شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی
آرزو دارم یه روز توی یه همچین عکسی ایستاده باشم.چندان دور نیست اون روز، حدود شش سال دیگه ! عکس:اساتید گروه جغرافیا دانشگاه تربیت معلم تهران-سمینار بررسی تحولات برنامه های درسی و رشته های علوم جغرافیایی -اسفند ۸۹-دانشگاه تربیت معلم تهران(حصارک)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۰ ، ۱۴:۱۹
شب تاب
زندگی مثل یه پازل می مونه . خوب و بدش رو باید کنار هم چید تا عاقبت یه تصویر کامل به دست بیاد . فقط باید حواس آدم جمع باشه که هیچ تکه ای  گم نشه یا توی جای اشتباه قرار نگیره.    عکسها : پازل ۲۵۰۰ قطعه ای که کمتر از دو ماه طول کشید چیدنش تموم بشه . شهریور ۸۹
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۰ ، ۱۴:۰۱
شب تاب
چشم هایم را می بندم و باز می کنم.می بندم و باز می کنم و دوباره و دوباره . گوش هایم را تیز می کنم و دست هایم را و تمام سیستم عصبی بدنم را آماده نگاه می دارم برای دریافت کمترین نشانه،تمام خاطراتم را از نفرت انگیزترین تا خوشایندترینشان را زیر و رو می کنم با ربط و بی ربط تا شاید پیدا کنم کوچکترین چیزی که بتوانم به کمک آن بفهمم چه اتفاقی افتاده. از آسمان خاک می بارد . از زمین خاک می بارد . از آسمان به زمین و از زمین به آسمان خاک می بارد . همه چیز زیر لایه ی ضخیمی از خاک دفن شده . گم شده . مرده . همه چیز مرده . همه چیز خاک بر سر شده . این قصه توی هیچ کتابی نیست. توی هیچ کتابی نخواهد بود و همه برای همیشه فراموشش خواهند کرد. دستم را توی گلویم فرو می کنم تا نفسی را که بالا نمی آید بیرون بکشم و بغضی را که نمی شکند خرد کنم ، و نمی شود. تا صد می شمارم ، تا هزار تا یک میلیون و صد میلیارد و سعی می کنم تک تک دفعات تکرار این حرف های تکراری را به یاد بیاورم تا شاید این تصویرهای شوم و نفسگیر از جلوی چشمهای تلخم کنار بروند و چقدر ساده ام اگر باور کنم که می شود. دردناک است که بدانی هیچ قفلی را نمی توانی باز کنی. زمان . باید بگذرد تا همه چیز تمام شود . باید ساعتها و روزها بروند و بگذرند و تکرار نشوند تا همه چیز تمام شود تا همه چیز لااقل کمی سبک شود . زمان . زمان لازم است اما حالا انگار تیری از غیب پاهای زمان را قطع کرده که همین طور سخت و سنگین و سنگی مانده و به هیچ کجا نمی رود . دردها سرمایه ی آدمند. لعنت به این سرمایه . تقصیر پاییز نیست ، تقصیر آدمهای پاییزی است که گاه از همه جا مرگ و نیستی می بارد . انگار اینبار آتش سیمرغ پیر اینقدر زیاد بوده که تخم سیمرغ جوان را هم سوزانده .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۰ ، ۰۷:۵۸
شب تاب
دوست ندارم برگردم به بچگی هام . دوست دارم همین حالا با عروسک هام بازی کنم !   * چند تا از بچه ها توی عکس نیستن . اینا دم دست بودن .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۰ ، ۰۹:۴۲
شب تاب
خیلی گذشته از وقتی که کنارم می نشستی و من می نوشتم و بعد از انعکاس تصویر نوشته ام توی شیشه ی عینکت کلی کیف می کردم. خیلی گذشته از روزی که برایم کتابی خریدی و  چون قبولش نمی کردم گفتی که برای خودت خریدی اش و من حتی صفحه ی اولش هم برای تو یادگاری نوشتم !  حالا آن کتاب دیگر دست من هم نیست . یکی از اساتید به رسم امانت گرفتش و من دیگر رنگ کتاب را ندیدم و به همین سادگی یکی از یادگارهای تو را از دست دادم. خیلی گذشته از تقطیع هجایی ! از پر شدن صفحات سفید کتابهای درسیمان با ... درسته ، خیلی گذشته . ولی من هنوز هم دلم تنگ میشود برای همه ی ساعت هایی که با تو بودم . نمی دونم هنوز به اینجا سر میزنی یا نه اما آرزو می کنم که بیایی و این مطلب را بخوانی که از اولش هم فقط می خواهد بگوید  : دلم بدجوری هواتو کرده هل !     * تا به حال چای نوشیده ای با هل در یک غروب پاییزی ابری بدون باران ؟ تو بوی خوش آنی !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۵۳
