شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

رویاهای ما شب تاب هایی هستند که در آسمان ذهن ما می درخشند...

شب تاب، خورشیدِ کفِ بشقاب

اگر می شد اینجا نبود و جای دیگری بود، «شاید» خوب بود.
و همین «شاید» است که جا را تنگ می کند...

بایگانی

آخرین مطالب

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

راستش کمی ترسیده ام. خیلی بیشتر از کمی. زیاد. زیاد ترسیده ام.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۲ ، ۱۸:۰۳
شب تاب
خود واقعیم وسطِ کلاس شروع کرد به بالا و پایین پریدن و این طرف و اون طرف دویدن و یه پا دو پا کردن و دریبل کردن و تکل رفتن و جاخالی دادن و یک فوتبال جانانه ی چهل و پنج دقیقه ای بازی کردن با ماهانِ شش ساله تا بچه حسابی کیف کند و چند دقیقه یک بار رو به بقیه ی بچه ها فریاد بکشد اَاَاَاَاَ! بچه ها! ببینید چه دریبلایی می زنه! مث مسی جاخالی میده! تا بعدازظهری آنچنان دلچسب رقم بخورد که قد و نیم قدها دلشان بخواهد توی مهد بمانند و گریه کنان بروند خانه. تا به نفس نفس زدن بیفتم و دراز به دراز بیفتم وسط کلاس. تا به این فکر کنم که چرا تا به حال این کار را نکرده بودم؟ چرا یادم رفته بود که می توانم همچین کاری بکنم؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۴:۰۴
شب تاب
پیرزن را دوست نداریم. دین و مذهب و صد البته حرفِ مردم، همخانه و هم سفره کرده ما را با هم. هیچکس راضی نیست، حتی خودش. به وضوح چیزی از حالِ خوبمان کم می شود وقتی هست. احترامش به جاست و جاری. به شعورِ خودمان که قصدِ توهین نداریم. ولی علاقه ای در کار نیست. چیزی در ذاتمان نمی جوشد برای هم. از وقتی یادم می آید چیزی نجوشیده هرگز. عزیز کرده ها دیگران بودند، فحش خورها، ما. پوست کلفت ترین ها هم ما بودیم و هستیم البته. گوشمان در و دروازه بودن را یاد گرفته. روحمان به نامهربانی های مضحک خو کرده. انتظاری نداریم. "سالمندان برکتِ زندگی هستند" را هم گذاشته ایم در کوزه و داریم آبش را می خوریم. در جوابِ همه ی آیه ها و روایت ها هم سکوت می کنیم. خیر و برکتِ دنیا و آخرت را پَس زده ایم حتماً. ولی، چیزی درست نمی شود. دوستش نداریم.  *** * تو اگر پایه نباشی که با هم در یک ظهرِ مردادی بپریم وسطِ حوضِ پارک دانشجو، پس به چه دردی می خوری؟ * باز هم تنها کسی که روسریِ رنگی داشت، من بودم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۰
شب تاب
از زمین داشت به آسمان می بارید. تو مهربان شده بودی و داشتی برایم لاک می خریدی. صورتی. من هم هی زور می زدم لبخندم را جمع کنم. فکر کردم برایت خوابم را تعریف کنم، ولی خوابی ندیده بودم. انگار که مجبور باشم حرف بزنم، دهانم را باز کردم و گفتم که بهم میگه پاتو از زندگیِ ما بکش بیرون. پول لاک را دادی به فروشنده و گفتی خب بکِش. و از همینجا بود که لبخندم بدونِ هیچ تلاشی جمع شد. نگاهِ معروفِ پر از تحقیرم سر تا پایت را برانداز کرد و شیشه ی لاک افتاد و شکست. بعدش دیگر مهم نیست. فروشنده دیگر پول را پس نمی دهد. ***  * از سالِ چهارم دبستان، هر مهرماه، تعداد سالهایی که باید در ماهِ مهر بروم مدرسه حساب می کردم تا ببینم چند سالِ دیگر مدرسه تمام می شود و من در ماهِ مهر آزادم و می توانم بروم جشنواره ی فیلم کودک و نوجوانِ اصفهان. هنوز حکمِ آزادی ام صادر نشده. این هم یکی دیگر از آرزوهایی که پشتش بزرگ شدم. * غرور؟ با کلاسی؟! نه بابا ! این دختره دچارِ خود کم بینی و ترسه که کامنت نمیذاره. باور بفرمایید. *** تو، لاک ناخن منی. تو رنگ رژ لبمی که مالیدم تا سلامم خوش رنگ تر باشه برای قرار اول که...  تو، بوی عطر منی که رو تنم ماسید وقتی نیامدی... سالهاست آینه، آرایش سالها پیشم را به خاطر دارد . همان لاکی که تویی. همان رژ لب که تویی. آینه هر روز من را همانطور می بیند. همان دختر چهارده ساله، که هزار و چهارصد سال است همه ، آرایش از مد افتاده اش را مسخره می کنند...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۷
