شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
میدونی چیه دوست من ؟؟؟ اَصِش این غذا بد! این غذا آشغال! این غذا سبزیش چمنای حیات دانشکده و گوشتش گوشت خر !اَصِش این غذا کوفت ! خب ؟؟ تو نخور. لازم نیست هی جلوی اون بنده خدایی که داره این غذا رو می خوره این کلمه ها رو تکرار کنی که . در ضمن واژه هایی مثل : خوب نپخته ، موادش مرغوب نیست ، این غذا رو دوست ندارم، میلم به غذا نمیره ، و ... واسه یه همچین وقتاییه . لطف کن یاد بگیر و ازشون استفاده کن .     * از کلمه ی آشغال متنفرم . مخصوصا با تاکید روی حرف شین. *امیدوارم هیچ وقت گشنگی نکشی اما اینو بدون : گشنگی نکشیدی که سنگ بخوری بگی عجب جوجه کبابی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۰ ، ۱۳:۱۱
شب تاب
- : اینجا پرفشار تنهایی مستقر و جو پایدار دلتنگی ایجاد شده است ... - : جو پایدار با گرما ناپایدار میشه ، با گرمای عشق ناپایدارش کن.   - و - ؟؟ من و مصی!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۰ ، ۰۸:۵۱
شب تاب
دیروز آخرین روزی بود که با بچه های هم رشته ای خودم  توی یه کلاس نشستم . دیگه تموم شد . چهار سال از عمرم که بر خلاف خیلی ها خیلی هم خوب میدونم که چه جوری گذشت ، گذشت . دروس تخصصی همه پاس شدن ، حالا مونده ۷ تا واحد عمومی لوس که به خاطرشون باید ترم بعد هم دوباره چهار و نیم صبح از خواب پاشم و راه بیافتم توی خیابونا واسه اینکه بتونم ۸ صبح سر کلاس باشم . اومدم با خودم حساب کنم که این مدت چند روز از عمرم رو توی مترو و اتوبوس گذروندم ، نتونستم . حساب کتاب رو گذاشتم کنار . فایده ای نداره حالا دیگه این حرفا . دیروز توی مترو یه دستفروش داشت جنس هاشو تضمینی می فروخت به شرط اینکه اگه بد بود با شماره اش تماس بگیرن تا جنس تعویض بشه ! یه خانومه گفت : آخه حالا تو رو دیگه از کجا پیدا کنن مردم ؟! من شنیدم . گفتم : راحت میشه پیداشون کرد. اینا مسیرشون مشخصه . ساعت رفت و آمدشون مشخصه . اگه یکی شون تغییر شغل بده خیلی راحت میشه فهمید اینی که الان داره لوازم آرایش می فروشه همونه که قبلا جوراب می فروخت ... . دیدم خانومه داره با تعجب نگام می کنه ! گفتم : زیاد از مترو استفاده نمی کنید ، نه ؟؟ خندید و گفت نه ، گفت من دانشجوام توی قم . اصلا مسیرم با مترو نیست . همیشه از یه راه دیگه خودم رو می رسونم ترمینال .واقعا اینجا مثل یه بازار سیار می مونه ! گفتم آره ، من چهار ساله این مسیرمه . تو این مدت هر روز که نه ولی هفته ای سه چهار بار رو از مترو استفاده می کنم . خیلی از آدمای توی ایستگاه و واگن ها برام آشنان!! خانومه با تعجب داشت گوش میداد ،شاید اگه نویسنده بود این حتما میشد ایده ی یکی از قصه هاش ! به مقصد رسیدم ، از خانومه خدافظی کردم راه افتادم به سمت روی زمین ، با خودم گفتم دیگه تموم شد ... تموم شد . رفتن از یه دنیا به یه دنیای دیگه تموم شد . دیگه طلوع خورشید رو توی یه استان دیگه نمی بینم . دیگه بغض نمی کنم وقتی صبح ساعتم زنگ میزنه ولی تموم تنم چسبیده به رخت خواب ! دیگه پاشنه ی کفشم نمی شکنه موقع دویدن برای رسیدن به کلاس. دیگه تو ظرفای سلف غذا نمی خورم . دیگه نگران نداشتن پول خرد و غرغرهای راننده اتوبوس نیستم . دیگه مجبور نیستم با استادی سلام علیک کنم که به روی خودش هم نمیاره دوساله یه کتاب رو بهش امانت دادم. دیگه نگران نابود شدن فایل تحقیق کلاسی اونم درست روز ارائه نیستم . دیگه روزایی که غذا رزرو نکردم و پول هم ندارم دنبال ارزون ترین ساندویچ موجود نمی گردم. دیگه مجبور نیستم کلاس ها و اساتیدی رو تحمل کنم که حالم رو بد می کنن. دیگه کیف پولم رو تو بخش امانات کتابخونه دانشگاه نمیدزدن . دیگه لازم نیست که حواسم به موبایلم باشه که یه موقع صداش سر کلاس در نیاد تا مجبور بشم شیرینی بخرم ! دیگه داداش نمیگه خسته نشدی از اینکه عمرتو توی مترو و اتوبوس بگذرونی؟