شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

این احتمالا آخرین پست سال نود ِ ، اینم تموم شد ، خدا خودش با دستای خودش ۹۱ رو به خیر بگذرونه . امسال هفت سین نچیدم ، سبزه هم نکاشتم . این عکس واسه عید سال نود ِ . .. همین پست آخر سال هم اینقدر لوس آخه ؟؟؟؟ دلم می خواست بهتر باشه ، بهتر بنویسم ، اما نشد . گاهی نمیشه دیگه . گاهی پیش میاد ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۰ ، ۱۰:۰۶
شب تاب
خب دیگه ، مثل اینکه جدی جدی سال ۹۰ داره تموم میشه . هر چی خودمو زدم به اون راه آخرش دیدم نمیشه ! نه اینکه خیلی ازش خوشم بیادها ، اتفاقا یکی از مسخره ترین سالهای عمرم بوده و هست این ۹۰ ، فقط می ترسم . می ترسم دوباره روز اول فروردین ۹۱ مثل سال های قبل بردارم توی دفتر خاطراتم بنویسم " سال جدید داره شروع میشه ! چقدر خوشحالم!حتما یه سال فوق العاده خواهد بود!" و بعد روزهای آخر سال بنویسم " خدا رو شکر که داره تموم میشه ! این مزخرف ترین سال عمرم بود ..." ... امروز بالاخره شروع کردم به اتاق تکونی.همه چی رو گردگیری کردم حتی سررسیدهای باطله رو. یه عالمه سررسید باطله دارم واسه سال قبل و سالهای قبل تر که تر و تمیز و بدون خط خوردگی توی قفسه هام جا خوش کردن . دلم نمیاد دور بریزمشون ، کلاغها چیزای طلایی و براق رو جمع می کنن و من کاغذ!! به کسی هم نمی تونم هدیه بدمشون ! کسی قبولشون نداره! یکی نیست بگه بابا اینا تاریخشون گذشته ، ورق هاشون که هنوز سفیدن . اصلا مگه حتما باید توی هر صفحه ی سررسید مطالب مربوط به اون روز رو نوشت؟به خدا من هزار بار شده که مثلا برداشتم توی تاریخ ده مرداد نوشتم : امروز بیست و پنج اسفنده، تولد یکی از بهترین دوستام" ، به هیچ جا هم بر نخورده !! تازه هر سال هم به تعدادشون اضافه میشه چون آدمای دور و برم همه خودشون سررسید بده هستن ! حتی اینقدر حس شوخ طبعی ندارن که اگه همون لحظه که سررسید رو دادن بهم و من برگشتم گفتم : "فلانی سررسید لازم نداری؟من همین الان یه دونه به دستم رسید!" بگن : " چرا اتفاقا !خدا تو رو رسوند! الان یه ماهه دارم دنبال سررسید می گردم!!" و با هم بزنیم زیر خنده ! ... چی دارم میگم؟ چهار پنج روز دیگه عیده،باورت میشه؟و تو حتی تولد وبلاگم رو هم تبریک نگفتی...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۰ ، ۱۳:۵۴
شب تاب

 وقت بدی را انتخاب کرده بود برای رفتن پی ِ آرزوی خوردنِ آش ترخینه ! فصل بارانهای موسمی بود و باران به کلاه خود آهنی هم نفوذ میکرد چه برسد به کلاه پشمی ِ رنگ و رو رفته ی او که میگفت مادرش پشمش را با دستهای خودش ریسیده . نتوانستیم جلویش را بگیریم، راه افتاد!میگفت بالاخره پیدایش میکنم.همیشه آرزو داشت برود و خانه ای، مغازه ای ،کافه ای، رستورانی ، چیزی را پیدا کند که آش ترخینه داشته باشد . هرچه میگفتیم حالا این آش ترخینه چی هست!؟میگفت شما نمی دانید! میگفتیم برگرد ایران ، میگفت ایرانی که مادرم توی آن نفس نکشد را نمی خواهم ... 

دلتنگ بود ، ولی پای برگشتن به ایران را نداشت. دل ِ ماندن هم نداشت . آش ترخینه بهانه بود ، دنبال یک خاطره میگشت که روی زمین نگهش دارد...

فصل بارانهای موسمی بود...


سیمین هم رفت پیش جلالش ...


