این دیگه قابل توصیف نیست. چیزی اتفاق افتاده. شکی در این قصه نیست.
امامیدونی، کاههایی هست که نباید کوه بشه. بیا نذاریم کاه کوه بشه.
خندیدن را بلدند. حس می کنم وارد سیاره جدیدی شده ام. یک سیاره ی خندان. می توانم ساعت ها بنشینم و تماشایشان کنم. چه نعمت بزرگی است که خندیدن را بلدند و از آن مهمتر، خنداندن را. هر بار که می روم سهم بزرگی از خنده دارم و هر بار که برمی گردم سهمی از اخم. اینکه دلم نخواهد شادی را زود ترک کنم به مقصد اخم، گناه بزرگی است؟ لابد که هست. حالا وقت اضافه کردن به بار گناهان نیست.
حالا دیگر باران معنی دارد. مرخصی و بیخوابی و
بیخودی خندیدن معنی دارد. قرص آهن معنی دارد. حالا دیگر پیادهروی طولانی معنی
دارد. انگار همه چیز دارد از نو روایت میشود. انگار یک دستِ توانا یک قلمِ تازه و
خوشتراش را برداشته و شروع کرده به نوشتنِ قصهای جدید. ما قهرمانهای این قصهی
جدیدیم. می بینی چه خوب دارد نوشته میشود؟
فردا روز دیگری است جانم. شاید بهترین خبرهای دنیا به
ما رسید، شاید هم باز روزگار از دندهی چپ بلند شد و همین دیگر، حرف دیگری هست؟
فقط خواستم بدانی بیدی نیستم که با این داستانها بلرزم. دست دلم را گرفتهام و یا
علی گویان پا در این سفر گذاشتهام. الخیرُ فی ما وقع.
راستش را نخواه که بدانی. اینکه خودم می دانمش بس است و حتی گوشه ی لب های نازنینت هم نباید رو به پایین سفر کند از دانستنش، چه برسد به اینکه بخواهی ذهنت را درگیرش کنی. همین که دستم را بگیری و بِبَری ام به جایی که سکوت دارد و تو هم سکوتش را نشکنی و روی یک تکه کاغذ بنویسی: "خارِ فرو رفته در پایت را نمی توانم ببینم، نمی توانم بیرون بیاورمش، اما دست ِ کم می توانم در آغوشت بگیرم تا باقی راه را کمتر درد بکشی." و کاغذ را بدهی دستم و، همین. کفایت می کند.
عجب آسمان آبیِ قشنگی! این را که داشت می گفت، توی سرش پر بود از تصویر آسمانِ صورتیِ سیاره اش، دلش هم بگی نگی تنگ شده بود، ولی دوست نداشت غیرصمیمی به نظر برسد. قول داده بود بین آدم ها درست زندگی کند. مهربان باشد. تا آنجا که می تواند دوست پیدا کند و عادی به نظر برسد. یک عادیِ خوب.
روزها پای قولش می ایستاد. قوی و محکم. شب ها اما، خواب های صورتی می دید.
کم کم همه چیز خیلی سخت شد.
حالا همه چیز خیلی خیلی سخت شده.
4 تیرماه 1394
بعضی خبرها را که میشنوی، انگار جگرت را در آوردهاند و جلوی چشمت به سیخ کشیدهاند و روی آتش گرفتهاند، یا انگار یک کوه را برداشتهاند و گذاشتهاند روی قلبت، یا مثلاً انگار به یک باره همه چیز تهی شده باشد از معنی، در جا خشکت میزند. دوست داری طرف یک بار دیگر دهانش را باز کند و چیزی بگوید، چیزی که نفی حرف قبلیاش باشد. دوست داری یک بار دیگر بروی یک لیوان آب بخوری، تا ته خیابان قدم بزنی و برگردی و اینبار چیزی را بشنوی که دلت می خواهد. ولی دنیا واقعیتر از این حرفهاست. هنوز گردش ماه و خورشید در زمان معینی رخ میدهد، هنوز فصلها همان هستند که بودند، هنوز آدمها میخورند و میخوابند و هر اتفاقی منطق خاص خودش را دنبال میکند.
باید با منطق زندگی جور بود. باید به یک امیدی دلخوش
کرد، به یک تکیهگاه مطمئن تکیه زد و زندگی کرد.