دیگه کتاب نمی خونم و رادیو گوش نمیدم تو مترو و اتوبوس واسه اینکه احساس پوچی و علافی نکنم ! دیگه هشت شب نمیرسم خونه ... دیگه نمی خندیم با بچه ها . دیگه اراکی ها رو مثال نمیزنیم سر کلاس ! دیگه شیرینی زوری نمی گیریم از همدیگه ! دیگه چونه نمیزنیم تا تحقیق حذف بشه ! دیگه فحش نمیدیم به بعضی استادا ! دیگه قربون صدقه نمیریم واسه بعضی دیگه از استادا !! دیگه برف بازی نمی کنیم وسط محوطه رو به روی دانشکده ! دیگه شیب ۶۰ درصدی رو بالا نمیریم واسه رفتن به بوفه ! دیگه از ترم بالایی ها منابع تحقیقشون رو قرض نمی گیریم ! دیگه از هم نمی پرسیم کدوم استاد عمومی خوب نمره میده ! دیگه غر نمیزنیم که چرا ما رو اردو نمیبرن ! دیگه روز آخر قبل فرجه ها جلوی کپی کهن صف نمی کشیم ! دیگه دست به دامن مصی نمیشیم واسه جزوه هاش ! دیگه وقتی می پرسن تعریفتون از جغرافیا چیه همهمون یه تعریف واحد ارائه نمیدیم ! دیگه امضا جمع نمی کنیم ببریم گروه که استادمون رو عوض کنن ! دیگه عکسای عجیب غریب و وقت و بی وقت نمی گیرم ! دیگه این همه راه نمیریم تا ترنج واسه یه مطلب رو سی دی زدن ساده ! دیگه تو آسمون دانشکده شاهین نمی بینیم ! دیگه ساعت 12 شب توی محوطه خوابگاه پشت درای بسته نمی مونیم ! دیگه روباه و خرگوش و شغال نمی بینیم تو دانشگاه ! دیگه اون پسره رو نمی بینیم که کلاغا دوست دارن رو موهاش لونه بسازن ! دیگه اون دختره رو نمی بینیم که در کلاسو باز می کرد می گفت خانوما یواش بخندین صداتونو نامحرم نشنفه!!! آخ که چه روزایی داشتم و داشتیم !! چه دنیایی ! بله ! دیروز آخرین روز دانشگاه بود ! آخرین روزی بود که ترم یکی ها تو گوش هم پچ پچ می کردن : اینا سال بالایی اند !! دیروز کلی عکس گرفتیم . کلی تو سر و کله هم زدیم ! عین بچه دبیرستانی ها ! روز آخر دبیرستان همه می گفتن ایشالا دانشگاه قبول شی ! دیروز همه به هم می گفتیم : ایشالا ارشد قبول شی !! آدما هیچ وقت عوض نمیشن. یعنی واقعا این روزها و این آدمایی رو که چهار سال از عمرمون رو باهاشون گذروندیم به خاطر میاریم بعدها ؟! چه می دونم . معصومه حنانه سحر آسیه مائده سمانه حدیثه الهام مریم ریحانه زهرا مژده عطیه سارا بهاره عصمت فاطمه زهرا فاطمه عفت زهره بهاره فاطمه منصوره سمیه نرجس لیلا سارا سهیلا فاطمه و ... امیدوارم همیشه شاد و امیدوار باشید !  خداحافظ . * اینجا جاییه که من توش درس می خوندم (می خونم ).    عکس :خیابون منتهی به دانشکده ادبیات و علوم انسانی  عکس : سالن مطالعه دانشکده ادبیات
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۰ ، ۱۱:۵۱
شب تاب
هیچ خوشت نمی آید از فضاهای باز و از هوای سرد ، اما می روی . پالتوی قهوه ای بلندت را می پوشی ، دو بطری شیرکاکائو از یخچال برمیداری و جیب هایت را چک می کنی که شکلات تلخ سرجایش باشد مثل همیشه. با شالگرن سفیدت صورتت را می پوشانی نه به خاطر اینکه او دوست ندارد تو را با گونه و بینی سرخ ببیند - می دانی که این اصلا برایش مهم نیست - به خاطر اینکه یک فضای بسته ایجاد کنی برای خودت ، طبق عادت !! و وقتی مطمئن شدی که دیگر یک ثانیه را هم نمی توانی تحمل کنی ،می روی ! می روی دنبالش ! وقتی سوار ماشینت می شود مثل همه ی دلداده های عالم میدانی که دلت نمی خواهد در آن لحظه هیچ کس دیگری جز او کنارت نشسته باشد! خارج از شهر ، دورتر و دورتر از دیوارهایی که تو دوستشان داری، کنار یک زمین مسطح پوشیده از برف توقف می کنی و وقتی با عجله درب ماشین را باز میکند و مثل یک پرنده درآن آسمان سپید پرواز می کند ، تمام وجودت می داند که تاهزار سال دیگرهم می توانی بایستی به تماشایش !    