شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

مرداد بود که سینما رکس آتش گرفت و شهر شد اسیرِ ماتم. شد شهرِ مُردگان. مرداد بود که کودتا شد. مرداد بود که حسین پناهی مُرد. مرداد بود که من به دنیا آمدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۱
شب تاب
جوری از بازی های جوانی و هم دوره ای هایی که در هر بازی بهترین بوده اند حرف می زند، انگار برای باقیِ عمر سرش کلاه رفته است. انگار دستی آمده و شبیخون زده و آن روزها را دزدیده. حالا آدمی که اینجا روی مبل می نشیند و با من موش سرآشپز تماشا می کند و جوری گم شده است در روز و شب های گرفتاری که گاهی دوست داشتنش هم سخت می شود حتی، بیشتر شبیه بازنده ای است که روزگار در بازیِ کلاه بَرَک، کلاهش را برداشته و دویده تا آن سر دنیا. همانقدر خسته و نفس بُریده. کاری اگر بر می آمد از دستم، هیچ بد نبود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۶
شب تاب
مامان نشسته به تماشای «کوایدان» محصول 1964 ژاپن به کارگردانیِ ماساکی کوبایاشی، و چشم از تلویزیون برنمی دارد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۲۲
شب تاب
قلبِ تو یکی از همان شهرهای دوریست که من هیچوقت واردش نشده ام ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۵
شب تاب
خدایا! اگه من ندونم مشکل از کجاست، چطور می تونم حلّش کنم؟ لطفاً این بار، مشکل رو بهم بفهمون، تا برم سراغِ کشفِ راه حلِّ اختصاصی. ظاهراً راه حل های عمومی دیگه جواب نمیدن. ممنون
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۰۵
شب تاب
یکی از بزرگ ترین غصه های من، فاصله ی طولانیِ خانه ام تا خانه ی شماست، نارنجی جان. می دانستی همیشه بخشِ مگو، پنهانی، دور، ترسناک و ترس دار و حتی خجالت دارِِ وجودم را می گذارم برای وقتی که دستم به دست هایت برسد و بتوانم بی ترس و بی خجالت و آرام و منطقی همه چیز را با تو حرف بزنم و تو همه چیز را با من حرف بزنی و دنیایمان بشود یک پیک نیکِ دو ساعته دور از جهنم؟ انسان موجودی اجتماعی است و برای جلو رفتن، گاه باید خیلی ها را تحمل کند. خیلی ها را تحمل می کنم. اما برای با تو بودن، روزشماری می کنم. تو با ارزشی. تو به تمام ساعت هایی که باهمیم ارزش می دهی. بیشتر ببینمت جانکم! بیشتر!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۵:۴۷
شب تاب
بعضی ها با پول دیگران را تحقیر می کنند. عده ای آگاهانه. عده ای نا آگاهانه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۵:۳۵
شب تاب
اوایل نمی فهمیدم. خیال می کردم کارم فقط بازی کردن با آنهاست و این که کاری کنم که سرشان گرم باشد. خیال می کردم محیط امن است و هیچ خطری در کمینشان نیست پس لازم هم نیست که مراقبشان باشم و کار خاصی بکنم در این راستا. بعد یک روز مثل هورتون در آن صحنه ای که نگاهی به دور و برش می اندازد و جنگل را یک جهنم می بیند که همه درحال خوردن و نابود کردن ضعیف تر ها هستند، چشم باز کردم و دیدم ای وای! این اسباب بازی پلاستیکی می تواند سرشان را بشکند، این موکتِ کف کلاس می تواند دست و پایشان را خراش بیندازد، این دیوار می تواند دماغشان را بشکند، این ناخن ها می تواند چشم هایشان را کور کند، این دندان ها می تواند دست و پا را کبود و جیغشان را به آسمان برساند، این غذا می تواند دل و روده شان را بهم بریزد و این مگس می تواند تا حد مرگ بترساندشان. ترسناک بود. ناگهان شده بودم مسئولِ جانِ آدم کوچولوهایی که از همه جا بی خبر روی تاب می ایستادند، از روی