شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
خب ، من یک مزرعه سیب زمینی دارم ! یک مزرعه ی سیب زمینی ِ بسیار بزرگ . البته اون به هیچ وجه یک مزرعه ی ساده و معمولی نیست . سالهاست که خانواده ی من ، نسل به نسل از این راز محافظت کردن ! و این که الان من دارم درباره اش حرف می زنم به این معنا نیست که وجدانم کاملا از فاش کردن این راز آسوده است.نه ! اصلا اینطور نیست ! ولی خب، از روزی که آناگیمبا اون قارچ کبابی رو که با   ادویه ی " گاوکُش " طبخ شده بود ،خورد و برای همیشه مُرد ، مصمم شدم که بالاخره یه جوری این راز رو فاش کنم . همه باید بدونن که سیب زمینی های مزرعه ی ما دیگه اون خاصیت گذشته رو ندارن ... اوه خدای من ! چی دارم میگم ؟... اگه هیچکدوم از این قضایا ، حتی مرگ آناگیمبا ، به سیب زمینی های ما مربوط نباشه چی ؟ ولی بازهم قضیه جدی تر از اونیه که بخوام شوخیش بگیرم ... فکرشو بکن! اگه حتی نیم درصد هم احتمال داشته باشه که اون مرگ ها به خاطر ِ این باشن که سیب زمینی های مزرعه ی خانوادگی من خاصیتِ " ضد ِ ادویه ی گاوکُش ِ" خودشونو از دست دادن ، چقدر وحشتناکه که من واسه همیشه دهنم رو بسته نگه دارم ...  ولی چطوری ؟ از هزارها سال پیش که جَد ِ جَد ِ جَد ِ جَد ِ جَد ِ من فهمید که چطور میشه با اضافه کردن پودر نوع خاصی از سیب زمینی به بی نظیر ترین و خوش عطر و خوش مزه ترین ادویه ی دنیا که تنها ایرادش این بود که کُشنده بود (!) می تونه خاصیت مرگ آوره اون رو از بین ببره ، دیگه همه ی مردم فراموششون شده که چرا اسم ِ این ادویه " گاوکُش"ِ!! حالا چطور می تونم برم و جار بزنم که در طول هزارها سال مرگ و زندگی شماها دست خانواده ی من بوده ؟ که اونا هروقت اراده می کردن می تونستن ادویه ای رو تولید کنن که ... اوه خدای من! حتی تصور این که چندتا پرونده ی مشکوک مرگ دوباره روی میز دادگاه قرار میگیرن مو به تنم سیخ می کنه ... اصلا شاید بهتره به جای اعتراف ، دنبال یه سیاست جایگزین باشم . شاید بهتره مردم رو تشویق به خرید و مصرف یه ادویه ی دیگه کنم ، طوری که کم کم ادویه ی گاوکُش رو فراموش کنن ... نمی دونم چی پیش میاد ... . ولی به هرحال ، فکر کنم بهترین راه همین باشه ! بهتره مردم کمی جلوی شکم خودشونو بگیرن!  با عرض معذرت خدمت نارنجی خانوم بابت تاخیر ! نارنجی خانوم خیلی وقت پیش از من خواست که با سه کلمه ی (گاوکُش - مزرعه سیب زمینی - قارچ کبابی) یه داستان بنویسم و حاصل ، این شد ! سلامتیت آرزومه دوست قشنگم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۰۶
شب تاب
می تونی مطمئن باشی که حالا حالا حالا حالاها یکی هست که بهت فکر کنه یه وقتایی به خوبی هات ... یه وقتایی هم به بدی هات ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۵۲
شب تاب
و بالاخره... "داوطلب مورد نظر مجاز به انتخاب رشته می باشد!"   البته اینکه چه رشته هایی و چه دانشگاه هایی،شما زیاد سوال و تفحص نکنید!کلا تفحص چیز خوبی نیست...! !!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۴۵
شب تاب
به کوری چشم استکبار جهانی و اسرائیل خونخوار ! همین الان ِ الان ِ الان کارنامه رو دیدم !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۴۳
شب تاب
داوطلب مورد نظر!لطفا اینقدر به سیستم گیر نده! دلمون نمی خواد کارنامه رو نشونت بدیم خب !! زوری که نیست!سیستم خودمونه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۳۹
شب تاب
چشم نداریم داوطلب مورد نظر را ببینیم پس نمی گذاریم کارنامه اش را ببیند !!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۳۸
شب تاب
داوطلب مورد نظر تا این لحظه موفق به دیدن کارنامه خود نشده!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۳۳
شب تاب
