شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

نگران نباش . تو هنوز هم می توانی پاهایت را محکم روی زمین بگذاری و راه بروی به جلو به عقب به چپ و راست یا اصلا می توانی بایستی . هنوز می توانی دستهایت را مشت کنی یا باز نگهشان داری یا با آنها قلم برداری یا سنگ برداری یا بلیت هواپیما برداری یا و یا و یا ... . هنوز می توانی چشمهایت را به روی همه چیز ببندی یا به روی همه چیز باز کنی یا به روی بعضی چیزها ببندی و به روی بعضی چیزها باز کنی . تو هنوز می توانی با دهانت با لبهایت بگویی ، بخندی یا حتی سکوت کنی.هنوز می توانی به خودت اعتماد کنی . همه ی وجودت مال خودت است ،  تک تک اعضای بدنت ، همه ی سلول های عصبی ات ، مغزت ، روحت ، قلبت. هیچ چیز تغییر نکرده . هیچ چیز تغییر نمی کند . همانطور که همه ی آدم های دنیا می دانند آسمان هنوز آبی است و خورشید هم بی وقفه طلوع می کند و غروب می کند و البته گاهی هم می گیرد مثل دل بعضی آدم ها . قانون طبیعت عوض نمی شود . هیچ چیز تغییر نمی کند. چقدر ساده و آسیب پذیرند کسانی که خیال می کنند چیزی عوض شده یا می شود . چقدر حالشان دردناک است .چقدر می شود به حالشان اشک ریخت ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۰ ، ۱۵:۱۳
شب تاب
بالاخره یه روز میای و میبینی بی قراری هامو ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۰ ، ۱۵:۱۶
شب تاب
از هر امتحان و مسابقه و شرایط از پیش تعیین شده برای نشون دادن روحیات و خلقیات و توانایی ها و ... بدم میاد چون از اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم بدم میاد چون از اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم  می ترسم .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۰ ، ۰۷:۱۰
شب تاب
امان از همه ی " برای کسی که نثرهای موزونم را دوست دارد " های فراموش شده که با ناخن روی دیوار دلم خط می کشند ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۰ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
تا آخر عمر خودم را سرزنش خواهم کرد بابت این که تو را گریه کردم در شبی که به دنبال شب های پر بغض پیشین آمده بود و می توانست شبیه همان شب ها هم باشد و بگذرد اما نشد. کار به جایی رسیده بود که  هرگز نمی شد شک کرد به شکسته شدن سد. سدی که تمام این روزها و شب ها و همه ی این ثانیه ها با سکوتم با امیدم با دلتنگی هایم با خاطراتم (خاطراتت) و با روکشی از شادی ها و سرگرمی های لوس روزانه و لبخندی تصنعی و حرف ها و واژه هایی تصنعی تر ساخته بودمش و با این که از همان اول هم می دانستم که سست است و سخت شکننده اما کم کم داشت  باورم میشد که توانسته ام جلوی سیل را بگیرم - جلوی تو را - . آن شب سد شکست . تو جاری شدی و همه چیز را زیر و زبر کردی و پیروزمندانه گذشتی و باز من ماندم و تکه هایی از خودم که هیچ به من نمی مانست و بیشتر شبیه کبوتری بود که دانه دانه پرهایش را از ریشه کنده بودند و هزار بار از بلندی پرتش کرده بودند تا پرواز کند ... چه می گویم؟ چرا می گویم؟ چرا به " تو " می گویم؟ نمی دانم. شاید چون خیال می کنم  ممکن است بدانی دلم شکسته است و ممکن است کاری بکنی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۰ ، ۰۸:۳۹
شب تاب