شب تاب
وقت هایی که باران می آید و حوصله نداریم برویم زیر باران بدویم و جیغ بکشیم می آییم می نشینیم توی بالکن روی صندلی های راحتی قشنگمان و چای می نوشیم ، تو توی هر لیوان و فنجانی که دم دست بود و من توی ماگ مخصوص خودم که  پایینش نوار قرمزی دارد با طرح دانه های قهوه ! برای تو نفس چای مهم است اما برای من که از بیست سالگی همه ی نوشیدنی ها را در این ماگ نوشیده ام دیگر نفس چای معنا ندارد . اصلا همه ی نوشیدنی های دنیا آرمش بخش و مطبوعند به شرطی که توی این ماگ باشند !   دوستش دارم .  یک جورهایی نماد شیوه ای است که برای زندگی انتخاب کرده ام . من سالهاست که بارها و بارها ، در سرما و گرما ، تنها یا در کنار دیگری ، متفکر یا بی قید و آزاد ، در هر مکان و زمانی همه ی نوشیدنی ها را سرد یا گرم در این ماگ می نوشم. کیف هایی خریده ام که در کنار همه ی وسایلم این ماگ را هم در خود جا بدهند تا همیشه در دسترسم باشد ، همیشه حتی در کافی شاپ ها و رستوران ها . برای تو که در لحظه چای می نوشی ، در لحظه می خندی و در هر لحظه زندگی را آغاز می کنی باید خنده دار باشد چسبیدن من به یک ماگ .اما تو نمی خندی. هیچ وقت نخندیدی . درک می کنی که آدمی مثل من به یک دست آویز احتیاج دارد به یک چیز مادی و قابل لمس  ـ نه از جنس تو که این همه خوبی !! ـ و مربوط به گذشته تا بتواند باور کند که هنوز زنده است و پاهایش روی زمین است و گذشته ای دارد که مثل ریشه حفاظتش می کند از این سو و آن سو رفتن با باد و این همه خوشبختی اش خواب نیست ! تو هرگز نمی خندی . هیچ وقت نخندیدی . همین است که حالا بعد از این همه سال می توانیم کنار هم بنشینیم در بالکن و چای بنوشیم و یا زیر باران بدویم و جیغ بکشیم ، تو سبکبار و من با یک کوله پشتی که شاید تنها توشه اش یک ماگ باشد  پایینش نوار قرمزی دارد با طرح دانه های قهوه !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۲
شب تاب
پیدا کردن دوستان جدید بسیار شیرین است ! به همان شیرینی دیدن رنگین کمان به همراه دوستان قدیمی که با هم زیر باران خیس شده اید و با هم خندیده اید و با هم سعی کرده اید که غم را از دل دیگری بردارید حتی برای دقیقه های نه چندان بلند فاصله ی ایستگاه مبداء تا مقصد . این روزها رسیده ام به همان نقطه ای که دلم می خواست مدت ها و مدت ها و مدت ها و برایش دعاها کرده بودم و حالا ... ! حس خوبی است سبکباری از همه ی گذشته هایی که حتی شاید همین دیروز بوده اند اما بدجور در کار مسموم کردن دلت هستند . حس خوبی است و من شیرینی اش را دارم می چشم با زبان دلم و خوب می دانم باید همه ی رنگین کمانها و دوستان خوب و شیرین قدیم و جدید را مثل ظرف های بلور پر از اکسیر جاودانگی با عشق و دقت تمام بردارم از گذشته و روی تاقچه ی آینده ام جا بدهم تا چیزهایی که دوست ندارم دیگر هرگز نتوانند چنگ بزنند به زندگی ام و هرچه دارم را بگیرند . این روزها در کار ساختن دنیای جدیدی هستم.با دیوارهایی بس بلند که هیچ تلخی ها را راه نمی دهد ! و با پل هایی از رنگین کمان که این سو را به آن سو ربط می دهد و فقط زیبایی ها می توانند از روی این پل عبور کنند و پا به دنیای جدید بگذارند چون هر چیزی که زیباست بی گفت و گو مفید هم هست !   عکس: متروی کرج.بهار ۹۰
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۰ ، ۰۹:۳۴
شب تاب

