شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
آهان، فهمیدم چه مرگمه... دوباره آبان ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۱ ، ۱۴:۲۲
شب تاب
نیما  میگه این (لینک حذف شد)خوب مینویسه. نیما خودش خوب می نویسه. من دوستش دارم. می خونمش. ولی وقتی یه همچین حرفی میزنه، دلم می خواد مدوسا باشم و راست توی چشم هاش نگاه کنم. بعدش سرمو بندازم پایین و خیلی آروم بیام خونه وفردا ، صبح، پیش از طلوع خورشید و قبل از غروب سیاره زهره،برم روبه روی آینه ... بعدا اضافه شد : متن رو حذف نکردم چون دوستش داشتم. چون اصلا یه متن انتقادی نبود. چون کاری به کار کسی نداشتم... فقط قرار بود یه قصه بشه، که نشد، حوصله اش رو نداشتم، زورم نرسید ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۱ ، ۱۰:۵۱
شب تاب
کدام کوه ، نبودنت را تاب خواهد آورد در هوای آفتابی ِ لوس ِ  اواخر مرداد و در حوالی کتاب فروشی های آدمخوار ِ خیابان ِ انقلاب ؟؟ اینجا، مرگ هم نشسته و کتاب می خواند! و کتابخوان ها را نشان می کند برای روز مباداهایی که اصلا نمی شود پشت گوش انداختشان . به کاه بودنم واقفم و برای همین هم هست که سعی می کنم پناه ببرم . پناه ببرم به یک اتاق ۱۸ متری و صفحه کلیدی که حروفش پاک شده اند. پناه ببرم به خواب از سرِ خستگی ِتن . پناه ببرم به چیزی که خاطره ی تو نباشد. پناه ببرم به " ماندگار"... و به دختر کتاب فروش که شالِ آبی دارد و چیز زیادی از تایپ نمی داند. ظاهرا از کتاب هم چیز ِ زیادی نمی داند. مگر چون ریچارد بریتیگان(؟) مشهور است، قند هندوانه *اش خریدنی است؟ دیگر به هیچکس اعتماد نخواهم کرد... تو خوب می دانی که باد، با کاه چه می کند. تو خوب می دانی که که کتابها سنگینند. تو خوب می دانی که من، چرا کتاب می خوانم! یک حساب دودوتا چهارتای ساده است. حتی ساده تر از خمیازه کشیدن های مکرر میان وراجی های نیکوس کازانتزاکیس و ساده تر از جمع شدن اشک در گوشه قلبی که دید ژرژ چطور لنی را کُشت **...   * در قند هندوانه - ریچارد براتیگان - مهدی نوید - نشر چشمه ** موش ها و آدم ها - جان اشتاین بک - پرویز داریوش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۱ ، ۱۸:۴۱
شب تاب
از بس عادت کردیم به دوری ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۱ ، ۱۱:۱۰
شب تاب
هیچ وقت قصه ی دختر کبریت فروش رو واسه بچه ام تعریف نمی کنم. نشون دادن این همه فلاکت به یه بچه ، جنایته ؛ اونم تو دوره زمونه ای که وقتی بزرگ بشه خودش همه چیزو می بینه ، با چشمای خودش...       * این چیزی نبود که می خواستم بنویسم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۱ ، ۱۲:۴۵
شب تاب
آباجی خانوم!خاطره هات به خونه ی جدیدشون رسیدن. حالا نگاهشون که می کنم یاد همه ی اون ساعت های خوشی می افتم که وقتی پیش شما بودم سهم من میشد. همه ی اون شیطنت ها و درس نخوندن های شب امتحان ، همه ی پفک خوردن ها، همه ی شرط های عجیب و غریب ِ تعیین شده واسه بازنده ها، برف بازی و ژست هامون موقع عکس گرفتن! ، گیر انداختن آقای یوسفی و شیرینی خورون ِ روز آخر (جای عطیه بدجوری خالی بود)و یه دنیا خاطره ی دیگه که دلم بهشون خوشه.  " دوست " ، نعمت بزرگیه . من طعم ِ این نعمت رو چشیدم.بی نظیر ترین مزه ی دنیاست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۱ ، ۱۰:۱۸
شب تاب
