شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۲۴ مطلب با موضوع «خورشید از پشت شیشه های رنگی» ثبت شده است


تمامِ هفتهء کوفتی یک طرف و ساعت 4 تا 5 عصر دوشنبه ها یک طرفِ خاصِ دیگر. مایهء تسکین قلب است این یک ساعتِ نازنین. یک تکهء رؤیایی و بی نقص. هستی آنجاست، همان که چشم نمی توانم ازش بردارم. همان که بی اختیار لبخند می آید روی لب هایم وقتی تک تک حرکاتش را زیر نظر می گیرم. و بقیه.  آخ از بقیه. 5 نفری که دوستم دارند. باورم دارند. این ها روحم را ترمیم می کنند و چقدر کم دارمشان. همیشه سهمم کم بوده. همیشه همه چیز آتش گرفته و رفته که رفته. دوشنبه عصرها خودم نیستم. شاید هم هستم. اینقدر این دوگانگی شدید و عجیب است که اگر کسی تمام روز را با من باشد، به سادگی می فهمدش و می پرسد. جوابی دارم؟



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۰
شب تاب

تو رضای خانهء سبزی. همانقدر خوب، همانقدر غیرقابل پیش بینی، همانقدر ساده و بی شیله پیله، همانقدر دیوانه و صد البته همانقدر دوست داشتنی. گیریم که خیلی ها خانه سبز را دوست ندارند، به من چه.  




۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۳
شب تاب

می پرسد کم خرج؟ می گویم کم خرج. فلاکس را میچپانم توی کیفم با دو تا شیرینی و یک مشت تخمه. پاشنه ها را ور میکشیم. اتوبوس ما را میرساند به ساعی و گربه هایش. روی نیمکتهای گهواره ای مینشینیم، تاب میخوریم، عطر چای را توی ریه هایمان میکشیم،یک فصل اشتراکمان را جشن میگیریم و میخوانیم : این فصل را با من بخوان باقی فسانه است/این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۷
شب تاب


گاهی کار را شروع میکنیم. نفس کار خوب است، درست است، دلنشین است. اصلا بهتر بوده است که بشود. ولی شدنش دیر شده، سر وقت نیست. همین است که آدم در می ماند. ادامه دادن سختش می شود و اوضاع تا حدی بهم می ریزد. 

اینجور وقت ها صبوری است که به کار می آید. باید بی خیال شوی که الان فصل فلان چیز نبوده و خلاصه حالا ای موقع؟ باید هی دلنشین بودن و خوب بودنش را با خودت تکرار کنی و باور کنی که گاهی دیر هست ولی غیرممکن نیست. 

دیر هست، ولی از پنجرهء خانه ام صدای پر زدن یاکریم ها و بارش باران را میشنوم...



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۷
شب تاب


لبه ی یک پرتگاه ایستاده ای. هیچ معلوم نیست آن پایین یک دشت شقایق هست یا یک عالمه کاکتوس یا سنگهای تیز. فقط میدانی آن پایین هر چیزی که باشد قرار نیست به تنهایی تجربه اش کنی. مطمئن باش که این بهترین چیز دنیاست. اینکه تنها نباشی. 



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۳
شب تاب


باهم کاری را شروع کردیم که ریسک برایش نام بی‌مسمایی نیست، آن هم حالا که همه منتظرند ببینند ما با خودمان چند چندیم در این زندگی. ولی خب باید چیزی را کاشت تا بشود برداشت کرد.

تنبلی اگر کار شیطان نبود من الان یک گوشه نشسته بودم به غُر زدن و تو هم گوشه‌ای دیگر به دست و پا زدن و نرسیدن. ولی من کار شیطانی را وارد این زندگی نمی‌کنم جانم. حرفی زده‌ام به بزرگی «ساختن» و خب اگر نتوانم به اندازه‌اش بزرگ بشوم که اصلاً کجای کارم؟

عجله، آفَتِ زندگی‌ آدم‌هایی شبیه ماست. این را باید جای مهمی می‌نوشتم تا فراموشم نشود. شاید اگر مثل قبل، زیاد می‌نوشتم، چیزهای مهم را دیرتر فراموش می‌کردم.