سلام

می خواهم دعوتت کنم به صرف کمی تغییر ، موافقی ؟ دعوت منو قبول می کنی ؟ بیا سعی کنیم یه جور بهتری باشیم ، واسه خودمون ، واسه دیگران - کسایی که دوستشون داریم ، کسایی که دوستمون دارن - ، واسه دنیا . بیا سعی کنیم دست بکشیم از گذشته . بذاریمش کنار با همه ی غصه هاش ، با همه ی خنده هاش ، با همه ی تنهایی هاش و با همه ی شلوغی های خواسته و ناخواسته ی گاه و بی گاهش . بیا دوباره قلم به دست بگیریم و جادو کنیم روی کاغذ ! بیا گل بنویسیم ، عطر بهار نارنج بنویسیم ، برف بنویسیم ، بیا دوست بنویسیم ! من بلدم ، مطمئنم که تو هم بلدی ! از یه جنسیم آخه ، از یه تبار ! از تبار آدمای تنهای شهر ! بیا یه کم حوصله به خرج بدیم و اجازه بدیم چیزای جدیدی وارد قلب و ذهن و دنیامون بشن ، هرچند مجبور بشیم چیزای ناخوشایندی رو هم کنارش قبول کنیم مثل همین بخش های اضافه ی کنار این قالب جدید وبلاگ !!!

 بیا خیال کنیم همه ی نیمکت های دنیا جای خود تنهای ماست . جای خود تنهای ما که هرکس را دلش بخواهد می تواند دعوت کند برای نشستن کنارش - حتی خودش را - و چای بنوشد با او .

بیا خودمان را به چای دعوت کنیم و به یک نیمکت رو به هر چه دوست داریم و سعی کنیم کمی متفاوت تر باشیم ...

                      

خودم و ...