گوش کن خورشید!میشنوی صدای گنجشکا رو ؟ دوباره جیک جیکشون پیچیده تو کل ِ دنیا ! انگاری داره بارون ِ جیک جیک میاد از آسمون ِ  خدا ! جای مامان خالی.اگه بود ، هیچ گنجشکی تو شهر گشنه نمی موند ... بابا میگه من با همه فرق دارم.یعنی با بقیه بچه هاش فرق دارم.راست میگه خورشید؟ راست میگه ؟ هزار بار تو آینه نگاه کردم ، صد هزار بار خودمو بررسی کردم ، یه بارم خودمو تو چشمای تو تماشا کردم، ولی هیچی ندیدم! شاخ ندارم به خدا ... د ُم هم ندارم ... مث همه نفس می کشم ، مث همه کار می کنم ، مث همه خسته میشم ، مث همه داغون میشم ... . منم آدمم خورشید ، مث همه . به خدا منم آدمم ... به نظرت این گنجشکا دارن شعر می خونن یا فحش میدن به گربه سیاهه ی روی دیوار؟ می دونی چیه؟ کاش تو هیچ وقت یاد نگیری قول هاییو که بهت میدم ، گوشه ی ذهنت نگه داری! کاش همیشه همین طوری فقط بشنوی و بشنوی ... ، گاهی هم بگی "اوهوم " ، گاهی هم جیغ بکشی ، گاهی هم قهر کنی ،گاهی هم لبخند بزنی ... ولی هیچ وقت یادت نمونه که بهت چه قول هایی دادم! کاشکی یه روز دلت بخواد هیچی ندونی،خورشید ... منم آدمم خورشید.کی میدونه؟شاید اگه یکی دستمو میگرفت ، اینجوری نمی موندم پا در هوا ، اگه یکی بود که بهم می گفت دوستم داره ، باورم میشد که میشه قند خورد با چای ِ تلخ ِ زندگی ... کی می دونه؟ تو میگی که می دونی ! ولی باورم نمیشه که بدونی ، خورشید . باورم نمیشه! اگه جای تو بودم ... می... خوای ... می خوای دیگه با هم حرف نزنیم ؟ ... راستی ، تو فکر می کنی گنجشکا هم کوچ می کنن ؟؟ ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۳۸
شب تاب
خب،همه ی قصه ها که گفتنی نیستند.بعضی ها دیدنی اند و بعضی دیگر به شدت بو کردنی! مثل    قصه ی اشک های من و دوربینی که زوم کرده و دست بردار هم نیست ! یا بوی نبودن تو ، که همه جا را پر کرده بود... همه چیز "خوب" بود ولی ... دوست نداشتم آنجا باشید.نه به خاطر اینکه دوستتان ندارم.نه به خاطر اینکه خجالت زده می شوم از بودنتان.نه به خاطر اینکه ... فقط،دوست نداشتم باشید.چشم های شما،من را از من می گیرد.حضورتان اینقدر پررنگ است که خودم را فراموش می کنم ، کم رنگ می شوم.کم رنگ و کم رنگ تر ، آن هم درست وقتی که دارم سعی می کنم ، باشم ...   هنوز برای نوشتن از اصل ِ جشن،زوده انگار...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۱ ، ۱۷:۱۵
شب تاب
از پشت کوه صداهایی می آید ...   ۱-جشن ، برگزار شد.مثل همیشه باید یه مدتی ازش بگذره تا بتونم درباره اش بنویسم.همیشه همین طور بوده . ماجراها باید کاملا هضم بشن برام تا بتونم درباره شون حرف بزنم ... ۲- حنا بانو!این یه اخطار جدیه!بنویس! وگرنه ... ! می دونم که می دونی من همیشه اینقدر مهربون نیستم!!! پس ... !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۴:۲۷
شب تاب
یه حرفایی... به یه آدمایی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۶:۵۳
شب تاب
گاهی کاه ها ، خودشان کوه می شوند !  گاهی هر قطره ، یک اقیانوس ِ طوفانی است. گاهی سرت را برمی گردانی و می بینی که تنها ساکن یک جزیره ی سونامی زده ای و همه ی قایق های نجاتی هم که به سمتت حرکت می کنند در فاصله ی ۱۰ متری ساحل منهدم می شوند! می خندی و سعی      می کنی باور کنی که تنهایی چیز ِ خوبی است . می ترسی ، اما ، اصولا ترس فایده ای ندارد! گریه  می کنی، زیاد! ولی بازهم ، چیزی از ته قلبت می جوشد و همه ی وجودت را پر میکند ، چیزی مثل درد ، مثل آرزوهای هیچ وقت براورده نشده ، مثل ویرانی ، و آرزو می کنی که ای کاش کسی بود که یک لیوان چای با تو می نوشید . می دانی که اگر کسی هم بود ، یک کلمه حرف نمی زدی! می دانی که بغض،اجازه نمی دهد که حرف بزنی... انگار هزار سال زمان لازم است برای رسیدن به انتهای جاده ی تنهایی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۶:۱۲
شب تاب