سرسره می پریدند، همدیگر را هُل می دادند، به هم چنگ و دندان نشان می دادند، توی راهرو می دویدند و با تکان دادن قاشق و چنگال هایشان جدیدترین قسمت بن تن را برای هم تعریف می کردند. خب اوایل واقعاً سخت بود. نیاز به چندین جفت چشم داشتی و نیاز به دست و پاهای اضافه که در مواقع لزوم بدوی و یا حتی پرواز کنی. بازی کردن را به کلی فراموش کرده بودم! تجربه که آمد، همه چیز ترسناک تر شد. جانشان هیچ، باید مراقب روح و آموخته هایشان هم می بودم. تازه اهمیت کارم را فهمیدم. درکی که در دوره های آموزشی و هفته های اول کار به دست نیاورده بودم، حالا نصیبم شده بود. یاد حرف های خانم صالحی افتادم. روز آخر گفت، مهم نیست کجای این کشور بودی و در چه شغلی، هرجا بودی، برای بهتر شدنِ این سرزمین تلاش کن. یک بار هم گفت مادرهای قوی، بچه های قوی تربیت می کنند و بچه های قوی، جامعه ای قوی می سازند. خواستم تلاشم را بکنم. حالا دیگر این یک شغل متناسب با علاقه برای کسب درآمد نیست. حالا، همه چیز برایم معنای دیگری دارد. حالا هدف آنقدر بزرگ است و انگیزه آنقدر قوی، که شاید باز هم پایم به دانشگاه باز شد...   * نیکولا نوشتِ با ربط! :  کلیک!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۵۰
شب تاب
میام پایین و سماور رو روشن می کنم. صبر می کنم تا آب حسابی جوش بیاد. چای دم می کنم. ماگ محبوبم رو تا خرخره پراز چای داغ می کنم. بعد روش آب سرد میریزم که زودتر بتونم سَر بِکِشَمِش. این هم یه جور مَرَضه. چای تلخ و سرد که به معده ام رسید، تازه می فهمم که دلم اصلن چای نمی خواست و بیشتر دوست داشته ام که بروم و با ماهان فوتبال بازی کنم. از این ناهماهنگی دلم ریش میشه و دوباره برمی گردم توی اتاقم. هرگز چیزی هم وزنِ چیزهایی که از دست داده ام پیدا نکردم. باید جای خالی ِ چیزها رو با چیزهایی هم وزن و هم رده پر کرد. تو که این رو می دونستی، نباید می رفتی. آخر،حماسه ی گیل گمش، به جای چشم های تو ؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۲
شب تاب
بعضی ها لای پر قو بزرگ شده اند. آب توی دلشان تکان نخورده حتی به آن اندازه که بفهمند آدم های دیگری هم هستند با زندگی ها و روش های بی نهایت متفاوتی برای زندگی. آدم هایی نه خیلی دور، که همین نزدیک و در کنارشان. خیلی فرق هست بین دانستن و درک کردن؛ و بین درک کردن و زندگی کردن. به کودکم، اگر روزی داشته باشَمَش، یاد می دهم که «پول، علف خرس نیست». یادش می دهم که هرگز نگوید: فلان کار را انجام دهید، پولش مهم نیست! در بخش مادی زندگی، پول مهم است. همانطور که مراقبی از چه راهی به دستش می آوری، باید مراقب باشی که در چه راهی خرجش می کنی. بد نیست بعضی ها طور دیگری به خرج کردن پولشان فکر کنند. ده هزار تومان، هنوز برای خیلی ها «پول» است و با این پول زندگی می کنند، زندگی. چیزی که تصورش هم غیرممکن است برای آن بعضی ها. وانمود نکنید که می فهمید. روش زندگی و رفتار شما، همه چیز را لو می دهد. مخصوصاً وقتی چیزی را پیش کسی که آن را زندگی کرده، نقش بازی می کنید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۳۳
شب تاب
