شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
تو که این همه مرا نمی خواستی، بی رحمی نبود آن همه ماجرای شعر و شب های جنون و  گودیِ روی گونه...؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۱ ، ۱۱:۳۱
شب تاب
من ،دیگر دخترِ باورِ دروغ های شاخدار نیستم ...   من حالا حتی اگر کنارم نشسته باشی حتی اگر بویت توی سرم پیچیده باشد حتی اگر دستت موهایم را پریشان کند حتی اگر گونه ام را بوسه مهمان کنی... باور نمی کنم که برگشته ای...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۱ ، ۱۵:۴۵
شب تاب
ترس همیشگی از محیط جدید. آرایش ماسیده ی صورت. نوستالژی کلاس روانشناسی دبیرستان. پیاده روی سریع از فلسطین تا انقلاب. پای تاول زده و قدم های دردناک بابت پیاده روی یک ساعت و نیمه ی روزِ قبل. هات داگ. خوشحالی ، غم ، خوشحالی ِ بلند مدت. نقاشی کردن آینده با مختصات جدید. تخریب. من نمی توانم های تازه جوانه زده. تایپ برای فکر نکردن. پفک نمکی. خواب در اتوبوس. خانه؟ خواب؟ فردا؟ دوباره؟ ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۱ ، ۰۷:۵۳
شب تاب
سرش را گذاشت روی پاهام و گفت : یعنی حالا اون زنه میاد خفه ام می کنه؟

مثل احمقها یک مشت چرند تحویلش دادم. چرندهای تلخ و تیز . ترسیده بود. واقعاً ترسیده بود و من نفهمیدم. آن موقع نفهمیدم و وقتی فهمیدم  که دیر شده بود. رفته بود بخوابد. داشتم کتاب شب گوش می دادم از رادیو تهران که چیزی ته دلم فرو ریخت. نگاهش را یادم آمد و  صدایش...

دوست داشتم هم کور بودم و هم کر. ممکن بود خواب بد ببیند آن شب .ممکن بود تا صبح خوابش نبرد اصلاً. مثل همیشه گند زده بودم و هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم دیگر. بغض کردم و گذاشتم رادیو هینطور  وِر بزند بدون اینکه چیزی بفهمم از قصه ای که اسمش را هم یادم نمی آید حتی.

این همه مزخرف بودن خوب نیست. کاش می فهمیدم.


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۱ ، ۱۶:۰۱
شب تاب
چسبانده بودیمش روی  در اتاق. وقت و بی وقت که سرمون رو بلند می کردیم از روی کتابها یا به هر طریقی چشممون بهش می افتاد، صلواتی می فرستادیم و دعایی هم ته دلمون زمزمه می کردیم شاید. کم کم دلنوشته هامون هم اضافه شد بهش... دلم تنگ روزهایی است که چای بدمزه می خوردیم و بلند بلند می خندیدیم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۱ ، ۰۷:۳۲
شب تاب
اینجا، روی این زمین ِ گاهاً لوس و گاهاً خبیث و گاهاً هزار حس ِ دمدمی مزاجانه ی دیگر ، چه کسی از نبودن تو سود خواهد برد؟ نگاهی بینداز به حجم عظیم لب هایی که می خندند و می بوسند و حرف های شاعرانه می زنند و حرف های منطقی می زنند و حرفهای سیاسی می زنند و حرف های خوب می زنند و هیچکدام هم لب های تو نیستند...

نگاهی بینداز به این سیل جاری شده از همه ی چای هایی که در تنهایی ...

تو، خدا نیستی اما، همه ی نامه های نانوشته ی مرا خوانده ای و می دانی که من ، اینجا ، فقط دست و پا می زنم مدام .

