شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۰ ثبت شده است

چشم هایم را می بندم و باز می کنم.می بندم و باز می کنم و دوباره و دوباره . گوش هایم را تیز می کنم و دست هایم را و تمام سیستم عصبی بدنم را آماده نگاه می دارم برای دریافت کمترین نشانه،تمام خاطراتم را از نفرت انگیزترین تا خوشایندترینشان را زیر و رو می کنم با ربط و بی ربط تا شاید پیدا کنم کوچکترین چیزی که بتوانم به کمک آن بفهمم چه اتفاقی افتاده. از آسمان خاک می بارد . از زمین خاک می بارد . از آسمان به زمین و از زمین به آسمان خاک می بارد . همه چیز زیر لایه ی ضخیمی از خاک دفن شده . گم شده . مرده . همه چیز مرده . همه چیز خاک بر سر شده . این قصه توی هیچ کتابی نیست. توی هیچ کتابی نخواهد بود و همه برای همیشه فراموشش خواهند کرد. دستم را توی گلویم فرو می کنم تا نفسی را که بالا نمی آید بیرون بکشم و بغضی را که نمی شکند خرد کنم ، و نمی شود. تا صد می شمارم ، تا هزار تا یک میلیون و صد میلیارد و سعی می کنم تک تک دفعات تکرار این حرف های تکراری را به یاد بیاورم تا شاید این تصویرهای شوم و نفسگیر از جلوی چشمهای تلخم کنار بروند و چقدر ساده ام اگر باور کنم که می شود. دردناک است که بدانی هیچ قفلی را نمی توانی باز کنی. زمان . باید بگذرد تا همه چیز تمام شود . باید ساعتها و روزها بروند و بگذرند و تکرار نشوند تا همه چیز تمام شود تا همه چیز لااقل کمی سبک شود . زمان . زمان لازم است اما حالا انگار تیری از غیب پاهای زمان را قطع کرده که همین طور سخت و سنگین و سنگی مانده و به هیچ کجا نمی رود . دردها سرمایه ی آدمند. لعنت به این سرمایه . تقصیر پاییز نیست ، تقصیر آدمهای پاییزی است که گاه از همه جا مرگ و نیستی می بارد . انگار اینبار آتش سیمرغ پیر اینقدر زیاد بوده که تخم سیمرغ جوان را هم سوزانده .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۰ ، ۰۷:۵۸
شب تاب
دوست ندارم برگردم به بچگی هام . دوست دارم همین حالا با عروسک هام بازی کنم !   * چند تا از بچه ها توی عکس نیستن . اینا دم دست بودن .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۰ ، ۰۹:۴۲
شب تاب
خیلی گذشته از وقتی که کنارم می نشستی و من می نوشتم و بعد از انعکاس تصویر نوشته ام توی شیشه ی عینکت کلی کیف می کردم. خیلی گذشته از روزی که برایم کتابی خریدی و  چون قبولش نمی کردم گفتی که برای خودت خریدی اش و من حتی صفحه ی اولش هم برای تو یادگاری نوشتم !  حالا آن کتاب دیگر دست من هم نیست . یکی از اساتید به رسم امانت گرفتش و من دیگر رنگ کتاب را ندیدم و به همین سادگی یکی از یادگارهای تو را از دست دادم. خیلی گذشته از تقطیع هجایی ! از پر شدن صفحات سفید کتابهای درسیمان با ... درسته ، خیلی گذشته . ولی من هنوز هم دلم تنگ میشود برای همه ی ساعت هایی که با تو بودم . نمی دونم هنوز به اینجا سر میزنی یا نه اما آرزو می کنم که بیایی و این مطلب را بخوانی که از اولش هم فقط می خواهد بگوید  : دلم بدجوری هواتو کرده هل !     * تا به حال چای نوشیده ای با هل در یک غروب پاییزی ابری بدون باران ؟ تو بوی خوش آنی !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۵۳
شب تاب
