شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

یکی از معدود مواقعی که زندگی آدم را می شود گفت که هیجان انگیز است وقتی است که آدم بداند کاری که انجام می دهد برای کس دیگری در جای دیگری از این دنیا هیجان انگیز است .  همین که این را بدانی آن کار هلیله هم که باشد طعم عسل می گیرد برایت .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۸۹ ، ۱۱:۳۴
شب تاب
اینکه بخواهی چیزی بنویسی و به کسی هم تقدیمش کنی و تازه آن کسی هم کسی باشد که تو حاضری تا عید سال دیگر همین طور تره هایش را برایش خرد کنی و از هر سو بدوی تا اسباب نشاط خاطر و چشم و دلش را فراهم کنی ، خیلی دل و دماغ نمی خواهد ! مواد لازم و اولیه اش هم قطعا کم تر و ساده تر است از مثلا ملزومات احداث یک سکوی نفتی ؛ فوقش یک مداد می خواهد و یک تکه کاغذ و کمی هم نور که ترجیحا نور خورشید نباید باشد(البته این یکی کاملا شخصی است ، شما اگر خواستی برو تا دلت می خواهد زیر نور خورشید بنشین ) . آدم می تواند صبح از خواب بیدار شود و بدون تصمیم قبلی کاغذ و مداد مذکور را پیدا کند و یا قدیم و باقی ماجرا ... کوه که قرار نیست جابه جا شود. قرار است چیزی نوشته شود و به کسی تقدیم شود .چیزی نباید کم باشد . نه مداد ، نه کاغذ و نه نویسنده .اما ... یک شرط دیگر هم وجود دارد . آن " کسی " حتما باید وجود داشته باشد .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۸۹ ، ۱۰:۴۳
شب تاب
اینکه چشم هایم آن سوی دیوار را ببیند یا نبیند چه فرقی می کند ، وقتی تو آن سوی دیوار نباشی ؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۸۹ ، ۱۵:۳۵
شب تاب
یادته ؟ مهم نیست . من خوب یادمه . ... نمی‌دانی دم ِ‌رفتن وقتی می‌دانی که کسی به بدرقه‌ات نیامده چه حس غریبی گریبان را می‌گیرد و مدام در یادت می‌چرخد که شاید دیگر بازنگردی این است که با خودت می‌گویی بدرود را نشایددلتنگی آسمان رهایت نمی‌کندلبخند دختری که بی‌آنکه تا به حال دیده باشی اش و از کنارت می‌گذردصدای مادرت که چیزی نمی گویدسطرهای یک به یکی که گاهی از خیالت می گذرندرهایت نمی کنندمی دانی گاه رفتن بی گاه می رسد و آماده ایاین است که بیقرار می شود و تاب روزها را نمی آوریو هیچ کس نمی داند که چه می خواهی هیچگاه ِ‌رفتن است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۱۴:۲۶
شب تاب
- چند دقیقه به اذون مونده ؟؟! - چند دقیقه !! - یعنی چی ؟؟ به عدد بگو ! - به حروف گفتم دیگه !! بسه !!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۱۴:۲۲
شب تاب
۷ سالم بود که معنی " از دست دادن " رو فهمیدم .  وقتی مثل همیشه از مدرسه اومدم خونه ، ولی مثل همیشه اردکم رو ندیدم ؛  سر بریده اش رو دیدم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۸۹ ، ۱۱:۵۳
شب تاب
هامون رو که می شناسی ؟ می دونی کجا دردش گرفت ؟ . . . هامون : خب . آره . تو واقعا خودتی ؟ تو آدم دو سال پیشی ؟ تو آدمی هستی که من می شناختمت ؟ آره ؟ تو یعنی اصلا عوض نشدی ؟ مهشید : نع . عوض نشدم . تو رو دیگه دوست ندارم ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۸۹ ، ۰۸:۰۹
شب تاب

می دونی اگه توی گوگل سرچ کنی " رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند " به چی میرسی ؟؟

 

 

به من !