دیگر کدام کلمه جرئت می کند از تو حرف بزند، وقتی از تو می گویند و می بینند که هیچ نگفته اند؟

 


چسبید به:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۱ ، ۰۷:۵۲
شب تاب
یکی بیاید به من بگوید ماه من در شبی به این بلندی کجا رفته است ...؟؟     یلدای سال گذشته ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۵:۱۱
شب تاب
وقتی زیاد غذا می خورم وقتی درس می خونم وقتی ساکت میشم وقتی جمله هام کلیشه ای و ادبی میشه موقع حرف زدن وقتی اخم می کنم وقتی شروع می کنم به خوندن یه کتاب جدید وقتی پست میذارم توی وبلاگم وقتی حرفای آتشین از دهنم میاد بیرون وقتی آروم نشستم و دارم فیلم تماشا می کنم وقتی جیغ جیغ می کنم و با صدای بلند حرف می زنم وقتی می خندم حتی ... هیچکس نمی فهمه دقیقا چه احساسی دارم. عصبی هستم؟ عصبانی ام؟ دلتنگم؟ خسته ام؟ خوشحالم؟ آرومم؟ هدف دارم؟ هدفمو گم کردم؟! سردمه؟ گرممه؟ احتیاج به یه نگاه دارم؟ دنبال یه جمله ام که آب روی آتیشم بشه؟ دارم چیزی رو پنهان می کنم؟ دارم چیزی رو نشون میدم؟ الگوی پیچیده ای نیست. کمی دقت می خواد و یک ذره ، فقط یک ذره ، شناخت. شاید هم پیچیده باشه، ولی نباید زد زیر کاسه و کوزه ی همه چیز که. احساس اون پیرمرده رو دارم که برای تغییر زندگیش ، اسم همه چیزو عوض کرد. بعدش شروع کرد با زبون خودش حرف زدن و از روز اول هم تنهاتر شد*... خب، آدم گاهی خسته میشه و میاد حرفشو روراست میگه و میره. حالا من خسته شدم. اومدم حرفمو روراست بگم و برم. "دوستی" به این سادگی ها نیست... این که بخوام بالاخره یه نفر پیدا بشه که بفهمه منظور واقعیم از انجام بعضی کارها و زدن بعضی حرفا چیه، انتظار زیادیه؟؟؟؟ خب، حتماً هست. آدم نباید اینقدر پر توقع باشه. سعی می کنم خودمو اصلاح کنم. سعی می کنم بشم مثل همه، تا ارتباط برقرار کردنم با آدما اینقدر سخت نباشه.  گفتم که... آدم گاهی خسته میشه... میاد حرفشو روراست میزنه و میره   * میز، میز است - پتر بیکسل - فرزین بانکی - نشر زیتون - ۱۳۷۵ کسی که تو حرفاش زیاد میگه بـــیـــخـــیـــال ! بیشتر از همه فکر و خیال داره .... فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره ... !!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۱ ، ۰۸:۱۹
شب تاب
خیلی گشتم تا یه ضبط صوت پیدا کنم که بتونم کاست های موسیقی رو که تو برام گرفتی، هزار بار دیگه گوش کنم. اون آهنگا منو به جاهایی می برن که ... نه... توی این هوا نمیشه از تو نوشت. واسه نوشتن از تو، هوا باید آفتابی باشه. باید گرم باشه همه جا. باید بهار باشه. مثل خودت! گیرم که یه عالمه خاطره ی برفی داشته باشیم باهم. گیرم که تفریح دو نفره ات رو خراب کردی و ما رو هم با خودت بردی تا برای اولین بار گوگردی که از دهانه ی دماوند بیرون میاد ببینم. گیرم که تو سرمای استخون سوز منو بردی که مرغ دریایی ها رو تماشا کنم. گیرم که ... اینا که دلیل نمیشه تو زمستونی باشی! تو خود بهاری اصلاً! دل خوشم به بودنت. دلم گرمه به این که هستی... اسمت، به حق، همینه : خورشید. اگه بخوام از تو بنویسم، باید کل زندگیمو دیکته کنم اینجا، بس که مثل هوا، جریان داشتی و داری همه جای زندگیم... واسم مثل هوایی، من با تو نفس میکشم. چطوری میشه بابت این ، تشکر کرد...؟؟؟ روزت مبارک خان داداش جانم...   *۲۶ آذر، روز جهانی برادر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۰۶:۱۳
