شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی


باهم کاری را شروع کردیم که ریسک برایش نام بی‌مسمایی نیست، آن هم حالا که همه منتظرند ببینند ما با خودمان چند چندیم در این زندگی. ولی خب باید چیزی را کاشت تا بشود برداشت کرد.

تنبلی اگر کار شیطان نبود من الان یک گوشه نشسته بودم به غُر زدن و تو هم گوشه‌ای دیگر به دست و پا زدن و نرسیدن. ولی من کار شیطانی را وارد این زندگی نمی‌کنم جانم. حرفی زده‌ام به بزرگی «ساختن» و خب اگر نتوانم به اندازه‌اش بزرگ بشوم که اصلاً کجای کارم؟

عجله، آفَتِ زندگی‌ آدم‌هایی شبیه ماست. این را باید جای مهمی می‌نوشتم تا فراموشم نشود. شاید اگر مثل قبل، زیاد می‌نوشتم، چیزهای مهم را دیرتر فراموش می‌کردم.

 

 

 



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۹
شب تاب



یکی از قد و نیم‌قدها به همکلاسی‌اش گفته: «چون تو آدم بدجنس و بدی بودی، خدا مامانتو برده پیش خودش».

حالا ما مانده‌ایم و کابوس‌هایی که نمی‌دانیم چطور باید به رؤیا تبدیلشان کنیم.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۰
شب تاب




دلم برای روزهای «بلاگفا» و «یک رب مانده» تنگ شده.





۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۳۵
شب تاب
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۴
شب تاب



«پاکدامنی» اونقدر مهمه که خدا واسه نشون دادن اهمیتش انسانی به زیبایی «یوسف» خلق کرده و یه همچین قصه ای براش ساخته.





۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۹
شب تاب



کاردستی مخصوص روز پدرُ دادم بهش. گفتم باباتُ که دیدی اینو بده بهش بگو باباجونم روزت مبارک! مثل هر روز نشسته بود به انتظار مادرش. از قضا پدرش اومد دنبالش. خوشحال و متعجب رفت طرف پدرش و گفت: اِ ! بهروز، اومدی؟ روزت مبارک!

پدرش از خوشحالی و ذوق، جایی نزدیک ابرها بود!




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۳
شب تاب



امروز حتی قد و نیم‌قدها هم می‌پرسیدند که قرمز را دوست دارم یا آبی.




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۴۳
شب تاب



دیروز که آسمان تهران حسابی می‌بارید، قد و نیم قدها شگفت‌زده ردیف شده بودند کنار پنجره و بارش را تماشا می‌کردند. نمی‌دانم از کجا کلمه‌ی «سیل» به جمعشان راه پیدا کرد که ناگهان محور صحبت‌هایشان شد ترس از جاری شدن سیل و مُردن توی مهد!

همینطور داشتم گوش می‌دادم که ببینم تهش چه می‌خواهد بشود و به کجا می‌رسند که یکیشان با صدای بلند اعلام کرد : «نترسید. الان میرم بیرون دهنمو باز می‌کنم همه‌ی بارونا رو می‌خورم تا سیل نیاد!»




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۵
شب تاب



قصه‌های زیادی هست بر سر زبان‌ها. آدم‌ها با قصه‌های زیادی زندگی می‌کنند، قصه‌های تلخ و شیرین. ولی بعضی‌ها هستند که قصه‌های تلخ را ویران می‌کنند، از ریشه به ریشش می‌خندند و جوری آن قصه‌ را زیر و رو می‌کنند که انگار همه‌ی تلخی‌اش از کج‌فهمی و حماقت آدم‌ها بوده.

تو، یکی از آن بعضی‌ها هستی. آشناترین غریبه‌ای که یک روز وارد حریم ما شدی و حالا این حریم بدون تو هیچ معنایی ندارد.