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۸۹ ، ۰۷:۵۱
شب تاب
یک عده از آلمانی های نازی قدیمی ، یعنی همانهایی که هیتلر را قبول داشته اند یک زمانی همه جوره اما بعدا به هر دلیلی به این نتیجه رسیده اند که اساسا هیتلر را خدا آفریده بود که چرند بگوید ، آرشیوی دارند از عکس و اسناد آن زمانها که نه دلشان می آید نابودش کنند و نه دلشان می خواهد کسی آنها را ببیند . یک جورهایی انگار مایه ی خجالتشان باشد یا هرچه ... حالا حکایت آرشیو وبلاگ من است .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۸۹ ، ۱۷:۰۷
شب تاب
اینکه توی یک روز دو بار کیبورد به دست بگیری هیچ معنایی ندارد. نه نشان می دهد که بیکاری. نه معلوم می کند که اینترنت مفت گیر آورده ای و نه رو می کند که تو مثلا خیلی استعداد داری در نویسندگی . خیلی که بخواهی زور بزنی شاید بشود چیزی در باب معنایش دست و پا کرد ، آن هم نه قوی و مستدل و قطعی و محکم . یک چیز سست و مه آلود . یک چیزی شبیه اینکه :  یک نفر،دلش می خواهد با یک نفر حرف بزند .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۸۹ ، ۱۴:۲۰
شب تاب
از دنیا عقب بودن بد است. این وقتی اتفاق می افتد که تصمیم بگیری در دلت بنشینی ، در دلت بخوابی و در دلت بنویسی و کلا خودت باشی و دلت که البته آن دل هم چندان خلوت نیست ، شلوغ است و سروصدا دارد و اینقدر  سرگرمت می کند که اگر یهو برای رفع خستگی یا فقط شاید برای تنفس قدری هوای جای دیگر، سرت را بالا بگیری شوکه میشوی از این همه دنیای دور و برت که دیگر شبیه هیچکدام از خاطره ها و خیالهایت نیست . بعد از آن تنفس ناگهانی ، خودت را سر یک دوراهی می بینی . باید تصمیم بگیری که می خواهی سرت را فرو کنی در لاک همان دلی که مال هزار سال پیش است و از بس بی فکر و خیالاتی بودی اصلا به اش نرسیدی و بوی نا گرفته یا تصمیم بگیری که بدوی؛ بدوی به قدر تمام این سالها و ماه ها و روزها و ساعت ها و ثانیه های پشت سرت که جلوی رویت ایستاده اند و دلت را می سوزانند . اینقدر بدوی که مطمئن شوی دیگر هیچ تکه ای از تنهایی به تنت نمانده و وجودت بوی هوای تازه ی "حال" را می دهد . می خواهم تصمیم بگیرم. می خواهم یادم برود که چی چیز اینطور هلم داد وسط این سبک از بودن . لب ور نچین . هیچ نمی خواهم چیزی را به گردن تو یا هر کس دیگر بیندازم . می خواهم یک صندوق چوبی نه چندان کوچک قشنگ بخرم و تمام خود این سالهایم را بگذارم تویش و بعد درش را خوب خوب ببندم و بگذارمش زیر نور آفتاب ظهر هزار نیمه ی مرداد و سوختن و بخار شدنش را تماشا کنم . می خواهم تصمیم بگیرم ... *خیلی ها در دلشان زندگی می کنند. خیلی طبیعی و خوب . در دلشان مهمانی می گیرند . لباس نو می پوشند . عطر می زنند و شیرینی خامه ای می خورند . من با آنها کار ندارم .بروند خوش باشند. زندگی من چیز دیگری بود . جنس دیگری داشت ، از تاروپود خواب و خیال .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۸۹ ، ۱۱:۱۴
شب تاب
"یا قدیم"   هیچ شعری شاعر تو نیست . شاعر تو و پیکر مه اندود  عظیمت . همیشه گنگ و عجیبی ؛ همیشه می ترسم، تو پشت در باشی و من تمام شعرهای عمرم را  ، تمام عشق هایم را که سرخ مثل کویر و سبز مثل بارانند ، به یک اشاره درون کیسه ات ریزم و بعد آهسته و شاید نه ، سریع و بی وقفه ، سفر شود آغاز. تو شعر می گویی . به قافیه ی حضور در مه و ردیف سفر . همیشه می ترسم که پشت در باشی ، با یک غزل تازه در دست و لبخندی که سرایت کردنش به من ، سخت است ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۸۹ ، ۰۶:۳۰
شب تاب
"یا قدیم" سخت بود. کشتن شعرها ، سخت بود.خدا شاهد است ، شبیه سقط یک جنین هشت ماه و نیمه ی بدون عیب . درد می کشیدم و تمام زندگی ، تمام لحظه های باتو و بدون تو ، تمام قصه ها و صحنه های خوب وبد ، پیش چشم های خسته ام سیاه میشد و سفید میشد و دوباره رنگ می گرفت و قلب من شدیدتر شدیدتر شدیدتر درد درد ... تمام شد. تمام شعرها و ایده های کهنه ام به شهر مرگ ، حواله شد و در دوره ی نقاهتم ، صبور  بی صدا به انتظار لحظه ای حضور تو و باز هم شکفتن شکوفه های شعرهای نو نشسته ام . ----------------------------------------------- ---------------------- ** چیلیک چیلیک ایده هام             روی زمین میریزن چند روزیه طفلیا                          حال ندارن مریضن .. ... ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۸۹ ، ۰۹:۰۹
شب تاب