شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
نه ! جدی جدی داره برف میاد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۰۵
شب تاب
دوست داشتم سرآشپز یه رستوران قشنگ باشم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۳۱
شب تاب
" روز خود را چگونه آغاز کردید؟ " صبح که بیدار شدم، کسی خانه نبود. آچو دو ساعت پیش چیزی گفته بود که من نفهمیده بودم و بعدش هم رفته بود. مامان هم بعد از ورزش صبحگاهی هنوز برنگشته بود که بخواهد به بهانه ی خانه تکانی زمین و زمان را به هم بدوزد. سکوت مسخره ی خوبِ غم انگیزی داشت توی خانه پرپر می زد. دوست نداشتم از جایم بلند شوم. تمام شب خواب رودلف و  قیدار را دیده بودم. مغزم حسابی کوفته بود. تلفن زنگ زد.سینه خیز خودم را به تلفن رساندم. عمه فخری بود. می خواست بگوید که تلفن عمه بزرگه درست شده و حالا می توانیم بهشان زنگ بزنیم. دیگر نمیشد به رختخواب برگشت. پتو و تشک را جمع کردم و چپاندم توی کمد جارختخوابی. دست و صورتم را شستم و چهار زانو نشستم جلوی لپ تاپ. دستم را مشت کردم. گذاشتمش زیر چانه ام. شروع کردم به وبلاگ خوانی. خواندم. خواندم. خواندم. کف دستم درد عجیبی حس کردم ولی باز هم خواندم. آش مامان که سر رفت روی اجاق گاز، مجبور شدم بلند شوم و در قابلمه را بردارم. آن وقت بود که به کف دستم نگاه کردم. جای ناخن هایم کف دستم مانده بود...  در راستای همان بی تعاملی ِ پیشتر اشاره شده، چند روزی است حالِ موجود بایکوت شده ای را دارم که دلش از تفاوت هایش گرفته...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۰۰
شب تاب

چیزی وجود دارد به نامتعامل. عنصر خیلی مهمیه، مخصوصاً در روابط انسانی. فاقدش که باشی، باید قیدِ خیلی چیزها را بزنی. دیگر توی هیچ گروهی جا نداری، تمام کارها را باید خودت تنهایی انجام بدهی، تعداد دوستانت روز به روز کمتر می شود و خیلی چیزهای دیگر. ولی خب، بعضی ها اینطوریند. دوست دارند بی سروصدا و تک و تنها کارشان را انجام بدهند. به کسی کار نداشته باشند، کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد. دوست دارند کار فردیشان فقط دیده شود. کار دیگران را هم می بینند. ولی نظر نمی خواهند، نظری هم نمی دهند. عده ای از روی خودخواهی، خودبزرگ بینی یا چیزهایی شبیه به این یک همچین رفتاری را پیش می گیرند ولی بعضی ها، نه. حال این بعضی ها را ، کسی جز آدمهایی شبیه به خودشان نمی فهمند. طبیعیه که به درد کار گروهی نمی خورند این جور آدمها. مهم هم نیست. عادت کرده اند. به تنهاتر شدن، غمگین تر شدن و رفتن سراغ کارهای تک نفره عادت کرده اند. این هم یک جور مرض است. تعامل خون که پایین باشد، همین می شود که شده ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۴۵
شب تاب