از دور که نگاه کنی، هر تصویری می توانی بسازی از آدم ها و با این تصویر، هر تصمیمی می توانی بگیری. کمی فکر کن : از دور که نگاهت می کنند، هر تصویری که بتوانند می سازند از تو. چه می دانند چطور بزرگ شده ای؟ به چه فکر می کنی؟ طرز فکرت چیست؟ چه تصمیمی داری برای زندگی؟ چقدر جَنَم داری؟ تعریفت از پول چیست؟ خوشبختی را چه می دانی؟ تعریفت از دوست چیست؛ابزار یا همراه؟ ارزش هایت چیست؟ و اصلاً تو معادلِ کدام دسته از آدم ها هستی؟ آدم ها را از نزدیکتر تماشا کنید. بعضی ها چیزی بیشترند از تصور شما، بعضی ها کم تر. خیلی هایشان تغییر کرده اند، چیزی نیستند که قبلاً دیده اید. با نگاهِ دقیق، به آدم ها احترام بگذارید. به کرامت هایشان، به روش زندگیشان، به هرچه که هستند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۱۴
شب تاب
بعضی ها دوستند و دوست باقی می مانند، فقط به حرمت روزهای خوبی که گذشته اند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۲۰
شب تاب
تو عادت داری به تنها گذاشتنم. و ترک عادت موجب مرض است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۴۵
شب تاب
خدا به بعضی ها هیچی نداده. فقط شانس و اقبال ِ بلند داده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۱۱
شب تاب
امروز نشستم حرف زدم با بچه ها. با کسایی که بارها و بارها کنار یک سفره نشسته بودیم با هم و خندیده بودیم با هم و گریه کرده بودیم حتی و درددل و زندگی کلّاً. نمی خواستم حرف بزنم. حوصله اش را نداشتم و دلم هم نمی خواست اصلاً. دوست داشتم توی دلم بماند همه چیز. بارش را دوست داشتم خودم به دوش بکشم. آ گفت تو هم وقتی حرف می زنی و درد دل می کنی پشیمون میشی؟ گفتم آره. گفتم منم همینطورم ولی آدم مگه چقدر می تونه یه حرفو تو دلش نگه داره؟ راست می گفت. حرف زدم. روز را گذراندیم. با حرف. با خاطره. با همه ی چیزهایی که قبلاً زندگیمان بود. با همه ی چیزهایی که حالا شده زندگیمان. با تصویر چیزهایی که دوست داریم بعداً بشود زندگیمان...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۴۷
شب تاب
«رینکو کاوایوچی»   حتی هر نقطه‌ای، چین و چروکی قیافه ناخن‌هایمان موهای زایدمان حتی همه‌ی این‌ها را دوست دارم همه چیز را دوست دارم همه چیز را همه چیز را    *و توضیحاتِ زیبای فریبای بی نظیر... : کلیک
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۳
شب تاب
غمگین و ماتم زده و با بغض نشسته سرِ سجاده. میگم خوب بود رو تخت بیمارستان بودیم؟ خوب بود نون نداشتیم بخوریم؟ خوب بود الان یکی از ماها کتک خورده و دلشکسته نشسته بودیم گوشه ی خونه واسه طلاق؟ میگه چرا اینا رو میگی؟ چرا از اونایی نمیگی که عروس و داماد و نوه ی خوب دور و برشون ریخته و خوشحال و خوشبختن و سالم هم هستن و کلی هم پول دارن؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۲۸
شب تاب
میشه حدود هشت سال و نیم از زندگیه یه نفر رو در عرض دو سه روز خوند ...     *بلاگر بودن یک صفت است! : کلیک!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۴۴
شب تاب
اشتراک یک ساله ی همشهری داستان یک کتاب نهج البلاغه ی خوش چاپ که نه اندازه اش بزرگ باشه، نه خطش ریز باشه. با یه ترجمه ی خوب سفر به مشهدالرضا بلیت قطارِ طولانی ترین مسیرِ ریلیِ کشور برای رفتن به یک سفر طولانی مجموعه ی کامل کتاب های جی دی سلینجر کفش اسکیت دوچرخه ی معمولی مجموعه ی کامل کتاب های شل سیلوراستاین ترجیحاً با ترجمه ی حمید خادمی کاموا در رنگ های مختلف برای بافت روتختی مجموعه کامل فیلم های جانی دپ و جیم کری آبرنگ، گواش، بوم و مداد رنگیِ با کیفیت یک دوست خوب پوستر تیم ملی والیبال ایران یک ساعت مچیِ عالی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۷:۱۷
شب تاب
بعضی از وبلاگها هستند که اساساً توی باغ نیستند. مثل همین وبلاگ.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۳ ، ۰۶:۲۶
شب تاب