آرامش بخشیدن به دیگران را یاد بگیرید. مخصوصاً اگر یک نفر آرامشش را در کنار شما جستجو می کند. یاد بگیرید که چطور می توانید دلگرمش کنید. راه امیدوار شدنش را یاد بگیرید. برای دیگران منبع آرامش باشید. اینکه خودشان را برسانند به شما تا آرامش از دست رفته شان بهشان برگردد، قشنگ است. این یعنی شما گنج بزرگی دارید و اینقدر بزرگوارید که آن را با دیگران تقسیم می کنید. دیگر رهایتان نمی کنند. عاقبت یک نفر هم راه آرامش بخشیدن به شما را یاد می گیرد. آن وقت دیگر رهایش نکنید. و اینطور است که چنگ و دندان زندگی، آهسته آهسته قابل تحمل تر می شود.
نسرین: من همیشه راجب تو یه رویا داشتم، که داری تو یه خونه سفید بزرگ زندگی میکنی با یه شوهره شاعره ترکهایه خوشتیپ، فهمیده، که همشم داره نازتو میکشه. نه با یه غول بیابونیه بیادب که اصلا نمی فهمم تو از چیش خوشت اومده ...
سپیده: اون شاعرای ترکهایه خوش تیپ و فهمیده، سر شیش ماه عاشق یه آدم فهمیدهی دیگه میشن. آدم فهمیده هم تو دنیا کم نیست. میشه هر چند وقت یه بار عاشق یکیشون شد، نه؟ من حالم از همهی چیزای موقتی بهم میخوره...
* بیگانه - بهرام توکلی - 1392
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه روزی، خیلی سالِ پیش البته، یه نفر به دنیا اومد که روی گونه اش یه خال داشت. قدش بعدها بلند شد و موهای سرش هم هیچوقت نریخت، ولی اینها هیچ ربطی به اصلِ قصه نداره. راستش بعیده که اگه قد کوتاه بود یا خال نداشت مثلاً، مسیر زندگی اش تغییر خاصی می کرد. از اولشم پیچیدگیِ خاصی در انتظارش نبود. وقتی به دنیا اومد، نه سیل اومد و نه تگرگ بارید. یه روزِ معمولی بود. بزرگتر هم که شد،خیلی ساده رفت مدرسه، بعد دانشگاه، بعدش کار، بعدش ازدواج، بعدش بچه و بعدترشم مرگ. یک مرگِ تصادفی البته. همین. قصه ی ما به سر رسید؛ ولی هنوز هم همسرش، وقتی یادش می افته، بغض می کنه از دلتنگی.
سوم خرداد نود و دو
* رد پای تو همه جا بوده انگار ...
خودتان را از دوست محروم نکنید. آنقدر مزخرف نباشید که حتی یک دوست هم کنارتان نماند. چه بسا دوست همان وسیله ای باشد که شما را از افتادن در چاه حفاظت می کند.
دلم برای بعضی چیزهایی که قبلا بود تنگ شده. دلم برای خندیدن با دخترخاله ها تنگ شده. آدم ها چقدر بزرگ که می شوند بد است. چی گفتم؟ سرم درد می کند. چشم هایم درد می کنند. زانوهایم، آخ از زانوهایم. هم قدِّ قد و نیم قدها شدن همین مکافات ها را هم دارد. دلم برای خواندن تنگ شده. برای آواز خواندن، برای کتاب خواندن، برای نامه خواندن، برای وبلاگ خواندن. آواز را دو گوشی که می شنوند، دورند. کتاب را چشم درد نمی گذارد که دلم تنگش نشود، نامه را حورا خیلی وقت است که ننوشته و وبلاگ ها را پایین و بالا می کنم کم کم و بی حوصله. روزها اینطور نمی مانند، می دانم، می دانم. روزها اما چطور می شوند وقتی اینطور نماندند، نمی دانم. خوب نیست با توهم از دست دادن بزرگ شدن. خوب نیست عادت به اینکه رویاها فقط برای خوابند و در بیداری هیچند. می دانی بیدار ماندن از ترس اینکه بخوابی و بیدار شوی و بفهمی همه چیز خواب بوده یعنی چه؟ من هم تازه دارم می فهمم.