معلوم نبود دوباره دیشب چه خوابی دیده.پتوی مسافرتی آبی آسمانی رنگش ، سه دور به دورش پیچیده شده بود.چشم که باز کرد هیچ چیز یادش نمی آمد جز اینکه ، از خواب دیدن متنفر است . هیچ وقت چیزی از خوابهایش یادش نمی ماند . فقط از گیجی و منگی سرش و آشوب ِ ته ِ دلش می فهمید که حتما دوباره دیشب پشت پلک های بسته اش خبرهایی بوده . خواب و کابوس و رویا تعریف جداگانه ای برایش نداشت . همه یک چیز بودند . تمامشان وقتی می آمدند و می رفتند ، تکه ای از او را می کَندند و می بردند. گاهی تکه ای از قلب،گاهی چند صفحه ای از خاطره ها ، گاهی چند تار ِ مو ... .بالاخره چیزی کم میشد. به زحمت پتو را از خودش جدا کرد و خودش را از زمین . یک لیوان آب یخ سرازیر کرد توی معده اش و در واکنش به ناله ی معده ی خالی گفت : آرام! ، آرام! روبه روی آینه ی قدی ایستاد و زل زد توی چشم های خودش .انگار انتظار نداشت آنجا ببیندشان . غر زد : " اَه! این دوتا لعنتی که هنوز اینجان ..." .حوصله نداشت به این فکر کند که خواب دیشبش اینبار چه چیزی را دزدیده و برده . هرچه بود ، خود به خود معلوم میشد . می دانست که جستجو برای یافتن و بازگرداندنش بی فایده است. هرچند وقتی فهمید که قربانی این دفعه ی خوابش چه چیز بوده ، تا قرن ها درد عجیبی را در تمام روحش حس می کرد... گمان کنم از همان روز بود که دیگر به تو زنگ نزد. نه اینکه با تصمیم قبلی بوده باشد یا اینکه یهو یادش افتاده باشد که دیگر دوستت ندارد . راستش قضیه آنقدرها هم به او مربوط نبود . خواب ، این بار ، تو را دزدیده بود ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۱ ، ۰۹:۲۴
شب تاب
داستان برگزیده مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو سال 90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۱ ، ۰۸:۱۷
شب تاب
خیلی از قضایا اونطوری نیستن که ما می بینیم و خیال می کنیم.البته این از بدیهیاته . ولی گاهی بدیهیات رو هم باید به خودمون گوشزد کنیم. دلم گرفته. دلم شکسته. دلم سوخته. کلا اوضاعِ دلم رو به راه نیست ... ------------------------------------------------------------------- با برگ های خشک و شاخه های شکسته هم ، هنوز درخت است آدم اما، دلش که بشکند ، دیگر آدم نمی شود ( شعر از : بهار منصوری )
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۱ ، ۱۵:۱۶
شب تاب
چرا اینقدر ترسناک است بازگشت به سرزمینی که در آن ، نوشتن زحمت نداشت و همه چیز به معنای واقعی کلمه خوب بود و هیچکس هم هیچکس را نمی کشت ؟ چرا اینقدر نشدنی است سفر به همه ی آن کوه های بلندی که هزار و یک قله داشتند و هربار که از آن ها پایین می پریدی ، نمی مردی ، زنده می شدی ، در یک سرزمین دیگر؟ کلمه ها بال دارند ؟ پا دارند ؟ " آب " کجا رفته ؟ " باران " کجا رفته ؟ "دشت رز سفید " کجا رفته ؟ " خنده های تو " کجا رفته ؟ همه ی پولک هایی که تن برهنه ی من را می پوشاندند ، یک روز ، ناپدید شدند انگار . شاید هم فروختمشان به ششمین رهگذری که بلد بود خواب ببیند و الان یادم نیست ... .چه می دانم . خواب دیدن هم عُرضه می خواهد که من ندارم . وقتی بلد نیستی شنا کنی ، پولک می خواهی چکار؟ چرا نمی شود خاطره های خوب را دوباره و با همان کیفیت تکرار کرد؟ کیفیت داشتن ، خوب است . خاطره ، باید کیفیت داشته باشد . باید بشود که هزار سال گذاشتش توی پستو و هیچ هم نترسید که نخ نما شود ، مثل قالی کرمون! باید وقتی بعد یک عمر میروی سراغش ، آخ نگفته باشد ! باید بشود خوابش را دید . خاطره ای که نشود خوابش را دید ، ترسناک است . مثل یک تن برهنه ی بی پولک . مثل گم شدن راه . خیال می کنی بلد نیستم بخندم ؟ هاهاهاها! اصولا خیال باطل داشتن بد است ! اما تو ادامه بده ! اینطوری حواست از خیلی چیزها پرت می شود . حواس من هم پرت می شود و یادم می رود که عمدا خودم را زده ام به آن راه. همه چیز خوب است و این ، اصلا خوب نیست . چرا باید ، " سوختن " ، خوب باشد ؟ آهای! من یک بلیط می خواهم ...     * غزلی که در ادامه مطلب آمده را دوست دارم. خبر به دورترین نقطه‌ جهان برسدنخواست او به من خسته، بی‌ گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودتکسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می‌ کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمربه ‌راحتی کسی از راه، ناگهان برسد... رها کنی برود، از دلت جدا باشدبه آن که دوست‌ ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوندخبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه‌ ای نکنی بغض خویش را بخوریکه هق هق‌ تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکندبه او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برودخدا کند که فقط زود آن زمان برسد (زنده یاد نجمه زارع)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۱ ، ۱۶:۱۳
شب تاب
۱-خاطره ی روز ِ آخر رو باید بنویسم ولی طبق معمول ... ۲- فرصت نشده بود به همکلاسی عزیزم که رتبه ی تک رقمی کنکور ارشد رو آورده تبریک بگم : آقای رشید یوسفی ، واقعا مبارکتون باشه . امیدوارم خبر موفقیت های آینده ی شما با صدای بلند همه جا پخش بشه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۱ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
کلا پاکش کردم ... حالمو داشت به هم میزد. ---------------  تو بگو ، من با کلمه ها چیکار کنم؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۱ ، ۰۷:۴۴
شب تاب
یک آن هم فکر نکن که فراموش کرده ام ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۱ ، ۰۹:۰۵
شب تاب
گاهی از خودم می پرسم ... ، گاهی از خودت بپرس .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۲۵
شب تاب
درست یک ماه پیش ، با تلاش های دو مدیر واقعا سخت کوش و یک کارمند ِهنری ِ تنبل و همه ی جغرافیدانان شهری ورودی ۸۷، جشن فارغ التحصیلی ِ دانشجویان جغرافیای شهری دانشگاه خوارزمی تهران برگزار شد . همه چیز واقعا خوب بود ؛ غیر از نبودن ِ نارنجی خانوم و یکی دیگه از دوستام (که قرار بود بیاد و نشد )که عدم حضورشون خیلی برای من ناراحت کننده و جاشون حسابی برام خالی بود. روز قبل از جشن ، عطیه (یکی از مدیران ارشد) کلی استرس داشت و مدام از کارهایی می گفت که مونده و هنوز انجام نشده و وقتی هم برای انجامش نیست ! منم کنارش بودم . سعی می کردم آرومش کنم و بگم که همه چیز روبه راهه و کم و کاستی وجود نداره و هنوز کلی وقت هست و ... خلاصه داشتم همه ی چیزایی رو که خودم باور نداشتم به خورد اون بنده خدا می دادم! خب البته کار دیگه ای هم از دستم برنمی اومد! شب قبل از جشن تا ساعت دو و نیم داشتیم تو سر و کله ی خودمون می زدیم و خرده کاری ها رو انجام می دادیم ! تازه من اون شب یه کتاب هم از دست مدیران ارشدم هدیه گرفتم که موجب بسی شادی و شرمندگی شد برام ... بالاخره روز موعود فرا رسید ! عطی(مدیر۱)،مصی(مدیر۲)،آباجی خانوم ، سمان ، حدیث و من ، لباس ها و لوح ها و جایزه ها و یه کم خرده ریز دیگه رو از چهار طبقه آوردیم پایین و بعد رفتیم تا دانشکده ! یه کم دیر رسیدیم و کارا یه ذره به هم گره خورد ولی در نهایت همه چی جمع و جور شد . کیک ، میوه ، رانی ، بستنی ، شیرینی و ... هم کم کم به جمع ما اضافه شدند! یکی از نگرانی هامون این بود که چون ساعت جشن ، چند روز قبل از برگزاری تغییر کرد و افتاد وسط ساعت کلاسی ، استادهای نازنینمون نتونن به جشن بیان . ولی خدا رو شکر و در کمال بهت و ناباوری حتی چندتا از استادا که کارت دعوت هم بهشون نداده بودیم اومدن و جشنمون کلی اعتبار و رونق گرفت . دیگه چی بگم ؟ ؟ کلیپ هایی که قبلا تهیه کرده بودیم پخش شدن . دو تا مسابقه داشتیم . من یه متن خوندم . تک تک استادامون برامون سخنرانی کردن . لوح ها توزیع شد . ترین ها معرفی شدن . پذیرایی انجام شد . مجری خوبی داشتیم که متن خداحافظی رو خیلی خوب اجرا کرد و ... همه ی کارهای هماهنگی ، دوندگی برای گرفتن سالن و هدیه ها و لوح ها و میوه و ... خلاصه همه چی و همه چی با عطی و مصی بود . البته بچه های دیگه هم کمک کردن ولی عمده ی کار مدیریت جشن ، با این دوتا دوست نازنینم بود . منم کلیپ ها ، متن خداحافظی و متن روی لوح رو آماده کرده بودم. خلاصه همه چی به خوبی و خوشی تموم شد . هرچند اون شب هیچکدوم نمی تونستیم از خستگی روی پامون وایسیم و نه شیرینی بهمون رسید ، نه میوه ، نه بستنی و نه حتی یه چیکه آب خنک ! ولی خیالمون راحت بود که " جشن ، به خوبی برگزار شد " . -------------------------------------------- مطمئنا این مطلب ِدست و پا شکسته ، حق مطلب رو درباره خاطره ی خوش جشن و زحمات بچه ها ادا نمی کنه،ولی خب ، امیدوارم منو ببخشند ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۱۱:۲۱
شب تاب
- میشه بگی داری چه غلطی می کنی ؟؟؟ - دارم به حرفای تو گوش میدم !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۱ ، ۱۳:۲۳
شب تاب
هیچی نگو . بذار همه " خیال " کنند که آروم و باشخصیتی . بذار همه "ببینند" که می تونی خودتو کنترل کنی . بعدش که همه چی تموم شد ، وقتی آبها حسابی از آسیاب های بالا و پایین افتاد ، برو جیغ بکش ، داد بزن ، شیشه ها رو بشکن ، فحش بده و حرفایی رو به زبون بیار که دلت نمی خواد کسی بفهمه اونا رو بلدی ... آره ، برو یه کم گرد و خاک کن ، یه کم خودتو آروم کن ، وسط ِ کتابها و وبلاگ ها و کاغذها و فیلم ها و اس ام اس ها و رو به روی آینه ... . نذار کسی بفهمه که " آروم بودن " چقدر سخته .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۱ ، ۰۸:۵۷
شب تاب
تا حالا شده با یکی حرف بزنی ، به حرفاش گوش کنی ، رفتارشو زیر ِ نظر بگیری ، عقاید و تفکرشو بشناسی و بعد با خودت بگی : " این چرا این جوریه ؟؟! "

بعدش یه کم مکث کنی ، یه لبخند بزنی ، شونه هاتم بندازی بالا و بگی : " هر جوری هم که باشه ، بازم دوستش دارم ..."

؟؟!


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۲۱
شب تاب
قضیه ساده تر از این حرفاست ، گلادیاتور ِ عاشق! آدم گاهی شارژ * نداره . فقط همین !   *یاخودش،یاموبایلش!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۱۹
شب تاب
زهره داره از جلوی خورشید رد میشه . اوندفعه که رد شد ، من دیدمش . جالب بود . قشنگ بود . با شکوه بود . عجیب بود . خیلی چیزای دیگه هم بود ، ولی درست نمی دونم که چی بود . دیدمش . هشت سال پیش بود فکر کنم . این دفعه که رد بشه ، دیگه تا  ۱۰۵ سال دیگه این اتفاق نمی افته . جالبه . این قضیه واسه خیی ها مهمه . خیلی ها میلیونها دلار خرج می کنن تا ببیننش ولی واسه من اونقدرا هم مهم نیست ... چه اهمیتی داره؟واقعا چه اهمیتی داره که زهره بیاد رد بشه از جلوی خورشیدی که هر روز با طلوعش ، یه روز ِ دیگه بدون ِ تو شروع میشه ؟ مگه با رد شدنش ، چیزی هم عوض میشه ؟ ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۱ ، ۱۹:۲۹
شب تاب