شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
به هر حال جای تو خالیست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۰ ، ۱۶:۲۲
شب تاب
وقت هایی که از خودم عصبانی باشم یا دلم برای خودم تنگ شده باشد یا تو به ذهنم هجوم آورده باشی ، مسیر را عوض می کنم . سوار یک اتوبوس دیگر می شوم، یک ایستگاه دیگر پیاده می شوم ، از پله های آن طرف بالا می روم ، از کوچه ای دیگر می گذرم و میگذارم قلبم باور کند که همه چیز همین قدر ساده می تواند تازه شود و همین قدر ساده می شود کارهای جدید کرد و زندگی جدید داشت و آدم جدیدی بود. مهم نیست که دیرتر میرسم ، آخرین ایستگاه مترو پیاده می شوم و می روم برای سوار شدن به اتوبوسی دیگر و پیاده شدن در ایستگاه ِ آخر آن هم . هدفونِ نصفه و نیمه و عاریه ی ویواز را میگذارم توی گوشم و رادیو جوان گوش می کنم و گاهی هم پیام! و تویِ سرم هزار جور حرف و کلمه و جمله و بند و قصه و رمان را می گذارم که با هم برقصند و روایتی جدید بسازند از آدمی که تویِ اتوبوس می نشیند و سرش را به شیشه تکیه می دهد و به چراغ های روشن و بی شمار ِ شب ِ شهرش نگاه می کند و چیزی که گوش می دهد رادیو ست نه لیدی گاگا و مهرنوش و شادمهر و انریکه و هیچ هم نگران جا ماندن نیست چون قرار است ایستگاه آخر پیاده شود .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۰ ، ۰۸:۵۳
شب تاب
اول اسفند واسم روز مهمیه،حتی اگه تو بهم تبریک نگی.اول اسفند روز مهمیه برام چون روز تولد این وبلاگه . روز تولد "شب تاب و شازده کوچولو" که بعدها اسمش شد "شب تاب" و از امروز می خوام اسمش رو دوباره عوض کنم و بزارم " شب تاب ، خورشید ِ کف ِ بشقاب "!!! توی این مدت بارها و بارها قالب وبلاگم رو عوض کردم و امروز یه بارِ دیگه هم این کارو می کنم! خوشم میاد از اینجا چون تقریبا هر بلایی که دلم بخواد می تونم سرش بیارم ! چون مطابق حالم می تونم و باهاش رفتار کنم ! چون بهش دل بستم . بهش دل بستم چون اینجا هر چی بودم خودم بودم ، چون تو اینجا رو می خونی،چون... چه فرقی می کنه؟؟تو فقط بیا و بگو : " تولدت مبارک "
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۰ ، ۰۹:۳۰
شب تاب
این دنیای آتشین را دوست ندارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۲۹
شب تاب
کنکور را هم دادیم تموم شد رفت ... حالا چیکار کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۱۴:۴۰
شب تاب
فردا قرار است کنکور بدهیم برای ارشد و قرار هم هست که قبول بشویم ! و همچنین قرار است که در همین دانشگاه فعلی هم قبول بشویم . قرار است اگر قبول شدیم برایمان لپ تاپ بخرند و اگر قبول نشدیم و آن یک دانه رشید ِ نه چندان رشید ِ کلاس قبول شد اسممان را عوض کنیم و البته درباره ی اینکه چی بگذاریم اسممان را هنوز قراری گذاشته نشده ! کلا اوضاع خوبی است و من هم به شدت از خودم راضی ام و اصلا هم غصه نمی خورم و ذره ای هم استرس ندارم از اینکه دوستان منابع را بلعیده اند و من به کارهای دلخواه دیگرم پرداخته ام! آرزوهای دیگری هم دارم و راه های دیگری را هم میشناسم برای رسیدن به آنچه دوست دارم ، به خاطر همین قبولی در کنکور ارشد و دانشجوی کارشناسی ارشد شدن آنقدرها هم برایم حیاتی نیست ، فقط تنها مشکلم این است که به دوستان گفته ام اگر من در کنکور قبول نشوم و او* بشود اسمم را عوض می کنم! این موضوع قضیه را کمی حیثیتی کرده وگرنه من اصراری ندارم مسیر خوشبختی و موفقیتم از وسط کلاسهای کارشناسی ارشد تربیت معلمِ سابق یا خوارزمی ِفعلی بگذرد . موقع ِ کنکور کارشناسی هم اصراری نداشتم ، ولی خدا خودش خواست که راه این باشد و اگر بازهم بخواهد باز هم میشود ! به قول حنا بانو دست خدا بالای همه ی دست هاست ! لطفا دعا کنید یا من قبول بشوم یا او قبول نشود ! چون من اسمم را دوست دارم هم !!! * او ؟؟ تنها پسر ِ کلاس!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۰ ، ۰۸:۱۶