معنای همه‌ی کلمه‌های خوب را در تو پیدا کرده‌ام. به تو نگاه می‌کنم و یادگیری‌ام یک لحظه متوقف نمی‌شود. شاید روزی من هم یکی از بعضی‌ها شدم.

دوستت دارم ، بابت همه چیز ممنونم و خدا را شکر می‌کنم که تو کنار ما هستی.




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۲۹
شب تاب



با خودم و خودت مدام می‌روم سفر و برمی‌گردم، از غم به شادی، از تاریکی به نور، از بدبختی به خوشبختی، از تلاطم به آرامش. با خودم و خودت فراز و فرود را تجربه می‌کنم و این همان «زندگی» است، شک ندارم.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۱
شب تاب



شروع که شد، خوابش را هم نمی‌دیدم که اینطور بخواهد تمام بشود. آنقدر ناامید بودم که هیچ دعایی نکردم. با خودم گفتم دعا کنم و فلان چیز را بخواهم که چه؟ وقتی قرار است که به دستش نیاورم. خیلی ساده وارد کابوس همیشگی شدم، یک سالِ جدیدِ تکراری.

شش ماه گذشت. یک نفس عمیق کشیدم و آماده شدم برای نیمه‌ی دوم کابوس که ناگهان همه چیز افتاد توی یک سراشیبیِ عجیب. شش ماه اول شش سال بود  و شش ماه دوم به زحمت شش روز. دو نیمه‌ی کاملاً متفاوت. انگار زندگی من را نشان کرده بود برای غافلگیر کردن. یک بسته‌ی اختصاصی برای شاد کردنِ من، فقط من. مخصوصِ خودِ خودم. چرا؟ خب شاید قرعه به نامم افتاده بود در آسمان.

حالا چند ساعت مانده تا پایانِ سال. به زودی توپ تحویل سال در می‌شود. منتظرم. یعنی می‌شود خوشی‌ها تمام و کمال به سالِ جدید منتقل شود؟  



 ***



برای خیلی از دوستانم سال جدید دارد با بیماری شروع میشود، با غصه، با فقدانِ یک عزیز، با از دست دادنِ یک دلخوشیِ بزرگ. برای خیلی از دوستانم سال جدید دارد شروع نمی شود و این یعنی خوشیِ من هرگز تمام و کمال نخواهد بود. اگر چوبِ جادو داشتم یا قدرتی بیش از یک انسانِ فانیِ فوق معمولی، حتما خیلی زودتر از این ها دست میجنباندم به نو کردن حال و روز و روزگارشان. ولی افسوس که این منم، دختری که شادی را به دست آورده و غم دوستانش را فراموش نکرده و ابزاری جز دعا و آرزو ندارد.






۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۳
شب تاب



وقت بدی را انتخاب کرده بود برای رفتن پیِ آرزوی خوردنِ آش ترخینه! فصل باران‌های موسمی بود و باران به کلاه خودِ آهنی هم نفوذ می کرد، چه برسد به کلاه پشمیِ رنگ ‌و رو رفته‌ی او که می‌گفت مادرش پشمش را با دست‌های خودش ریسیده. نتوانستیم جلویش را بگیریم، رفت. می‌گفت بالاخره پیدایش می‌کنم. همیشه آرزو داشت برود و خانه‌ای، مغازه‌ای، کافه‌ای، رستورانی، چیزی را پیدا کند که آش ترخینه داشته باشد. هرچه می‌پرسیدیم حالا این آش ترخینه چی هست!؟ می‌گفت شما نمی‌دانید! می‌گفتیم خب برگرد ایران. می‌گفت ایرانی که مادرم توی آن نفس نکشد را نمی‌خواهم.