شب تاب
هِل دفترِ دست نوشته هامو برام آورد. دفترِ سالِ ۸۴ تا ۹۰ رو. هی ورق زدمش، هی خوندمش، هی بغض کردم، هی لجم گرفت، هی حرص خوردم، هی حس کردم چقدر مزخرفه که دیگه... دیگه چی؟ آخرشم بستمش و انداختمش یه گوشه. با غیظ. با خشم. با صدتا حسِ بد. اینقدر از اون دخترِبچه ی بیچاره تیکه تیکه کَندن و بردن توی این سالها که دیگه خودشم خودشو نمیشناسه و از هِل می پرسه، اینا رو من نوشتم؟ مسخره است. مگه چندوقت گذشته؟ بهتر نیستن. بدتر نیستن. متفاوتن. فرق دارن. فقط فرق دارن. یه آدمایی از سر و کولِ کلمه ها دارن میرن بالا که حالا دیگه مدت هاست تصمیم گرفتن به جای کلمه ها از در و دیوار خاطره هام برن بالا! مدتها! سال ها! چه کلمه هایی! انگار کلِ دیگِ شیره ای که مامان تازه پخته رو مالیدن به سرم...  ***    * شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنومه خونیبا بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفتهمن خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو بردسوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خوردعمر من کوه عسل بود ولی افسوسروزای بد انگشت انگشت اونو لیسیدبعد نشست تا تهشو خورد .... "محمد صالح اعلا"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۶
شب تاب
توی ایستگاه ایستاده بودم تا اتوبوس بیاید که بروم. یکهو صدایش چنگ انداخت به پرِ چادرم و همینطور کشان کشان بردم تا همه ی آن روزهایی که عکسِ نوشته هام می افتاد توی شیشه ی عینکش. همان روزهایی که وزن های عروضی را مثل آب خوردن ردیف می کردم تا چشم های رضایی برق بزند. همان روزهایی که به شکلِ احمقانه ای کوتاه بود. عصبانی شدم. چشمهامو بستم که صدایش همینطور دور شود. که برود. رفت؟ صد قدم دورتر نشسته بود. ندیده بود که دیده ام حضورش را. و شلوار جین و شالِ آبی اش را. و موبایلش را و حتی آن کسی را که داشت پشت تلفن داد و بیدادش را تحمل می کرد! اتوبوس آمد. رفتم که سوار شوم. چشم که باز کردم، توی بغلش بودم. پاهایم فرمان نبرده بودند. عوض نشده بود. عوض شده بودم اما. هزار بار گفت که عوض شده ام. هزار بار به رویم آورد که عوض شده ام. اضافه تر، چه می توانستیم بگوییم؟ حرف زدن لازم بود؟ نبود. کاغذ لازم بود. کاغذ کاهی. و مداد. نیمکت چوبی لازم بود. زمان لازم بود. زمان. نداشتیم. رفتم. رفت. رفتم؟ رفت؟ *** برای من کاری ندارد که یک بیت بفرستی،پنج دقیقه بعد، وزنش را پیدا کنم، با همان وزن یک بیت دیگر در ادامه ی همان بیت اول بگویم و بفرستم برایت، و تو فکر کنی که شاعرِ هر دو بیت یک نفرند. این چیزها که کاری ندارد. تو فقط، بخند. خنده هایت، دلم را روشن میکند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۰۸:۵۰
شب تاب