چسبید به:,
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۰ ، ۰۹:۰۴
شب تاب
دیوارها هر روز بلندتر می شوند یا این فقط خیال من است ؟؟؟  چقدر همه چیز ترسناک ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۰ ، ۰۷:۳۶
شب تاب
اینجا ، رو به روی یخچال بوفه ی کوچک ایستگاه مترو ایستاده ام و دارم با چشم هایم کل یخچال را زیر و رو میکنم اون هم با دقت خاصی که اگر مثلش را زودتر از اینها نشان داده بودم حتما الان نیازی به قبولی در کنکور نداشتم واسه دانشجوی ارشد شدن و لپ تاپ و باقی ماجرا ! داشتم میگفتم! اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم خوشمزه ترین بستنی را انتخاب کنم ! یک بستنی ِ کاملا خوب! که خوب بودنش یعنی اینکه هم ارزان باشد ، هم محصول شرکت دایتی باشد ، هم کاکائویی باشد ! و هم بشود به عنوان هدیه ی ولنتاین به گودزیلایی تقدیمش کرد که از دو شب پیش خواب دیده ام امروز در ایستگاه مترو میبینمش. چیزی به حرکت قطار نمانده و نگاه فروشنده هم بدجوری روی نیمه ی چپ صورتم سنگینی می کند ، تصمیم میگیرم سریعا خرید کنم و متواری شوم ! حالا بستنی به دست دارم روی پله برقی می دوم ! سعی میکنم زیاد جلب توجه نکنم ولی انگار همه دارند نگاهم می کنند و دلیل بستنی خریدن من در این روز برفی را جویا می شوند ! واضح است که نمی توانم بایستم و توضیح بدهم که آدم وقتی قرار است با یک گودزیلا ملاقات کند آن هم در روز ولنتاین ، باید تمام سعی خودش را بکند که گودزیلای مورد نظر او را نخورد! و بهترین راه برای خورده نشدن هم این است که خوراکی خوشمزه ی دیگری در دسترس باشد! نمی توانم توضیح بدهم پس بیشتر میدوم! کاش کمتر به خوابم بها میدادم تا اینطور توی دردسر نمی افتادم ! آخر حالا که سوار مترو شده ام تمام فکر و ذکرم شده این که گودزیلای من قرار است واگن آقایان را سوار بشود یا بانوان؟؟! هر چقدر هم خاطره ی خوابم را زیر و رو می کنم به سرنخی نمیرسم . اگر الان واگن کناری را سوار شده باشد چه ؟ اگر الان آن آقا پالتو بلنده که وقتی داشتم روی پله ها میدوئیدم به قیمت پالتویش فکر کردم را خورده باشد چه ؟ اگر الان عاشق یکی از آدم های توی قطار شده باشد و گیر داده باشد که او را به خود به شهر گودزیلاها ببرد چه؟تکلیف خانواده آن بیچاره چه می شود؟تکلیف من چه؟ تکلیف این بستنی ؟؟؟ نه ! دارم دیوانه می شوم ! باید به مغزم بستنی برسانم! گودزیلا هم آمد ، آمد! ترجیح میدهم وقتی می آید سرحال باشم نه اینکه مثل جنازه ها با لب و لوچه آویزان بستنی تعارفش کنم و امیدوار باشم که از عمق چشم هایم بخواند که امروز روز عشق و محبت است و باید کمی مهربان تر باشد . حالا دارم بستنی می خورم و میگذارم تمام وجودم رو به چشم های گرد شده ی صندلی های کناری فریاد بزند : " من نسبت به شما بی تفاوتم!!" و همزمان به این فکر می کنم که اگر گودزیلای خوابم آمد و کنارم نشست با جزوه ی اقتصاد شهری سرگرمش کنم یا با کتاب شار تا شهر ؟ ...    مدت ها بود اینقدر طولانی ننوشته بودم.بهم چسبید! چطور بود؟؟!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۰ ، ۰۷:۳۴
شب تاب
حس می کنم من هم باید تبریک بگم به خالق صحنه ی اشک ریختن نادر ...   احساسات رونمایی شد ... نقاشی احساس
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۰ ، ۱۵:۵۹
شب تاب
صابون بچه ، عسل و آبلیمو ، صابون خرچنگ ، ماست و جوانه گندم ، کرم ضد آفتاب ، کرم مرطوب کننده ، کرم نرم کننده ، اریتومایسین ، روغن نباتی ! ، بتامتازون ! ، و ... این قصه سر ِ دراز دارد ، اساسی ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۰ ، ۱۵:۵۴
شب تاب
به هر حال جای تو خالیست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۰ ، ۱۶:۲۲
شب تاب
وقت هایی که از خودم عصبانی باشم یا دلم برای خودم تنگ شده باشد یا تو به ذهنم هجوم آورده باشی ، مسیر را عوض می کنم . سوار یک اتوبوس دیگر می شوم، یک ایستگاه دیگر پیاده می شوم ، از پله های آن طرف بالا می روم ، از کوچه ای دیگر می گذرم و میگذارم قلبم باور کند که همه چیز همین قدر ساده می تواند تازه شود و همین قدر ساده می شود کارهای جدید کرد و زندگی جدید داشت و آدم جدیدی بود. مهم نیست که دیرتر میرسم ، آخرین ایستگاه مترو پیاده می شوم و می روم برای سوار شدن به اتوبوسی دیگر و پیاده شدن در ایستگاه ِ آخر آن هم . هدفونِ نصفه و نیمه و عاریه ی ویواز را میگذارم توی گوشم و رادیو جوان گوش می کنم و گاهی هم پیام! و تویِ سرم هزار جور حرف و کلمه و جمله و بند و قصه و رمان را می گذارم که با هم برقصند و روایتی جدید بسازند از آدمی که تویِ اتوبوس می نشیند و سرش را به شیشه تکیه می دهد و به چراغ های روشن و بی شمار ِ شب ِ شهرش نگاه می کند و چیزی که گوش می دهد رادیو ست نه لیدی گاگا و مهرنوش و شادمهر و انریکه و هیچ هم نگران جا ماندن نیست چون قرار است ایستگاه آخر پیاده شود .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۰ ، ۰۸:۵۳
شب تاب
اول اسفند واسم روز مهمیه،حتی اگه تو بهم تبریک نگی.اول اسفند روز مهمیه برام چون روز تولد این وبلاگه . روز تولد "شب تاب و شازده کوچولو" که بعدها اسمش شد "شب تاب" و از امروز می خوام اسمش رو دوباره عوض کنم و بزارم " شب تاب ، خورشید ِ کف ِ بشقاب "!!! توی این مدت بارها و بارها قالب وبلاگم رو عوض کردم و امروز یه بارِ دیگه هم این کارو می کنم! خوشم میاد از اینجا چون تقریبا هر بلایی که دلم بخواد می تونم سرش بیارم ! چون مطابق حالم می تونم و باهاش رفتار کنم ! چون بهش دل بستم . بهش دل بستم چون اینجا هر چی بودم خودم بودم ، چون تو اینجا رو می خونی،چون... چه فرقی می کنه؟؟تو فقط بیا و بگو : " تولدت مبارک "
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۰ ، ۰۹:۳۰
شب تاب