شب تاب
دیروز، روز ِ دوست داشتن بود ، همان ولنتاین ِ معروف! و من تمام مدت به نوعی از دوست داشتن فکر می کردم که ابرازش روز ِخاصی را طلب نکند و نمادش فقط گل رز نباشد ، خرس قرمزنباشد، جعبه ی کادو و قلب قرمز نباشد ، نمادش من و تو باشیم و رنگش صورتی!! به دوست داشتنی فکر می کردم که یک طرفش منم و تو و یک طرفش تمام  آسمان هایی که فتح می کنیم به جادوی کلمه ... پایِ چشم های تو که در میان باشد همه چیز نماد عشق است ! همه ی روزها که هیچ ، همه ی ثانیه ها ، وقت ِ دوست داشتن است ! من هیچ وقت منتظر ولنتاین نبوده ام، هیچ وقت .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۰ ، ۱۱:۰۹
شب تاب
قرار بود یه چیزایی رو تعریف کنی برام .  نبود ؟؟   بعدتر اضافه شد : در لینک پایین یه مسابقه نقاشی داره برگزار میشه و از من هم خواستن در این زمینه اطلاع رسانی کنم ! ولی رو چه حسابی اینو از من خواستن نمی دونم ! آخه مگه چند نفر اینجا رو می خونن؟؟!!! به هر حال : مسابقه نقاشی احساس
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۰۶
شب تاب
قققییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ   قررقررررررررررررررررررررررررر ژژژژژژژژژژژژرررررررررررررژژژژژررررررررررر تق تق تق تق قییژژژژژژژژژژژژ تق تق ..... دوست من : آقا یعنی چی ؟ حالا وقت این کاراست ؟ دو روز بیشتر به امتحانا نمونده ، مثلا داریم درس میخونیم ... ای بابا ! بسه دیگه ! دیوونه شدیم! هیچ کارتون حساب کتاب نداره! این دانشگاه هم که هیچیش رو حساب و برنامه نیست ! هر روز یه چیزِ این خوابگاه مسخره شون داغون میشه . هر روز هر روز توی راهروها پر از تعمیر کاره . اَاَاَاَه ! بسه ! حالا اصن این سر و صدا ها واسه چیه ؟ چیکار دارید میکنید ؟؟ آقاهه : واسه وایر لس ِ ! دوست من : اِ ؟؟؟ چایی بیارم ؟؟؟!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۰ ، ۱۳:۴۳
شب تاب
آقا اَصِش من نمی خوام دعا کنم . یه بار دعا کردم ،گرفت ! یعنی شد ! بدجوری هم شد ! و بعدش آتیش گرفتم . دیگه نمی خوام . به اصرار یه چیزی خواستم از خدا ، البته اصراری هم نبود ولی لابد چون از ته دل بود اصرار تلقی شد و یه ماه هم نکشید از لحظه ی دعا که اتفاق مورد دعا حادث شد و اون موقع بود که من سوختم . دیگه نمیخوام دعا کنم ، می ترسم راستش . می ترسم که دوباره خدا اجابت کنه دعامو ولی با عواقب و عوارض. حالا بابا چپ میره و راست میاد با یه نگاه و لحن سرزنش باری منو مخاطب قرار میده که چرا دعا نمی کنی که فلان بشه بهمان بشه ؟ مگه نمی بینی یه ماه بیشتر تا عید نمونده ؟ و چه و چه ...  پدرِ من ، به خدا دعا می کنم . به جون ته تغاریت دعا می کنم اما با ترس و لرز . می ترسم خدا بدجوری حالمو بگیره ، دوباره .می ترسم که چیزی بشه که نباید . می ترسم که اونی که می خوایم بشه ولی بعدش یه چیزای دیگه ای هم بشه که ... خدایا ! من یکی که رسما اعلام می کنم عمرا چیزی از حکمت های شما سر در  نمیارم ، شما خودت یه جوری دل ما رو  آروم کن ، "یه ماه بیشتر تا عید نمونده ها "...                                  ممنون.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۰۱