شب تاب
سومین  آرزو هم ، برآورده شد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۱۲:۴۸
شب تاب
وارد اولین سوپرمارکتی که دیدی شو. دست هایت را از جیبهای همان پالتویی که من هیچوقت ندیدم، در بیاور و یک بستنی کاکائویی بخر ، به افتخار من! دوست داشتی همانجا نوش جانش کن و اگرهم دوست نداشتی، برو به یک پارک شلوغ. از همان پارکهایی که صدای جیغ بچه ها و قیل و قال آدمها نمی گذارد صدای افتادن برگها روی زمین را بشنوی. یک نیمکت پیدا کن ، بنشین ،و با خیال راحت بستنی را بخور. حالا شروع کن به قصه بافتن. اخم نکن. کار ِ سختی نیست. ایده ی قصه را خودم تقدیمت می کنم. درباره ی ققنوسی قصه بساز، که یک مشت از خاکستر نطفه اش را، دستی برداشته و برده، و حالا وقتی ققنوس جوان، از خاکستر باقی مانده پر باز می کند، چیزی کم دارد! یک ققنوسِ معلول! قبول کن که ایده ی نابی بود! اجازه داری باز هم به افتخار من و ایده ام ، کاری بکنی. شاید یک سوپرمارکت همین نزدیکی ها باشد. بستنیِ کاکائویی ، همیشه بهترین گزینه است!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۴:۴۱
شب تاب
حتماً باید می گفتی؟ من که زبان به دهان گرفته بودم. من که دندانم روی جگرم بود. من که هزار بار سوت زده بودم آهنگ بی خیالی را... . حتماً باید میگفتی؟؟ به خدا گیوتین شریف ترین وسیله ی اعدام است. یک آن و، تمام. من تمام آنهایی که گفته اند خبر را باید ذره ذره گفت تا... این یک دروغ بزرگ است. یک جنایت. من تمامشان را نفرین می کنم. آدم باید خیلی مُرده باشد که اینطور روی آتش بنشیند و کلمه ببافد... دلم برای دلم ، می سوزد..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۱ ، ۱۶:۰۲
شب تاب
دستام یخ زدن. ناخن هام سیاه شدن از سرما. ولی از جام جُم نمیخورم. هیچ جای این عالم گرم نیست آخه. زمانی از خورشید متنفر بودم. هنوز هم هستم. پناه می بردم به نزدیک ترین سقف از اون همه آتیش. خودم آتیش بودم. حالا اما ، دستام یخ میزنه. حتی در دمای سی و دو درجه. خیلی چیزها با اون دوازده کیلوی ناقابل دود شد و رفت هوا. نمیرم سمت بخاری. محدوده ی اطراف ِ بخاری قلمروی آچو و باباست. پامو که توی این قلمرو میذارم بیشتر سردم میشه اصلن. میام میشینم تو اتاقم و میگردم دنبال دختری که دوست داشت توی یک کشور سرد و کوهستانی زندگی کنه. پیداش نمی کنم. صداش می زنم. نازشو می کِشَم. ازش میخوام که برگرده. بهش میگم که حالا من شدم یه کشور سرد و کوهستانی با جنگل های سوزنی برگ و برف و برف و برف و آفتاب بی رمق و روزهای کوتاه ِ کوتاه و شب هایی که حسابی شب اند، بیا در من ساکن شو. جواب نمیده. ناامید میشم. من به سادگی ناامید میشم. بَبری رو بغل می کنم و واسه آدمی که نیست و نابود شده گریه می کنم. شکویی و رضوانی از گوشه ی اتاق شروع میکنن به فحش دادن. بهشون میگم خفه شید! میگن خودت خفه شو دختره ی زِر زِرو! خفه میشم. من به سادگی خفه میشم. شروع می کنن به نطق کردن. میفهمم که چی میگن. ولی نمی فهمم که چطور به همه ی این چیزها ایمان آوردن. کارِ سختی بوده حتمن. میام پایین و سماور رو روشن