عکس: تهران . پارک آزادگان . زمستان ۸۹

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۰ ، ۱۳:۴۸
شب تاب
خیلی بده ، اصلا از بد هم یه چیزی اون ورتره! این که تو اینقدر بی حوصله باشی که حال نداشته باشی از من بپرسی چرا اینقدر بی حوصله ام! حس می کنم این روزها خیلی خسته ای . حس می کنم فشار کارت این چند وقته خیلی زیاده و ... فقط می تونم بگم : خسته نباشی. خدا قوت . درستش هم همینه ، مگه نه ؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۰ ، ۱۰:۴۹
شب تاب
خوب آخه اگه علی بی غم نباشی که می میری از این همه یلدا و  احسان و رضای واقعی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۷
شب تاب
زنی سه چشم با موهایی بنفش به طرز چندش آوری به من نگاه می کرد ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۰ ، ۰۹:۲۰
شب تاب
به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۰ ، ۲۰:۵۹
شب تاب
... برای خاطر تنهایی های " تو " نه ،  برای خاطر تنهایی های " خودم ". آره . قضیه اینجوری بود .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۰ ، ۱۶:۲۴
شب تاب
آدم بعضی چیزها را به خواب می بیند و بعضی چیزها را به خواب هم نمی بیند و این دومی بدتر است چون عجیب دور و خیالی و باور نکردنی است ولی توی واقعیت اتفاق می افتد و سر آدم را می کوبد به طاق . توی این بازی سعی کن هیچ وقت هیچ نقشی نداشته باشی.نه خواب باش، نه خیال،نه واقعیتی باورنکردنی تر از خواب و نه طاق.همه شان آسیب می زنند به آن " آدم " بیچاره که خیال می کند گلش روی یک ستاره با پلنگ و شب پره و سرما و هزار بدبختی دیگر تنها و بی کس مانده اما بعد می فهمد که حال گلش بد که نیست هیچ ، صدها بار هم از او بهتر است. می دانستی بین اینکه خودت درباره مرگ خودت فکر کنی با اینکه کسی که نگران توست به مرگ تو فکر کند چقدر تفاوت هست ؟ کاش می دانستی.نه! این را نه! کاش اول این را می دانستی : بین کسی که بی قراری می کند چون عاشق توست و کسی که بی قراری می کند چون نگران سلامتی توست ، حتی بیش از ۱۸۰۰ کیلومتر فاصله هست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۰ ، ۱۱:۲۴
شب تاب
نگران نباش . تو هنوز هم می توانی پاهایت را محکم روی زمین بگذاری و راه بروی به جلو به عقب به چپ و راست یا اصلا می توانی بایستی . هنوز می توانی دستهایت را مشت کنی یا باز نگهشان داری یا با آنها قلم برداری یا سنگ برداری یا بلیت هواپیما برداری یا و یا و یا ... . هنوز می توانی چشمهایت را به روی همه چیز ببندی یا به روی همه چیز باز کنی یا به روی بعضی چیزها ببندی و به روی بعضی چیزها باز کنی . تو هنوز می توانی با دهانت با لبهایت بگویی ، بخندی یا حتی سکوت کنی.هنوز می توانی به خودت اعتماد کنی . همه ی وجودت مال خودت است ،  تک تک اعضای بدنت ، همه ی سلول های عصبی ات ، مغزت ، روحت ، قلبت. هیچ چیز تغییر نکرده . هیچ چیز تغییر نمی کند . همانطور که همه ی آدم های دنیا می دانند آسمان هنوز آبی است و خورشید هم بی وقفه طلوع می کند و غروب می کند و البته گاهی هم می گیرد مثل دل بعضی آدم ها . قانون طبیعت عوض نمی شود . هیچ چیز تغییر نمی کند. چقدر ساده و آسیب پذیرند کسانی که خیال می کنند چیزی عوض شده یا می شود . چقدر حالشان دردناک است .چقدر می شود به حالشان اشک ریخت ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۰ ، ۱۵:۱۳
شب تاب
بالاخره یه روز میای و میبینی بی قراری هامو ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۵:۱۶
شب تاب
از هر امتحان و مسابقه و شرایط از پیش تعیین شده برای نشون دادن روحیات و خلقیات و توانایی ها و ... بدم میاد چون از اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم بدم میاد چون از اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم  می ترسم .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۰ ، ۰۷:۱۰
شب تاب
امان از همه ی " برای کسی که نثرهای موزونم را دوست دارد " های فراموش شده که با ناخن روی دیوار دلم خط می کشند ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۰ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
تا آخر عمر خودم را سرزنش خواهم کرد بابت این که تو را گریه کردم در شبی که به دنبال شب های پر بغض پیشین آمده بود و می توانست شبیه همان شب ها هم باشد و بگذرد اما نشد. کار به جایی رسیده بود که  هرگز نمی شد شک کرد به شکسته شدن سد. سدی که تمام این روزها و شب ها و همه ی این ثانیه ها با سکوتم با امیدم با دلتنگی هایم با خاطراتم (خاطراتت) و با روکشی از شادی ها و سرگرمی های لوس روزانه و لبخندی تصنعی و حرف ها و واژه هایی تصنعی تر ساخته بودمش و با این که از همان اول هم می دانستم که سست است و سخت شکننده اما کم کم داشت  باورم میشد که توانسته ام جلوی سیل را بگیرم - جلوی تو را - . آن شب سد شکست . تو جاری شدی و همه چیز را زیر و زبر کردی و پیروزمندانه گذشتی و باز من ماندم و تکه هایی از خودم که هیچ به من نمی مانست و بیشتر شبیه کبوتری بود که دانه دانه پرهایش را از ریشه کنده بودند و هزار بار از بلندی پرتش کرده بودند تا پرواز کند ... چه می گویم؟ چرا می گویم؟ چرا به " تو " می گویم؟ نمی دانم. شاید چون خیال می کنم  ممکن است بدانی دلم شکسته است و ممکن است کاری بکنی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۰ ، ۰۸:۳۹
شب تاب
همش به خودم میگم : اینقدر ساده نباش دختر اینقدر ساده نباش
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۰ ، ۱۵:۳۰
شب تاب