توی نمایشگاه با بچه های " یادداشت نو موسسه ادبی یزد " همراه شدم. یک گروه خوب با معیارهای معمول(نه معیارهای معروف!!) . کلی کتاب خریده شد با پول بیت المال!قراره این کتابها توی یه نمایشگاه در یزد فروخته بشه به خلق الله . قطعا میشد کتابهای بهتری انتخاب کرد و ... . به هرحال هرکسی تو این دنیا سعی می کنه کاری رو که فکر می کنه همون از دستش برمیاد انجام بده. روز خوبی بود . توی این چند سال اینقدر روزهای خوبم انگشت شمار بودن که حالا واقعا باید خدا رو شکر کنم . خدایا شکرت به خاطر ِ حال ِ خوشم .   (رسوب قلم) حجم سبز زندگی بعدا اضافه شد : من میگم حالم خوش ِ اون وقت تو قصد می کنی که حالمو بگیری؟آره روزگار ؟ هی سعی میکنم خوش بین باشم ولی مدام اتفاقایی کنار هم قرار میگیرن که آخرش این جشن به من خوش نگذره . آخه جشن بدون شماها ... ؟ لطفا زود خوب شو نارنجی خانوم . تو دیگه منو تنها نذار ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۵:۳۹
شب تاب
۱ - نمایشگاه کتاب مثل همیشه عالی بود چون من واقعا از بودن بین کتابها لذت می برم . حنا بانو و سارا هم همراهم بودند و سه تایی یه روز ِ خوش ِ دیگه رو تجربه کردیم . شاید مجبور بشم فردا هم واسه خریدن چندتا کتاب  دوباره برم نمایشگاه ... ۲ - همه چیز خوب و آرومه . مگه اینکه خلافش ثابت بشه ! ۳ - امروز مقاومت چهار ساله ام در هم شکست ! ۴ - ملالی نیست جز دوری شما !!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۵:۵۸
شب تاب
چیه خب؟دلتنگتم دیگه.به همین سادگی.گذاشتی رفتی و فکر کردی همه چیز آسون اتفاق می افته.که همه چیز ته نشین میشه زود ِ زود . که همه چیز یادم میره... یادم میره؟میدونی که این یه خیال ِ باطل ِ. میدونی و واسه همینم هست که گذاشتی رفتی. فکر نمیکنی دیگه نشستن من اینجا و برای تو عاشقانه نوشتن ، چارچوب محکمی برای قصه نیست؟ کدوم عاشقانه؟تو اگر ماندنی بودی ، عاشقانه لازم نبود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۶:۵۲
شب تاب
بعضیا دلشون درد می کنه انگار ! خدا شفات بده عزیز! می نویسم که کمکم کنی ، نه اینکه کمکت کنم !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۰:۵۳
شب تاب
ای وای از این تقدیر ... ! دوستام تخریبچی شدن رفت پی ِ کارش !!! * عنوان ، یکی از دیالگوک های فیلم " اینجا بدون من " می باشد . * از ۵ تا کلیپ ، سه تاش آماده است . متن روی لوح هم که به سلامتی حاضر شد . آهنگهای مورد نیاز رو هم دانلود کردم . عمرا اگه برم سراغ ِ دوتا کلیپ باقی مونده . تا حالاشم بیشتر از ظرفیتم کار کردم ! کوتاه بیا دیگه !! باشه ؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۵:۲۶
شب تاب
داره بارون میاد . شدید . خیلی خیلی شدید . وقتایی که بارون میگیره دخترای همسایه مون میان پشت بوم و شروع می کنن به چرخیدن و رقصیدن ! قشنگه ! شاید بیست سال دیگه ، پسر همسایه بره خواستگاری یکیشون . بعد دختره ازش بپرسه : تو از کی عاشق من شدی ؟! و پسره بگه : از وقتی مث یه شاپرک رو پشت بوم میرقصیدی ، زیر بارون بهار !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۰۵
شب تاب
ببین ، من پای اون درخت بید بزرگه ی روبه روی سایت مرکزی یه مسلسل قایم کردم . یه تبر هم هست،ده قدم اون ور تَرِش . با فاصله قایمشون کردم که اگه یکیش لو رفت ، دست خالی نمونیم. با عمو صفر هم هماهنگ کردم ، یه اشاره کافیه تا چاقو رو بهت بده . کلنگ هم اگه لازم داشتی ، به خودم بگو . یه کامنت بزار ، واست جورش می کنم . کاری نداره که . اراده کن ، میشه . اصن کور شه اون که به اراده شما شک کنه . بزن داغونش کن ! اصن از ریشه درش بیار . گفتم که ، خراب کردن ... آفرین ! ببینم چی جاش میسازیا !!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۹:۲۶
شب تاب
اصن بهتره من هیچ وبلاگیو نخونم ! سنگین تره به خدا ! سخته که دلت بخواد یه نویسنده خوب باشی ، ولی نباشی ! سخته ! شما نمی دونید چقدر !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۰:۰۰
شب تاب