می کنم. صبر می کنم تا آب حسابی جوش بیاد. چای دم می کنم. ماگ محبوبم رو تا خرخره پراز چای داغ می کنم. بعد روش آب سرد میریزم که زودتر بتونم سَر بِکِشَمِش. این هم یه جور مَرَضه. چای تلخ و سرد که به معده ام رسید، تازه می فهمم که دلم اصلن چای نمی خواست و بیشتر دوست داشته ام که برم و سر کلاس استاد سلیمانی بشینم. از این ناهماهنگی دلم ریش میشه و دوباره برمی گردم توی اتاقم. هرگز چیزی هم وزنِ چیزهایی که از دست داده ام پیدا نکردم. باید جای خالی ِ چیزها رو با چیزهایی هم وزن و هم رده پر کرد. تو که این رو می دونستی، نباید می رفتی. آخر،حماسه ی گیل گمش، به جای چشم های تو ؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۱ ، ۱۱:۳۳
شب تاب
تو اگر کمی مهربان تر باشی ، بهتر است. این را تمام ِ دنیا می دانند. و تو لجبازترین موجود دنیایی و در برابر ِ این آگاهیِ همگانی مقاومت می کنی هر روز. کوتاه نیا. حالا بیشتر به همه ِ آنچه که هستی ایمان دارم، حتی اگر عطرت از همه چیز پریده باشد. حتی اگر دورانِ چالِ روی گونه هایت گذشته باشد. حتی اگر قد ِ بلندت منقرض شده باشد. من به تو مؤمنم. من برای پیروزیِ مقاومتت دعا می کنم. من کور می شوم و بیخودی می خندم، تا تو همان باشی که می خواهی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۱ ، ۱۲:۱۹
شب تاب
لیوانو محکم می کوبم روی میز و با اوج صدایی که می تونم از حنجره ام خارج کنم داد می زنم : "اینقدر توی گوشم جیغ نکش لعنتی! می فهمی؟ " ولی نمی فهمد...  حالا از آن لحظه شش سالی میگذرد و او هنوز یک بند جیغ می کشد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۱ ، ۰۸:۰۴
شب تاب
این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است ! خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد ! کمتر چشمی این نور را می بیند . کمتر کسی است که بفهمد ، این روزها ، راه از همیشه روشن تر است ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۱ ، ۰۷:۱۷
شب تاب
دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی ِ آبدار با پنجره داشت! یکریز به گوش ِ پنجره پچ پچ کرد چِک چِک چِک چکار با پنجره داشت ؟!   "قیصر امین پور"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۱ ، ۱۳:۱۲
شب تاب
تو فکر میکنی واسه من آسونه؟ نه عزیزم.نیست.چطور ممکنه آسون باشه؟چطور ممکنه دلمو نشکونه؟چطور ممکنه داغونم نکنه؟اصلا تو چی میفهمی از این چیزا؟هی حرف خودتو تکرار می کنی فقط. نخیر. افسردگی ندارم. آدمی که هیچی نمی فهمه ، چطور ممکنه افسردگی بگیره؟ مگه کَشکه ؟ برو بذار باد بیاد. نه!نرو. باد نمی خوام اصلا. باد با خودش قاصدک میاره. قاصدکها خبرچینَن. نمیخوام خبری داشته باشم از هیچ جا.خبر یعنی آگاهی. یعنی درد. یعنی افسردگی.مریضم مگه؟ حالم خوبه. فکر میکنی واسه من آسونه که بگم حالم خوبه؟؟ اشتباهه! مجبورم صریح باشم عزیزم. اشتباه میکنی. بیشتر دقت کن. همه اشتباه می کنن. اما تو نباید اشتباه کنی، اونم در مورد ِ من. اشتباه نکن. به چشمام نگاه کن. اگه بخوای همینطور روی اشتباهت پافشاری کنی، صدای شکستنم عالَم رو برمیداره و همینطور ادامه پیدا میکنه تا ابد. بعدش تو کَر میشی. بارون کَر میشه. کویر کَر میشه. چطور ممکنه از کَر شدنت دلم نشکنه؟ حالمو نپرس. چون بهت جواب میدم که خوبم. چون بعدش باورم میشه که خوبم. چون بعدش عذاب وجدان میگیرم که خوبم. بعدش از عذاب وجدان می میرم هر روز و هرشب. خوب بودن گناهه عزیزم. چطور ممکنه اینو بدونم و داغون نشم؟ "رفیق باس ساعت خواب و بیداریش با تو یکی باشه که اگه شبی نصفه شبی دلت گرفت یکی باشه که به حرفت گوش کنه..." از این وبلاگ : غارنشین