از صبح دلم گرفته بود. یک جور عجیبی هم گرفته بود.دستکشایی که مامان از مشهد آورده بود برام هم افتاد توی اتوبوس. گذاشته بودمشان روی پام، ولی تمام راه حواسم به مت دیمون جوان بود و وقتی از اتوبوس پیاده شدم، و نصف طوس را که بالا آمدم تازه یادم افتاد که دستکشام کجا بود و حالا دیگه نیست!! حالم حسابی گرفته شد و یک عالمه به خودم فحش دادم بابت حواس پرتی و فراموشی.همش یه فکری تو سرم وول می خوره. انگار که یه چیزی رو فراموش کردم. همش فکر می کنم یه کاری رو باید انجام بدم که یادم رفته چی بوده. نزدیک های غروب، که دیگه حالم دست خودم نبود. قلبم جوری می کوبید به سینه ام که انگار پدرکُشتگی دارد باهام.  کلافه شدم حسابی. اینقدر بدم میاد از خودم! اصلاً هیچ تعادلی تو کارم نیست. یه روز سقوط از این ور پشت بوم و فرداش با سر پاین اومدن از اون ورش.یه  روانشناس هم تو دست و بالمون نیست بریم ازش بپرسیم چه مرگمونه آخه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۴۶
شب تاب
بعد از طراحی یه کتابچه ی فسقلی و قصه گویی بدون ابزار،  امروز با گواش روی بوم نقاشی کردم. قشنگ شد. تا حالا روی بوم نقاشی نکشیده بودم. تازه فهمیدم که چی رو از خودم دریغ کردم.  این کلاسِ، داره چیزای جالبی رو برای دلم رو می کنه!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۲۱
شب تاب
من، پشت همه ی این کُشنده های سوزاننده، پشت همه ی این تلخ و شورهای بی سروته، من، پشت همه ی حالت منحصربه فرد لب هایت، نشسته ام به قیدار* خوانی. تا باورتَرَم شود عادی بودنِ همه چیز. تا فراموش تَرَم شود، خالیِ داغِ واژه های بامعنی را... ببخش محبوبِ دلبندم! عزیزکم... دیگر از این ابر، تصویرِ روشنِ چشم هایت با واژه هایی که بلد بودم، نمی بارد... حالا فقط، من مانده ام و بازسازیِ عادت های قدیمی.     * قیدار. رضا امیرخانی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۱۶
شب تاب
به من چه که داره بارون میاد ...

بارانی بود، که به من مربوط نبود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۴۹
شب تاب
بیا این چند خط را بردار و بزن به چاک. یا امشب را گرسنه بمان. حوصله محبت کردن به عقابم را ندارم...     * پرومته ی سست زنجیر . آندره ژید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۴۵
شب تاب
سربالایی ولنجک را که سرازیر شدم سمت خانه و افتان و خیزان  که خودم را به مقصد رساندم،به جای خبرهای خوش و نمایش آتش بازی جهت عرض خسته نباشید، مانیتورم را مُرده پیدا کردم و بعد هم هی حرف توی حرف آمد و نشد بیایم اینجا بنویسم که اگر روزی بچه ای داشتم، شب کنکور کارشناسی ارشدش بَرَش می دارم می برمش سینما و پارک و بستنی کاکائویی به خوردش می دهم و با یکی از آن خنده های مخصوصی که همه می گویند وقتی مشغولش می شوم چشم هایم برق می زنند، برایش تعریف می کنم که ساعت دوازدهِ شب کنکور کارشناسی ارشدم داشتم با آچو کتابچه ی آموزش مفاهیم ریاضی به کودکان ۳ تا ۵ ساله می ساختم و بستنی طالبی هم می خوردیم دوتایی. شاید هم برای بچه ی آچو تعریف کردم، یا هر بچه ی دیگری که پا داد! اصلاٌ تبدیلش می کنم به یک خاطره ی خانوادگی تا همه، نسل به نسل مثل یک سنت، شب کنکور ارشد بچه هایشان برایشان تعریف کنند!! اگر راوی باهوش و خوش ذوق باشد، این خاطره جنبه ی آموزشی بالایی دارد و در موقعیت های مختلف می شود ازش استفاده کرد.   *** دوازدهمین جمعه ام در " یک رب مانده "