خودت را به او میرسانی ، تا چشم کار می کند سپیدی است و تا گوش می شنود صدای خنده های او! لحظه ای سکوت می کند. ازچشمهایش میخوانی که چه می خواهد . ثانیه ای بعد هر دو  فریاد می زدید :۱! ۲ ! ۳ !  و  پخش زمین می شوید به هوای ساختن فرشته ی برفی !! از ته دل می خندید !  بطری های شیرکاکائو را فراموش نکرده ای ، یکی برای او که زمستان و تابستان  این تنها انتخابش است و دیگری برای خودت که او تنها انتخابت است !!  می نوشید و از هزار آرزوی قشنگ حرف میزنید و سعی می کنید برق چشمهای همدیگر را شکار کنید . وقت برگشت مثل همیشه می پرسی : " تو چرا اینقد شکلات  تلخ دوست داری ؟" و پاسخ می شنوی : " چون تو همیشه یکی توی جیبت داری !!" ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۰ ، ۱۶:۲۰
شب تاب
در یلدای خمار چشمانت بیژن و منیژه میخوانم و از انار لبهایت دانه ی بهشتی برمی چینم ... !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۰ ، ۰۷:۳۹
شب تاب
سخته ، آره ، ولی میگذره ... باید بگذره ... من طاقتش رو ندارم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۰ ، ۱۵:۵۴
شب تاب
خیلی ها هستن که می خوان بهت بگن دوستت دارن ، ولی پیدات نمیکنن !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۰ ، ۱۵:۲۹
شب تاب
این : یکی از خوراکی های مورد علاقه منه ! خدایا شکرت به خاطر همه چیز و به خاطر همه ی لذت های کوچک زندگی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۰ ، ۱۳:۴۲
شب تاب
این روزها رنگ شهر سیاه نیست ، سرخ نیست ، حتی سبز هم نیست ، سفید است ! خاک نمی بارد ، غم نمی بارد ، آتش و خون و ماتم نمی بارد ، نور است که می بارد ! کمتر چشمی این نور را می بیند . کمتر کسی است که بفهمد این روزها راه از همیشه روشن تر است .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۰ ، ۱۲:۱۴
شب تاب
بهار نیست ، اما می توانیم خیال کنیم که بهار است و همه چیز نو شده است حتی چیزهایی که به خواب هم نمی دیدیم که نو شوند!  نشسته ایم، اما می توانیم خیال کنیم که داریم قدم می زنیم در یک هوای ملایم بهاری ، نه در خیابان های یخ زده و سرد که در یک خیابان بلند که بوی نسترن از سر و رویش می بارد. واقعیت را میدانیم ، اما می توانیم خیال کنیم که هیچ چیز نمی دانیم .می توانیم همه ی لحظه های قبل را خواب فرض کنیم و این یک لحظه ی خیال را بیداری.می توانیم خیال کنیم که همه ی مردم دنیا می دانند که دوست داریم تنها باشیم.می دانند که سکوت ما معنی اش قهر نیست ، معنی اش هیچ چیز نیست... دست خودت را بگیر و به گردش برو . خیال کن که خودت حواست به خودت هست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۰ ، ۱۳:۱۵
شب تاب
ایمیل هایی هست که همیشه می رود توی اسپمم ! از شرکتی توریستی به اسم "ریوار گشت".و من هر بار که می بینمشان یاد تو می افتم.تو در یک آژانس هواپیمایی کار می کردی (هنوز هم کارمی کنی ؟)و سر و کارت با تورها و توریست ها بود . آن ایمیلها و تو کلا به هم بی ربطید اما برای من که دلم این روزها تنگ است برای تو و خیلی های دیگر و خیلی چیزهای دیگر ، هر چیزی می شود شبیه یک تداعی کننده ، یک نشانه.