 

 

 



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۹
شب تاب
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۴
شب تاب



با خودم و خودت مدام می‌روم سفر و برمی‌گردم، از غم به شادی، از تاریکی به نور، از بدبختی به خوشبختی، از تلاطم به آرامش. با خودم و خودت فراز و فرود را تجربه می‌کنم و این همان «زندگی» است، شک ندارم.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۱
شب تاب



شروع که شد، خوابش را هم نمی‌دیدم که اینطور بخواهد تمام بشود. آنقدر ناامید بودم که هیچ دعایی نکردم. با خودم گفتم دعا کنم و فلان چیز را بخواهم که چه؟ وقتی قرار است که به دستش نیاورم. خیلی ساده وارد کابوس همیشگی شدم، یک سالِ جدیدِ تکراری.

شش ماه گذشت. یک نفس عمیق کشیدم و آماده شدم برای نیمه‌ی دوم کابوس که ناگهان همه چیز افتاد توی یک سراشیبیِ عجیب. شش ماه اول شش سال بود  و شش ماه دوم به زحمت شش روز. دو نیمه‌ی کاملاً متفاوت. انگار زندگی من را نشان کرده بود برای غافلگیر کردن. یک بسته‌ی اختصاصی برای شاد کردنِ من، فقط من. مخصوصِ خودِ خودم. چرا؟ خب شاید قرعه به نامم افتاده بود در آسمان.

حالا چند ساعت مانده تا پایانِ سال. به زودی توپ تحویل سال در می‌شود. منتظرم. یعنی می‌شود خوشی‌ها تمام و کمال به سالِ جدید منتقل شود؟  



 ***



برای خیلی از دوستانم سال جدید دارد با بیماری شروع میشود، با غصه، با فقدانِ یک عزیز، با از دست دادنِ یک دلخوشیِ بزرگ. برای خیلی از دوستانم سال جدید دارد شروع نمی شود و این یعنی خوشیِ من هرگز تمام و کمال نخواهد بود. اگر چوبِ جادو داشتم یا قدرتی بیش از یک انسانِ فانیِ فوق معمولی، حتما خیلی زودتر از این ها دست میجنباندم به نو کردن حال و روز و روزگارشان. ولی افسوس که این منم، دختری که شادی را به دست آورده و غم دوستانش را فراموش نکرده و ابزاری جز دعا و آرزو ندارد.






۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۳
شب تاب



استاد خریدن هدیه‌های کوچک نیست. کافه‌های شهر را نمی‌شناسد. وقت و بی‌وقت شعر نمی‌خواند. آشپزی‌اش تعریف چندانی ندارد و لباس‌های مارک‌دار نمی‌پوشد؛ ولی می‌داند که با پیشنهاد قایق‌سواری روی دریاچه‌ای پر از مرغ دریایی چشم‌هایم برق می‌زند، بلد است جک تعریف کند تا شاید بیشتر بخندم و هیچوقت نمی‌گوید جوری باش که نخواسته‌ای باشی تا به حال.

قلبش بخشیدن را خوب یاد گرفته و چشم‌هایش زیبا نگاه کردن را.

من به آنچه تا به امروزدیده‌ام از او، آرام گرفته‌ام. 





۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۰
شب تاب



دیگر صبح‌ها که تصویرِ چشم‌های پف کرده و موهای ژولیده و جوش‌ها و لکه‌ها را توی آینه می‌بینم، چشم‌هایم را نمی‌بندم.