دلتنگ بود، ولی پای برگشتن به ایران را نداشت. دلِ ماندن هم نداشت. آش ترخینه بهانه بود، دنبال یک خاطره می‌گشت که روی زمین نگهش دارد.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۸
شب تاب



استاد خریدن هدیه‌های کوچک نیست. کافه‌های شهر را نمی‌شناسد. وقت و بی‌وقت شعر نمی‌خواند. آشپزی‌اش تعریف چندانی ندارد و لباس‌های مارک‌دار نمی‌پوشد؛ ولی می‌داند که با پیشنهاد قایق‌سواری روی دریاچه‌ای پر از مرغ دریایی چشم‌هایم برق می‌زند، بلد است جک تعریف کند تا شاید بیشتر بخندم و هیچوقت نمی‌گوید جوری باش که نخواسته‌ای باشی تا به حال.

قلبش بخشیدن را خوب یاد گرفته و چشم‌هایش زیبا نگاه کردن را.

من به آنچه تا به امروزدیده‌ام از او، آرام گرفته‌ام. 





۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۰
شب تاب



گاهی که مرض پول خرج کردن می‌گیرم، خدا را هزار بار بیشتر شکر می‌کنم که شاغلم.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۲
شب تاب




احساس می‌کنم سرم تبدیل شده به یه تنگ بلور پر از اشک که با کوچکترین تلنگر خرد و خاکشیر میشه...





۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۴
شب تاب



دیروز همکارم منو کشیده کنار و میگه: دقت کردی وقتی حالت خوبه حال همه‌ی ما خوب میشه؟ تو رو خدا همیشه خوب باش...





۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۵
شب تاب




یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا این است که بخواهید چیز مهم و لازمی را با زبانی غیرِ خوش به کسی که بسیار بسیار عزیز است برایتان بفهمانید. حالا چرا با زبانی غیر خوش؟چون لابد راه‌های دیگر امتحان شده و نشده. انگار خودت سوزن برداشته‌ای و هی به قلب خودت فرو می‌کنی و حتی بدتر و دردناک‌تر.

ولی تحمل کنید. بعضی مسئولیت‌ها را باید هرطور شده به دوش کشید.  






۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۰
شب تاب



مغزم را گذاشته بودند توی هاون و دِ بکوب. کوبیدند و کوبیدند و تهش بلند بلند خندیدند. جیغ اگر می‌شد که بکِشم، حتماً می‌کِشیدم که عاشق جیغ کِشیدنم ولی خب لبخند تنها مُجازِ آن دقیقه‌ها بود و من هم قانون شکنی نکردم.

قد و نیم‌قدها کاری ندارند که دنیا چقدر برای تو گَند و گُه شده و یا چقدر دلت می‌خواهد هدفون بچپانی در گوش‌هایت و چیزی گوش کنی که آخرش چیزی کاسب شده باشی دست کم برای روحت یا چقدر دلت می‌خواهد حتی صدای بال زدن مگس هم نیاید برای چند ثانیه چه برسد به آن جیغ‌هایی که من نمی‌دانم و بعید است که روزی برسد که بدانم که انرژی‌اش دقیقاً از کجا تأمین می‌شود. قد و نیم‌قدها فقط بی‌رحمانه روی زندگیِ آدم بزرگ‌ها آوار می‌شوند. حضورشان واقعاً بی‌رحمانه است چون عوام فریب‌های بزرگی هستند. همه را فریب می‌دهند. با چند دقیقه شیرین‌زبانی، با یک بوسه‌ی بی‌ هوا، با یک کار کوچک بامزه، همه را فریب می‌دهند، درحالی که درواقع دندان تیز کرده‌اند برای لحظه لحظه آرامش آدم بزرگ‌ها. با یک وجب قد می‌آیند و تمام آنچه که دارید مال خود می‌کنند و آنقدر لطیف این کار را می‌کنند و آنقدر دوست‌داشتنی به نظر می‌رسند که به کلی فراموش می‌کنید یک عمر زحمت کشیده‌اید تا بزرگ شوید و دلتان می‌خواهد برگردید به دنیای شاد کودکی! دنیای شاد کودکی؟! چیزی که این دنیا را شاد کرده چیزی نیست جز وجودِ آدم بزرگ‌های گول خورده.