شب تاب
قبلا دمای بالای ۳۰ درجه و روزی یک نیمه وعده غذا رو امتحان کرده بودم ، جدیدا دمای زیر صفر و روزی یک وعده غذا رو هم تست کردم ... کلا به امتحانش می ارزید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۰ ، ۱۲:۳۰
شب تاب
سرت را بالا بگیر و خوب نگاه کن به همه ی آسمانهایی که می بارند و من و تو زیر بارانشان نیستم !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۰ ، ۰۹:۴۴
شب تاب
از من نخواه با تو قدم بزنم ، حتی اگر هوا خوب بود ، حتی اگر باران می آمد نم نم ، حتی اگر زمان ایستاده بود تا بیشتر با هم باشیم . از من نخواه قدم بزنم ،راه که می روم خودم نیستم ، می شوم همان که می دود تا به اتوبوس ساعت ۵ صبح برسد ، می دود تا به متروی ۵ و ۴۵ برسد ، می دود تا ۶و ۳۰ صادقیه باشد . می شوم همان که می دوید تا قبل از شروع کلاس نماز را خوانده باشد و قبل از شلوغ شدن سلف غذا را خورده باشد . راه که می روم ، راه نمی روم ! می دوم ! یادم می افتد که تمام این چهار سال کلاهی بوده که سرم که هیچ همه ی وجودم را پوشانده . راه که می روم ، عذاب می کشم ... از من نخواه با تو قدم بزنم . دعوتم کن به یک نیمکتِ هرچند ناراحت یا یک تکه زمین تر روی چمن های پارکی که دوست داری و چای مهمانم کن و بگذار باور کنم که همه ی عقب افتادن ها دروغ است و همه چیز خوب است . بگذار باور کنم حتی اگر حقیقت ندارد... هوا عالی است . خیلی خیلی عالی ، ولی به خاطر خدا از من نخواه با تو قدم بزنم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۴۲
شب تاب
چه فرقی می کند حوصله ی نوشتن داشته باشم یا نه ، یا هوا ابری باشد یا هوا برفی باشد یا سرد باشد یا هرچه ... چه فرقی می کند که تمام امتحانات صفر باشند یا بیست باشند یا همه ی عددهای قبول و غیر قابل قبول بین این دو ... اصلا چه فرقی می کند که دلم بخواهد بنویسم یا نه ؟ واقعا چه فرقی می کند ؟! جاری شدن تو از سر انگشتان من با هیچ چیز دیگری هماهنگی ندارد ! قانون نمی شناسد و وقت سرش نمی شود... همین
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۰ ، ۱۹:۳۶
شب تاب
امشب یک شب سرد است یک شب سرد زمستانی که با نبودن تو می شود سرد تر زمستانی تر ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۰ ، ۲۰:۲۰
شب تاب
این آدما کی هستن ؟ کجا زندگی می کنن ؟ راست میگن هر چی میگن ؟ همین آدمایی رو میگم که با دوست دخترا و دوست پسرای وبلاگی و غیر وبلاگیشون توی خونه مجردی هاشون میشینن و مشروب و چیپس می خورن و عکس این تفریح دم دستیشون رو هم میزارن تو وبشون . همین آدمایی که مهاجرت کردن رفتن سوئد ، کانادا یا هر جهنم و بهشت دیگه ای و از اونجا داد سخن میدن که ما تو ایران چه سختی ها و عدم آزادی ها و محدودیت ها که نکشیدیم یکی هم نیست بهشون بگه کسی که توی ایران نیست حق نداره درباره اش نظر بده و حرف بزنه حتی اگه خودش ایرانی باشه و اگه راست میگید همین جا می موندید و تلاش می کردید و جون می کندید تا همه چی یه ذره بهتر بشه نه این که الان فقط حرف بزنید مثل ترسوها . همین آدمایی رو میگم که میگن تقویم شمسی خیلی وقته که براشون مرده و الان فقط تقویم میلادی رو می فهمن . همینایی که میگن از قشر متوسط و متوسط ِ رو به پایین ِجامعه متنفرن ... این آدما کی هستن ؟ راست میگن هرچی میگن یا اینم یه جور کلاس ِ ؟ یه جور رسم ِ تو دنیای مجازی؟ کدومشون من رو میشناسن ؟ کدومشون دخترایی مثل من رو میشناسن ؟ کدومشون دخترایی مثل من رو درک می کنن ؟؟؟ خیلی دلم می خواد بدونم این آدما واقعا چه فکری می کنن با خودشون ؟! اصلا با این طرز فکرشون چه جوری روشون میشه توی خیابونا و کوچه های این مملکت راه برن ؟ یه جای کار ایراد داره . اینجا یا جای من نیست یا جای اونا . یا من اشتباهیم یا اونا . شایدم  هیچکدوممون اشتباهی نباشیم ، در این صورت من خیلی بیشتر دلم میگیره خیلی خیلی بیشتر ، خیلی خیلی خیلی بیشتر ، چون من اونا رو نمی فهمم ، مطمئنم که اونا هم منو نمی فهمن ... نفهمیدن آدما خیلی تلخه ، مثل زهر ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۰ ، ۱۲:۰۷
شب تاب
توی سریال پنجره که این روزا از شبکه تهران پخش میشه داداش ِ بزرگ ِ یه پسره توی یه تصادف می میره اون وقت داداش کوچیکه افسرده میشه اون وقت تر باباهه می خواست حال پسرش بهتر بشه مثلا ، بهش میگفت  : پسرم خوب نیست اینقدر رفتی تو خودت . این همه تفریح سالم هست مث استخر ، بیلیارد ، بولینگ ... . برو خوش باش ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۰ ، ۱۱:۱۲
شب تاب
ماه طلعت بودن خیلی شیرینه . ماه طلعت آبجی کوچیکه است . اولین کسیه که میاد خونه ی مادر . اولین کسیه که با بقیه تماس میگیره تا دور هم جمع بشن . ادعا نداره اما . خیلی صبوره درست مثل مادر . تنها کسیه که وقتی همه لباس مشکی پوشیدن و جلوی مادر صف کشیدن بغض کرده . یه شوهر داره که بستنی می خره میاره تا بتونه یه دقیقه نگاش کنه ! دو تا پسر داره و حالا هم بارداره ، معتقده که بچه یه موجود غریبه نیست ، تیکه ای از جون آدمه! تلفنی سراغ بچه ها رو میگیره و اگه پسر بزرگش ساندویچ بخوره دعواش میکنه . جوراب های خان داداش رو میشوره و زیر بغل کتش رو میدوزه . وقتی خان داداش میگه : مزه نریز آبلیمو! میگه : غلط میکنه آبجی کوچیکه که رو حرف خان داداشش حرف بزنه !! نه اینکه نتونه جواب بده ،به بزرگترش احترام میزاره . تو سری خور نیست حریم ها رو حفظ میکنه .  ماه طلعت یه زن ایرانیه . من دوسش دارم . دوست دارم مثل اون باشم . آروم ، صبور ، مهربون ، دلسوز ، مادر! *متاسفانه عکس بهتری از فیلم پیدا نکردم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۰ ، ۱۱:۰۶
شب تاب
این آقا پسرایی که با دیدن سیبیل و ابروی به اصطلاح پاچه بزیِ بعضی دختر خانوما پا میزارن به فرار ، خبر ندارن که دختر بعد از ازدواج این شکلی نمی مونه ؟؟؟؟!!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۰ ، ۱۱:۰۵
شب تاب

شبهایی هست که خیال می کنی تنهایی، اما در اصل هزاران فرشته و شیطان در اطراف تو در حال پروازند و به نوبت روی شانه ها ، قلب و ذهن تو می نشینند. این شب ها شوم و ترسناک نیستند و سرنوشت تو را رقم نمی زنند اما قابلیت این را دارند که مثل یک ابر روی زندگی ات سایه بیندازند. سایه ای از آرامشی فرشته گون یا اضطرابی شیطانی.

روح تو این شبها را درک می کند اما چشمت هیچ نمی بیند ؛ نه بال فرشته ای و نه دم آتشین شیطانی. روحت خاطره ی این شبها را حفظ می کند . خاطره ای گنگ و مبهم ،شبیه به یک حس و تو کم کم در طول تمام شب ها و روزهای بعد از آن شبها رنگ وبوی عجیبی را درونت حس می کنی که دلیلش را درست نمی دانی ولی حتم داری که به آن شب هایی که فقط خیال می کردی تنهایی مربوط است.

مراقب باش. شاید امشب یکی از همان شب ها باشد . مراقب باش که چیزی که از این شبها در تو رسوب می کند صدای بال فرشته ها باشد نه نفس مسموم شیاطین .

مراقب باش.

مهمان شبانه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۰ ، ۲۰:۴۲
شب تاب