کاش تو بودی حداقل ، کاش تو بودی هل ...

دنیا شکلش را که از دست داد ، رنگش را هم ، تو دیگر نگذار بی بو شود .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۰ ، ۲۰:۰۷
شب تاب
باران که می آید  زمینی سیراب می شود آتشی خاموش می شود  بغضی شکسته می شود  بذری شکفته می شود   همه شکرگذاری می کنند  و هیچکس به یاد بارانهایی نیست که آب نیستند  آتشند می سوزانند  و حتی در چله ی تابستان هم بند نمی آیند ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۰ ، ۱۳:۰۴
شب تاب
دلتنگی

خیابان بلندی است

که تو در میانه اش ایستاده باشی

ببینی می آیند

ببنی می روند

و تو همچنان ایستاده باشی

 

*شعر ازخودم نیست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۰ ، ۱۴:۲۴
شب تاب
پرواز کن و بیا ، کوه من ، حالا که همه ی تنهاییا ابر شدن و می بارن. بیا تا تموم دلم چتر بشه ، تا که دستام قایق بشن توی این سال سیل ... بیا تا دوباره شعرا خورشید بشن و بارون بند بیاد و همه چی تموم بشه . همه ی چیزایی که دوست نداریم تموم بشه ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۰ ، ۰۹:۰۸
شب تاب
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۰ ، ۰۹:۰۲
شب تاب
اصن میدونی چیه ؟؟ هیچی . فقط آبان ۸۹ کجا آبان ۹۰ کجا ؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۰ ، ۰۷:۴۴
شب تاب
یه اتاق کوچیک توی طبقه دوم که دو تا پنجره ی بزرگ داره و وقتی از پنجره نگاه می کنی انگار توی یه سیاره ی  جدیدی که آدماش اونقدر قد بلندن که درختا رو از بالا نگاه می کنن! یه اتاق کوچیک با دو تا تخت که یکیش مال منه و اون یکیش واسه یکی که از زندگیم هیچی نمیدونه ، از اینکه چی هستم هیچی نمی دونه ، از اینکه چی میشم هیچی نمی دونه. کسی که قبلا نمی شناختمش اما ازش نمی ترسم . مهربونه و اساسا مثل خودم سازگار. یه اتاق کوچیک با یه عالمه کتاب که از بس اتاق کوچیکه جایی ندارم واسه گذاشتنشون و به اجبار اما با کمال رضایت چیدمشون روی تختم و حالا واسه خوابیدن باید پاهامو حسابی جمع کنم که توی تخت جا بشم . یه اتاق کوچیک با یه لپ تاپ که رنگش صورتیه و اینکه الان دارمش یعنی ارشد قبول شدم و حالا دیگه یه چیزایی خیلی  فرق کرده. یه اتاق کوچیک توی  فصل پاییز  و توی یه هفته ی بارونی که ... ، که هیچی .  می تونم برم قدم بزنم و به اتاق برگردم، هر ساعتی که دلم خواست. می تونم برم به دوستام سر بزنم و به اتاق برگردم هر لحظه ای که دلم واسشون تنگ شد. می تونم برم شام و ناهار و صبحانه بخورم و به اتاق برگردم هر وقت که حوصله آشپزی نداشتم.