وقت هایی که باران می آید و حوصله نداریم برویم زیر باران بدویم و جیغ بکشیم می آییم می نشینیم توی بالکن روی صندلی های راحتی قشنگمان و چای می نوشیم ، تو توی هر لیوان و فنجانی که دم دست بود و من توی ماگ مخصوص خودم که  پایینش نوار قرمزی دارد با طرح دانه های قهوه ! برای تو نفس چای مهم است اما برای من که از بیست سالگی همه ی نوشیدنی ها را در این ماگ نوشیده ام دیگر نفس چای معنا ندارد . اصلا همه ی نوشیدنی های دنیا آرمش بخش و مطبوعند به شرطی که توی این ماگ باشند !   دوستش دارم .  یک جورهایی نماد شیوه ای است که برای زندگی انتخاب کرده ام . من سالهاست که بارها و بارها ، در سرما و گرما ، تنها یا در کنار دیگری ، متفکر یا بی قید و آزاد ، در هر مکان و زمانی همه ی نوشیدنی ها را سرد یا گرم در این ماگ می نوشم. کیف هایی خریده ام که در کنار همه ی وسایلم این ماگ را هم در خود جا بدهند تا همیشه در دسترسم باشد ، همیشه حتی در کافی شاپ ها و رستوران ها . برای تو که در لحظه چای می نوشی ، در لحظه می خندی و در هر لحظه زندگی را آغاز می کنی باید خنده دار باشد چسبیدن من به یک ماگ .اما تو نمی خندی. هیچ وقت نخندیدی . درک می کنی که آدمی مثل من به یک دست آویز احتیاج دارد به یک چیز مادی و قابل لمس  ـ نه از جنس تو که این همه خوبی !! ـ و مربوط به گذشته تا بتواند باور کند که هنوز زنده است و پاهایش روی زمین است و گذشته ای دارد که مثل ریشه حفاظتش می کند از این سو و آن سو رفتن با باد و این همه خوشبختی اش خواب نیست ! تو هرگز نمی خندی . هیچ وقت نخندیدی . همین است که حالا بعد از این همه سال می توانیم کنار هم بنشینیم در بالکن و چای بنوشیم و یا زیر باران بدویم و جیغ بکشیم ، تو سبکبار و من با یک کوله پشتی که شاید تنها توشه اش یک ماگ باشد  پایینش نوار قرمزی دارد با طرح دانه های قهوه !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۰ ، ۱۲:۰۲
شب تاب
پیدا کردن دوستان جدید بسیار شیرین است ! به همان شیرینی دیدن رنگین کمان به همراه دوستان قدیمی که با هم زیر باران خیس شده اید و با هم خندیده اید و با هم سعی کرده اید که غم را از دل دیگری بردارید حتی برای دقیقه های نه چندان بلند فاصله ی ایستگاه مبداء تا مقصد . این روزها رسیده ام به همان نقطه ای که دلم می خواست مدت ها و مدت ها و مدت ها و برایش دعاها کرده بودم و حالا ... ! حس خوبی است سبکباری از همه ی گذشته هایی که حتی شاید همین دیروز بوده اند اما بدجور در کار مسموم کردن دلت هستند . حس خوبی است و من شیرینی اش را دارم می چشم با زبان دلم و خوب می دانم باید همه ی رنگین کمانها و دوستان خوب و شیرین قدیم و جدید را مثل ظرف های بلور پر از اکسیر جاودانگی با عشق و دقت تمام بردارم از گذشته و روی تاقچه ی آینده ام جا بدهم تا چیزهایی که دوست ندارم دیگر هرگز نتوانند چنگ بزنند به زندگی ام و هرچه دارم را بگیرند . این روزها در کار ساختن دنیای جدیدی هستم.با دیوارهایی بس بلند که هیچ تلخی ها را راه نمی دهد ! و با پل هایی از رنگین کمان که این سو را به آن سو ربط می دهد و فقط زیبایی ها می توانند از روی این پل عبور کنند و پا به دنیای جدید بگذارند چون هر چیزی که زیباست بی گفت و گو مفید هم هست !   عکس: متروی کرج.بهار ۹۰
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۰ ، ۰۹:۳۴
شب تاب