بعید می‌دانم قرار باشد انسان‌ها با زاد و ولد نکردن منقرض بشوند، پس نگران نباشید. همیشه آدم‌ بزرگ‌هایی هستند که گول می‌خورند و این آدم بزرگ‌ها باید کار کنند تا دنیای قد و نیم‌قدهایشان همچنان شاد بماند و وقت ندارند که صبح تا شب در کنار آن‌ها باشند و مهدکودک‌ها هم برای همین ساخته شده‌اند و ما هم آدم بزرگ نیستیم انگار، یک مشت آدم فضایی هستیم که اساساً چیزی به عنوان اعصاب نداریم که بخواهد خُرد بشود و سرمان هرگز درد نمی‌گیرد و به شکل شیک و زیبایی همیشه و در همه حال لبخند می‌زنیم و بوی پی‌پی قد و نیم‌قدها برایمان یکی از خوش رایحه‌ترین عطرهای عالم است.

من حالم خوب است. فقط کمی دلم گرفته بود که خب، وبلاگ و نوشتن علاوه بر روزهای شادی، برای همین وقت‌ها هم هست.

فردا، یک نفس عمیق، یک لبخند بزرگ و قد و نیم‌قدها.





۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۲
شب تاب


                


+ بگیرید

_ این چیه؟

+ شما که خبر ندارید از بیرون، شیرخور و نان‌خور، پیر و جوان، یک کادو در دستشان است، می‌گن روز عشق است، ولنتاین...



                                                                                                                            
                                                                                                                            

                                                                                                                        مجنون لیلی – قاسم جعفری - 1386   


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۱
شب تاب



ایستاده بودم پشت پنجره‌ی شهر کتاب و داشتم فکر می‌کردم که برف غمگینم می‌کند یا خوشحال؟ الان باید بمانم به تماشایش یا بروم به آنجایی که با خودم و خودت قرار داشتم؟ آن کتاب را بخرم یا محل کارم را عوض کنم؟ شش هزار تومان بابت یک تکه مقوا که چند کلمه رویش نوشته شده پول زیادی است یا من کلاً دارم چرت و پرت فکر می‌کنم؟

راستش آمدنت غافلگیرم کرده. هنوز منتظرم چشم باز کنم و ببینم خواب بوده‌ام تمام این لحظه‌ها را. آخر چطور می‌شود من انتخابِ تو، تو انتخابِ من؟

آن چیزهایی که می‌گویی دیده‌ای، آرزویم بوده که باشم. تمام سال‌هایی که خودم را شناختم، دلم می‌خواست تمام این چیزهایی باشم که تو می‌گویی. چشم‌هایت را نبند. من آرزوی این آرامش را داشتم. یاد می‌گیرم کم کم بزرگ شدن را. این بار از خودم ناامید نمی‌شوم. این بار پای تو وسط است. وقتی می‌خندم پای تو وسط است، وقتی گریه می‌کنم پای تو وسط است، وقتی راه می‌روم، فلان مغازه را تماشا می‌کنم، ورزش می‌کنم، می‌خوابم، قرآن می‌خوانم، وقتی نفس می‌کشم پای تو وسط است. این پا را همسفر شده‌ام تا امن‌ترین جاهای دنیا. تلخ و شیرین را آماده‌ام. می‌بینم که باورم داری. ببین که باورت دارم. عجب دنیای غریبی شده این دنیا. دیگر هیچ چیزش غمگینم نمی کند. تو دستم را گذاشته‌ای در دست صبر، شادی، آرامش.

ایستاده بودم پشت پنجره‌ی شهر کتاب و به برف نگاه می‌کردم. برف خوشحالم می‌کند. سی دقیقه‌ی دیگر می‌‌دیدمت...





۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۲۶
شب تاب