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۱۸
شب تاب
سومین ماگ لبالب از چای دارچینم را که سر کشیدم، تازه فهمیدم چرا از صبح صورتم می خارد و جوش هایی که با معجزه ای به سادگیِ تعویض یک کرم پودر، کم کم داشتند آرام می گرفتند، دوباره داد و فریاد راه انداخته اند. به دارچین حساسیت دارم. فراموشش کرده بودم. اولین چیزی نیست که در مورد خودم فراموش کرده ام. قرن ها پیش که سروش کودکان می خواندم،مجله صفحه ای داشت که دور تا دورش نوشته شده بود " این صفحه چند لطیفه ی بی مزه دارد". واقعاً هم لطیفه هایش بی مزه بود، یعنی برای بازار گرمی یک همچین چیزی دور صفحه نوشته نشده بود. ولی همیشه می خواندمش. فکر کنم همه ی بچه ها این کار را می کردند. حتی بعد از چند بار خواندن لطیفه ها و فهمیدن اینکه بی مزه هستند هم شرطی نشده بودیم که نخوانیمش. گاهی حتی به لطیفه ها می خندیدیم! نمی دانم چرا مسئولین مجله یک همچین صفحه ای را تعبیه کرده بودند. می خواستند صفحه را پر کنند؟ می خواستند سازنده ی آن لطیفه ها غصه نخورند و بدانند که حاصل تلاششان جایی خوانده می شود؟ شاید هم می خواستند به بچه های مردم بفهمانند که  نشانه ها در زندگی همیشه پیچیده و دور از چشم و دیر فهم نیستند و گاهی دستورات و اخطارها و خبرها خیلی واضح بیان می شوند و فقط کافی است آنها را اجرا کنی. البته شاید هم هیچ منظوری نداشتند! بعید می دانم کسی شجاعت این را داشته که به دستور دور صفحه اعتماد کند و آن را ورق بزند و نخواند. بچه بودیم خب. انتظار زیادی هم نمی شد داشت. شاید بچه ای که این کار را کرده حالا به عنوان نابغه شناخته شود! ولی حالا که بزرگ شده ایم، قدرت تعمیم داریم. چیزهای بی ربط را به هم ربط می دهیم. با خود و بی خود نتیجه می گیریم. حالا می توانم بفهمم که دور بعضی آدم ها و موقعیت ها هم به وضوح نوشته شده " این حالت را بد می کند"! و می توانم ببینم که سال هاست خودم را به کوری زده ام و نوشته ی دور صفحه را نخوانده ام. انگار اصلا بزرگ نشده ام. دوست دارم بیدار شوم . توی چشم های کسی که توی آینه به چشم هایم زل می زند خیره شوم و بگویم : " بچه جان! این صفحه چند لطیفه ی بی مزه دارد... چرا نمی فهمی؟ چرا باز هم داری می خوانی اش؟" ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۱۰
شب تاب
... بعدش به رنگ لاکی که خریدم فکر کردم. به عصبانیتم هم فکر کردم. یک کمی هم به خوابیدن یا نخوابیدنم فکر کردم. ولی بیشتر به این فکر کردم که دقیقاً از کی، از چه روز و سالی و در پیِ چه اتفاق یا اتفاقاتی، تبدیل به موجودی شدم که هیچکدام از حس های درونی اش برایش ارزش ندارند؟ موجودی که هیچ اصالتی ندارد  و حتی نمی داند که چه زمانی خوشحال است و چه زمانی غمگین و خیلی ساده و بی تفاوت لبخند می زند به کسانی که حالش را بد می کنند و کنارشان راه می رود و بهشان احترام می گذارد و خودش و تصمیم های زندگی اش را به آنها می سپارد و یک لحظه هم فکر نمی کند که الان، همین الان، می شود آن آدم ها را ترک کرد، که فقط یک بار زندگی می کند و این همه عذاب لازم نیست اصلاً، که بهتر است کمی هم بچه نباشد، که می شود روی پای خودش بایستد بدون نابود شدن همه چیز... مرزِ بین دوست داشتن آدم ها و احساس نیاز و وابستگی به آنها را گم کرده ام. مسأله ی دردناکی است. نمی دانی الان داری خودت را لگدمال می کنی یا داری به خودت احترام می گذاری. نمی دانی داری تکه تکه می شوی یا داری تکه های سرگردانت را به هم می چسبانی. نمی دانی بَرده ای یا آزاد. سوزاندن و خشک کردن ریشه ای که نمی دانی کجاست و بذرش از کجا آمده، خیلی سخت است. ولی، چیزی باید تغییر کند. این وسط خیلی ریشه های دیگر هم می سوزند، می خُشکَند. درد زیادی خواهد بود و همچنین خشم، توهین و همه ی چیزهای بدِ دیگر. چاره ای ندارم. می خواهم مثل پیرمرد غمگین داستان "میز، میز است" ، مشت هایم را روی میز بکوبم و فریاد بزنم : " باید تغییر کند... باید تغییر کند... باید تغییر کند..." . شاید توانستم دست کم یک احساس واقعی و خالص را کشف کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۱۹
شب تاب
اول اسفند روز مهمیه برام. کلی برنامه داشتم واسش. از دو ماه پیش قالب جدید رو پیدا کردم و تقریباً هر روز رفتم و قد و بالاشو برانداز کردم که ببینم از انتخابم راضی و مطمئن هستم یا نه!دوست داشتم امروز حالم خوش باشه. دوستای جدیدم کنارم باشن. یعنی باشن، کنار من هم نبودن، نبودن. اصولاً کسایی که من اونا رو دوست خودم می دونم نمی دونن که من یه همچین حسی در موردشون دارم واسه همینم نمی تونن متقابلاً حسی داشته باشن در مورد این دوستی! ولی خب، من هر از گاهی می گردم و آدمایی رو پیدا می کنم که دوست دارم دوستم باشن. البته گاهی هم این آدما خود به خود سر راهم قرار می گیرن. اون وقت سعی می کنم ازشون چیزای مختلف یاد بگیرم، البته به شکل غیر مستقیم. این آدما، دیدنشون، خوندنشون، شنیدنشون و حتی فکر کردن بهشون، بهم حس خوبی میدن. خوشحالم می کنن. وقتی آدمی باشی، مثل من، سراغ این جور دوست پیدا کردن ها هم میری.. خلاصه، امروز حالم خوش نیست.چون دوستام کنارم نیستن و چون تقریباً همه ی برنامه هام بهم ریخت. مانیتور محترمم یهو تصمیم گرفت که دیگه روشن نشه و حالا در جواب غصه های من، صداهای عجیب و غریبی از خودش درمیاره. آچو میگه اون سوسکه که رفته بود توی اخترک تاجره حالا اومده توی مانیتور ما خونه کرده! الان دارم با لپ تاپ زن داداش جانم کار می کنم و همش حواسم هست که به جای د، ئ تایپ نکنم!! چون روی صفحه خیلی شبیه هم نوشته شدن! بعدشم همه ی عکسام در شکم کامپیوتر خودمه و دور از دسترس. اصلنم معلوم نیست کی مانیتور دار بشم و در نتیجه فقط تا وقتی این لپ تاپ نازنین در امانتم هست، کلمه ای هم در این وبلاگ خواهد بود! اصلاً حالم گرفته است. آدم هایی مثل من به سادگی حالشون گرفته می شه.