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۱۵
شب تاب



چند روز دیگر، حورا مادر می‌شود. نمی‌دانستم. انگار همین دیروز بود که صدایم کرد کافه کتاب و پرسید زهره، تو میگی می‌تونم؟ و من گفته بودم که می‌تونی. آقا ناظمِ قد بلند دلش را لرزانده بود و او مانده بود بلاتکلیف با خودش و شیمی و تئاتر. چرا آدم‌ها همیشه اینطور موقع‌ها پیدایم می‌کنند؟ حالا حورای بی‌نظیرم دارد مادر می‌شود. خواستم بهترین خبر دنیایم را برسانم به گوشش که دیدم خودش بهترین خبر دنیا را دارد این روزها. دلم می‌خواست صدایش کنم یک گوشه‌ای و بگویم حورا، من هم تصمیم گرفته‌ام بتوانم. دوست داشتم توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم حورا، تو میگی می‌تونم؟ و او هم بگوید: باع! نمیری دختر! معلومه که می‌تونی. و بعد دوتایی به دوستی عجیبمان که به هیچ کجای دنیا وصل نیست بخندیم. 




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۳
شب تاب



 

خندیدن را بلدند. حس می کنم وارد سیاره جدیدی شده ام. یک سیاره ی خندان. می توانم ساعت ها بنشینم و تماشایشان کنم. چه نعمت بزرگی است که خندیدن را بلدند و از آن مهمتر، خنداندن را. هر بار که می روم سهم بزرگی از خنده دارم و هر بار که برمی گردم سهمی از اخم. اینکه دلم نخواهد شادی را زود ترک کنم به مقصد اخم، گناه بزرگی است؟ لابد که هست. حالا وقت اضافه کردن به بار گناهان نیست.





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۹
شب تاب



حالا دیگر باران معنی دارد. مرخصی و بی‌خوابی و بیخودی خندیدن معنی دارد. قرص آهن معنی دارد. حالا دیگر پیاده‌روی طولانی معنی دارد. انگار همه چیز دارد از نو روایت می‌شود. انگار یک دستِ توانا یک قلمِ تازه و خوش‌تراش را برداشته و شروع کرده به نوشتنِ قصه‌ای جدید. ما قهرمان‌های این قصه‌ی جدیدیم. می بینی چه خوب دارد نوشته می‌شود؟




۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۲۱:۴۳
شب تاب



فردا روز دیگری است جانم. شاید بهترین خبرهای دنیا به ما رسید، شاید هم باز روزگار از دنده‌ی چپ بلند شد و همین دیگر، حرف دیگری هست؟ فقط خواستم بدانی بیدی نیستم که با این داستانها بلرزم. دست دلم را گرفته‌ام و یا علی گویان پا در این سفر گذاشته‌ام. الخیرُ فی ما وقع. 





۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۶
شب تاب
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۰
شب تاب


می دانستی زندگی بی تو چقدر روح ندارد؟



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۳
شب تاب



از خودم و خودت نپرس که «حالت چطور است؟». بگذار دیگران بپرسند و ما بگوییم: «خورشید به ما تابیده».




                            



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۹
شب تاب


آدم باید بداند که دلش می خواهد دوستت دارم را از چه جور آدمی بشنود.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۶
شب تاب


آن شب که خودم را رسانده بودم به حورا، همان شبی که سرد بود و باد می پیچید لای شاخه های درخت های محوطه ی خوابگاه، قرار بود که فقط به بهانه ی تحویل دادن کتابهای امانتی، از زیر درس خواندن فرار کنم، نه اینکه بروم و از نشانه ها حرف بزنم و حورا بگوید که « تو چقدر روی زندگیت مسلطی». با حورا همیشه حرف به جاهایی می کشد که کمتر کشیده شده. حالا دوباره رسیده ام به نشانه ها. به چفت و بست های کوچکی که یک سازه ی بزرگ را سر پا نگه می دارند. چیزهای در این نشانه ها هست که چشم هایم را نمی توانم به رویشان ببندم. همه ی وجود عقلی و احساسی ام را بسیج کرده ام به راستی آزماییِ این نشانه ها. این آن است که از من برمی آید. باقی اش می شود الخیر فی ما وقع.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۹
شب تاب