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۱ ، ۱۱:۱۲
شب تاب
جای دوری نرفته بودم. اصولا جای دوری نمیرم هیچوقت. جای ِ دور رفتن، واسه برنگشتنه. واسه وقتیه که نخوای برگردی. من همیشه می خوام برگردم. جاهای دور ترسناکند. شاخ دارند و دندانهای تیز. شلوغ هم که باشند، بدتر. با این اوصاف، وقتی بمیرم، مشکلات زیادی خواهم داشت.  رفته بودم یه جای ِ نزدیک. همین حوالی. دلم تنگ شده بود که رفتم. به آچو هم قول داده بودم البته. قول داده بودم که برم و منابع ارشد رو پیدا کنم. رفتم. فلسفه شکویی رو هم پیدا کردم. مسخره است، اما امانت گرفتمش. مسخره است اما تصمیم دارم بخونمش. هر دنیایی به دلقک احتیاج داره. مسخره است، اما شدم دلقکِ دنیای خودم! یه اجرای ِ تک نفره. بعدش رفتم نشستم بخش نشریات و چندتا نقدِ کتاب خوندم. داشتم دور میشدم آخه. هول بَرَم داشت. چسبیدم به صندلی و دو ساعت و نیم نقدِ کتاب خوندم! کم کم. جنب و جوشی درگرفت! دور و برم پر از آدم شد. یه عده روی میزها گل میذاشتن و یه پسربچه رانی پرتقالیش رو ریخت روی میز، درست روبه روی من. دلم میخواست برش دارم ببرمش بخش کودکان. اونطرف راهرو. اگه یه بچه میخواد رانی پرتقالیشو بریزه رو میز ، باید روی میز کتابخونه کودکان بریزَدِش. نه اینجا. اینجا واسه اون نیست. متأسفانه هنوز هم مادرهای بی سلیقه پیدا میشن. حتی بیشتر از قبل. یهو دلم واسه خانوم شکیبا تنگ شد. اولین کتابداری که به عمرم شناختم. اون موقع بخش کودکان طبقه پایین بود. زیرِ همکف، زیر زمین! همینش قشنگ بود. دور از دسترس بود. آدم بزرگا اون بالا این ور و اون ور میدوئیدن و ما، این پایین، بین یه عالمه یارِ مهربون، ماه پیشونی تماشا میکردیم! از پله ها که میرفتی پایین، سمتِ چپ، کتابخونه کودک و نوجوان بود، سمت ِ راست، یه سالن واسه همایشها که اغلب خالی بود و روبه رو! آه از روبه رو! یه آموزشگاه موسیقی! همیشه دوست داشتم برم و تماشاشون کنم. هیچوقت نرفتم. شاید چون اجازه نمیدادن.شاید چون دور بود. همهمه خوابید.صدای قرآن. سرود ِ ملی. بلند شدم. دختری که روبه روم نشسته بود، هول شد. با عجله ایستاد.فکر کرده بود اگه بلند نشه ضایع است! وقتی دید تنها دلقک ِ اون دور و بر منم، پوزخند زد و نشست. بعدش کتابخونه صوتی جوانه افتتاح شد! خیلی باشکوهه که در لحظه تولد ِ یک چیز، حاضر باشی. اما من شکوهی ندیدم. فقط دلم تنگ شد. عینِ یه کوزه ی خالی اونجا نشسته بودم و اجازه میدادم اون دختر به حرفای سخنرانِ مراسم پوزخند بزنه و به خانواده سبز خیره بشه. اجازه میدادم خانومی که کنار دستم نشسته بود از صدام تعریف کنه و بگه من توی پیشیونی شما یه مربی مهدکودک موفق می بینم! اجازه میدادم یادم بیفته که دنیا اوقدر کوچیکه که میشه "هرگز ترکم مکن"ِ ایشی گورو رو توی کتابخونه مسجدِ روستایی پیدا کرد که حتی اسمش