متأسفانه ما اینجور آدم هایی هستیم! می خوام از این به بعد بگردم ببینم کسی رو مثل خودم پیدا می کنم یا نه! خسته شدم بس که تک و تنها ناخن کشیدم رو دیوارِ این شخصیت عجیبی که اصلاً درکش نمی کنم. فعلاً همین ها بسه. دارم از حرف می ترکم و از خستگی و بی حوصلگی هم. هرچند یه کم سَمبَل کاری شد، ولی به هرحال، یه اول اسفند دیگه اومد و من هنوز زنده ام، هنوز می نویسم و هنوز هستم... تولد وبلاگم رو به خودم تبریک میگم... تصویر فقط برای خالی نبودن عریضه می باشد! نه یه همچین کیکی در کار است و نه من اصلاً کیک کاکائویی دوست دارم!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۱ ، ۱۲:۱۶
شب تاب
... توی کوچه، کنار در چوبی کوتاه و تق و لقی، یک قالب بزرگ و سیاه رنگ به شکل مکعب مستطیل ایستاده بود و ... عجبا! آن قالب سیاه، وِز وِز می کرد و در همان حال یواش یواش بر سر جا می جنبید! شاهنشاه غرق حیرت ترمز زدند و با دقت نگاه کردند و آن وقت، oh!My God! اعلی حضرت به رأی العین چنان پدیده ی حیرت انگیزی مشاهده کردند که هیچ یک از سیاحان مشهور تاریخ از مارکوپولو و ماژلان گرفته تا ناصرخسرو و ابن حقول ، هیچ یک چنان صحنه عجیب و حیرت انگیزی ندیده و حتی نشنیده بود. ناگهان همان مکعب مستطیل سیاه و لرزان که یکریز صدای وِز وِز می داد به شکل انبوهی از مگس درآمد و... مگس ها پریدند و دختر بچه ای نمایان شد که او نیز، با فریاد گریخت! و ناپدید شد. شاهنشاه دست بالای پیشانی گذاشتند و با لحن فیلسوف مآبانه ای ، آه کشان گفتند : « حتی بونوئل ، حتی سالوادور دالی هم با آن ذهن سورئالیستی، نمی توانند چنین صحنه ای را مجسم کنند فکشان پایین می آید. مکعب مستطیل بزرگ سیاه، صدا بدهد و تبدیل بشود به دختر بچه و او هم فرار کند!وای! عالی است! سورئالیزم محض! دهن مارکز می چاد این جور تصورات داشته باشد، پریدن رمدیوس خوشگله به آسمان که چیزی نیست، مهم همین هاست ». آماشاالله آهی کشید و گفت : « حالا من نفهم را بگو، من همه اش خیال می کردم این آدمهای بدبخت احتیاج به حمام و بهداشت دارند. احتیاج به آب لوله کشی و نظافت دارند؛ اما امروز ، همین الان متوجه شدم که خیر، آن وقت هنر از بین می رود. همین هنر سورئال که فرمودید، حیف نیست هنر از بین برود؟»...    شاهنشاه در کوچه ی دلگشا محمدعلی علومی انتشارات سوره مهر چاپ دوم ۱۳۸۸
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۱ ، ۰۷:۵۴
شب تاب
گاهی حرف هایی می زنی که مرا یاد چیزهای عجیبی می اندازد. یاد چیزهای عجیبی که در عجیب ترین روزها برایم اتفاق افتاده اند. روزهایی که از بس از زندگی حالا و خاطراتم دورند، خیال می کنم تمامشان را خواب دیده ام.کاش حرف هایت خوش نداشتند که به اعماق وجودم نقب بزنند. من واقعاً نمی دانم، با این حجم از عجایب، چه باید بکنم.     " ۱۹ ساله بازی! " من بزرگ شده ام و الان دیگر ۱۹ ساله بازی بلدم نقاشی بازی و زندگی بازی می کنم! و به خاطر اینکه خوشگل باشم جلوی آینه ی اتاقم آرایش بازی می کنم من تو را صدا می کنم وقتی تو می آیی من روبه رویت خنده بازی می کنم و تو گریه بازی هم یادم می دهی بعد من به همه می گویم که عاشقم و عاشق بازی درمی آورم و به من می گویند که بزرگ شده ام و من تا آخر عمر بزرگسال بازی می کنم و می میرم... بازی بازی... هنوز اتاقم بوی هنرستان می دهد... یه قورباغه ی خونگی داشت! از همسایه اجازه گرفته بود و انباری اش رو کرده بود کارگاه نقاشی. مثل همه ی شیفته های هری پاتر، در روز و ساعت مقرر، که کتاب به طور همزمان در سراسر دنیا فروشش رو آغاز می کرد، پشت در کتاب فروشی صف می کشید برای تهیه ی متن اصلی! معمولاً هم این زمان مقرر، به ساعت ایران، میشد ۱۲ شب! بعد هم صبر می کرد تا ترجمه ی ویدا اسلامیه وارد بازار بشه! هر ترجمه ای رو قبول نداشت. شعر هم می گفت. داستان هم  می نوشت گاهی، اما شعر بیشتر بود و نقاشی بیشترتر! زمانی ناخن می جوید( مثل خودم، البته در سال های دور) و مادرش لاک های خوشگل خوشگل می خرید برایش تا تشویق شود به نجویدن! ندید، عاشقش شده بودم! آرزو داشتم باهم دوست باشیم. دوست های صمیمی! نشد. راهش رو بلد نبودم البته. کافی بود شعرهای خودمو بدم به مادرش تا به دستش برسونه. همون مادری که گل از گلش می شکفت با داشتن شاگردی مثل من! هیچ کاری نکردم اما. هیچ وقت ندیدمش. الان باید مشغول ۲۶ ساله بازی باشه. نمیدونم اجازه دارم اسمشو اینجوری اینجا بیارم یا نه.امیدوارم منو ببخشه، " نیلوفر کسبی " ، شاعرِ شعرِ بالا و دوستی که روحش هم از وجود من خبر نداره! "شعری از حسنا محمد زاده" ما همانیم ؛ همانی که خودت می‌دانی دو هواییم ، دمی صاف و دمی بارانی پیش‌بینی شدن ِ حال من و تو سخت است دو هواییم ...ولی بیشترش توفانی دل من اهل کجا بوده که امروز شده‌ست با دل تنگ ِقلم‌های تو هم‌استانی ؟! آخرین مقصد تو شانه‌ی من بود ؛نبود؟ گریه کن هرچه دلت خواست ، ولی پنهانی شاید این بار به شوق تو بتابد خورشید رو به این پنجره‌ی در شُرُف ویرانی شهرِمُشرف به زمستان شده‌ی موهایم چند سالی‌ست که برفی شده و بورانی باز باید بکشی عکس پریشان ِ مرا گوشه‌ی قاب ِهمان روسری ِ لبنانی آب با خود همه‌ی دهکده را خواهد برد اگر این رود ، زمانی بشود طغیانی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۱ ، ۰۶:۴۲
شب تاب
چرا یه دخترِ جوون ، ساعت هفت و نیم صبح، باید آهنگی گوش کنه که توش گیتار الکتریک بیداد می کنه؟    ------------------------ * خدایا، اتفاقی نیفتاده باشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۰۵
شب تاب
چیزهای ساده ای در دنیا هست که من را بهم میریزد. چیزهای کوچکی که شاید نماد و خبررسان فاجعه یا غمی بزرگ باشند و شاید نشانه ی یک اتفاق خوب و شاید هم هیچ کدام. چیزهای کوچکی که شاید اصلاً هیچی نباشند. یا باشند و به من مربوط نباشند . یا باشند و کاری از دست من برنیاید. مثل دعوای راننده اتوبوس با یک مسافر یا یک مزاحم تلفنی یا سوختن غذا یا تغییر حالت یک وبلاگ که همیشه می خوانم و یا هزار یای دیگر ... دلم می گیرد. غصه ام می شود. کاری نمی توانم بکنم. چیزی هست که اتفاق افتاده و من از چند و چونش خبر ندارم. گفتم، شاید به من مربوط نباشد، اما دلم می گیرد. دست