شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

سلام

می خواهم دعوتت کنم به صرف کمی تغییر ، موافقی ؟ دعوت منو قبول می کنی ؟ بیا سعی کنیم یه جور بهتری باشیم ، واسه خودمون ، واسه دیگران - کسایی که دوستشون داریم ، کسایی که دوستمون دارن - ، واسه دنیا . بیا سعی کنیم دست بکشیم از گذشته . بذاریمش کنار با همه ی غصه هاش ، با همه ی خنده هاش ، با همه ی تنهایی هاش و با همه ی شلوغی های خواسته و ناخواسته ی گاه و بی گاهش . بیا دوباره قلم به دست بگیریم و جادو کنیم روی کاغذ ! بیا گل بنویسیم ، عطر بهار نارنج بنویسیم ، برف بنویسیم ، بیا دوست بنویسیم ! من بلدم ، مطمئنم که تو هم بلدی ! از یه جنسیم آخه ، از یه تبار ! از تبار آدمای تنهای شهر ! بیا یه کم حوصله به خرج بدیم و اجازه بدیم چیزای جدیدی وارد قلب و ذهن و دنیامون بشن ، هرچند مجبور بشیم چیزای ناخوشایندی رو هم کنارش قبول کنیم مثل همین بخش های اضافه ی کنار این قالب جدید وبلاگ !!!

 بیا خیال کنیم همه ی نیمکت های دنیا جای خود تنهای ماست . جای خود تنهای ما که هرکس را دلش بخواهد می تواند دعوت کند برای نشستن کنارش - حتی خودش را - و چای بنوشد با او .

بیا خودمان را به چای دعوت کنیم و به یک نیمکت رو به هر چه دوست داریم و سعی کنیم کمی متفاوت تر باشیم ...

                      

خودم و ...

عکس: تهران . پارک آزادگان . زمستان ۸۹

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۰ ، ۱۳:۴۸
شب تاب
خیلی بده ، اصلا از بد هم یه چیزی اون ورتره! این که تو اینقدر بی حوصله باشی که حال نداشته باشی از من بپرسی چرا اینقدر بی حوصله ام! حس می کنم این روزها خیلی خسته ای . حس می کنم فشار کارت این چند وقته خیلی زیاده و ... فقط می تونم بگم : خسته نباشی. خدا قوت . درستش هم همینه ، مگه نه ؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۰ ، ۱۰:۴۹
شب تاب
خوب آخه اگه علی بی غم نباشی که می میری از این همه یلدا و  احسان و رضای واقعی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۷
شب تاب
زنی سه چشم با موهایی بنفش به طرز چندش آوری به من نگاه می کرد ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۰ ، ۰۹:۲۰
شب تاب
به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۰ ، ۲۰:۵۹
شب تاب
... برای خاطر تنهایی های " تو " نه ،  برای خاطر تنهایی های " خودم ". آره . قضیه اینجوری بود .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۰ ، ۱۶:۲۴
شب تاب
آدم بعضی چیزها را به خواب می بیند و بعضی چیزها را به خواب هم نمی بیند و این دومی بدتر است چون عجیب دور و خیالی و باور نکردنی است ولی توی واقعیت اتفاق می افتد و سر آدم را می کوبد به طاق . توی این بازی سعی کن هیچ وقت هیچ نقشی نداشته باشی.نه خواب باش، نه خیال،نه واقعیتی باورنکردنی تر از خواب و نه طاق.همه شان آسیب می زنند به آن " آدم " بیچاره که خیال می کند گلش روی یک ستاره با پلنگ و شب پره و سرما و هزار بدبختی دیگر تنها و بی کس مانده اما بعد می فهمد که حال گلش بد که نیست هیچ ، صدها بار هم از او بهتر است. می دانستی بین اینکه خودت درباره مرگ خودت فکر کنی با اینکه کسی که نگران توست به مرگ تو فکر کند چقدر تفاوت هست ؟ کاش می دانستی.نه! این را نه! کاش اول این را می دانستی : بین کسی که بی قراری می کند چون عاشق توست و کسی که بی قراری می کند چون نگران سلامتی توست ، حتی بیش از ۱۸۰۰ کیلومتر فاصله هست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۰ ، ۱۱:۲۴
شب تاب