پارسال این موقع، زمینِ زیر پایم فرق داشت. هوایی که نفس می کشیدم فرق داشت. رنگِ درختها، صدای پرنده ها، آسمانِ بالای سرم، غذایی که می خوردم حتی، فرق داشت با امسالم. با الانم. خوابِ این روزهایم را نمی دیدم. پارسال این موقع، زندگی ام جورِ دیگری بود. شهر، متفاوت بود. حال، متفاوت بود. آدم دیگری بودم انگار. آدمِ دیگری ام انگار. انگار یکی نشسته در من و دارد برایم قصه ی آن روزها را تعریف می کند و من هم خودم را هی می گذارم به جای قهرمان قصه اش. انگار پارسال، این موقعم، یک قطعه ی جداست از همه ی چیزهایی که بودم. که هستم. خواب می بینم خوابهای آن روزها را. این روزها مدام بوی سیب زمینی کبابی توی دماغم می پیچد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۹:۵۲
شب تاب
بیا هر دوتامون به خدا اعتقاد داشته باشیم. بعد دعا کنیم از ته قلب. بعد ایمان داشته باشیم که دعاها اجابت می شوند قطعاً و خدا حتماً سرنوشت رو جوری می نویسه که تو بشوی مردِ زندگیِ من و من بشوم خانمِ خونه ی تو. اون وقت، وسطِ همه ی چیزهایی که اسمش زندگی است و اسمش رویاست و اسمش فانتزی است و اسمش هزار چیز دیگه است، من برات سماق پلو می پزم. تا ذوق کنی و بگی: اینو از کجا یاد گرفتی؟! ***   * من عاشق النگواَم، تو این اصطلاحات را بلد باش! : صدای النگوها
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۷:۵۵
شب تاب
نی نی جان عادت جدیدی پیدا کرده. دو دقیقه که چشم برمی دارم از قد و بالایش، می آید با دستش می زند به شانه ام. می گوید: خاله! خاله! میگم...! و بعد که نگاهش کردم، می رود سراغ بازیش. کارم شده تناوباً بغل کردنِ نی نی جان و آن یکی وروجکی که از اول مهر شده شاگردم. شاگردم! قد و نیم قدها تقسیم شدند و رفتند در آغوش مربی جدیدشان. کل تابستان دود شد و رفت هوا انگار. تابستان هیچوقت، هیچ کجا به حساب نمی آید. هزار بار خواسته اند به ضرب و زور و با کلاسهای تابستانی و مسافرت و این دست خزعبلات، قاطی آدمش کنند، ولی نشده. تابستان آدم بشو نیست. حالا حکایتِ ماست. تازه سه روز از مهر گذشته و انگار چیزی نبوده از بیخ که گذشته باشد. البته روی معرفت و دلِ این قدونیم قدها خیلی بیش از اینها می شود حساب کرد و به همین هم دلخوشم. تنها به همین. هنوز صبح ها راهشان را کج می کنند سمت کلاس من. هنوز سفیدبرفی سه بار به من سلام می کند و بعد صبحانه اش را می خورد. هنوز یک نگاه من کافیست تا میوه های بد مزه شان را تا ته بخورند. و خیلی هنوزهای دیگر که به پاهایم فرمان می دهند تا هر روز صبح این مسیر یک ساعت و نیمه را طی کنند. هرچقدر که می خواهی بداخلاق باش. ولی بدقول، نه. نود درصد روز را به خاطر شیطنت هایشان سرشان فریاد بکش، ولی سرِ قولت بمان. کافیست به تو اعتماد کنند. کافیست بدانند هیچکدام از رفتارهایت بی دلیل نیست. و بدانند که وقتی حرفی می زنی، پایش می ایستی. چه این حرف، وعده ی کَندنِ برچسبِ پری دریایی از دفترشان باشد، چه مژده ی تماشای سی دیِ سیندرلا و پرنسس سوفیا. این قد و نیم قدها، فقط باید به تو اعتماد کنند. همین. و این همین، آنقدرها هم ساده نیست. ولی آنچنان شیرین است که همه ی ناکامی هایت را به جهنم می فرستد. دستِ کم برای همان چند ساعتی که با آنها همجواری. دلایل زیادی دارم که حسِ غم و تنهایی و دلشکستگی و شکست خوردگی و هزار کوفت و زهرمار دیگر داشته باشم ولی، وقتی پاییز از پنجره ی کلاسم می آید تو و آویزهای سقفی ام را می کوبد به سقف، وقتی صدای خر و پف قد و نیم قدها بلند شده، وقتی کنار نی نی جان دراز کشیده ام و بوی نفس و تن و شیرخشکش توی دماغم پیچیده، در آن لحظه، حس می کنم که واقعاً، خوشبختم. آرام، و خوشبخت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۵:۴۹
شب تاب