خودم نیست. همیشه فکر می کنم که باید کاری بکنم. باید بتوانم که کاری کنم. همیشه اینکه اتفاقی افتاده و من هیچ کمکی به کم شدن درد کسی که دردش را دیده ام یا حس یا حتی خیال کرده ام، نکرده ام، عذابی در دلم می ریزد که می سوزاندم... فقط ، بی خودی خودم را با چیزهای دیگر سرگرم می کنم، ولی خودم خوب می دانم که در این مواقع ، به هرکاری هم مشغول باشم، تنها یک جمله بارها و بارها و بارها توی سرم میپیچدو تکرار میشود و تا مطمئن نشوم که دنیا آوار نشده روی دل کسی و یا اگر هم آوار شده، همه جان سالم به در برده اند، آرام نمی شوم: "خدایا، اتفاقی نیُفتاده باشه..."   *وِردِ پرمعنایی نیست. کلی هم نقص دارد. تا اتفاق چی باشه! ولی خدا خودش خوب می دونه منظورم چیه و جمله ی ناقصم رو به بهترین شکل ترجمه می کنه و می فهمه و اجابت می کنه...   ------------------------- در لینک زن باز نشر داده شدم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۵۴
شب تاب
می شنوید؟ این صدای بوم بوم که کل شهر را برداشته، صدای کوبیده شدن سر من به دیوار است. دارم سرم را می کوبم به دیوار. قضیه خودکشی نیست البته. قاتل، وجود دارد. دنبالش بگردید. بعد ، بچسبانیدش سینه ی دیوار و انتقامم را از وجود نحسش بگیرید. یادتان باشد، قبل از اینکه بمیرد، با صدای بلند توی گوشش فریاد بزنید و بپرسید: تو که دنبال حریف می گشتی، چرا نرفتی دنبال یکی هم قد خودت؟ هان؟ کور بودی؟ ندیدی که این دختره دماغش را هم نمی تواند بکشد بالا؟ اگر جواب داد، بیایید و جوابش را به من هم بگویید. خودتان پیدایم کنید. نای آدرس دادن ندارم. اگر هم جواب نداد، که هیچ. مطمئن شوید که مُرده، بعد بروید دنبال زندگیتان. تا هر وقت که بتوانم، دعایتان خواهم کرد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۰۹
شب تاب
از حالا،منتظر اول اسفندم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۱ ، ۰۷:۵۸
شب تاب
واسه جوش های صورتت کاری کردی؟ دختر منم جوش میزد صورتش، البته نه اینقدر زیادها... فلان کوفت رو خورد، فلان غلط رو کرد، فلان آشغال رو مالید به صورتش ، خوب شد ... به شما مربوطه؟ من شما رو میشناسم؟ شما همسن من هستی؟ من با شما درددل کردم؟ از شما کمک خواستم؟ ازتون خواستم در مورد این موضوع صحبت کنید؟ شما پزشک هستید؟ متخصص پوست و ...؟ به نظرت اینجا، جای مناسبی برای این حرفهاست؟ موضوع جالب تری واسه شروع صحبت بلد نیستید؟ یعنی واقعاً اینقدر ذهنت دست و پا بسته و دایره لغاتت اینقدر محدوده؟  فکر میکنی این موضوعیه که دلم بخواد در موردش با شما صحبت کنم؟ به نظرت، من پشت این صورت، چی دارم؟ کی هستم؟ اصلاً در موردش فکر کردی؟ می دونی دلم می خواد همه ی این حسن نیت ِ لوس و مسخره و نامربوطت رو تبدیل به یه سیلی کنم و بکوبم توی صورتت؟ نه دیگه، همینه. همین. نمی دونی که دلم می خواد همه ی این حسن نیت لوس و مسخره و نامربوطت رو تبدیل به یه سیلی کنم و بکوبم توی صورتت...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۱ ، ۱۶:۴۱
شب تاب