روی نقشه نیست. اجازه میدادم دلم تنگ بشه، برای خانوم شکیبا، برای حورا، که میگفت : " تو چقدر روی زندگیت کنترل داری!". نشسته بودیم از تأتر و فلسفه و دنیای سوفی حرف زده بودیم. نشسته بودیم چای خورده بودیم و پفک! نشسته بودیم و من از چیزهایی گفته بودم که توی زندگیم تکرار میشن و اون موقع بود که حورا به این نتیجه رسیده بود که خیلی روی زندگیم تمرکز و کنترل و آگاهی دارم! قبل از ساعت یازده باید برمی گشتم پیش ِ بچه ها. بحث رو کوتاه کردم و برگشتم. همیشه دوست دارم برگردم. حورا دور بود. و حالا دوباره چیزی داشت تکرار میشد. کنترلی در کار نبود. اتفاقی اونجا بودم. وسط افتتاحیه ی یه کتابخونه ی صوتی! کتابخونه ی صوتی... .آشنا بود. زیادی آشنا بود. چیزِ آشنایی که هیچ ربطی به من نداشت. دلم گرفت. وقتش بود. باید برمی گشتم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۱ ، ۰۵:۵۹
شب تاب
یک عده کوه هستند که می توانم دستهام را بکنم توی جیبم و از آنها بالا بروم و قیافه ای هم به خودم بگیرم که هرکس ببیندم در آن حال ، خیال کند یا خیلی اعتماد به نفسم بالاست یا شجاعم یا کوه مزبور را مثل کف دستهای توی جیبم می شناسم یا دارم ژست میگیرم؛ از آن ژست های " بابا این که کاری نداره!". اما خب، این خیالها زیاد با حال ِ من در آن لحظه تطابق ندارد. حالِ من با هیچ چیز تطابق ندارد، حتی با صورتم! به هرحال، آن کوهها وجود دارند. هزار بار دیگر هم بخواهی از آنها بالا می روم، با همان سوئیشرت طوسی ، با همان کفش های صافِ نفرت انگیز با همان روسریِ رنگ و وارنگ ، با دستهای توی ِ جیب... .تازه،می توانم با ماه و خورشید حرف بزنم وقتی دارم جای پایم را بین بوته های مردازما محکم می کنم. می توانم بلند بلند بخندم و گاهی بایستم و از ابرها عکس بگیرم. اینها که کاری ندارد! من حتی می توانم به تو فکر کنم در آن حال! و هیچ هم پایم نلغزد! و تو هم طبق معمول نفهمی! اهمیتی هم نداره البته. آن کوه ها قبل از تو وجود داشته اند. من قبل از حضور تو از آنها بالا رفته ام. خیال نکن خیال ِ تو این قدرت را بهم داده که سقوط را بی خیال شوم! فقط ، حالا "تو" هم اضافه شده ای به همه ی خوابهایی که روی ِ آن کوه ها می بینم. فهمیدن یا نفهمیدن ِ تو، چیزی رو عوض نمی کنه. آن کوه ها در من نقش بسته اند. هزار ساله که سنگ هاش با من حرف می زنن. هزار ساله که حس می کنم بالاخره یه روز روی ِ قله می ایستم و بابا رو صدا می زنم و میگم : " بابا! بابا! قوچ!"  احتیاج دارم کسی اینو بفهمه. کاش تو بفهمی. دوست دارم تو بفهمی ...   بابا قوچ زیارتگاهی است متبرک به نام امام زمان در کوه های روستای مادری... میگن سالها پیش پدر و پسری روی کوه بودند و پسر دو تا قوچ رو می بینه و هر دفعه که پدرش رو صدا می زنه :  "بابا! بابا! قوچ! " اون قوچ ها ناپدید میشن. به همین خاطر محلی ها اون مکان رو به این اسم صدا می زنن. سه تا درخت خیلی قدیمی هم اونجا هست که پیشترها از اونها خون می چکیده اما حالا خبری نیست. قدیمی های روستا معتقدند ضعف اعتقادات مردم باعث این موضوع و خشکسالی و رفتن برکت از زندگی و ... شده. البته کسی هم جرئت قطع کردن اون درختها رو نداره.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۱ ، ۱۱:۲۵
شب تاب