می تونم برم کتابخونه و به اتاق برگردم وقتایی که خسته شدم از دیدن آدما و هوس کردم برم جایی که یه عالمه کتاب دور و برم باشه و بتونم خیال بافی کنم درباره سیاره ای که همه ی آدماش کتاب می خونن و به هم کتاب هدیه میدن و با کتاب سیر میشن و با کتاب می خوابن و مهریه شون واسه ازدواج کتابه و همه شون هم نویسنده ن! می تونم برم  ، هر جا و هر ساعتی ، اما به اتاق برگردم ، قبل از ساعت 10 شب ! ساعت 10 شب وقت حضور و غیابه . وقت اینکه یه آدمی که اسمتو می دونه بیاد و سراغی ازت بگیره ، که ببینه زنده ای ، که ببینه هستی ، که ببینه دست از پا خطا نکردی و هستی !  یه اتاق کوچیک واسه اینکه یه کم تنها باشی. واسه اینکه خودتو پیدا کنی . واسه اینکه بفهمی خانواده یعنی چی . واسه اینکه شک نکنی که تنهایی خیلی سخته . واسه اینکه فکر کنی به همه ی این راهی که اومدی ، واسه اینکه مطمئن بشی حالا اینی رو که هستی دوست داری ، بدون توجه به حرف حتی یکی از آدمای این سیاره. همین و   آه که این هوا چقدر سرد است ... بی تو.  عکس:اتاق دو تا از عزیزترین دوستام -خوابگاه دانشگاه تربیت معلم تهران(حصارک)-آبان ۹۰   اینجا رو می خونی ، ولی این باعث نمیشه ننویسم : ای کاش من توی اون اتاق بودم ، هر هفت روز هفته .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۰ ، ۱۶:۴۲
شب تاب
وقتی کاری رو که همش نیم ساعت وقت میگیره چهار روز پشت گوش میندازی و آخرش هم دقیقه نود با کلی حرص و جوش انجامش میدی هر چند درست و قابل قبول ، حتما یه چیزیت هست ! برو خودتو به روانپزشک نشون بده !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۰ ، ۱۶:۳۱
شب تاب
یه غمهایی هست که تو نمی بینی دارم آب میشم اما زدم به بی خیالی ... عکس: دامنه ی کوه دماوند - زمستان ۸۹ *تو؟همان که یک روز تصمیم گرفت همه ی روزهای قبلش اشتباه باشد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۰ ، ۱۵:۳۱
شب تاب
خیلی وقته وبلاگ می خونم.وبلاگ های مختلف ، با موضوعات مختلف .چیز زیادی نمی دونم از اصول وبلاگ نویسی و گشت و گذار در نت و به اشتراک گذاشتن مطالب در فیس یوک و گودر و هزاز و یک جای دیگر .نمی دانم چطور می شود آمار بازدید وبلاگ را بالا برد یا چه می شود که گاهی پست های یک وبلاگ از ۱۰۰ تا هم بیشتر نظر دشت می کنند.خبر ندارم که چطور می شود که یک وبلاگ را توی لیست پیوندهای صدتا وب دیگر می بینم و وقتی مطالب و نظرها را می خوانم لحنها طوری است که انگار این آدمها صد سال است که هم را می شناسند . از قرارهای وبلاگی خبر ندارم . اصلا کل این قضیه ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی خیلی پیچیده است. تلاش و پیگیری زیادی می خواهد . من وبلاگ ها را می خوانم ، مثل یک کتاب . بی آنکه بدانم قوانین چاپ یک کتاب چیست یا چه مراحل فنی ای طی می شود تا کاغذ بشود کتاب یا اینکه این نویسنده کیست ، دوستان ادبی اش چه کسانی هستند یا چه و چه . وبلاگ ها را می خوانم مثل کتاب .کاری به جزئیات ندارم .فقط گاهی حسودیم می شود به همه ی آدمهایی که با نوشتن دوست پیدا می کنند ، یک عالمه دوست .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۰ ، ۰۷:۱۲
شب تاب